nakhlha

صداهای عجیبی از داخل صومعه می آید...

رمان نخلها قد می کشند

اثر محمدحسین فکور

 

فصل اول

صداهای عجیبی از داخل صومعه می آید. روزبه می ایستد وبه داخل آن نگاه می کند.دراین ساعت مسیحیان از شهر می آیند ودر صومعه جمع می شوند. روزبه اسب را می راند. چند قدم جلوتر، از رفتن پشیمان می شود ودوباره به صومعه باز می گردد. صداهای درهم وعجیب همچنان از در صومعه بیرون می زند .روزبه گوش می دهد. صداها اوج می گیرد وپایین می آید. روزبه کنجکاو شده است. روزهای دیگر به یادش می آید .هر بار که از اینجا گذشته دلش می خواسته برود واین محل عجیب را از نزدیک ببیند اما پدرش اجازه نداده است. این بار تنهاست. از اسب پیاده می شود وجلوتر می رود .حس می کند که نیروی عجیبی او را به درون می کشد. مسیحیان همراه با یک راهب عبادت می کنند. روزبه مبهوت نگاه می کند. از کارهایشان سردر نمی آورد. مدتی می ایستد ونگاهشان می کند. کم کم به خود می آید .اگر پدرش بفهمد... از صومعه بیرون می آید پا در رکاب می کند وبه طرف شهر می رود. شهر اصفهان ودیوارهای بلندش در برابر اوست .پا به شهر می گذارد واسب را قبراق تر می راند. در بزرگ خانه پیدا می شود وبه سوی خانه می رود. روزبه به ایوان بزرگ می رود وبالا را نگاه می کند. این چندمین بار است که آن بالا را می نگرد. اولین بار که درباره آن کوزه ی کوچک آویخته بر سینه ی ایوان از مادرش پرسیده بود مادر گفته بود: نمی دانم. روزبه اصرار کرده بود ومادر گفته بود «به شرطی که به پدرت چیزی نگویی وباز به شرطی که به آن دست درازی نکنی می گویم» .روزبه قول داده بود. مادر گفته بود« داخل کوزه نامه ای است که از پدران ما به ارث رسیده است .دقیقا نمی دانم در آن چه نوشته شده است ،فقط می دانم که پدرت خیلی به آن حساس است »مادر سپس گفته بود: «مبادا سراغ آن بروی ،پدرت تو را می کشد». روزبه سعی کرده بود تا کوزه و نامه را فراموش کند. روزبه نگاه از کوزه می گیرد. صومعه وراهب دوباره جلو چشمانش جان می گیرند. سخنان راهب را به یاد می آورد «خدایی جز خدای یگانه نیست. عیسی مسیح ،پیامبر وروح خداست .محمد ،پیامبری که خواهد آمد ،دوست خداست... »احساس گنگی پیدا می کند. اسم آخری را که به یاد می آورد دلش یک جوری می شود. با خود زمزمه می کند. محمد، وچیزی سر در نمی آورد. سرانجام تصمیم می گیرد کوزه را پایین بیاورد. پدر وعمه ی پیرش به آتشکده رفته اند. خانه خالی می شود .روزبه سراغ کوزه می رود. با عجله در کوزه را می گشاید. چرم لوله شده ای در آن است. چرم را بیرون می کشد .نوشته های روی چرم می لرزند وتار می شوند وسپس جلو چشمان روزبه جان می گیرند.«به نام خدای بخشنده ومهربان این عهد وپیمانی است که از خدای جهانیان به حضرت آدم «ع »رسیده است. اراده ی من این است که از نسل تو پیامبری به وجود آورم که نامش محمد «ص» است او دارای اخلاق پسندیده است. مردم را از پرستش غیر من منع خواهد کرد. هرکس می خواهد برای همیشه خوشبخت باشد باید به او ایمان بیاورد.» کلمات روی چرم گرم وزنده اند ویک جور بی قراری به جان روزبه می ریزد. عشق به محمد «ص» ناگهان دلش را پُر می کند .تصمیم می گیرد در راه رسیده به محمد «ص» هر سختی وبلایی را به جان بخرد .روزبه کوزه ونامه را سرجایش می گذارد. روزبه دیگر به آتشکده نمی رود. پدر نگران است. رئیس کاهنان سراغ روزبه را می گیرد. پدر ساکت می ماند. اما زود به خانه می آید وسراغ روزبه را می گیرد. روزبه در گوشه ای نشسته وفکر می کند. پدر با مهربانی پیش او می نشیند ومی گوید:«چند روز است به آتشکده نمی آیی .من با رئیس کاهنان دوستی دیرینه ای دارم. اگر به آنجا نیایی صورت خوشی ندارد.» روزبه سرش را از روی زانو برمی داد. نافذ ومصمم به پدر می نگرد ومی گوید:« پدر، محمد کیست؟» پدر آشکارا جا می خورد. روزبه می گوید:« عهد وپیمانی که خدا با آدم بسته است. چیست؟» خون به صورت پدر می دود. از جا بر می خیزد وفریاد می زند.« چطور جرئت کردی سراغ کوزه بروی!»واز خانه بیرون می زند. نور قرمزآتش،آتشگاه را رنگ زده است. بدخشان جلو می آید .تکه چوب تراشیده وزیبایی را میان شعله های رقصان می اندازد. با احترام کرنش می کند وکنار رئیس کاهنان می نشیند. رئیس کاهنان می گوید «باز هم از پسرت خبری نیست. بدخشان مِن مِن کنان می گوید:« قربان باید خبر تلخی را به شما بدهم. روزبه دیگر نمی آید. او از آیین ما سر بر تافته است .نام پیامبر آخر زمان را به زبان می آورد.» رئیس کاهنان با خشم می گوید: «یاوه می گوید» سپس دستی به ریش درازش می کشد وادامه می دهد. «باید هر چه زودتر او را سر به راه کنی وگرنه ممکن است آدمهای دیگری را هم دور خودش جمع کند آن وقت آیین ما به خطر می افتد» بدخشان با درماندگی        می پرسد:« چگونه ؟»رئیس می گوید:« به او وعده بده. ما حاضریم او را با عایدی زیادی رئیس این آتشگاه کنیم... می دانی که بسیاری از فرزندان موبدان وکاهنان برای به دست آوردن چنین مقامی لحظه شماری می کنند» بدخشان می گوید: «درست است »واز جا بر می خیزد. پدر به سراغ روزبه می رود. سعی می کند قیافه اش مهربان باشد .کنار پسرش می نشیند. لبخند می زند ومی گوید «عزیزم» روزبه به پدر می نگرد .پدر ادامه می دهید« نمی دانی چه خبر خوبی برایت آورده ام. رئیس کاهنان گفت: تا به تو بگویم که حاضرند تو را رئیس آتشگاه بزرگ کنند، آن هم با عایدی خیلی زیاد» روزبه اخم می کند ومی گوید: «پدر» بدخشان نمی گذارد او حرف بزند ودنبال حرفش را می گیرد« پسر جان ،همه جوانان وفرزندان موبدان آرزوی رسیدن به این مقام را دارند. اگر تو این مقام را قبول کنی همه ی مردم به تو نیازمند می شوند وزندگی ات پر از طلا ونقره می شود چه می گویی موافقی» نگرانی وشتابزدگی درحرفهایش پیداست .روزبه آرام ومصمم می گوید: «پدر من هرگز نمی پذیرم. تکه چوبی که از جنگل می آورند وبه آتش تبدیل می کنند وکمی بعد هم خاکستر می شود هرگز نمی تواند خدای مردم باشد. این را دلم گواهی می دهد .»پاسخ روزبه روشن وقاطع است .پدر از کوره در می رود وفریاد می زند .«تو خودت ومرا بیچاره خواهی کرد. تو آبروی مرا می بری .من سالها با خوشنامی به آتش مقدس خدمت کرده ام. نمی توانم این وضع را تحمل کنم. به رئیس کاهنان چه جوابی بدهم.» روزبه بی توجه به بی قراری پدر سربه زانو        می گذارد. پدر روی پایش بند نیست ودرمانده وپریشان ،این پا وآن پا می کند. بعد ناگهان از جا برمی خیزد وبه سوی در می رود.

