yatim

عبدالمطلب براي بارچهارم روياي صادقه مي بيند...

 

خلاصه رمان «آنک آن یتیم نظرکرده»

اثر محمدرضا سرشار

فصل1

عبدالمطلب براي بارچهارم روياي صادقه مي بيند. شبح سپيد پوش به او مي گويد كه چاه زمزم را بايد پيدا كند. همسرش سمراء، او را از خواب بیدار می کند. گمان می کند عبدالمطلب بیمار است. اما عبدالمطلب، رویای خود را برای او تعریف می کند.

فصل2

عبدالمطلب با نشاني هايي كه در خواب مي شنود، اقدام مي كند. پسرش حارث – که سیزده یا چهارده سال بیش ندارد- تنها كمك اوست.

فصل3

با کمک کلاغی که بر زمین نوک می زند، محل حفر چاه را می یابند. مردم از كار او در تعجب هستند. سران قبيله ها بعد از بحث و مشورت ، كنار چاه مي آيند و پيدا كردن چاه را حق خودشان مي دانند. عبدالمطلب تلاش مي كند، به آنها بفماند كه اين كار از طرف خداوند تنها به او محول شده است. سران قبيله ها قبول نمي كنند. قرار مي شود براي حل مسئله، حكمي غير عرب انتخاب كنند. عبدالمطلب مجبور مي شود كار پيدا كردن چاه را تعطيل كند. او در راز و نيازش با خدا مي گويد كه اگر پسراني رشيد داشت، سران قبيله ها نمي توانستند به او زور بگويند. او سالهاي سال بود كه پرده دار كعبه و مسئول آب رساني به زائران خانه خدا بود. دغدغۀ پيدا كردن چاه زمزم، هميشه و جودش را مي سوزاند. حال كه خداوند مقام پيدا كردن چاه آب زمزم را نصيبش كرده و دعاي هميشگي اش را اجابت كرده است، مردم طماع و نادان در كارش اخلال مي كنند.

فصل4

چهل مرد از چهل قبيله به سوي حكمي كه خانه اش در شام است، مي روند. پانزده روز در راه بودند كه متوجه گم شدن در بيابان مي شوند. آنها وقتي به حال مرگ مي افتند و با پيشنهاد عبدالمطلب قرار مي شود، هركسي قبر خود را بكند، ناگهان اميدي در دل عبدالمطلب مي افتد. به افراد مي گويد كه بار ديگر از جا بلند شوند و تسليم مرگ نشوند. خداوند آنها را نجات مي دهد. سران قبيله ها وقتي سايه هاي ديوار شهر را مي بينند شادي فراوان مي كنند و به شكرانه نجات يافتن، مقام پيدا كردن چاه زمزم را به عبدالمطلب مي دهند.

فصل5

عبدالمطلب بار ديگر با پسرش حارث، مشغول كندن زمين مي شود. اين بار به گنجي برخورد مي كند. تعدادي شمشير پولادين و سپرو غزال طلايي از زمين بيرون مي آورند. بار ديگر سران طمع مي كنند. عبدالمطلب به آنها يادآوري مي كند كه در قانون عرب، هر كس گنجي پيدا كند، از آن اوست. ولي سران قبيله ها مي گويند، چاه زمزم، مال همه مردم عرب است..

عبدالمطلب، بار ديگر نداشتن يارو ياور و پسران را، عامل زورگويي سران مي بيند. قرار مي شود قرعه كشي بكنند. عبدالمطلب مي گويد، قرعه بين كعبه و او و سران عراب انداخته شود. در قرعۀ اول، شمشير ها و سپرها به نام عبدالمطلب مي افتد. در قرعۀ دوم، طلاها به نام كعبه. سران قبايل بار ديگر عقب نشيني مي كنند عبدالمطلب مي گويد كه او، حق خود را هم به كعبه مي دهد.

قرار مي شود، شمشيرها و سپرها فروخته شود و با پول آنها و طلاها، درب طلايي مناسب كعبه ساخته شود. زرگرها دست به كار مي شوند و درب زيبا و طلايي براي كعبه مي سازند.

فصل6

عبدالمطلب بار ديگر براي حفر زمين، به كعبه مي آيد. او همواره از خداوند كمك مي طلبد. اين بار با دلي شكسته در كنار كعبه با خداوند عهد مي بندد که اگر صاحب ده پسر رشيد شود، بهترين آنها را در راه خدا، قرباني كند. این بار نیز، پسرش حارث، یاری کننده اوست.

عبدالمطلب به چاه زمزم مي رسد. اين خبر، بار ديگر عزت او را در عرب زبانزد مي كند.

فصل7

خداوند دعاي عبدالمطلب را برآورده مي كند و ده پسر، به او مي دهد. زمان وفاي به عهد مي رسد. عبدالمطلب، پسران را با لباسهاي زيبا به كعبه مي آورد تا با قرعه، يكي از پسران را براي قرباني كردن انتخاب كند. همه مي دانند، بهترين پسرها، عبدالله است. اما عبدالمطلب مي خواهد، با قرعه اين مسئله را حل كند.

فصل8

قرعه به نام عبدالله می افتد. زنان و دختران، شيون كنان دور عبدالله را مي گيرند. مادر عبدالله بي هوش مي شود. ولي عبدالمطلب، وفاي به عهد را واجب مي داند. قرعه به نام عبدالله مي افتد. در هنگام قرباني كردن مغیره عبدالله مخزومي، دستان عبدالمطلب را مي گيرد و مي گويد كه از دير باز، سنتي در عرب بوده و هست كه با پرداختن مالي، مي توان به پيمان خويش وفا كرد. اما عبدالمطلب قبول نمي كند. سران ديگر، هر كدام عبدالمطلب را به خاطر كشتن پسر كه مايه گشايش و روزي و قدرت است، بازخواست مي كنند و مي گويند او كه بزرگ عرب و صاحب عقل و خرد است، نبايد اين سنت شوم را بنانهد. عبدالمطلب فكر مي كند. مردي مي گويد، بهتر است به نزد سجاع -زن كاهن - بروند ومسئله را بپرسند.

فصل9

زن كاهن مي گويد، ابتدا عبدالله را با ده شتر قرعه بزند. اگر باز هم قرعه به نام عبدالله افتاد، ده شتر ديگر بيفزايدو ...

عبدالمطلب، براي اطمينان خاطر، ده بار قرعه مي اندازد. او صد شتر به جاي عبدالله قرباني مي كند. عبدالله از اينكه پدرش ، دارايي اش را از دست مي دهد، ابراز ناراحتي مي كند. ولي پدر، خوشحال دست پسر زيبايش را مي گيرد و به خانه مي برد. او مي گويد دارايي را خداوند يك روز مي دهد و روزی هم مي گيرد. مهم اين است كه پسرانش زنده هستند و مي تواند كار كنند. در آن روز مردم در كنار خانواده عبدالله به جشن و پايكوبي مي پردازند.

قرار مي شود براي عبدالله همسري مناسب انتخاب كنند. دختران زيادي براي همسر عبدالله شدن، نقشه مي كشند. اما عبدالمطلب، آمنه را براي او انتخاب مي كند. او دختري زيبا و نجيب از خانواده اي يكتاپرست است. هر چند از دارايي برخوردار نيست.

فصل10

عبدالله راهي سفر بازرگاني مي شود. آمنه از او مي خواهد به اين سفر نرود، اما عبدالله، مكه را براي كار كردن مناسب نمي داند. مردم مكه از راه بازرگاني، معاش خود را تهيه مي كردند. عبدالله با تحمل درد و غم، همسر باردار خود را تنها مي گذارد و مي رود.

فصل11

وقتي خبر آمدن كاروان مي رسد، عبدالله در میان کاروانیان نیست. هشام - غلام عبدالمطلب - از بيمار شدن عبدالله در يثرب و گذاشتن او نزدیک پزشک ترسا مي گويد.

عبدالمطلب به ياد دل نگراني هاي خود مي افتد. از زماني كه صد شتر به جاي عبدالله قرباني كرد، همواره نگران از دست دادن عبدالله بود. حالا به يقين مي رسد كه ارادۀ خداوند، برگرفتن عبدالله از او و مردم مكه، قرار گرفته است. عبدالمطلب، پسرش حارث را با تندروترین شتر مکه، به سوی یثرب می فرستد.

فصل12

حارث، به یثرب می رسد و روانۀ محلۀ بنی قلیه و قلعۀ خاندان بنی بخار می شود. به سرای خالوی بزرگ پدر در می آید. همسر خالوی پدر می گوید، عبدالله، دو روز قبل، چشم از جهان فرو بسته است.

فصل13

در ايام حج، مردم از دور و نزديك به مكه مي آيند. عده اي بتها را مي پرستند، عده اي مسيحي و يهودي هستند. عده اي نيز همچون عبدالمطلب، آيين ابراهيم را اجرا مي كنند. عبدالمطلب به ياد مي آورد، چند سال قبل از عام الفيل، راهبي در مكه، مردم را دور خود جمع كرده و از نزديك شدن ظهور آخرين پيامبر در قوم او گفته بود. اما او، اين احساس را از خود دور مي كند و به طواف خانه كعبه و راز و نياز با خدا مي پردازد. او از جهالت مردم مكه، بسيار رنج مي برد. عبدالمطلب در كمك به فقيران، اولين مرد بخشنده مكه است. عبدالمطلب روزي در خواب مي بيند كه از او درختي بيرون مي آيد و با سرعت رشد مي كند و شاخه هايش تمام اطراف را مي پوشاند. مردم عرب و غير عرب بر اين درخت سجده مي كنند. گروهي از مردم قريش مي خواهند درخت را از بين ببرند. جواني با هيبت مي آيد و جلوي کار آنها را مي گيرد. عبدالمطلب مي خواهد از ميوه آن درخت بچيند، به او مي گويند از اين درخت به او نصيبي نمي رسد.

عبدالمطلب وقتي تعبير خوابش را جويا م مي شود، به او مي گويند، از نسل او پيامبري خواهد آمد. عبدالمطلب فكر مي كند که این پیامبر، از نسل ابوطالب خواهد بود.

