انجمن مخفی

1

anjoman

بهاء الدين كمال پس از سالها

رمان انجمن مخفی

اثر احمد شاکری

 

بهاء الدين كمال پس از سالها به ايران امده است. او در انديشه دختري است كه سالها پيش در خانه ميرزا ديده است. قدسي براي او نشان از خاطرات تلخ و شيريني است كه پيش از سفرش به فرنگ داشته است. در ديداري كه بها با ميرزا مي كند. ميرزا به او پيشنهاد مي كند مدتي رادر مدرسه خان بيتوته كند تا مجهولاتش برطرف شده و صاحب ديدگاه درستي درباره جامعه و مردم شود. رفتن او به مدرسه خان براي طبابت بيماران و مسلولين است. اقاجان با رفتن بها به مدرسه خان مخالف است. او اين سفر را موجب سرگرداني بيشتر بها مي داند و معتقد است مدرسه اي كه ميرزا خود از ان رانده شده است نمي تواند به بها كمكي كند. ضمن اينكه دينداري به نحوي كه در مدرسه گفته مي شود چاره درد ملت ايران نيست. بها شب هنگام به طرف مدرسه در حركت است. راه مدرسه از ميان بازار عودلاجان مي گذرد كه محل امد و شد خندقي ها واجامر و اوباش است. ضمن اينكه اين محل در مجاورت محله جهود ها است. بها در تنهايي بازار گرفتار دو مرد و يك زن مي شود كه دورادور انها را نگاه مي كند. مرد كه موسي شمر است او را لخت مي كند. گفته هاي موسي شمر نامفهوم و بريده بريده است. علي الظاهر اغراض ديگري غير از دزدي در ميان است. بها به مدرسه خان پناه مي برد.بهلول او را مداوا مي كند و او را در كتابخانه مدرسه خان در ميان كتابهايي كه بيشترشان وقفنامه يحياي مكي است تنها مي گذارد.مدرسه خان وقفنامه اي دارد كه توسط واقف ان يحياي مكي نوشته شده است. ويژگي خاص اين وقفنامه شيوه داستان گويانه ان است. متن وقفنامه شرح سفر يحياي مكي براي زيارت كربلا است. اما اين سفر به گونه اي با تاريخ در هم مي اميزد و يحيي و مستوره شاهد برخي وقايع مربوط به كربلا وشهادت ياران امام حسين عليه السلام هستند. مدرسه خان و امورات ان بر طبق اين وقفنامه اداره مي شود اما اختلافات نحله هاي مختلف فكري در تفسير و تحليل از وقفنامه خود مشربها و اختلافهايي رابه وجود اورده است. به نوعي تمامي اتفاقاتي كه در مدرسه خان افتاده است، از جمله قضاياي مربوط به مشروطه و اخراج ميرزا محسن از مدرسه با استناد به وقفنامه صورت گرفته است. دو گروه عمده كه وقفنامه را تحليل مي كنند ظاهريه و ذوقيه هستند.

گفتني است چهارده فصل رمان با متن وقفنامه يحياي مكي اغاز مي شود. يحياي مكي به توصيه ساكنان مدرسه خان اين وقفنامه را نوشته است تا فصل الختام اختلافات اهالي علم در مدرسه باشد. يحيي روايت مي كند كه در واقعه اي افسار اشتر راهوارش از دستش بيرون رفته است و اشتر او رابه بازار فروش كنيزكان اورده است. او سر اين عمل را در كنيزكي ديده است و او را خريده است. كنيزك اشتر را افسون كرده و او را نويد به ديدار وادي طف داده است. بها براي پي گيري دزدي به نظميه مي رود انجا با رزاق روبرو مي شود كه اين عمل را عجيب مي داند و نگاه بي اعتمادي به بها دارد. ضمن اينكه بها را مي شناسد.

بها در شب اول ماندن در مدرسه خان با به اب انداختن محمد علي مواجه مي شود كه به واسطه انديشه هاي خاصش توسط ديگر محصلين به ميان حوض اب يخ انداخته مي شود. اين عمل او را از ماندن در مدرسه پشيمان مي كند. بها به لواسانات باز مي گردد. در همين هنگام تكه هايي از وقفنامه يحياي مكي را قرائت مي كند. در وقفنامه امده است كه اما حسين عليه السلام مسلم را به جانب كوفيان فرستاد و كوفيان چگونه او را تنها گذاردند.

بها در لواسانات به ديدار خانه ميرزا مي رود و شاهد شله زرد پزان نذري است. در همين اوقات با قدسي ملاقات مي كند. او بار ديگر در گفتگويي كه با ميرزا دارد به مدرسه باز مي گردد. همايون كمال توسط نظميه بازداشت شده است. تكليف او معلوم نيست. بها به محل روزنامه يوميه همايون كمال مي رود و با جوهر چي و دوخته فروش اشنا مي شود. اين دو مقداري از تاريخچه انجمن مخفي و مشروطه را به او مي گويند همچنين درباره وقفنامه يحياي مكي نيز چيزهايي گفته مي شود.در همين هنگام رزاق وارد دفتر مي شود و اين دو توسط رزاق مضروب مي شوند.رزاق با بها وارد گفتگو مي شود واو را تهديد مي كند. بها در حين رفت و امد با دختر مواجه مي شود كه گمان مي رود همان دختري باشد كه موسي شمرا را همراهي كرده است. دخترك لباس بها را پس مي اورد اما بااو همسخن نمي شود. در همين اثنا قدسي به صورت ناشناس به سراغ بها مي ايد و سفارشات و توضيحاتي را از سوي ميرزا درباره وقفنامه به او مي كند. بها در مقاطع مختلف خاطرا ت خود از گذشته روضه هاي ميرزا را مرور مي كند.