بدخشان پا به ایوان بزرگ آتشگاه می گذارد. در برابر آتش کرنش می کند وبه سوی رئیس کاهنان می رود.« قربان بی فایده بود، وعده های شما در او اثر نکرد. چند روز است که از خواب وخوراک افتاده .مدام گوشه ای می نشیند ودر خود فرو می رود. پیغام شما را به او گفتم، اما او فقط حرفهای خودش را می زند. او دیگر آیین ما را قبول ندارد.» رئیس کاهنان سرش را بلند می کند و             می گوید:« معلوم است که به زودی، پسرت مردم را بر ضد ما ومقام ما می شوراند. به تو گفتم که باید کاری کنی. نباید او را به حال خود بگذاری .باید او را بکشی.» بدخشان تکان می خورد .عرق سردی بر پیشانی بدخشان می نشیند وبا درماندگی می گوید:« ای کاهن برزگ، چطور ممکن است. او فرزند من است. او تنها پسر من است .»کاهن با خشم بیشتری می گوید:« همین که گفتم، تنها راه چاره همین است.اکنون خطر برزگی آتش مقدس وآیین ما را تهدید می کند. باید هرچه زودتر او را از بین ببری.» بدخشان با ناراحتی ازجا بلند می شود ومی گوید:« ای کاهن بزرگ، اجازه        می خواهم امشب در این باره فکر کنم.کمی به من فرصت بدهید، فردا به حضورتان می آیم .

فصل دوم

آفتاب بالا می آید. شهر بزرگ اصفهان زیر نور آفتاب، سردی ورخوت شبانه را از تن بیرون می کند. بدخشان ،کنار کوچه را می گیرد ومی رود. نمی خواهد با کسی هم کلام شود. خیال می کند همه از راز خانه ی او آگاه شده اند. بدخشان به پله های سنگی وبزرگ آتشگاه می رسد. شعله های رقصان آتش از دور پیداست، با شتاب به طرف آن می رود .ابتدا تمام قد، در برابر آتش تعظیم می کند وزیر لب دعا می خواند. سپس بر می گردد، چوب کوتاهی را بر می دارد ومیان شعله ها می اندازد. شعله ی آتش دور چوب می چرخد وآن را می بلعد. کاهن بزرگ در جایگاه خود نشسته است. بدخشان جلو می آید وبه کاهن احترام می گذارد. رئیس کاهنان می پرسد:« چه تصمیمی گرفته ای.» بدخشان مِن مِن کنان می گوید: «ای کاهن بزرگ ،من تصمیم بهتری گرفته ام. او را به خدمت شما می آورم .او را در همین عبادتگاه زندانی می کنم .غل وزنجیرهای سنگین به دست وپایش می بندم وکلیدش را هم به دست شما می دهم، تا اطمینان یابید فرار نمی کند.» کاهن به فکر فرو می رود. بدخشان دوباره می گوید:« با شلاق او را تنبیه می کنم.» کاهن چشمان گود رفته اما نافذش را به بدخشان می دوزد.« فقط شش ماه». بدخشان لب می گشاید:« شش ماه »کاهن می گوید: «شش ماه او را در زندان نگه می دارم واو را امتحان می کنم ،اگر از حرفهایش دست برنداشت او را اعدام می کنیم.»