آمنه نیز، چندين بار در خواب مي بيند كه به او مي گويند، تو به بزرگ و سرور اين مردم باردار هستی. نامش را، محمد بگذار و از اين راز با كس سخن مگو.

در نيمه هاي ماه ربيع اول، آمنه زناني را با لباسهاي زيبا كنار خود مي بيند. آنها مژدۀ به دنيا آمدن محمد را مي دهند و به او كمك مي كنند، تا آخرين پيامبر به دنيا بيايد.

در آن روز كاخ بزرگ كسري می لرزد و چهاردۀ كنگره آن فرو می ریزد. آتشكده مجوسان بعداز هزار سال روشني خاموش می شود و ...

انوشيروان براي تعبير خوابي كه ديده است، از كاهنان كمك مي گيرد. به دنبال كاهن معروف -سطیح- می فرستند. او مي گويد پيشامد هاي مهمي در راه است. شاهان به تعداد كنگره ها از دنيا مي روند و كيش محبوس با شنيده شدن تلاوت در زمین، از رواج مي افتد.

فصل15

در هفتمين روز تولد فرزند محمد(ص) عبدالله، عبدالمطلب قرباني مي كند. مهماني مي دهد و نوۀ خود را به مهمانها نشان مي دهد و نام محمد را بر او مي گذارد. مهمانها با تعجب از علت اين نامگذاري مي پرسند. عبدالمطلب به ياد مي آورد كه بايد راز ديدن روياهاي خود و آمنه را از مردم پنهان كند. بنابراین در پاسخ به پرسیدن علت این نامگذاری، می گوید: تا سپاسگزاری خداوند در آسمان و دوستدار بندگان اودر زمین باشد.

فصل16

آمنه با كودك خود سخن مي گويد و از غم دست دادن شوهر كم مي كند. ولي بايد طبق رسم عرب، كودكش را به مردم بيابان بسپارد تا هم از طريق شيرخوردن سالم و قوي شود و هم هواي پاك بيابان را بچشد. كارواني از قبيله بني سعديه به مكه مي آيند تا نوزاد را در قبال مزدي و كمكي به خانه هاي خود ببرند و بزرگ كنند. در ميان كاروان حارث و همسرش - حليمه - كه بسيار فقير بودند محمد را انتخاب مي كنند. در راه خداوند به بركت وجود محمد، سينه هاي حليمه را پر شير مي كند. همان روز حارث فرياد مي كشد كه سينه شتر آنها كه به جهت بي غذايي خشك شده بود نیز، پرشير شده است.

فصل17

آمنه از حليمه قول مي گيرد كه كودكش را ماهي يك بار به ديدنش بياورد. محمد خير و بركت را به خانه حليمه مي برد. تا سن چهار سالگي در بيابان زندگي مي كند. او مانند كودكان بازي نمي كند. بسيار به آسمان نگاه مي كند. حليمه و دخترانش از او معجزه ها مي بينند و علاقه زيادي به محمد پيدا مي كنند. آنها از آمنه مي خواهند كه اجازه دهد، محمد را مدتي ديگر در خانه شان نگه دارند. آمنه قبول مي كند. ولي حليمه با یادآوری سخنان كاهني كه در بازار عقاظ، محمد را دیده و او را آخرين پيامبر دانسته بود و ضرورت دور ماندن او از خطر توطئه يهوديان و بدخواهان، تصميم مي گيرد از لذت وجود محمد در خانه اش چشم بپوشد و او را به مادرش بسپارد.

فصل18

محمد به جدش بسيار وابسته است. وقتي شش ساله مي شود، جدش به دعوت سيف ذي یزن بايد به يمن برود تا در مراسم تاجگذاري سيف شركت كند. آمنه تصميم مي گيرد، در مدتي كه محمد غم دوري پدربزرگش را در دل دارد، به شهر يثرب برود و هم، مزار عبدالله پدر محمد را به او نشان دهد و هم، محمد را با فاميل مادري اش آشنا كند. در يثرب آمنه با رسيدن به مزار شوهرش بسيار ضجه مي زند. بركه – خادمۀ آمنه- سعي مي كند او را آرام كند. ولي فايده اي در كارش نمي بيند. بركه، محمد را نزد خالوزاده هايش مي برد تا مويه هاي مادرش را نبيند.

فصل19

آمنه همراه محمد و خادمه اش برکه، سی روز در یثرب می ماند. محمد با خالوزادگان بازی می کند و شناگری می آموزد.کاهش تن و رنجوری آمنه، برکه را بر آن می دارد که                   آمنه را از شرب دور کند تا دوری از فرارشویش، غم او را تسکین دهد. آنها، بار سفر را می بندند و راه مکه را در پیش می گیرند.

فصل20

در آن سفر، آمنه به دليل گريۀ بسيار بيمار مي شود و در هنگام بازگشت پس از سه روز اتراق در روستای ابواء، فوت مي كند. محمد بسيار گريه مي كند. بركه تلاش مي كند محمد را با نقل داستاني از ابرهه آرام كند. محمد از شنيدن نام ابرهه كه قصد داشت خانه خدا را نابود كند، به شوق مي آيد. او از بركه مي خواهد كه داستانش را تعريف كند. بركه از اينكه محمد، گريه بر مادر را رها كرده و مشتاق شنيدن قصه ابرهه است.

فصل21

آمنه، خوشحال مي شود و با شوق داستان چگونگی به پادشاهی رسیدن ابرهه در یمن را تعريف مي كند.

فصل22

برکۀ بقیۀ ماجرای ابرهه را تعریف می کند. او می گوید، ابرهه پادشاه يمن شنيده بود كه در مكه كعبه اي وجود دارد كه مردم دور آن طواف مي كنند. بازرگانان به خاطر وجود آن كعبه به سود فروان مي رسند و از چاه زمزم كه كنار آن است، به مسافران خيرو بركت مي رسد. ابرهه براي كساد كردن اعتبار كعبه، تصميم مي گيرد عمارتي بزرگ و زيبا بسازد و كعبه اي مانند كعبه در مكه با تزئينات فراوان بنا بگذارند تا توجه مردم اطرااف مكه ويمن و حبشه و ... را به شهر يمن و خانه كعبه يمني جلب كند.

فصل23

ابرهه مي خواهد به کعبه ساختگی اش، حالت تقدس هم، به آن بدهد. لذا دستور مي دهد مردم براي طواف و زيارت به آن كاخ بروند. در غير اين صورت زنداني و جريمه مي شوند. ابرهه با اين كار موفق نمي شود از رونق خانه كعبه در مكه، حتی اندكي هم بكاهد. او مي شنود كه در زمانهاي خاص مردم از قبايل مختلف براي طواف به مكه مي روند و به كعبه پرزرق و برق او هیچ توجه ندارند. اعتبار كعبه ابرهه وقتي در بين مردم از بين مي رود كه يكي از مردم عرب شبانه وارد آنجا مي شود و ديوارهاي آن را نجسي و آلوده مي كند.

ابرهه تصميم مي گيرد براي از بين بردن خانۀ خدا ، لشگر كشي كند. او از نجاشي پادشاه حبشه، كمك بسيار مي گيرد. ابرهه سپاه بسيار عظيمي با فيلمهاي بسيار قوي كه مخصوص رزم هستند را آماده مي كند. مردم مكه مي ترسند و نقشه فرار مي كشند. ولي عبدالمطلب مي گويد كه كعبه صاحب دارد و هركس براي نجات جان خود، بايد به خانۀ خدا پناه ببرد. او به مردم مي گويد كه خداوند مانند هميشه، از خانۀ خود محافظت مي كند و احتياج به ياري ندارد. ابرهه در بين راه، با مقاومت افراد دو فرد - به نامهاي ذونَفرونُفَيل- مواجه مي شود ابرهه به راحتي آنها را از سر راه خود كنار مي زند و آن دو را اسير مي كند.

ابرهه وقتي به مكه مي رسد، شترها و گوسفندان مردم را به غنيمت مي گيرند. عبدالمطلب باخبر مي شود كه ابرهه ، احشام او را تصرف كرده است. عبدالمطلب بدون ترس سراغ ابرهه مي رود و شتران خود را طلب مي كند. ابرهه از اينكه بزرگ مكه ، فقط براي مطالبه شتران خود ، جلو آمده و حرفي از دفاع از خانه كعبه نمي زند ، متعجب مي شود. عبدالمطلب به او مي گويد كه او صاحب شترانش است و كعبه نيز صاحب دارد و صاحب كعبه به خوبي قادر است از خانه اش دفاع كند عبدالمطلب تعدادي از شترانش را مي گيرد و در مقابل لشگر كشي ابرهه به مكه به جاي گريز از شهر ، به خانه پناه مي برد . ابرهه با فيلهاي بزرگ كه در همه جنگها پيروز بوده و به كعبه نزديك مي شود. فيل بزرگ در نزديكي كعبه متوقف مي شود و حالت غير عادي پيدا مي كند . فيلبان از حركات آن فیل ، متحير مي ماند . ناگهان طوفان سختی به پا می شود و بعد پرندگاني عجيب با سنگهايي ريز در نوك منقار از راه مي رسند . آنها سنگها را برروي سپاهيان ابرهه مي اندازند . افراد مانند كاه بر زمين مي افتند و پوك مي شوند . يكي از اين سنگها ، به ابرهه مي خورد . او چند سال با شكنجه زنده مي ماند . گوشت از تنش می ریزد و سرانجام كوچك و زشت مي شود و با خفت مي ميرد . مردم به درستي سخن عبدالمطلب پي مي برند که کعبه صاحبی دارد که می تواند از خانه اش خوب مراقبت کند .

محمد با شنيدن داستان ابرهه ، به عظمت خانه خدا فكر مي كند. محمد در پايان سفر به ياد مادر مي افتد . از اينكه ، هم پدر و هم مادر را از دست داده است ، غمگين ، مشتاق ديدار پدربزگش است، از بركه مي پرسد كه آيا با رسيدن آنها ، نيايش هم از يمن خواهد آمد.

