هر بار که فشار خارجی افزایش پیدا میکند، هر دوره که اقتصاد با تنگنا روبهرو میشود و هرگاه که جامعه خسته میشود، یکصدا دوباره از دل شبه نخبگان و رسانههایشان بلند میشود که «باید عادی شویم»، «باید تنشزدایی کنیم»، «باید با نظم جهانی کنار بیاییم»، «هزینه مقاومت زیاد است».این صدا تازه نیست؛ فقط نقابش عوض شده. یک روز نامش «مصلحت»، یک روز «واقعگرایی»، یک روز «عقلانیت اقتصادی» و امروز «تغییر پارادایم». اما سؤال اصلی این است چرا این پارادایم، با وجود تکرار مداوم توسط سیاستمداران تاریخگذشته، در تاریخ ایران هیچوقت به نتیجه نرسیده است و پا پس نمیکشد؟مسئله اصلاً چیست؟ برای پاسخ، باید از ریشه شروع کرد.
مسئله ایران و آمریکا، برخلاف آنچه در تحلیلهای سطحی گفته میشود، نه پرونده هستهای است، نه یک سوءتفاهم تاریخی، نه حتی اختلاف دولتها و جناحها. مسئله، عمیقتر و ساختاریتر است و به تعبیر صریح و بیپرده رهبر معظم انقلاب: «مسئله در دو کلمه خلاصه میشود؛ آن دو کلمه هم این است که آمریکا میخواهد ایران را ببلعد، ملّت رشید ایران و جمهوری اسلامی مانع است.»
این جمله، کلید فهم شکستهای مکرر وطنفروشان مدعی پارادایم است. وقتی مسئله «بلعیدن» است، سازگاری نهتنها راهحل نیست، بلکه دعوتنامه برای دشمن است. برای فهم این حقیقت که چرا «پارادایم» برای دشمن اشتها برانگیز است، کافی است به چند آزمون تاریخی این منطق، در ایران معاصر بازگردیم؛ جایی که حاکمان، در محاسبه وارونه بهای امتیازدهی را با از دستدادن امنیت و حاکمیت پرداختند.
در دوره قاجار، نخبه نماهای مدعی، دقیقاً با همین منطق میگفتند ما ضعیفیم، روس و انگلیس قویاند؛ پس اگر کوتاه بیاییم، کشور حفظ میشود. نتیجه چه شد؟ ترکمانچای و گلستان. توهمِ «بقا با امتیازدهی» نه جنگ را متوقف کرد، نه دخالت را کم کرد، نه امنیت آورد. برعکس، هر امتیاز، مقدمهٔ مطالبهای بزرگتر شد و نهایتاً قدرتهای بهظاهر بزرگ، امتیازدهی را نشانه عقلانیت ندانستند و نشانه ضعف فهمیدند. این اولین تجربه بلعیدهشدن و شکست بزرگ پارادایم سازگاری در تاریخ معاصر ایران بود.
تجربه دوم در دوره پهلوی اول و «نرمالسازی بدون قدرت» بود. رضاخان کوشید با مدرنسازی وارداتی، دستوری و شتابزده، حذف باور و نمادهای دینی و نزدیکی به غرب، ایران را به «کشور نرمال» تبدیل کند. تصور این بود که اگر شبیه نظم مسلط شویم، از تعرض مصون میمانیم.اما وقتی جنگ جهانی دوم آغاز شد، همان نظم مسلط، بدون کمترین ملاحظه، ایران را اشغال کرد. نه استقلال مهم بود، نه مدرنسازی، نه همراهی قبلی و درسشان روشن بود؛ کشور نرمالِ بیقدرت و پادشاه بیریشه، اولین قربانی بحرانهای جهانی است.
تجربه سوم پهلوی دوم و وابستگی امنیتی بود. در دوره محمدرضا شاه، ایران به متحد تمامعیار آمریکا تبدیل شد؛ خرید تسلیحات، همکاری امنیتی، ایفای نقش «ستون ثبات منطقه» همگی در ظاهر، همان نسخه ایدهآل سازگاری و حراج تمامی منافع در مقابل غرب بود.اما نتیجه، فروپاشی مشروعیت داخلی و انفجار اجتماعی شد و هنگامی که نظام سیاسی به پایان خط رسید، همان حامی خارجی، بدون تردید کنار کشید. سازگاری خارجی، نهتنها امنیت نیاورد، بلکه بیثباتی داخلی تولید کرد.