عمه ی پیر آهسته زنجموره می کند. از صبح پا پی برادرش شده است.« اجازه بده من هم بیایم ،من نمی توانم از روزبه جدا شوم. از وقتی مادرش مرده من برایش مادر بوده ام. من هم پیش کاهن می آیم.» از صبح که بدخشان از پیش کاهن برگشته واین خبر را داده، عمه پیر مثل اسفند روی آتش از جا پریده ومدام نالیده است.« تو چه جور پدری هستی؟ چطور دلت می آید پسرت را با دست خودت زندانی کنی؟» سرانجام ماموران کاهن از راه می رسند .ماموران سراغ روزبه را می گیرند. بدخشان می گوید:« او آنجاست. در آن اتاق، در را به روی او بسته ام تا فرار نکند.» روزبه مثل همیشه نشسته ونگاه سردش را به جای دوری دوخته است. یکی ازماموران می رود ودست او را می گیرد واز جا بلند می کند. روزبه بدون مقاومت بلند می شود وهمراه او می آید .عمه پیر با عجله می دود وهمراه آنها می شود .صدای گریه اش بیشتر می شود. دوباره التماس می کند.« بگذار من هم بیایم.» بدخشان می گوید:« باشد بیا» وراه می افتند. کاهن پیر سر در پیش رو دارد ونشسته است. سعی می کند خودش را آرام وخونسرد نشان دهد .ولی کسی که از نزدیک به چهره اش نگاه کند شادی آمیخته با هیجانی را در صورتش می بیند. بدخشان جلو می آید وتعظیم می کند. کاهن سر بر می دارد. بدخشان می گوید:« آن اتاق کوچک» کاهن لب باز می کند:« بد نیست. ولی باید نگهبانی هم برایش بگذاریم. زودتر دست به کار شو» بدخشان می گوید« بله قربان» عمه پیر فرصت می کند وجلو می رود:« ای کاهن بزرگ جان من وبرادر زاده ام به هم بسته است.روزگاری است که مادرش مرده است ومن از او پرستاری کرده ام. اجازه می خواهم همراه او باشم .او برای انجام کارهایش به کسی نیاز دارد.» کاهن لحظه ای مهربان می شود ومی گوید:« بمان» ماموران به اشاره بدخشان روزبه را می آورند ودر اتاق کوچک آتشگاه حبس می کنند. عمه پیر هم به اتاق    می رود. بدخشان قفل در را امتحان می کند ومی رود.

فصل سوم

آهنگر کیسه چرم اثاثش را با چابکی به دوش می اندازد وراه می افتاد. بدخشان با عجله از پله های آتشگاه بالا می رود .بدخشان می گوید:« زودتر دست به کار شو. پای او را با زنجیر محکمی ببند. به زنجیرهم قفل محکمی بزن.» روزبه آرام نشسته وپشت به دیوار اتاق داده است .آهنگر با چابکی کار می کند .زنجیرهای کلفت وسنگین را بیرون می کشد ،با حلقه های آهنی به پای روزبه وصل

می کند وسر حلقه ها را با چکش به هم می آورد. او زودتر از انتظار کارش را تمام می کند وسرپا می ایستد. پس از آن میخ حلقه دار بزرگی هم به دیوار می کوبد. حلقه زنجیر را به آن می آویزد وسر حلقه های زنجیر را قفل می زند. سپس کلید را تا آخر می پیچاند واز قفل در می آورد وبه بدخشان می دهد .کاهن بزرگ عصا زنان می آید تا به در اتاق کوچک می رسد. روزبه نگاهش را از نقطه ای دور می گیرد وبه کاهن نگاه می کند. کاهن هم او را نگاه می کند .چشمهای هر دو در هم گره می خورد. کاهن با دستپاچگی نگاهش را از او می دزدد وبه زنجیرها می دوزد .سپس رد زنجیر را می گیرد تا به دیوار می رسد. جلو می رود وزنجیر را تکان می دهد. زنجیر استوار ومحکم است. بدخشان کلید را دو دستی پیش می آورد .کاهن کلید را می گیرد ودر جیب می گذارد وزیر لب می گوید. خوب است واز اتاق بیرون می رود .

چند روز است که بدخشان به آتشگاه نمی آید. مریض شده ودر خانه است. بدخشان یکباره پیرتر وشکسته تر شده است. معلوم است که غم فرزندش را می خورد. عمه پیر یک پایش در آتشگاه است وپای دیگرش در خانه. از روزی که روزبه را درآتشگاه حبس کرده اند چند ماه می گذرد. عمه پیر در این مدت از او جدا نشده است .نگهبان نیز از صبح تا شب از آن اتاق کوچک و روزبه مراقبت می کند. روزبه می گوید:« عمه جان مرا دوست داری؟» عمه پیر با تعجب نگاهش می کند. «آری ،می بینی که خودم را به خاطر تو زندانی کرده ام» روزبه می گوید:«این را می دانی که کاهنان منتظرند تا پدر بمیرد. آنگاه به سراغ من می آیند ومرا می کشند.» عمه بیشتر در خود فرو می رود. روزبه ادامه می دهد:« اگر واقعا مرا دوست داری ومی خواهی کمکم کنی باید وسیله فرار مرا فراهم کنی.» عمه چشمانش گشاد می شود ومی گوید:« چگونه ،مگر ممکن است؟» روزبه صدایش را آهسته تر می کند ومی گوید:« همین آهنگری که این زنجیرها را به پای من بست، دوست پدر است. او را می شناسم مرد خوش قلبی است. پیش او برو وماجرا را برایش تعریف کن .حتم دارم کمکت می کند.» آهنگر با صبرو حوصله به حرفهای عمه گوش می دهد ومی گوید:« راستش کار سختی است. اما من همه جای آن آتشگاه را می شناسم. تمام سوارخ سنبه هایش را .بعد دستهایش را به هم می کوبد ومی گوید: باشد. بدخشان به گردن من خیلی حق دارد. امشب منتظر من باشید. وقتی همه خوابیدند می آیم .از دیوارهای پشت آتشگاه می آیم بالا. صدایش را آهسته تر می کند وادامه می دهد در سقف زندان روزبه ،روزنه ی کوچک هست. از همان جا یک جوری می آیم پایین. ولی آن نگهبان دم در شبها چکار می کند، تا به حال شبها آن جا بوده ای؟» عمه می گوید: هیچ، شب که می شود به در قفل می زند ومی خوابد»