فصل24

عبدالمطلب در مراسم تاجگذاري از سوي سيف مي شنود كه سیف بن ذی یزن با او كاري مهم دارد. عبدالمطلب بي صبرانه منتظر است بداند ، پادشاه يمن در روز مراسم تاجگذاري ، با او چه كار مي تواند داشته باشد .

فصل 25

در آن روز ، نقالان چگونه پيروز شدن سيف بر مسروق –پسر ابرهه- را با نمايش اجرا مي كنند. عبدالمطلب از اجراي مراسم لذت مي برد ولي در فكر پيغام سيف است .

فصل 26

وقتي ميهمانان مي روند ، سيف او را در خلوت ملاقات مي كند و مي گويد كه بايد صبر مي كرد تا مهمانها بروند تا خبر مهم به گوش هيچكس نرسد . خبر آن بود كه سيف در كتابي قديمي خوانده است ، آخرين پيامبر از ميان قريش ديده به جهان گشوده است . او علامتي در ميان دو كتف خوددارد كه در كتاب تورات و انجيل و زبور از آن سخن گفته شده است . سيف از عبدالمطلب مي خواهد كه آن كودك را پيدا كند و مراتب باشد تا سران يهود و بدخواهان او ندزدند. عبدالمطلب فكرش به محمد مي رود . ولي در اين انديشه است كه سيف يكي از نشانه هاي آخرين پيامبر را نداشتن پدر و مادر ذكر كرده بود . عبدالمطلب نگران آمنه مي شود.

فصل27

با فوت آمنه ، عبدالمطلب ، سرپرست محمد مي شود. آن دو وابستگي شديد نسبت به يكديگر پيدا مي كنند . محمد در خانه هاله –همسر عبدالمطلب و دختر عم آمنه- با حمزه كه همسن و سالش است ، بزرگ مي شود . هاله ، تلاش مي كند مانند آمنه از محمد نگهداري كند . ولي محمد ، همواره متفكر و غمگين است و وقتي آرام است كه در كنار جدش مي نشيند.

عبدالمطلب ، وقتي به انجمن سراي كعبه مي رود، مجبور است محمد را هم با خود ببرد . چهل بزرگ مكه در هنگام مشورت و رسيدگي به امور شهر مكه ، در آنجا جمع مي شوند . هيچ كودك و نوجوان و يا زن و افرادي عادي به آنجا راه نمي يابد . ولي همه مي دانند ، محمد از نيايش جدا نمي شود . در يكي از اين جلسات سخن از حفض مرد بداخلاق و خشني مي شود كه حاضر نيست ماليات خود را به انجمن سرا بپردازد عبدالمطلب پيشنهاد مي دهد كه محمد را براي فرستادن پيغام نزد حفض بفرستند . چون بدلیل روي ترش و زبان تند او چون هيچكس حاضر نبود با او روبرو شود و روي ترش و زبان تند او را تحمل كند. وقتي محمد با زبان شيرين ، به خانه حفض وارد مي شود و پيغام اعضاي انجمن را مي رساند ، او بقدري از رفتار محمد خوش رو مي شود كه بسيار پيشتر از آن كه انجمن مقرر كرده بود ، ماليات خود را همراه محمد مي فرستد. سران انجمن از نفوذ محمد بر مرد سنگدل و خسيس چون حفض ، متحير مي مانند.

محمد بر نيايش وارد مي شود و از كمك به همسايه پيرشان سخن مي گويد . محمد با دوستانش در كوچه متوجه مي شوند ، عذيب نابينا ياسختي خانه خود را مي سازد. آنها با گذاشتن سنگ در دامان خود ، به نابينا كمك مي كنند . محمد نيز اين چنين ، سنگ مي برد . ناگهان مردي زيبا مي آيد ، دامان محمد را پايين مي كشد و به محمد مي گويد كه كسي نبايد بدن برهنه شده تو را ببيند . محمد سنگ را با دستان خود بلند مي كند و به پيرمرد مي رساند. عبدالمطلب ، با شنيدن اين موضوع ، به ياد روياهاي خود و آمنه و سخن سيف مي افتد و محمد را مي بوسد.

فصل28

عبدالمطلب ، بيمار و در خانه بستري است همسرش هاله او را درمان مي كند . ولي عبدالمطلب مي گويد كه درمان فايده اي ندارد و او رفتني است . محمد حاضر نيست همراه حمزه از خانه بيرون برود. او نگران نيايش است عبدالمطلب براي محمد داستان زندگي اش را تعريف مي كند. او مي گويد كه مانند او بدون پدر و مادر ، بزرگ شده است . محمد از اينكه پدر بزرگش مانند او يتيم بوده ولي بزرگ مكه شده ، تعجب مي كند. محمد مشتاقانه ، به داستان چگونه بزرگ شدن نيايش گوش مي كند. هاشم -پدر عبدالمطلب- در هنگام سفر بازرگاني در شهر يثرب تصمیم می گیرد با دختر عمر ، و از قبيله مخزوم كه آنها را بنی نجار هم مي نامند، ازدواج كند . آن دختر شرط ازدواج را ماندن در ديارش و نرفتن به مكه مطرح مي كند. هاشم در سفر شام ، بيمار مي شود و همانجا می ماند . به همسرش كه بادار شده بود ، پيغام مي فرستد كه فرزندش را اگر پسر بود ، تا تمام شدن دوران كودكي ، نگه بدارد بعد آن را به نزد برادرانش در مكه بفرستد.

وقتي نوزاد به دنيا مي آيد نامش را شبيه مي گذارند . شيبه شش ساله است كه مطلب به نزد مادرش مي رود و از او ميخواهد به وصيت شوهرش عمل كند. مادر با ناراحتي فرزندش را به مطلب مي سپارد . وقتي آنها به مكه مي رسند ، مردم فكر مي كنند مطلب ، غلامي را همراه خود به مكه آورده است . از آن زمان نام شيبه ، عبدالمطلب خوانده مي شود.

فصل29

عبدالمطلب براي محمد از صبور بودن صحبت مي كند . وقتي فرزندان عبدالمطلب ، به دستور او دركنار بسترش جمع مي شوند . عبدالمطلب ، بعد از وصيتهاي لازم و تقسيم امور كارهاي خانه خدا، در نگهداري از محمد سفارش بسيار مي كند.

فصل30

محمد ، شب را به سختی به صبح می رساند . نگران نیای خود است . محمد یاد روزی می افتد که با نیایش ، برای دعای باران از مکه بیرون رفته بود و بعد باران باریده بود . یا روزی که زنی ، نوزاد دخترش را در آغوش گرفته ، می گریست . شوی آن زن ، قصد داشت نوزاد را زنده به گور کند و نیایش با عمل آن مرد ، مخالفت کرده بود . پلکهای محمد سنگین می شود و به خواب می رود .

فصل 31

مردم مكه ، در سوگ بزرگ قريش ، نوحه سرايي مي كنند و مي گويند بخشندگي و سخاوت در مكه مرد.

فصل32

محمد به خانه ابوطالب مي رود . فاطمه بنت اسد از محمد به خوبي سرپرستي مي كند . ابوطالب فرزند بسيار دارد و از مال دنيا كم بهره است . محمد از اينكه عمويش فقير است ، ولي به او بيشتر از فرزندانش رسيدگي مي كند ، شرمنده است . ولي بچه هاي ابوطالب مي گويند ، وقتي محمد سرسفره است ، حتي اگر غذا كم باشد ، ما احساس سيري مي كنيم . ولي وقتي محمد نيست ، سير از سرسفره نمي رويم . همه مي دانند محمد به خانه آنها خير و بركت برده است.

محمد دوازده ساله است كه متوجه مي شود ، عمويش قصد رفتن به سفر بازرگاني دارد . او كه طاقت جدا ماندن از عمويش را ندارد با شتاب خود را به كاروان مي رساند و مي گويد كه مي خواهد همراه عمويش باشد . ابوطالب قبول مي كند و مي گويد که او هم طاقت دوري از محمد را ندارد. ابوطالب ، توسط غلامی به خانه اش خبر می دهد که محمد را نیز با خود به سفر می برد . کاروان حرکت می کند . محمد ، بعد از سفري كه با مادرش و بركه به يثرب رفته بود ، سفر ديگري با كاروان نديده بود .

فصل 33

غلامی سیاه با حزن ، شعری از زهیر را به آوازی خوش می خواند . محمد به آن گوش می کند . کاروان از کنار گورستانی عبور می کند . محمد ، آنجا را آشنا می یابد . ابواء است . همان محلی که مادرش در آنجا بیمار شد و از دنیا رفت . محمد ، به یاد مادر اشک می ریزد . حال محمد ، از نگاه ابوطالب دور نمی ماند . ابوطالب سر شتر را برمی گرداند و محمد را به زیارت مزار مادر می برد .

فصل 34

تا پایان سفر از کاروان چیزی نمانده است . کاروان نزدیک ظهر و شام است . ابوطالب ، هرچند گاه ، اشعاری با معنای زیبا که اشاره به آفریدگار و خلقت دارد ، می خواند . محمد می داند که عمویش بیهوده این اشعار را به زبان جاری نمی کند .

فصل 35

محمد ، در راه متوجه زيد عمرو يكي از چهار يكتا پرست مكه مي شود كه از مکه با کاروان همراه بود . محمد بارها دیده بود ، او با شیوه ای دیگر کعبه را زیارت می کند و با بتان میانه ای ندارد و با خدا راز و نياز مي كند . زيد از همكلامي با محمد درباره علت نرفتنش به زیارت بتان ، لذت مي برد . محمد نيز ، از او داستان بت پرست شدن مردم يكتاپرست مكه در زمان فرمانروایی عمر ولحي مي شنود .

فصل36

وقتي كاروان به شهر بصري و دير بحيرا مي رسد ، كشيش جواني از بحيرا پيغام مي آورد كه همه افراد كاروان ، مهمان او هستند . افراد از اينكه براي اولين بار ، بحيرا آنها را به دير دعوت كرده است ، متعجب مي شوند .