تجربه چهارم پس از انقلاب از سعد آباد تا برجام بود؛ یعنی اعتمادسازی در برابر ساختار و هژمون بدعهد و در دهههای اخیر، این پارادایم با نقاب و زبانی نرمتر و پیچیدهتر بازگشت یعنی تعلیق در برابر اعتماد، محدودیت در برابر لغو تحریم، امتیاز نقد در برابر وعده نسیه. اما نتیجه روشن بود با تغییر دولت در آمریکا و استقرار ترامپ، توافق فروریخت. هم به دلیل بلاهت و کجفهمی داخلی و هم به دلیل ساختار شیطانصفت طرف مقابل.
اکنون پرسش این است چرا تغییر پارادایم در دوره های تاریخی با نقابی دیگر بازتولید میشود؟ روشن است، چون در شرایط فشار، وعدهٔ «آرامشِ فوری» جذاب است. چون خستگی اجتماعی، گوش جامعه را برای شنیدن «راه کمهزینه» آماده میکند و چون بخشی از خواص بیهویت، قدرت را صرفاً اقتصادی و عددی میفهمند، نه تاریخی و ژئوپلیتیک.این پارادایم، همیشه نرم میآید و هزینه واقعی را پنهان میکند مواردی همچون هزینه امنیت، هزینه استقلال، هزینه بازدارندگی و در نهایت هزینه عزت ملی.خطای اصلی کجاست؟ خطای محوری این تفکر آنجاست که با کدخدا پنداری قدرتهای بزرگ، رضایت را با امنیت اشتباه میگیرد.
درحالیکه تاریخ ایران نشان داده است مستکبر با کشورهایی معامله میکند که قدرت مقاومت دارند، نه با کشورهایی که در حال تطبیق و عقبنشینیاند. ایران، نه بهخاطر «رفتارش»، بلکه بهخاطر موقعیت، هویت و ظرفیت تمدنی منحصربهفرد ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیکش مسئلهساز است. کوتاهآمدن، این مسئله را حل نمیکند؛ بلکه آن را تشدید میکند.
در برابر این خطای مزمن، آنچه مسیر را از تکرار تاریخی جدا میکند، ضرورت عبور از پارادایم سازگاری و رجوع به چارچوبی واقعبین، قدرتمحور و تجربه بسنده را پیش میکشد. منظومه فکری رهبر معظم انقلاب بهعنوان «چارچوب بالادستِ تنظیمگر»، وزن، حدود و کارکرد همه روایتها ـ از مذاکره تا مقاومت ـ را از پیش تعیین میکند.در اینجاست که تفاوت اساسی نمایان میشود.
در نگاه رهبری، مذاکره یک ابزار است و مسیر نجات نیست. قدرت داخلی هم شرط دیپلماسی است و مانع آن نیست.تجربههای انباشتهشده جمهوری اسلامی نشان میدهد که مذاکره، زمانی کارآمد بوده که بر تکیهگاه قدرت داخلی استوار شده است. هرجا ظرفیتهای درونزا، انسجام اجتماعی و مؤلفههای بازدارندگی فعال بودهاند، دیپلماسی توانسته به ابزار تنظیم و مدیریت منازعه تبدیل شود؛ و هرجا این مؤلفهها تضعیف شدهاند، مذاکره خود به محل تولید فشار و باجخواهی بیشتر بدل شده است.
امروز دشمن با محاسبه قدرت موشکی و توان دفاعی ایران، آشفتهتر از هر زمان دیگر به دنبال فریبِ پارادایمی در تلاش است؛ و از این منظر، تاریخ دادهای راهبردی برای تصمیمسازی امروز است. پارادایمِ سازگاری، با گرفتارآمدن در تله جنگ نرم بارها شکستخورده، چون واقعیت قدرت را اشتباه فهمیده است و بجای قدرت درونزا قدرت را از غرب گدایی میکند. این پارادایم میخواهد مسئلهای ساختاری را با راهحلهای روانی حل کند. میخواهد تعارضی تمدنی را با امتیازدهی فنی خاتمه دهد.
اما تاریخ، بیرحمانه صریح است هر بار که ایران از موضع ضعف وارد شده، عقب رانده شده؛ و هر بار که بر قدرت ملی، استقلال و مقاومت تکیه کرده، طرف مقابل ناچار به محاسبه شده است. از همین رو، این پارادایم هر بار حتی با لبخند، واژههای مدرن و بستهبندی تازه با همان شکست قدیمی از میدان خارج میشود. «پوستاندازی پارادایمی» در عمل چیزی جز بازآرایی زبانی برای تکرار یک نافهمی هویتی نیست؛ خطایی که به سازگاری نرم با دشمن ختم میشود و تاریخ ایران، از عصر قاجار تا امروز، آن را بهعنوان یک بلاهت نخبگانی تکرار کرده است.


بدون دیدگاه