آهنگر آهسته روی سقف اتاق کوچک آتشگاه می پرد. سپس روی سینه تا لب دیوار می خزد واز همان جا نگهبان را زیر نظر می گیرد. نگهبان ساعتی بعد می خوابد ودر دم صدای خُرخُرش بلند می شود. آهنگر با احتیاط بلند می شود واز روزنه ی سقف پایین را می نگرد. چیزی پیدا نیست. سوت خفه ای می زند. عمه پیر آهسته جواب می دهد. آهنگر زود کیسه اش را به طناب می بندد وپایین می دهد. آنگاه دهانه ی روزنه را امتحان می کند. روزنه کوچک است. آهنگر چنگ در یکی از خشت ها می اندازد وبا قوت بالا می کشد. خشت بی صدا کنده می شود. آهنگر سر پایین می برد وآهسته می گوید:« کیسه را، کیسه را باز کن» عمه پیرگره طناب را می گشاید .آهنگر طناب را بالا می کشد ودوباره به لب بام می خزد. آهنگر خاطرش جمع می شود وسر طناب را به جایی محکم می کند .سر دیگر را پایین می دهد واندازه اش را امتحان می کند. سپس چند خشت دیگر از جا می کند وسر طناب را به کمر می بندد وخودش را رها می کند. طناب با شتاب می لغزد وپایین می دود .آهنگر نوک پایش را به زمین می رساند وطناب را از دورکمر باز می کند. آهنگر در تاریکی دست به کار می شود. لحظه ای بعد پاهای روزبه آزاد می شوند. عمه پیر روزبه را درآغوش می گیرد و می بوسد.« عزیزم هر چه زودتر از اینجا برو. در این شهر نمان. من فردا یک جوری جواب آنها را می دهم.» آهنگر می گوید:« چند نان ومشک کوچکی پر از آب برایت دراین کیسه گذاشته ام. پسرم، باید نزدیکیهای دروازه شهر جایی پنهان شوی. وقتی نگهبانان سرشان گرم شد از شهر فرار کنی.» روزبه می گوید :«باشد ،می دانم، من همه جای شهر را می شناسم.»

فصل چهارم

روز بالا می آید وآفتاب شهر را گرم می کند .قطارشترها اسبها وآدمها به راه می افتد. کاروانی بزرگ می خواهد از دروازه ی اصلی شهر اصفهان بگذرد. روزبه از لابه لای کاروانیان می گذرد وخودش را به شتری می رساند و زیر شکم شتر می رود. کاروان به دروازه می رسد. ماموران کاروان را نگه می دارند وهمه چیز را وارسی می کنند. کار وارسی طول نمی کشد .کاروان راه می افتد .روزبه تا صبح فرصت داشته است که فکر کند. بهترین راه همین است که انتخاب کرده. این راه صومعه است و روزبه قصد کرده که به آنجا برود. کاروان از شهردور می شود. روزبه کم کم خودش را کنار می کشد. صومعه ی مسیحیان که پیدا می شود، روزبه راه کج می کند .امروز روزعبادت مسیحی ها نیست. صومعه سوت وکور است وفقط راهب پیر در آن است. روزبه نزدیک در می رود. صدایش را صاف می کند وفریاد می زند.« شهادت می دهم که خدایی جز خداوند یگانه نیست ،شهادت می دهم که عیسی، پیامبر خداست. شهادت می دهم که محمد بنده وفرستاده بزرگ خداست.» صدا می رود وبر می گردد ودر بیابان می پیچد. خودش را در چند قدمی آرزوی بزرگش می بیند. قصد می کند دوباره آن کلمات را فریاد کند که در صومعه با صدای ناله ای باز می شود وچهره ی مهربان وپیر راهب صومعه میان قاب در پدیدار می شود. چشمان روزبه به چشمان راهب می افتد وصدا در گلویش می ماند. راهب با تعجب او را برانداز می کند ومی گوید: «پس این صدای تو بود.» روزبه سرش را تکان می دهد. راهب می گوید:« بیا داخل صومعه پسرم، آفتاب آزارت می دهد» راهب می گوید:« تو که هستی پسرم؟ چرا به اینجا آمده ای؟ »روزبه زبان بازمی کند وهمه ی داستانش را می گوید. سر آخر می گوید:« من به دین وآیین شما علاقه دارم. می دانید که اگر آنها مرا پیدا کنند می کشند.» راهب با ذوق وشوق می گوید:« خیلی خوش آمدی پسرم، تو را مدتی اینجا پنهان می کنم تا دست آنها به تو نرسد، خبر دارم که چند ماه دیگر کاروان بزرگی از اینجا می گذرد وبه شام می رود. باید بدانی که سرچشمه آیین ما در شهرهای شام وفلسطین است. راهبان بزرگ آنجا هستند. نگران نباش تو را به آنجا می فرستم.» راهب از جا بر می خیزد ودقیقه ای بعد با سینی بزرگی باز می گردد. سینی را جلوی روزبه می گذارد ومی گوید: همه این غذاها را اینجا خودمان تهیه می کنیم. هر کدام را دوست داری بخور. امیدوارم باب میلت باشد. آفتاب بعد از ظهر خودش را جمع وجور می کند. با صدای پای راهب روزبه چشم می گشاید. راهب می گوید:« آه پسرم بیدار شدی، خوب خوابیدی ؟»روزبه می گوید:« مهر ومحبت شما بی پایان است» راهب می گوید: «دین ما دین مهربان ومحبت است ،از جا برخیز پسرم وپشت صومعه برو، دست وصورتت را بشوی وبیا .اکنون عصر است .بیا تا عبادتهای آیین تازه ات را به تو یاد بدهم.» هفته ها از آمدن روزبه به صومعه می گذرد. راهب روزها آداب دین مسیح را به او یاد می دهد. هربار که مسیحیان شهر به صومعه می آیند راهب از روزبه می خواهد تا خودش را در گوشه ای پنهان کند. فقط چند خادم صومعه می دانند روزبه آنجاست. آن روز وقتی مسیحیان از صومعه به شهر بر می گردند راهب روزبه را صدا می کند وبه او می گوید:« دوستانم که امروز از شهر آمده بودند می گفتند که کاروان بزرگی فردا از شهر بیرون می آید تا به شام برود. باید خودت را آماده کنی تا با آنها بروی .وقت آن رسیده که من به وعده ام عمل کنم.» چشمان روزبه برق می زند. راهب می گوید:« به تو گفته ام که سرچشمه ی دین ما در شام است .به کشیش بزرگ آنجا نامه ای نوشته ام وتو را به او معرفی کرده ام. آنجا که رسیدی نگران چیزی نباش، او از تو حمایت می کند. می توانی سالها پیش او بمانی .»راهب سپس پوست نوشته ای را از میان اسبابهایش بیرون می آورد وبه دست روزبه می دهد .راهب وخادمان صومعه لب راه می آیند. روزبه آمده وایستاده است. رئیس کاروان آنها را که می بیند، سر اسبش را می گرداند وپیش آنها می آید .راهب او را به جا می آورد. پیش می رود ومی گوید:ن مسافری برایتان دارم که مانند پسرم است .قبلا به شما اطلاع داده بودم که می خواهد به شام برود.» رئیس کاروان می گوید:« به چشم دستور شما را انجام خواهم داد. بگویید به کاروان ملحق شود .» روزبه نگاهی به کاروان ونگاهی به راهب می کند. راهب جلو می آید، دست در گردن روزبه می اندازد واو را در آغوش می گیرد.چشمان هردو به اشک می نشیند.« برو پسرم، خدای مسیح نگهبانت خواهد بود، من برایت دعا می کنم»