فصل37

همه افراد مي روند . ولي محمد براي نگهباني از وسايل مي ماند. بحيرا در بين افراد مي چرخد و مي پرسد كسي از آنها نيامده است . وقتي محمد را نزد او مي برند او شادمان می شود و محمد را نزد خود می نشاند . بحیرا از ابوطالب و محمد سئوالاتی می کند و نشانه های آخرین پیامبر زمان را در محمد می یابد . بحیرا ، ابوطالب و محمد را به گوشه اي مي برد و داستان رسيدن به آروزي ديرينه اش را بازگو مي كند . بحيرا از چهل سال پيش آن دير را ساخته بود و در انتظار ديدن آخرين پيامبر در دير زندگي مي كرد . به او گفته بودند ، آخرين پيامبر از آن مسير عبور خواهد كرد. چند روز قبل در خواب نوري را مي بيند كه به سوي دير مي آيد.

بحيرا در آن روز نوري كه همچون ابري بالاي سر محمد بود را مي بيند و يقين مي كند روز رسيدن به آرزويش فرا رسيده است . بحيرا از ابوطالب مي خواهد ، مراقب آخرين پيامبر باشد تا از توطئه جهودان و راهبان و كاهنان بدخواه دور بماند.

فصل38

محمد درسن بيست و پنج سالگي است ، از طرف خديجه طاهره به سالاری كاروان بازرگانی خدیجه انتخاب مي شود . ابوطالب ، محمد را كه چوپان بود ، به تغيير شغل خود تشويق مي كند. محمد از اينكه مي تواند با اين شغل ، كمكي به خانواده پرجمعيت عمويش بكند، از چوپاني دست مي كشد و می پذیرد که با كمك ميسره غلام با صداقت خديجه ، كاروان بزرگ بازرگاني خدیجه را هدايت كند .

فصل39

محمد به سوی کوه نور و غار حراء می رود . یاد پدربزرگش عبدالمطلب می افتد . یاد سخنان بسیاری که درباره خدیجه ، دارایی و خواستگاران او شنیده است ، می افتد . یاد ماجرای مردی از قبیله بنی زبیده می افتد که عاصی وائل ، بهای کالایی را که از او خریده بود را نمی پرداخت . و جوانانی که محمد نیز در میان آنان بود ، در انجمن سرا گرد می آیند و تصمیم می گیرند به یاری آن مرد و دیگر ستمدیدگان بشتابند . از آن به بعد خبر پیمان جوانمردان در مکه می پیچد . محمد به سوی غار حراء می رود .

فصل40

محمد ، با زن عموی مهربانش وداع می کند . در راه ابی الحمیساء را می بنید . او وقتی با محمد وداع می کند به یاد روزی می افتد که کالایی به محمد امین فروخته بود و قرار بود بهایش را فردای آن روز در ابتدای بازار کنار حرم بستاند . او سه روز فراموش کرده بود به محل قرار برود ، اما محمد امین ، هر سه روز آمده بود و تا شامگاه منتظر او مانده بود . محمد ، چهار یکتاپرست که عمروزید هم در میان آنان است را کنار کعبه در حال نیایش می بیند و با آنها هم وداع می کند .

فصل41

کاروان به راه می افتد . چند کاروان دیگر نیز ، همراه آنها به شام می روند . یکی از آنها کاروان عمروهشام است که مایل به کاروان سالاری محمد نیست . پیشتاز کاروان ، شتران عمروهشام است . سپس کاروان بزرگ خدیجه که پیشاپیش آن محمد ، بر شتر زردموی تندرو نشسته است . عمار نیز برده و پس نگاهدار کاروان ابوحذیفه است . عمار جذب رفتار گرم و صمیمانه و توام با احترام محمد می شود . محمد ، هشام جوان را نیز در کاروانیان می بیند و یاد ایامی می افتد که همراه هشام و برخی چوپانان جوان دیگر گوسفندان را به صحرا می برده است . محمد ، بعد به یاد عمو و زن عمویش می افتد . ابوطالب در آخرین لحظات حرکت کاروان ، طوری با او صحبت کرده بود محمد احساس کرده بود ، رای عمویش برای رفتن او به سفر برگشته است . ابوطالب ف در مورد احتمال آسیب رسانی جهودان و برخی عیسویان بر جان محمد اظهار نگرانی کرده بود . محمد با میسره -غلام خدیجه- مشغول صحبت می شود . میسره ، ماجرای جنگ فجار را تعریف می کند . محمد ، به اندوه سر جنبانید . او هر چند خود کم و بیش شرح آن ماجرا را شنیده بود ، لیک هر بار که بدان می اندیشید ، غمگین می شد .

فصل42

کاروان به وادی سیلها می رسد . میسره می گوید که بهتر است اینجا اتراق نکنیم . اما محمد می گوید ، این راه تا شب پایان نمی گیرد . بهتر است کاروان در دامان کوهی اتراق کند . همه کاروانها بارافکندند جز کاروان مصعب . مصعب ، سخن محمد را به تمسخر می گیرد . کاروان ها به استراحت می پردازند و محمد غرق در تماشای آسمان .

فصل43

چهار روز است که کاروان در آن وادی بلاخیز است . بارش تند باران شروع می شود . میسره ومحمد ، اهالی کاروان را بیدار می کنند که جانشان را نجات دهند . آب به کاروانها زیان نرسانده بود جز کاروان مصعب . مصعب و بیست تن از مردان کاروانش می میرند و فقط پنج غلام که از فرمان مصعب سرپیچی کرده بودند ، زنده می مانند . محمد به میسره می گوید که به آنها طعام ، لباس و توشه راه دهد که آنها در راه نمانند . برخی کاروانها ، به سوی مکه بازمی گردند . اما کاروان محمد به آب می زند و آرام آرام به سوی شام حرکت می کند و کاروانهای دیگر هم ، به شادی هلهله می کنند و به دنبال آنها می رود . کاروان محمد در پیش است و دیگر کاروانها از جمله کاروان عمروهشام در پس کاروان محمد قرار می گیرند .

فصل44

روبروی دیر بحیرای راهب ، راهبی به میسره نزدیک می شود و درباره محمد سئوالاتی می پرسد . راهب پس از پاسخهای میسره می گوید ؛ او باید فارقلیط یا احمد یا همان محمد ، پیامبر آخرالزمان باشد که نامش در انجیل آمده است . راهب می گوید که محمد ، در کودکی نیز از اینجا عبور کرده و بحیرا درباره محمد به او گفته است . راهب به ابرهای آسمان اشاره می کند که با حرکت محمد ، بالای سرش حرکت می کنند و همچو سایبانی بر سر او سایه می افکند . حتی درخت سدری که محمد زیر آن خفته است ، پس از سالها خشکیدن ، شاخ و برگ نو درآورده است . میسره ، شاهد است راهب به سوی محمد می رود . و به او سجده می کند که محمد مانع می شود . سپس راهب ، محمد را در آغوش می گیرد و سر بر شانه او می گذارد و چونان کودکان ، اشک می ریزد .

فصل45

تعدادی از مردان کاروان محمد بیمار می شوند . او با اینکه می داند ، اگر با تاخیر به بازار دمشق برسد ، زیان خواهد دید ، اما به خاطر مداوای بیماران در روستایی می مانند و با دو روز تاخیر به بازار دمشق می رسند . دیگر بازرگانان مکی ، بازار را از کالاهای خود انباشته اند و امید چندانی به خریداران نیکو نیست . آنها فقط می توانند نیمی از کالاهای خود را بفروشند .

فصل46

بازرگانان دیگر مکه زبان به تمسخر و کنایه محمد می گشایند و بر خدیجه خرده می گیرند که چنین کاروانی را به جوانک نازک دل و چوپان سپرده است . میسره آشفته می شود ، اما خود نیز دچار تشویش است . ناگهان کاروانی از جانب فلسطین وارد می شود . اما فقط محمد ، کالا دارد که به آنها عرضه کند . داد و ستد این دو کاروان آغاز می شود .

فصل47

خدیجه در خواب می بیند که خورشید نابهنگام در آسمان ظاهر می شود و آرام آرام در خانه او فرود می آید . خدیجه از خواب برمی خیزد . کنیز او –نفیسه- خبر می دهد که محمد امین را گفته اند تا برای دریافت دستمزد خویش نزد خدیجه بیاید . خدیجه یاد روز بازگشت کاروان می افتد . اینکه آن روز روی بام خانه ، در بیداری نوری را میان کاروان می بیند که به سوی مکه می آمد . وقتی محمد امین به در خانه خدیجه می رسد ، خدیجه پابرهنه بهاستقبال می رود . خدیجه از یاد چند روز قبل بیرون می آید . در همین لحظه امین برای دریافت دستمزدش می آید . خدیجه از چگونگی صرف دستمزد محمدامین می پرسد . او می گوید ؛ عمویش ابوطالب ، می خواهد برای او همسری اختیار کند . نفیسه به کمک خدیجه می آید .

در آن روز خديجه با كمك كنيزش –نفیسه- به محمد پيشنهاد ازدواج مي دهد. محمد درويشي خود را بهانه مي كند. خديجه تمام دارايي خود را متعلق به او مي داند و می گوید من از بزرگان عرب و جوانان و میسره از تو چیزها شنیده ام و خود نیز چیزها دیده ام . تو اگر به من راغب باشی ، من نیز خود را کنیز تو خواهم دانست . محمد ، می پذیرد . بزرگان و جوانان قريش كه خواستار ازدواج با بزرگ بانوي قريش بودند از اين پيوند تعجب مي کنند . يكي از آنها عمروهشام است كه كينه اش نسبت به محمد افزون مي گردد.

عمرونوفل -عموي خديجه- كه پير و شراب خوار است ، هنگام پيوند هوش به سر ندارد . وقتی از طریق خدمتکارش –جابر- متوجه اين پيوند مي شود ، جابر ، ماجرای خواستگاری و جاری شدن خطبه عقد را شرح می دهد و مي گويد : خودت قبول كردي و نشانه اش هم خلعتي است كه ابوطالب -عموي محمد- به تو پيشكش كرده و اكنون در تنت است.