رزاق براي بها پيغام مي فرستد و او را به صبحانه دعوت مي كند. در اين ديدار رزاق نگرانيهاي خود را راجع به ميرزا و رفتار و اعمالش مي گويد.يحياي مكي همچنان روايت خود را از وادي طف و مسيري كه به ان سو طي كرده است مي گويد. اينكه به فرمان كنيزكش از اشتر سر بريده است و مدتي را به دنبال نوري در دل بيابان رفته است. اين كه كنيزك او را امر به شنيدن صداي حداءي مي كند كه اشتران را پيش مي راند و اينكه مردمان را نيز صداي حداءي است كه انان را به پيش مي راند. يحيي و مستوره گرفتار حارث كه براي جنگ با امام حسين عليه السلام امده است مي شوند. اين دو اسير مي شوند و دورادور شاهد و راوي وقايع عاشورا هستند.

خبر مي رسد كه به جان ميرزا در لواسانات تعرض شده است و موسي شمر قصد ترور او را داشته است. از سوي ديگر قدسي در پيامهايش از ميرزا بها را در تفسير و تحليل شرايط ياري مي دهد. ميرزا قصد دارد براي ديدن شبيه خواني واقعه كربلا به مدرسه بيايد. بها به ديدن محمد علي مي رود او متوجه شده است كه صندلي لهستاني اي وجود دارد كه در انجمن كاركرد ويژه اي دارد. محمد علي بها را به ديدن پرده اي از وقايع عاشورا مي برد كه تاريخ واقعه طف را روايت كرده است. ديگر بار بها به ديدار رزاق در ييلاق مي رود. در ان ديدار رزاق اذعان مي كند كه در هر فتنه اي بايد به راس فتنه پرداخت و سپس اشاره مي كند كه اين فتنه را سري است كه همان ميرزا محسن است. رزاق امر به كشتن ميرزا توسط بها مي كند. بها با اسلحه اي كه مخفي شده به مدرسه خان مي رود. شب قبل از شبيه خواني قدسي به ديدن بها مي ايد. خاطرات گذشته در ذهن بها مدام مرور مي شود. خاطراتي كه منجر به انزواي ميرزا شد و دوستانش او را تنها گذاشته يا به او خيانت كردند. قدسي شمشيري را كه ميراث پدران ميرزا است براي بها مي اورد تا در شبيه خواني به كار گيرد. قرار است شاه در شبيه خواني مدرسه خان شركت كند. بهلول و ديگر اطرافيان بها از او مي خواهند تا از اين فرصت استفاده كند و از رقت قلب شاه براي ازادي اقاجان كمك بخواهد. او بايد در نقش يحيي در شبيه خواني بازي كند. بها در ترديد است كه چگونه مي تواند نقش يحياي مكي را در اين نمايش بازي كند. او هنوز فهم كاملي از عملكرد يحيي ندارد. او مدام خود را با يحيي قياس مي كند. ادمهاي دور و برش را با شخصيتهاي كتاب يحياي مكي مقايسه مي كند. قدسي را جاي مستوره مي نشاند تا گره فكري اش باز شود.در شب قبل از تعزيه تمرين وقايع شب بعد اتفاق مي افتد. بها در ميان شبيه خوانان كوفي جوهي چي را مي بيند كه بر مستوره كه نقش يكي از خواتين حرم امام را بازي مي كند تازيانه مي زند. ابعاد ديگري از تحليل تاريخ بر بها معلوم مي شود.

عزيز و ضيا به ديدار بها مي ايند. او از انها استقبال مي كند و مي گويد سرنوشت اقاجان را در شبيه خواني پيدا خواهد كرد. عزيز هنوز در فكر قدسي و وصلت او با بها و ازادي اقاجان است. ان دو حجره را ترك مي كنند.

شب واقعه فرا مي رسد. همه داستان واقعه طف بدون حضور و شركت بها به انجام مي رسد. يكي از كوفيان بها را براي امري كه پيش از ان به او گفته شده است از حجره خارج مي كند. بها در ميان مردمي كه مدرسه را پر كرده اند خبر كشته شدن اقاجان را از عزيز مي شنود. او با رزاق و موسي شمر و ضيا نيز ديدار كوتاهي مي كند. در نهايت با ميرزا رو برو مي شود. صداي شليك گلوله اي مي ايد. عده اي مي گويند كه ميرزا كشته شده است. بها به پاي ميرزا مي افتد.و …

دیدگاه ها غیرفعال است