فصل پنجم

روزبه پشت سرش را می نگرد، دیگر اثری از صومعه نیست .بیابان تا دور دست ادامه داد.آدمها وحیوانات در گرمای ظهر از نفس افتاده اند وبی حوصله می نمایند. ساعتی بعد از دور درختانی سرسبز سر بر می آورند. کاروان جلوتر که می رود برق برکه ی آبی هم به چشم می آید. کاروان به سوی برکه ودرختان می رود. نزدیک برکه یک بار دیگر سروصدا بلند می شود واز پس آن صدای فریاد قافله دار می آید:« تا غروب که تک گرما بشکند اینجا می مانیم. بارها پیاده وسفره های غذا اینجا وآنجا گشوده می شوند .»روزبه غبار آلوده وخسته به سوی برکه می رود. قافله دار او را می بیند وبه سویش می آید.« تو روزبه ی ،همان که راهب صومعه...» روزبه می گوید: «آری قافله دار می گوید:« همراه من بیا» روزبه باز می گردد وهمراه او می شود. قافله دار به گوشه ای اشاره می کند« آن شتر سفید تا به مقصد برسیم از آن توست. باری که بر پشت دارد نیز مال توست، مایحتاج سفر است. راهب مرد بسیار خوبی است، او پول اجاره ی این شتر را برای من فرستاده است»روزبه بی اختیار بر می گردد وبه جاده می نگرد. به آن سو که صومعه بوده است. قلبش به هم می فشارد،تا سر برگرداند ،قافله دار دورشده است .آفتاب زرد می شود. هرم گرما با نسیم خنکی جا عوض می کند. بار دیگر فریاد قافله دار همه جا می پیچد« از این پس بیشتر شب ها راه می رویم ودر گرمای روز استراحت می کنیم» شب خیلی زود می رسد وهوا وراه تاریک وتاریک تر می شود. ستاره ها به سو سو در می آیند .روزبه بوی علفهای شب را به مشام می کشد وسر بر می دارد وآسمان را می نگرد. نگاهش سینه آسمان را می شکافد وبالا می رود، با خود نجوا می کند« ای محمد، ای بزرگوار، تو کیستی؟ اکنون کجایی؟ همه سختی ها در راه دیدار رویت برایم گوارا است» کاروان شبها تا صبح راه می رود ودشت ها وشهرها را پشت سر می گذارد . جوانی آخر قافله آواز می خواند. روزبه از صدای او خوشش می آید وپا سست می کند تا با جوان همقدم شود.آواز جوان عرب تمام می شود. روزبه می پرسد:« نامت چیست؟»- سهیل وتو. روزبه کمی مکث می کند ومی گوید:« روزبه»- چرا به سفر می روی ؟-جستجو، جستجوی کسی که خواهد آمد ومن در دلم به او عشق می ورزم. اما درست نمی دانم در کجاست وکی خواهد آمد. -پس چرا به شام می روی؟ -شاید آنجا باشد. شاید آنجا او را پیدا کنم .

ساعتی دیگر خورشید از دوردست شعاع زرینش را بر سرشان می تاباند. کاروان هنوز در راه است. روزبه چشم می گشاید .در دوردست رودخانه بزرگی شعاع زرین آفتاب را بازمی تابد. سهیل به حرف می آید: آن رود خانه بزرگ را می شناسی؟- نه.- آن دجله است .رودخانه بزرگ دجله، برای رفتن به شام باید از آن عبور کنیم .پهنای رودخانه زیاد است. فقط باید با کشتی از آن بگذریم. کاروان سوار کشتی می شود وآن طرف در ساحل غربی پیاده می شود. شب های دیگر هم کاروان راه می رود تا به دوراهی می رسد. راهی به سوی شام و راه دیگر به شبه جزیره . کاروان دو نیمه می شود. سهیل به سوی حجاز می رود وروزبه به طرف شام. دو دوست یکدیگر را در آغوش می کشند وبا گرمی خداحافظی می کنند. از دو راهی دیگر چیزی به شام نمانده است. چند روز بعد سیاهی شهر به چشم می آید. کاروان سرانجام به شهر می رسد. مردم شهر دور کاروان را می گیرند. بیشتر آمده اند تا کالا بخرند. روزبه از میان شلوغی راهی پیدا می کند وخود را به قافله سالار می رساند. افسار شتر را به دستش می دهد واز او خداحافظی می کند ودر شهر به راه می افتد. شهر غریب است ،قیافه ها غریب اند، بناهای شهر برایش تازگی دارد، زبان مردم یک جور دیگر است. اما همه جا سبز است .ازدیدن شهر ومردم که آسوده می شود به یاد صومعه وحرف راهب می افتد. «در شام اسقفی را می شناسم نامه ای برایش نوشته ام ...» جوانی با اسب می آید. روزبه جلوی او را می گیرد وبا هزار زحمت مقصودش را می فهماند. جوان اسب سوار، به راهی اشاره می کند که بالای تپه می رود ومی گوید:« کلیسا آنجاست »روزبه سر می جنباند وراه می افتد.