فصل49

حلیمه –دایه دوران کودکی محمد- به دیدن محمد و خدیجه می رود . طوفان ، خیمه پشت بام خدیجه را فروانداخته است . میسره همراه همسرش و برکه و زید به کار بازسازی خیمه مشغول هستند . محمد از اینکه میهمانان آنان مشغول کار هستند ، ناراحت می شود . اما میسره می گوید آنان خود اینطور خواسته اند . وقتی محمد متوجه تنگدستی حلیمه می شود ، به میسره می گوید هنگام رفتن حلیمه ، چهل گوسفند و بز با او روانه کنند . قاسم فرزند شیرخواره محمد و خدیجه از دنیا رفته است . محمد ، زید –غلام آزاده خدیجه- را به فرزندی قبول می کند . رقیه ، ام کلثوم و زینب به دنیا آمده اند . سیلاب و فروریختن سنگی بزرگ خانه پیرزنی که خدیجه به او کمک می کرد را ، فرو ریخته و پیرزن می میرد . محمد ، میسره و برکه را می گوید که به کار خاکسپاری پیرزن بپردازند و خود همراه زید به حرم می رود . سیل اطراف کعبه را گرفته است .

خانه كعبه در اثر سيل خراب مي شود . مردم به دنبال راه چاره هستند . وهب در ميان آب و گل به طواف مشغول است . عمروهشام او را مسخره مي كند . ناگهان شتري رم مي كند ، هشام كه پهلوان مكه است ، ولي يك بار با دستان محمد به خاك افتاده است ، به شدت مي ترسد . صاحب شتر و مردم از هشام انتظار پهلواني دارند . ولي محمد ، شتر را مهار و نگه مي دارد و به دست صاحبش مي رساند. هشام با سرافكندگي محل را ترك مي كند مردم به ابوالقاسم مرحبا مي گويند.

فصل50

محمد در گوشه ای از تالار بزرگ انجمن سرا نشسته است و خاموش ، گوش به سخنان پیران قوم دارد . سیل به خانه کعبه آسیب رسانده است و آنها درباره ویران کردن بنای کعبه و بازسازی آن صحبت می کنند . ولید ، سهم تخریب و بازسازی هر قبیله و طایفه را مشخص می کند . ابوطالب ، تاکید می کند سهمی که هر تیره می پردازد ، باید از مال پاک و حلال باشد . محمد با شنیدن این جمله و تایید بقیه ، لبخند می زند و در دل ، عمو را دعای خیر می کند .

فصل51

وقتي وليد كلنگ را بلند مي كند و به سوی کعبه می رود ، ناگهان مار افعي بزرگي را می بیند که از سمت چاه خزانه سر بيرون آورده و بر دیوار کعبه چنبره زده است . مردان عقب مي روند و فكر مي كنند نبايد كلنگ بزنند و خانه کعبه را ویران و بازسازی کنند . ناگهان عقابي بزرگ در آسمان پديدار مي شود و با يك خيز ، مار را برمي دارد و ناپديد مي شود. مردم متوجه مي شوند كه خداوند در ساخت بناي مكه با آنها هم فكري دارد. وليد مغير اين بار با آرامش كلنگ مي زند.

فصل52

خراب كردن تا اولين سنگي كه ابراهيم آن را بنا كرده بود ، امكان پذير مي شود . ابوطالب مي گويد، بايد ديوارها را برروي همين سنگ بنا كنند. تمام مردم مكه مشغول مي شوند . ابوالقاسم هم همراه زيد و علي كمك مي كند. زنان در درست كردن مصالح كمك مي كنند . وقتي تعمير به پايان مي رسد ، برسرگذاشتن سنگ حجرالاسود نزاع در مي گيرد . هر قوم دوست دارد ، اين افتخار نصيب او گردد. مردها شمشير از غلاف مي كشند جعفر ابوطالب را خبر مي كند . ابوطالب آنها را آرام مي كند و از اينكه آنها در حرم امن خدا نزاع مي كنند، متاسف مي شود. ابوطالب وقتي مشكل را حل نشدني مي بيند ، مي گويد، بهتر است از يك داور كمك بگيريم. قرار مي شود اولين كسي كه از سمت در بني هاشم وارد حرم مي شود تا طواف كند ، داور انتخاب شود .

بعداز گذشت مدت كوتاهي محمد امين مي آيد.

جمله سران قبايل كه در صداقت و ايمان محمد شك ندارند ، او را به داوري مي پذيرند . محمد به آنها پيشنهاد مي دهد كه سنگ را روی عبای او قرار دهند ، هر كدام از قبايل گوشه اي از آن را بگيرند و روي خانه خدا بگذارند مردم به تدبير زيباي محمد آفرين مي گويند.

فصل53

محمد به سن چهل سالگي رسيده است . كارهاي بازرگاني او بسيار زياد شده است. از اينكه چوپاني را از دست داده است ، دلتنگ است. محمد هر از چند گاهي به بيابان و كوه حرا مي رود و با خداي خود راز و نياز مي كند. خديجه در اين كار او را راحت مي گذارد و حتی گاهي برايش آب و غذا مي برد. آنها صاحب دو پسر و سه دختر شده اند . قاسم و ابراهيم از دنيا رفته اند . ولي رقيه و ام كلثوم و زينب بزرگ شده اند.

دختر ها شوهر كرده اند. دو دختر آنها را همسايه اش ابو لهب براي پسرانش گرفته است . محمد در حرم ، صداي گريه ورقه نافل كه نابينا شده را مي شنود . ورقه ، وقتي مطمئن مي شود كسي حرفهاي او را نمي شنود براي محمد تعريف مي كند كه زيدبن عمر –یار دیرین ورقه و برادرزاده خطاب- را بي خردان كشتند.

ورقه ، زيد ، عبيدالله و عثمان خويرث ، چهار يار بودند كه سالها پيش ، از بت پرستي مردم مكه بيزار شدند . تصميم گرفتند در شهرها سفر كنند و دين واقعي را براي پرستش خدا پيدا كنند . ورقه به شام مي رود و آيين ترساني برمي گزيند. عثمان در روم ترسايي مي شود . عبيدالله در كفر خود مي ماند ، ولي زيد در آيين ابراهيم مي ماند و در مكه با زبان ، مردم را از بت پرستي منع مي كند. مشركان ، زيد را در خانه اش حبس مي كنند. تا جايي كه به او اجازه خارج شدن از مكه را هم نمي دهند. ولي زيد فرار مي كند و براي پيدا كردن آيين جديد به پرس وجوی خود ادامه مي دهد. تا اينكه ، از راهبي مي شنود ، به زودي در مكه آخرين پيامبر ظهور خواهد كرد . زيد با شتاب به سوي مكه مي آيد ، ولي كشته مي شود.

فصل54

محمد ، طبق آيين هر سال ، ماه رجب را در غار حرا بسر مي برد . ولي خديجه احساس مي كند، حال محمد با سالهاي پيش فرق مي كند. اضطراب و هيجان وجودش را فرا گرفته است.

خديجه ، همچون مادري محمد را دلداري مي دهد . محمد تعريف كرده است كه جواني زيبا با او هم كلام است . طبيعت در و ديوار و درخت و حيوانها به او درود مي فرستند . خدیجه به عموزاده پرهیزگار خود –ورقه- ماجرا را می گوید . ورقه ، آنها را نشانه پیامبری می داند . خدیجه ، او را آرام می کند و با او صحبت می کند . سپس او را با نان و زيتون ، روانه كوه حرا مي كند . خديجه يقين دارد كه براي شوهرش از جانب خداوند پيغامي است و آن جوان زيبا كه در خواب و بيداري با محمد سخن مي گويد فرشته خداست.

فصل55

محمد در حرا به راز و نياز با خداوند مشغول است .

فصل56

محمد ، از غاز بيرون نمي آيد . خدیجه ، وقتي غيبت شوهرش را طولاني مي بیند ، آب و غذا برمی دارد و همراه علي ، به نزد محمد مي رود تا از احوالش جويا شود . محمد از حال خوش قرب به خدا مي گويد.

فصل57

در اواخر رجب فرشته وحي بر محمد ظاهر مي شود و برگزيده شدن او را از جانب خداوند به عنوان آخرين پيامبر را خبر مي دهد.

جلد دوم

فصل1

پيامبر از شدت هيجان مي لرزد . به خانه مي آيد و براي خديجه ظاهر شدن جبرئيل همراه با بر زبان راندن آيات را تعريف مي كند . خديجه ، محمد را كه مي لرزد ، همچون كودكي در بستر مي خواباند و سپس نزد پسر عمويش –ورقه- مي رود . خدیجه ، تمام نشانه هايي كه از محمد شنيده است را ، به او مي گويد . ورقه ، مبارك باد مي گويد و مژده پايان انتظار برانگيخته شدن آخرين پيامبر و به تحقق رسيدن وعده عيسي و موسي و داوود را مي دهد و سفارش مي كند اين راز را از مردم دور نگه دارد . خديجه خوشحال از اينكه توانسته است آيين آخرين پيامبر خدا را بشنود و ببيند به خانه مي آيد .

فصل2

خدیجه ، دوباره محمد را در حال خاصي مي بيند . محمد مي گويد كه بار ديگر جبرئيل بر او نازل شد و گفت برخيز و مردم را بيدار كن . خديجه با شادماني مي خواهد كه اولين پيرو آيين محمد شود.

محمد ، به خديجه آداب گواهي دادن به اينكه خداوند يكي است و جز او هيچ خداوندي نيست و محمد آخرين پيامبر اوست را مي آموزد. خديجه بدون درنگ آن كلمات را مي گويد .

فصل3

ورقه که نابیناست ، وجود محمد را در هنگام طواف احساس مي كند . محمد هر گاه از حرا بيرون مي آيد، ابتدا به طواف مشغول مي شود . ورقه از حال محمد مي پرسد و مي خواهد تمام جريان را از زبان خودش بشنود . وقتي محمد به طور كامل تعريف مي كند ، ورقه به گرمي دستان محمد را مي گيرد و مي گويد، بدون شك جبرئيل -فرشته وحي- كه بر عيسي و موسي نازل شده بود ، طبق وعده خداوند در كتاب تورات و انجيل و زبور بر آخرين پيامبرش نازل شده است.