اسقف به سر گذشت روزبه گوش می دهد. رفتار سرد اسقف روزبه را مردد می سازد، اما باید بر تردیدش غالب شود، پس می گوید:« نامه ای هم برایتان دارم» اسقف می پرسد:« از کی ؟»روزبه نامه را بیرون می آورد ومی گوید:« ازراهب صومعه اصفهان» ونامه را به دست اسقف می دهد. اسقف نامه را می گشاید ومی خواند. پس از خوانده رفتارش آشکارا تغییر می کند و می گوید.« بیا داخل فرزند» واو را به داخل کلیسای بزرگ می برد. کلیسا بزرگ وزیباست. گچبریهای زیبایش چشم نواز است. روزبه به یاد صومعه اصفهان وراهب مهربان آن می افتاد. با خودش نجوا می کند «اینجا چقدر با صومعه فرق دارد، صومعه ساده وبی آلایش ومهربان بود. ولی اینجا، نه اسقف ونه کلیسای پر زرق وبرقش هیچ کدام حس وحالی ندارند.» اسقف اتاق کوچکی را نشان می دهد ومی گوید:« تو در اینجا زندگی خواهی کرد» بعد خیلی خشک وجدی می گوید:« امیدوارم دین مسیح تو را به سعادت برساند. فرزندم اگر چیزی کم داشتی به ما خبر بده .»روزبه فرصت را مناسب می یابد ومی گوید «ای پدر روحانی ومهربان، عرضی داشتم. اسقف می گوید:« بگو، بگو عزیزم ،چه می خواهی بگویی.»« من دین شما را پذیرفته ام در این راه سختی های زیادی تحمل کرده ام. اکنون برای اینکه از دین تازه چیزهای بیشتری یاد بگیرم شهر ودیار خود را پشت سر گذاشته وخدمت شما رسیده ام.اکنون به کلیسا وخدمت شما آمده ام تا در اینجا خدمت کنم .در مقابل دستورهای شما سر تسلیم فرود آورم. عبادت خدای بزرگ را انجام دهم وخادم کلیسا باشم .» اسقف با چهره ای خندان قدم پیش می گذارد. او را در آغوش می کشد ومی گوید:« خیلی خوش آمدی.اما در کنار دعا ونیایش وظیفه دیگری هم داری .تو باید به مردم یاد آوری کنی که به خانه ی خدا و خادمان آن کمک کنند .اگر مردم مخارج ما را تامین نکنند کلیسا بی رونق می شود. تو باید مومنان را برای صدقه دادن به کلیسا تشویق کنی» بار دیگر تردید به جان روزبه می افتد وفقط در جواب اسقف سر می جنباند. دوباره راهب وصومعه اصفهان جلو چشمش می آید، به خود می گوید:« آنجا چقدرساده وبی آلایش بود. راهب هیچگاه حرفی از پول ومخارج صومعه به مسیحیان نمی زد.»