ورقه به محمد مي گويد ، او همچون پيامبران پيشين ، در اين راه سختي بسيار خواهد ديد . او را دروغگو خواهند خواند . ورقه اشك مي ريزد و از آرزوي زيد یعنی دیدن آخرین پیامبر ، مي گويد كه براي برآورده شدن آن از مكه خارج شد . سرانجام نتوانست آخرين پيامبر را ببيند . ولي زيد در آخر عمر به عامر فرزند ربيعه گفته بود كه به زودي آخرين پيامبر با نشانه هايي خاص مي آيد.

فصل4

خديجه از خواب مي پرد . مي بيند كه شويش بيرون مي رود . خديجه روز پيش شنيده بود كه جبرئيل از محمد خواسته بود كه نماز بخواند . خديجه آداب وضوء و نماز خواندن را از محمد مي آموزد . علي از كار آنها مي پرسد . محمد از آيين جديد مي گويد . علي نیز خود را اولين گرونده مردم اعلام مي كند. آن دو پشت سر محمد ، مشغول خواندن مي شوند .

فصل5

زيد ، سومين كسي است كه به محمد مي گرود . زید را در حالیکه پانزده ساله بود ، حکیم بن حزام ، به عنوان برده از شام می آورد . از همان زمان آثار پاکی و هوش و زکاوت در او نمایان می شود . خدیجه –عمه حکیم بن حزام- به دیدار او می رود و وقتی زید را می بیند ، درباره زید از حکیم بن حزام می پرسد . حکیم بن حزام او را به خدیجه می بخشد . خدیجه نیز او را به شویش می بخشد و شویش محمد ، او را آزاد می کند . ثعلبه ، -پدر زید- به دیدار زید در مکه می آید . محمد ، او را گرامی می دارد و زید را آزاد در رفتن و یا ماندن می گذارد . زید ، نزد محمد می ماند . محمد ، برکه را به همسری او برمی گزیند . علی ، خدیجه ، زید کنار کعبه ، پشت سر محمد نماز می گذارند . عباس بن عبدالمطلب ، آنها را به عفیف بن کندی –بازرگان- نشان می دهد و از آیین جدیدشان می گوید . عفیف بن کندی در دلش آرزو می کند که ای کاش چهارمین ایشان ، او باشد که بر محمد ایمان می آورد و پشت سر او نماز می گذارد .

فصل6

در اين زمان است كه افرادي با شنيدن اخبار آيين جديد به ياد سست بودن آيين بت پرستي مي افتند و اينكه بتها سنگ هستند و هيچ سودي و زياني به آنها نمي رسانند . مردم گروه گروه دور هم مي نشينند و داستانهايي از بي ثمر بودن پرستش بتها براي هم ديگر تعريف مي كنند.

چهارمين مسلمان عمر و عبسه است. او از مردم مي شنود كه مردي با ديه نشين براي بت سعد چند شتر هديه مي آورد. شترها رم مي كنند . مرد نمي تواند آنها را به نزد بت بياورد. سرانجام عصباني مي شود ، بر سر بت سعد ، سنگ پرتاب مي كند و مي گويد «براي تو از جانب آفريدگار جهان، خيري نيست»

عمر و عبسه نیز ، حكايت امروالقيس را به ياد مي آورد كه وقتي پدرش را كشتند و او به قصد خون خواهي به پاخواست ، به او گفتند ، از طريق قرعه بابت ها مشورت كند. در قرعه هر چهار باز امروالقیس از خون خواهي منع شده بود. او عصباني بر سر بت كوفته و گفته بود ، اي نفرين شده ، اگر پدر تو را هم كشته بودند ، آيا منع مي كردي؟ عمر وعبسه با اين انديشه ها به خانه محمد مي رود . با محمدامین گفت و گو می کند ، سخنان او را مي شنود و چهارمين مسلمان
مي شود.

فصل7

ابوذر ، چوپان است . سه سال است كه از آيين بت پرستي دست كشيده و به شيوه خود ، پروردگار يكتا را ستايش مي كند . ابوذر علت دست کشیدن از آیین بت پرستی را برای عبیدالله تعریف می کند . خبر به او مي رسد كه در مكه آيين جديد يكتا پرستي آمده است . او ابتدا برادرش انيس را به مكه مي فرستد . وقتي انيس خبرهاي جديد را مي آورد ، ابوذر بي طاقت مي شود و براي ديدن پيامبر جديد ، راهي مكه مي شود.

فصل8

ابوذر ، در مكه خسته و تشنه به دنبال خانه پيامبر مي گردد. در حرم ابوطالب را می بیند ، و از او کمک می خواهد تا خانه محمدامین را بیابد . ابوطالب او را راهنمايي مي كند .

فصل9

ابوذر ، محمدامین را می بیند و با او گفت و گو می کند . او ، سرمست از ديدن آخرين پيامبر خدا و گرويدن به آيين واقعي يكتاپرستي ، به حرم مي رود. محمد به او گفته بود كه در ميان مردم مكه از دين جديد خود حرفي نزند تا به او آزاري نرسانند . ولي ابوذر در حرم با ديدن رفتار بت پرستان ، طاقت نمی آورد و از توحيد و آخرين فرستاده خداوند محمد مي گويد . مردم او را كافر مي نامند و كتكش مي زنند. ابوذر بار ديگر برمي خيزد و به سوي خانه خدا مي رود.

فصل10

ابوطالب و جعفر به منزل محمد می روند و از محمد درباره آيين جديد مي پرسند . ابوطالب متوجه می شود که پسر علی نیز به آیین محمد درآمده است . ابوطالب وقتي حرفهای محمد را
مي شنود مي گويد كه بايد درباره آن فكر كند . ولي ادامه مي دهد كه تا جان در بدن دارد از پشتيباني محمد باز نمي ايستند و اجازه نمي دهد كسي به او آسيب برساند.

جعفر نيز بعد از شنيدن سخنان محمد ، به دين اسلام مي گرود . ابوطالب از نماز گذاردن فرزندانش در كنار برادر زاده اش خرسند مي شود.

فصل11

ابوبكر ، مردي بازرگان صاحب اعتبار در ميان مردم مكه به شمار مي آيد. او نسبهاي عرب راخود مي داند و مردم سوالهاي خود را از او مي پرسند . ابوبكر از هنگامی که از سفر شام بازگشته است و خبرهاي تازه اي درباره محمدامین شنیده است و مشتاق دیدار محمد است . عثمان عفان يكي از مردان سرشناس مکه هم با او همگام مي شود . ابوبكر از عدي پسر حاتم یکی از ناموران عرب و بزرگ قوم خویش ، خبر مي دهد كه از پرستش بتها دست كشيده و دين ترسايي را برگزيده است.

او داستان علت تغییر آیین عدی بن حاتم را برای عثمان تعریف می کند .

ابوبكر می گوید كه مردم شام ، یمن ، دیار پارس و دیگر سرزمینها از بت پرستي دست كشيده اند و برخي از مردم يثرب هم ، يهودي شده اند.

ابوبكر ، دور از چشم عثمان ، به خانه محمد مي رود تا از آيين جديدش بپرسد . ابوبکر نیز در آن روز پس از شنیدن سخنان محمد ، مسلمان مي شود.

فصل12

خالد پسر سعيد -از بزرگان عرب- در پي ديدن چند روياي صادق ، پنهانی و دور از چشم پدر و مشرکان ، به محمد مي گرود . این خبر ، از چشم مشرکان دور نمی ماند و به گوش سعید ، پدر خالد می رسد . سعيد ، خالد را بازخواست می کند . خالد ماجرای رویاهای صادقثه اش را به پدر می گوید . اما پدر نمی پذیرد و خالد را با چوب مي زند تا از اين آيين دست بردارد . ولي خالد قبول نمي كند. سعيد او را به شدت كتك مي زند و از خانه بيرون مي كند. خالد لنگ لنگان به خانه محمد مي رود.

فصل13

مدتی بر محمد وحي نمي آيد. محمد بي صدا و خاموش است . خديجه مي گويد شايد به خاطر كم شدن فشار سنگين كه در اوايل وحي بر او وارد شده ، وحي نيامده است.

پيامبر در آن مدت ، شبها به بام مي رفت و با خدا راز و نياز مي كرد . همسر ابولهب كه همسايه آنهاست ، مراقب احوالات اوست . او فردای آن روز ، در راه حرم ، با كنايه به محمد ، مي گويد ، چندي است كه شيطانت تو را بدورد گفته است . خبر به کفار و مشرکان مكه مي رسد . پيامبر بسيار اندوهناك است . فكر مي كند ، خداوند او را ترك كرد ه است. پيامبر به غار حرا مي رود و با خداي راز و نياز مي كند . بر تخت سنگي در دامنه كوه تبير سخت مي گريد . ناگهان جنبشي در وجودش احساس مي كند و احساس سرما می کند . حالت وحي بر او پديدار مي گردد. جبرئيل مي آيد و سوره ماعون نازل مي شود.

فصل14

صهيب از موصل آمده تا سخنان جديد از يكتاپرستي بشنود . ساليان دراز از آيينهاي پارسيان و روميان شنيده است . در آستانه پنجاهمين سال زندگي در حالي كه از سرمايه داران و بازرگانان است ، دوست دارد سخنان جديد را بشنود . محمد جلسات را در خانه زید ارقم برگزار مي كند وقتي صهیب ، به سمت خانه زيد ارقم مي رود ، عمار ياسر او را مي بيند . آن دو ابتدا با ترديد از راز دل خود مي گويند . وقتي شك جاسوس بودن از دل آنها دور مي شود ، از علت رو آوردن به سوي محمد و آيينش صحبت مي كنند.

وقتي به خانه وارد مي شوند ، جمعي از بزرگاني كه تازه به محمد گرويده اند را مي بينند كه حلقه وار دور محمد امين نشسته اند و به سخنانش گوش مي دهند . عمار و صهيب ، آياتی را از پيامبر و پیروانش مي شنوند . صهیب هم مانند عمار و دیگر پیروان محمد ، مسلمان مي شود و نماز به پا مي دارد. در آن روز آيات جديدی(آیاتی از سوره حجر) نازل مي شود. خداوند از محمد مي خواهد كه دين اسلام را به طور علني تبليغ كند .

فصل15

خداوند از پيامبر خواسته است كه ابتدا خويشان خويش را به دين اسلام دعوت كند. پيامبر از علي خواسته است كه تدارك دعوت از خويشان را ببيند . علي مامور انجام كار بزرگي است . بعد از دعوت از مهمانها ، سفره در مهمانسراي خانه حارث -عموي بزرگ پیامبر- انداخته مي شود. علي به سفارش پيامبر يك ران از گوسفند بر بلغورها گذاشته و آماده كرده است . مهمانها ، از مقدار کم طعام و کافی نبودن آن برای تعداد زیاد مهمانها ، تعجب می کنند . اما پيامبر ، با نام خدا ، دستی بر طعام می کشد و در ميان شگفتي مهمانها از آن غذاي اضافه مي آيد . مهمانها معجزه را مي بينند . اما بعضي ، آن را جادو مي نامند. بعد از صرف غذا ، پيامبر رسالت خود و آيات جديد درباره دعوت خويشان را براي اقوامش مي گويد. ابولهب ، محمد را مسخره مي كند محمد سخنش را ادامه مي دهد و مي پرسد: «آيا كسي هست كه در اين راه مرا ياري كند» ابولهب بار ديگر نيش و كنايه مي زند. علي از جا بلند مي شود و سه بار آمادگي خود را اعلام مي كند . پيامبر علي را برادر و جانشین و نماینده خود در میان مردم اعلام مي كند و مي گويد كه سخن او را بشنويد و قبول كنيد. ابولهب ، رو به ابوطالب با كنايه مي گويد كه از اين به بعد بايد از پسر خردسالش پيروي مي كند. ابوطالب ، به ابولهب پرخاش مي كند و رو به محمد مي گويد كه مجالي براي فكر كردن به خويشان بدهد. او ادامه مي دهد ، هر گاه پیامبر ، عزم براي فرا خواني کسانی به سوی خدایش کند ، آنان را آگاه سازد ، تا سلاح برگیرند و با او همراه شوند . وقتي مهمانها مي روند ، علي و پیامبر به سوي خانه خود مي روند . عبيده حارث به دنبالشان مي شتابد تا همكاري خود را اعلام كند.

فصل16

يك صبح محمد برفراز بلند صفا مي رود و مردم را از خطري بزرگ مي ترساند . همه اهالي مكه به نزدش مي روند تا آن خبر را بشنوند. حتي ابولهب و عمر و هشام هم مي روند تا از ماجرا آگاه شوند . مردم مشتاق شنيدن سخنان پیامبر هستند.

محمد ، ابتدا از راستگو بودن خود مي پرسد . مردم او را راستگوترين مردم مي شمارند . محمد مي گويد كه او هرگز دورغ نگفته است و نخواهد گفت. او از خطر جهل ونفوذ شيطان در دلها مي گويد . از اينكه پروردگار يكتا را ستایش نمي كنند و بت ها را خدا مي نامند.

ابولهب و عمر و هشام در غيبت ابوطالب و حمزه ، جنجال مي كنند و سپس به پيشاني محمد سنگ پرتاب مي كنند . عبدالله مسعود و دیگر مسلمانان -پيروان محمد- خود را سپر پيامبر قرار مي دهند.

فصل17

وليد مغيره فردای آن روز نزد امیه خلف مي رود و از چگونگي سخنان محمد مي پرسد . امیه خلف از آمدن آيين جديد توسط محمد ، خبر مي دهد.

عمرو هشام در همان جا ، گروندگان را به قتل تهديد مي كند . اميه اين کار را به صلاح نمي داند.

صداي دعوت محمد ، بار ديگر از سوی خانه خدا بلند مي شود . پيرمردي از صاحب صدا و سخنانش مي پرسد . اميه خلف مي گويد ، محمد پسر عبدالله ، ديوانه شده و سخنان بيهوده مي گويد. عمر وهشام ، خشمناك نزد محمد مي رود و از آشوبي كه محمد به پا كرده مي پرسد . محمد نرم مي پرسد : «اي عمرو اگر به تو زياني رسد، از چه كسي كمك مي خواهي ؟ عمروهشام جوابي نمي دهد . لیکن جواني از میان مردم مي گويد ، معلوم است از پروردگار يكتا . محمد دوباره روبه ابولهب مي گويد : «پس چرا براي پروردگار شريك قرار مي دهيد ؟» وليد مغيره به جاي عمرو سخن مي گويد . او می گوید من بزرگتر مکه هستم و عمروعمیر ثقفی بزرگ عرب مردمان طائف و صاحب مال و فرزند است . بسيار چرا بر او وحي نيامده و بر محمد كه يتيم است ، وحي نازل شده است. صداهايي ديگر بلند مي شود . يكي مي گويد ، اگر تو پيامبري چرا بر روي آب راه نمي روي ؟! دیگری می گوید ، چرا مانند ما بشر هستي و فرشته نيستي.

هياهوي بقدري زياد مي شود كه محمد جز سكوت چاره نمي بيند . او به ياد مي آورد كه براي پيامبران قبل از او نيز ، اين بهانه ها از سوي نادانان گفته شده بود . محمد احساس مي كند ، با افرادي خواب زده مواجه است . او از ميان مردم راهي مي شكافد و به سمت خانه كعبه مي رود .

فصل18

ایام حج است . بزرگان قریش در هراسند که سخنان محمد و آیین جدید او بر مردم شهرهای مختلف که به حج می آیند ، اثر کند . بزرگان قريش ، وليد مغیره که از خردمندترین مشرکان مکه است را نزد پيامبر مي فرستند تا از ريشه سخنام محمد سردربياورند . وليد ، وقتي از نزد محمد مي آيد با حالي دگرگون به بزرگان مي گويد ، سخنان محمد همچون سخنان پيامبران پيشين است . آنها ، راه چاره را از وليد مي خواهند . وليد مي گويد ، بايد به مردم بگويند که نزد محمد نروند . چون محمد با حرفهايش آنها را جادو مي كند.

ولید از نشست های پیروان آیین محمد و تلاوت های آیات قرآن توسط آنان بر مردم ، سخن می گوید و ماجرای کتک خوردن عبدالله مسعود توسط مشرکان ، به خاطر تلاوت قرآن را برای امیه خلف و دیگر بزرگان قریش تعریف می کند .

او می گوید ، محمد با پيروانش كه به چهل نفر رسيده اند، در خانه خدا ودر كوچه و خيابان قرآن مي خوانند .

شبي عمر و هشام به كنار خانه محمد مي روند تا سخنان وحي كه محمد با صدايي زيبا تلاوت مي كند ، را بشنود . در آن شب ابوسفيان ، اخنس را هم مي بيند كه براي شنيدن سخنان محمد گوش خوابانده است تا از چيستي آن سخنان جويا شود. ابوسفيان مي گويد آن سخنان بسيار نيكو است . ولي عمر و هشام می گوید كه او در آن سخنان چيزي كه به كار آيد ، نيافته است . ابوسفیان و اخنس ، درمی یابند که عمروهشام از سر رشک و حسادت ، این سخن را می گوید .

آنان وقتي اثر سخنان محمد را در خود می بینند به يكديگر می گویند: «حالا چطور مي توانند اثر آن سخنان را در مردم خنثي سازند»

فصل19

مشركان قريشي به خانه ابوطالب مي آيند و به او پيشنهاد مي دهند كه محمد را در قبال عماره پسر رشيد و زيباي وليد مغيره ، به آنها بدهد تا خونش را بريزند . ابوطالب ، غضبناك آنها را از خود دور مي كند .

آنان بار ديگر به ابوطالب مي گويند ، به محمد بگو ، هر آنچه از مال دنيا مي خواهد ، به او مي دهند . ولي دست از گفتن اين سخنان ، بردارد.

ابوطالب ، نزد محمد مي آيد و پيغام آنها را مي رساند . محمد جواب مي دهد كه اگر خورشيد را در يك دست و ماه در دست ديگرش بگذارند ، از راه خويش عقب نشيني نخواهد كرد.

ابوطالب ، خاندان خود را به خانه اش دعوت مي كند . پسرانش علي و جعفر و عقيل و طالب ، از مهمانها پذيرايي مي كنند. ابوطالب در آن روز سفارشهاي پدرشان عبدالمطلب را به ياد برادرانش مي آورد و خود قسم مي خورد كه لحظه اي از ياري كردن محمد ، دست برنخواهد داشت

فصل20.

خبر به ابولهب مي رسد كه محمد در خانه خدا ، آياتي در سرزنش ابولهب و همسرش مي خواند . آن دو در آزار رساندن به پيامبر از هيچ كاري ابا نداشتند. ام جميل -همسر بدخواه و كينه جوي ابولهب- با خشم از خانه بيرون مي رود تا زهر خود را بر محمد بريزد . ولي وقتي به حرم مي رود ، محمد كه مقابل او نشسته است را نمي بيند . به قدرت پروردگار ، بر چشمان ام جميل ، مهر زده می شود. مردمي كه در اطراف محمد و ام جميل بودند، مي بينند كه ام جميل ، سنگ بر دست ، محمد را با صداي بلند فرامي خواند و دشنام مي دهد . او تهديد می کند كه اگر محمد را ببيند با اين سنگ بر سرش خواهد كوفت . ابوبکر ، از اینکه همسر ابولهب ، محمد را نمی بیند تعجب می کند . ام جمیل ، وقتی محمد را نمی بیند سنگها را بر زمین می اندازد و به خانه اش مي رود.

محمد به ابوبكر كه بسيار ترسيده است ، مي گويد : می بینی كه خداوند چگونه دشنام قريشي را از من دور مي كند.