فصل ششم

سالها می گذرد.روزبه دیگر همه کاره ی کلیسای بزرگ شهر شام شده است. اسقف پیرتروپیرتر می شود. روزبه حالا دیگر از تمام رازهای اسقف باخبر است. اسقف فریبکار است. تظاهر به دینداری می کند.او تمام صدقه های مسیحیان را برای خود برمی دارد ودر خمره های بزرگی ذخیره می کند، نه چیزی به نیازمندان می دهد ونه درست وحسابی به کلیسا رسیدگی می کند. رفته رفته اسقف در بستر بیماری می افتد. چیزی نمی گذرد که اسقف می میرد. مومنان مسیحی باخبر می شوند ودور تابوت اسقف جمع می شوند. روزبه روی سکویی می رود تا همه او را ببینند. فریاد می زند:« برای دفن این اسقف ریا کار عجله نکنید، همه شما مرا می شناسید. من روزها وشب ها در این کلیسا سرکرده ام. این اسقف به شما می گفت .من هرگز قوت وغذای فردایم را ذخیره نمی کنم .طلا ونقره انباشته نمی کنم .اما من می دانستم که او دروغ می گوید.اکنون وقتش رسیده که همه چیز را بهفمید.» یکی سر برمی دارد ومی گوید:« اگر راست می گویی چرا زودتر این راز را آشکار نکردی؟»- «نمی توانستم کسی حرف مرا باور نمی کرد. کسی را نمی شناختم .جایی را بلد نبودم .اما حالا... اکنون دنبال من بیایید تا جای خمره های بزرگ طلا را به شما نشان بدهم .او صدقه هایی را که شما می دادید تا به نیازمندان بدهد برای خود برمی داشت.» روزبه پایین می آید وراه می افتد. در کوچکی رامی گشاید. جمعیت از پله های سرداب کلیسا سرازیر می شود. روزبه دری را باز می کند. پشت در خمره های بزرگی چپده شده است. روزبه خمره ها را نشان می دهد ومی گوید:« خودتان ببینید» یکی داد می زند:« من می گویم جسد این مرد ریاکار را به دار بکشید واو را سنگسار کنید» مومنان مسیحی با تنفر جسد بی جان اسقف را حمل می کنند. چندان طول نمی کشد تا دار بلندی آماده می شود. آنگاه جسد باطنابی بالای دار کشیده می شود. ترساینان هرچه به دستشان می رسد به سوی اسقف ریاکار پرتاب می کنند. وقتی همه آرام می گیرند، روزبه می گوید:« اکنون باید مردی پارسا وصالح را برای اداره ی این کلیسای بزرگ برگزینید.» همه سخن روزبه را تایید می کنند. روزبه می گوید:« من می گویم به سراغ راهب پیری که در صومعه بیرون شهر زندگی می کند برویم. من او را می شناسم او پارسا ونیک سیرت است .اگر او باشد دیگر خیانت نمی کند.» پیکی به سرعت به صومعه می رود وراهب را می آورد. راهب از آن روز سرپرست کلیسا ومعلم راست کردار روزبه می گردد .پیرمرد زاهد، راستگوست .به دنیا علاقه ای ندارد ودین مسیح را به خوبی می شناسد ،ولی چندی نمی گذرد که قوای راهب به تحلیل می رود. روزبه در می یابد که مرگ استادش نزدیک شده است. روزی با چشمانی اشکبار به حضور راهب می رود. دستان نحیف راهب را می فشارد وبی اختیار می گوید:« پدر مهربان ،اکنون که می خواهی با جهان وداع گویی من را به چه کسی می سپاری؟ من به کجا بروم؟ به چه کسی روی بیاورم؟» راهب چشم می گشاید وروزبه را می نگرد ومی گوید:« فرزندم به خدای مسیح توکل کن. او تو را همچنان راهنمایی خواهد کرد. اندرزهای مرا از یاد مبر. من که مردم مرا به خاک بسپار واز اینجا برو.» روزبه چهره در هم می کشد .راهب می گوید:« من در شام کشیشی صالح که بتواند خیری به تو برساند سراغ ندارم، اما در موصل ،آری .فرزندم به عراق برو .در عراق در شهر موصل صومعه ای وجود دارد. راهبی شایسته وزاهد در آنجاست .سلام مرا به او برسان.» روزهای بعد دوباره روزبه خود را در کاروانی می بیند که به سوی عراق می رود. کاروان به روم می رود وروزبه باید از آن جدا شود وراه خود را به تنهایی در پیش گیرد. کاروان به راه خود می رود. روزبه به راه می افتد. از روزی که از کاروان جدا شده تاکنون روزهای زیادی گذشته واو راهی طولانی را پشت سر گذاشته. سرانجام سیاهی شهر از دور به چشم می آید .روزبه قدم تند می کند. تا شهر موصل چیزی نمانده است .چوپانی را در همان نزدیکی می یابد. به سویش می رود .روزبه می گوید»« شینده ام صومعه ای نزدیک شهر موصل است که راهب درستکار در آن زندگی می کند» چوپان می گوید:« آری باید از آن سو بروی. یک فرسنگ دیگر که راه بروی تپه ای را خواهی دید که صومعه ای قدیمی بر فراز آن است .»روزبه راه می افتد. کسی در آن حوالی نیست. حس می کند تنهایی با عظمت وبرزگی بردشت وتپه وصومعه چنگ انداخته است .صومعه ساده وبی ریاست. تنهایی سکوت وسادگی آن هر رهگذری را به فکر وا می دارد روزبه نجوا می کند:« ای خدای پیامبر آخر زمان، مرا هدایت کن. از سرزمین پارس به سرزمین شام واینک سرزمین قیصر( لقب پادشاهان کشور روم) روزبه حلقه در را به صدا در می آورد .صدایی لرزان وپیر از لای دربیرون می آید. «آمدی، در انتظار تو بودم .»روزبه تعجب می کند با خود می گوید:« اما من مقصدم را به کسی نگفته بودم» روزبه به دنبال او راه می افتد. او را برانداز می کند. گردنش لاغر وکشیده است .موی سرش را تراشیده ولباس بلند وتمیزی بر تن دارد. سرانجام به اتاق کوچکی می رسند. اتاق نیز مانند صومعه بی آلایش است. فرش خشنی نیمی از آن را پوشانده است ودر گوشه ی دیگر تنها چند کاسه وبشقاب گلی جلب توجه می کند. گوشه ای از فرش نیز کتابی کهنه وورقهای زرد کاغذ افتاده است .پیرمرد آهسته می گوید:« آه، چقدر در انتظارت بودم» روزبه پیش می رود وبوسه ای بر پیشانی وشانه راهب می زند. روبه روی او می نشیند ومی گوید:« راستی شما انتظار مرا می کشیدید .اما چه کسی به شما خبر داده بود» راهب تبسم می کند ومی گوید:« آه من چیزهای زیادی می دانم. خوشبختی از چهره تو می بارد. عمر من کفاف نمی دهد ولی تو... صدایش می لرزد وروی سینه اش این سو وآن سو می رود. اما تو به دیدار او خواهی رسید. چیزی به ظهور او نمانده است .»روزبه با تعجب بسیار به او چشم دوخته است. سخنان شگفت راهب همان احساسی را که روز اول با دیدن نوشته های داخل کوزه ی فیروزه ای به او دست داده بود در وجودش زنده می کند. روزبه می گوید:« ای پدر مهربان ومقدس من از راه دور ودرازی آمده ام. داستان دور ودرازی هم دارم. پیرمرد دوباره به حرف می آید.» -«آری گویا از راه دور ودرازت گله مندی .اما هنوز یکی دومنزل طولانی دیگر در پیش داری.» روزبه رمز آلوده بودن سخنان عابد پیر را در می یابد. «من روزگار زیادی را سپری کرده ام. عمر بلندی یافته ام وهمه را برای یافتن حقیقت بزرگ به کار بسته ام. سالهای طولانی نیز همراه با راهبان وکشیشان دین مسیح را کاویده ام. مردم شهرها ودهکده ها در انتظارند. این انتظار آنان چندان دور نیست .» روزبه با شوقی نهفته چهره راهب را می نگرد. شندیدن وعده ی وصال وبه پایان آمدن انتظار برای او بسی شیرین است .او در این همه سال با کشیشان وراهبان بسیاری نشسته وبرخاسته است. اما هیچ یک مانند این راهب چنین روشن وامیدوار از آینده برایش سخن نگفته اند. می گوید:« ای مرد برزگوار ،من می ترسم، می ترسم زمانی برسم که دیر شده است .»-«چنین نخواهد بود.»