فصل21

محمد در حرم خانه خدا ، عده اي را در حال پرستش بتي مي بيند. دلش به درد مي آيد و براي نجات آنها از شرك ، سخن از خداوند يكتا مي گويد. او سپس به نماز مي ايستد . در بين آنها عاص وائل و حارث قيس از جمله بت پرستاني هستند كه همواره محمد را آزار مي دهند. عاص وائل ، محمد را -برخلاف روزهاي پيش كه علي وزيد و ديگر پيروان كنارش بودند و از او محافظت مي كردند- تنها مي بيند . او به برده خود مي گويد ، شكمبه شتر را در زماني كه محمد به سجده مي رود، به روي او بيندازد. محمد وقتي با آن وضع نماز را به پايان مي رساند ، غمگين و دلشكسته نزد عمويش ابوطالب مي رود و مي پرسد كه جايگاهش در نزد عمويش كجاست. ابوطالب وقتي ماجرا را مي شنود ، شمشير خود را بر مي دارد با پسرش طالب و محمد به سوي حرم مي رود. حمزه در راه به برادر ، مي پيوندد . او از دگرگوني حال برادر صبور خود و بزرگ بني هاشم در تعجب است . عاص وائل و حارث قیس با ديدن حال خشمگين ابوطالب به لرزه مي افتند و با ديدن حمزه بيش از قبل مي ترسند.

ابوطالب ، از پسرش مي خواهد ، همان شكمبه را به روي عاص و حارث بيندازد. محمد از آنجا دور مي شود تا بيش از اين خاري آن دو بت پرست نادان را نبيند.

فصل22

حمزه در حال برگشت از شكار است كه پيرزني او را صدا مي زند . پیرزن ، خبر سنگ زدن عمر و هشام به پيشاني محمد را به حمزه مي دهد . حمزه ، با خشم به سمت حرم مي رود و با كمان ، تيري به عمروهشام مي زند . خون از صورت هشام سرازير مي شود. مردم ، خواري عمروهشام - كه او را پهلوان مكه مي نامند- را مي بينند . حمزه ، در آن حال فرياد مي زند كه از هم اكنون ، به دين برادر زاده اش گرويده است . از این به بعد ، هركس قصد ستيز با محمد را داشته باشد، با او خواهد جنگيد.

فصل23

بزرگان قریش ، وقتی از ستیز با محمد عاجز می شوند ، آزار گروندگان به آیین محمد را در پيش مي گيرند . عمار و برادرش عبدالله با پدر و مادرش سميه و ياسر در خانه عمر و هشام به شدت شكنجه مي شوند.

آنها حاضر نمي شوند ، در مقابل شكنجه هاي ارباب خود از پرستش خداي محمد دست بردارند. آن سه نفر زیر شکنجه كشته مي شوند .

فصل24

عمار هم كه در حال مرگ است ، ایمانش را پنهان می کند و به ظاهر از پيامبر بد مي گويد. او وقتي از دست مشركان ، رهايي مي يابد ، با حال زار نزد پيامبر مي آيد و ماجرا را می گوید . پيامبر ، او را آرام مي كند و مي گويد ، خداوند آنچه كه در دلش بوده را قبول دارد.

فصل25

بلال حبشی –برده سیاه پوست عبدالله جدعان- نیز به آیین محمد گرویده است . عبدالله جدعان ، او را به دست ابوسفیان می سپارد تا با شکنجه او ، باعث روگردانی بلال از ایمان به خدای محمد و آیین او شود . ابوسفيان ، بلال را به شدت شكنجه مي دهد . در ميان آفتاب سوزان سنگ بر سينه اش مي گذارند . اما بلال حبشي ، تحمل مي كند و «احد» احد مي گويد . تحمل بي اندازه بلال باعث حمايت مردم از او و شكست بزرگان بت پرست قريشي مي شود . سرانجام ابوسفيان از شكنجه كردن بلال خود خسته مي شود . وقتي ابوبكر براي آزاد كردن او ، بهاي گزافي پيشنهاد مي كند ، ابوسفيان قبول مي كند . بلال همراه ابوبكر به نزد پيامبر مي آيد . تحمل بلال در ميان مردم زبانزد می شود. ابوسفيان از حمايت ورقه -دانشمند ترسايي- از بلال به عبدالله مي گويد . ورقه به ابوسفيان گفته بوده اگر اين برده در زير شكنجه بميرد ، بر سر مزار او چنان شيون كند كه مردم را به شگفتي اندازد.

فصل26

در يپیروان محمد ، در یكي از شبها در خانه ارقم جمع می شوند . اما خباب ارقم -برده ام انمار از قبيله بني زهره- نيامده است . بلال خبر مي دهد كه خباب در زير شكنجه ارباب خود –ام نمار- است . بلال ماجرا و چگونگی شکنجه خبات توسط ارباب خودش را برای آنان تعریف می کند . اینکه ام نمار دست و پای او را می بندد و آهن داغ بر سر خبات می گذارد . تا اینکه ام نمار خود دچار سردرد می شود که چاره اش گذاشتن آهن داغ بر سرش است . اینکه مردان بنی زهره ، خبات را در دشت بطحاء شکنجه می کنند و بعد یکی از مردان او را به روی آتش می اندازد . غمي سنگين در سينه پيامبر و پيروانش مي نشيند.

فصل27

در آن روز آيات هجرت بر پيامبر نازل مي شود . پيامبر عده اي را به سوي حبشه كه پادشاه آن نجاشي يكتاپرست است ، هجرت مي دهد.

فصل28

مصعب پسر عمیرهاشم -يكي از بزرگان و ثروتمندان مكه- است . پدر و مادرش او را بسيار دوست مي دارند . ولي وقتي متوجه مي شوند او مسلمان شده ، به شدت او را شكنجه مي كنند. مصعب وقتي خبر هجرت را مي شنود ، به سوي مهاجران مي شتابد . به جز مصعب ده مرد و چهار زن نیز خواهان هجرت هستند . آنها توشه اي بر مي دارند و با كشتي به حبشه مي روند. چون عده آنها كم است ، كسي به آنها شك نمي كند.

فصل29

آنها سه ماه زندگي راحتي را در حبشه آغاز مي كنند . تا اينكه غلامي به آنها مي گويد در مكه بين محمد و مشركان صلح برقرار شده است . مهاجران خوشحال از اين خبر ، به مكه باز مي گردند . اما متوجه مي شوند كه اشتباه كرده اند. مهاجران جريان را از پيروان محمد مي شنوند.

فصل30

مسلمانان در خانه ارقم جمع می شوند و علت بازگشت آنها از حبشه به مکه را می پرسند . عثمان ، اعتراف می کند که فریب خورده است و باعث شده است بقیه هم فریب بخورند و از حبشه برگردند . در روزي كه سوره نجم نازل مي شود و پيامبر آياتي كه از لات و عزي سخن به ميان آمده است را مي خواند ، گروهي فكر مي كنند ، پيامبر آن بتها را قبول كرده است . آنها به آيات قبل و بعد سوره نجم توجه نمي كنند . به همین دلیل ، آن غلام ، آن خبر كذب را به مهاجران مي دهد. از طرفي ، وقتي مشركان خبر مهاجرت را مي شنوند ، مدتي دست از شكنجه برمي دارند . چون فكر مي كنند با اين كار آيين محمد به كشورهاي ديگر هم سرايت مي كند . آنها در ماه مبارك رمضان نيز ، از آزار پيامبر كم مي كنند . به اين اميد كه پيامبر از سخنان خود برگردد. ولي وقتي خلاف آن را مي بينند ، شكنجه و آزاد را از سرمي گيرند.

فصل31

مهاجران تصميم مي گيرند ، بار ديگر باعده بيشتري به حبشه باز گردند. هفتاد و دوتن با سرکردگي جعفرابن ابوطالب راهي حبشه مي شوند . پيامبر نامه اي براي نجاشي مي نويسد و نجاشي آنها را مي پذيرد . مهاجران در حبشه ، زندگي راحتي را در پيش دارند. آنها براي پيامبر و يارانش نامه مي نويسند و از اخبار حبشه مي گويند. ام سلمه ، زبیر و ديگر مهاجران نیز نامه سلامت مهاجران را مي نويسند.

فصل32

زیدعمرو در پاسخ نامه مصعب عمیر ، از مکه به او در حبشه نامه می نویسد و اخبار مکه را می گوید . او می گوید سران شرک در انجمن سرا گرد آمده اند و تصمیم گرفته اند تا با فرستادن پیشکش همراه فرستادگانی به نزد نجاشی پادشاه حبشه ، با بدگویی از مسلمانان ، لین روزنه امید را نیز بر مسلمانان ببندند .

فصل33

مصعب عمیر به زیدعمرو نامه می نویسد و ماجرای آمدن فرستادگان سران شرک را به او می نویسد. او می نویسد : عمر و عاص و عبيدالله ابن ربيعه انتخاب شده اند تا به نزد نجاشي بروند . نجاشي از آن دو و همچنين از مهاجران مي خواهد كه در مجلس آنها حاضر شوند و سخنان خود را بگويند تا بعد اوبا مشورت كشيشان تصميم نهايي را بگيرد . مشركان ابتدا سخنان خود را می گويند و از نجاشي مي خواهند كه آن ياغيان و فراريان را به مردم مكه بسپارند.

مهاجران نيز با نمايندگي جعفر ابن ابوطالب حرفهاي خود را مي گويند . نجاشي صحبتهاي جعفر كه بيشتر درباره حضرت مريم و حضرت عيسي بود را مي پذيرد و مشركان را نااميد مي كند . ولي عده اي از اطرافيان نجاشي به گمان اينكه نجاشي دين ترسايي را رها كرده و به آيين جديد مسلمانان رو آورده است، برنجاشي مي شورند. نجاشي مهاجران را در مكاني در نزديك دريا پناه مي دهد . او به آنها پيغام مي فرستد که اگر بعد از سه روز آنها بر شورشيان غالب شدند ، مي توانند به حبشه بازگردند. بعد از سه روز خبر پيروزي نجاشي بر شورشيان مي رسد . مهاجران بار ديگر در حبشه به زندگي آرام خود مشغول مي شوند .

فصل34

مهاجران از طریق نامه مي شنوند كه عمر بن خطاب و بسياري ديگر به دين محمد رو آورده اند و اين موضوع ، ابوجهل را بسيار خشمگين ساخته است. مهاجران از دور بودن از پيامبر شكوه مي كنند و اميدوار هستند تا دوباره در كنار هم به تلاوت آيات وحي گوش دهند.

زید حارثه از مکه به مصعب عمیر در حبشه نامه می نویسد .