فصل هفتم

روزبه از راهب می پرسد چه شده است که چنین دور از مردم وتنها زندگی می کنی .راهب به روزبه می نگرد وبا صدایی که اندوهی در آن نهفته است ،می گوید: «این قصه ای دراز دارد. پسرم شاید روزی سرگذشتم را برایت بگویم. شاید هم امشب. اما حالا فقط این را بدان که مردم زمانه بسیار حیله گر ودنیا طلب شده اند. از دین پاک مسیح وپیامبران پیش از او چیزی باقی نمانده است. خیال نکن که من از تو برترم ای جوان. باید به تو بگویم که تو از من خیلی برتری .»روزبه لب به دندان می گزد ودر دل می گوید:« خدایا چگونه می شود من از او بهتر باشم. من جوان بی تجربه ای هستم که به دنبال یافتن حقیقتم ولی او... او عمرش را در راه خدمت به مردم وعبادت تو گذرانده است» راهب می گوید:« تعجب ندارد تو اشراف زاده بوده ای. همه چیز داشته ای. ولی حاضر شده ای زندگی اعیانی ات را رها کنی وبه کوهها وبیابانها بروی. از این بالاتر تو سعادت این را خواهی داشت که دست های پاک او را لمس کنی .چشمان تو چشمان نورانی او را خواهند دید فرزند. اما من دریغا، گمان نمی کنم... گمان نمی کنم... آفتاب من بر لب بام است .چپزی نمی گذرد فرزند، که من خواهم رفت .پیش از آنکه او بیاید.دریغا...!از عمر من چیزی باقی نمانده است اگر روزی من در اینجا از دنیا رفتم نگران چیزی نباش. من در این دنیای بزرگ راهب راستگوی دیگر سراغ دارم. او پس از من می تواند راهنمای تو باشد. پس از من به عموریه برو واین راهم بدان که پس از آن دیگر باید راه حجاز را در پیش بگیری. آفتاب تو در آنجا در حجاز طلوع خواهد کرد. »سالها بعد روزبه همچنان در خدمت راهب پرهیزگارموصل است .او دگر آن جا مقیم شده است. اما دلش گواهی می دهد که باید به زودی دوباره سفر کند .شبی روزبه از بیرون می آید، چراغ اتاق راهب خاموش است . روزبه تعجب می کند. همیشه هوا که تاریک می شد راهب چراغ اتاقش را روشن می کرد اما امشب، دلش گواهی بدی می دهد. در اتاق راهب را باز می کند. در تاریکی، چشمان نافذ راهب را می بیند که به او می نگرد. روزبه نفسی به آرامی می کشد. زود چراغ را روشن می کند وکنار راهب می نشیند. سپس می گوید:« پدر مرا ترساندی »پیرمرد لبخندی می زند ومی گوید:« خیال نمی کنی دیگر وقت رفتن رسیده باشد» روزبه دستپاچه می گوید:« کجا» «-رفتن من وتو رسیده است .تو باید به عموریه سفر کنی ومن نیز به سرای دیگر.همان طور که سالیان قبل برایت گفتم باید به عموریه بروی .تنها راهب پرهیزگار این روزگار، آن جا زندگی می کند. ازوجود او نیز بهره ببر وخودت را آماده تر کن تا به چشمه ی گوارای وجود «او» برسی. «او» در سالهای آینده در سرزمین حجاز طلوع خواهد کرد .از چشمه ی وجودش همگان سیراب خواهند شد. من سالیان درازی است که در قلبم به او ایمان آورده ام خدایی را که او به مردم می شناساند می پرستم. اما چه کنم که تقدیر خداوند این بوده است من قبل ازظهور او خواهم مرد» پیرمرد آه سردی می کشد وسخنش را ادامه می دهد« اما تو، تو اگر می خواهی خدمتی به من بکنی وقتی او را دیدی مرا به یاد بیاور.» آن دو دیگر چیزی نمی گویند. در سکوت شب غذا می خورند. آن گاه روزبه به اتاق خود می رود. صبح زود روزبه چشمان خود را باز می کند. آسمان برق می زند وصدای هولناکی می دهد. در اتاق راهب باز است، اما صدایی نمی آید. روزبه پا به درون می گذارد. آتش اجاق خاموش واتاق سرد شده است. راهب پیر دراز کشیده وبا پارچه ای روی خودش را پوشانده است. روزبه هول می کند .کنار راهب می نشیند، او را صدا می کند. صدایی از راهب برنمی خیزد .روزبه پارچه را از روی پیرمرد بر می دارد. خدایا چه می بینم. روزبه دست روی پیشانی راهب می گذارد. راهب جان داده وبدنش سرد شده است .اشک از چشمان روزبه سرازیر می شود. روز بالا می آید و روزبه دست به کار دفن راهب می شود. بعد به خود می گوید باید اثاثیه ام را جمع کنم وچیزهایی را که نیاز ندارم به شهر ببرم وبفروشم .درشهر سراغی از کاروانها خواهم گرفت .روزهای بعد روزبه آماده رفتن می شود .

فصل هشتم

ستاره ای درشت ونورانی هنوز درگوشه ی آسمان می درخشد. روزبه از صومعه بیرون می آید وبه راه می زند. کاروانی در راه است واو باید خودش را به راه اصلی برساند تا بتواند با آن همراه شود. اینک دوباره راه است وراه. روزها می گذرد وقافله هر روز تن صحرا ویا گردنه ای هولناک را می بُرد وپیش می رود ،تا آنکه یک روزقافله دار فریاد بر می آورد .آی کاورانیان تا مقصد چیزی نمانده است .همه مشتاق تر گام بر می دارند وروزبه مشتاق تر از همه. روزبه با قافله دار خداحافظی می کند وراه صومعه جدید را می پرسد. جستجویش چندان طول نمی کشد. کسی می گوید:« آن راهب پیر، آری همه ی شهر او را می شناسند. او مرد خداست .از مردم دروی می کند ودر صومعه ای در خارج شهر زندگی می کند.» صومعه راهب عموریه نیز مانند صومعه موصل ساده وبی آلایش است. راهب در را به روی روزبه می گشاید. روزبه نوشته ی راهب موصل را به او نشان می دهد. راهب می گوید:« گویی تو را هزاران سال است که می شناسم.» سپس با مهربانی او را به اتاق خود می برد. روزبه می گوید:« اگر اجازه بفرمایید درحضور شما ودر این صومعه بمانم.» راهب می گوید:« آری بمان، گفتم که منتظر تو بوده ام. اما این راه هم بدان که ماندنت در این جا چندان به درازا نمی کشد. دیگر به مقصد رسیده ای .دیگر خیلی نزدیک شده ای خیلی. امروز دیگر روز بشارت برای تو است ...» راهب می گوید:«شکفتن طلیعه ی امیدت را می گویم چه قدر نزدیک است. آری نزدیک است ولی بازهم صبر می باید. صبوری کن فرزندم، صبوری.»-آیا صبح من نزدیک است؟- محاق رو به پایان است .گوش بده تمام علائم ظهورش پیدا شده است. وجود من دیگر آخرین حلقه ی زنجیر است. چه قدرراه طولانی بود. چقدرتنگنا سخت وشکننده بود. اما تو چه قدر خوب این سلسله را از هم گسستی. -گویا همه جا با من بوده اید؟- آری همه جا با تو بوده ام. با حقیقت تو و با سر وجودت .زیرا من نیز مانند تو در طلبش بوده ام و جوانی بلکه همه ی عمرم را در این راه داده ام. چه کنم که من نیز مانند برادرم راهب موصل سرانجام شراب وصل او را نخواهم چشید. اما خبر یافته ام که تو برای نوشیدن انتخاب شده ای.» قطره اشکی از چشم روزبه پایین می غلتد. راهب لبخند می زند ومی گوید: «از شوق می میری هان؟ جان می دهی؟ اما من همانند یکی از آن هزاران ستاره ی ناچیزم که باید بمیرند تا خورشید سر بزند. آری چه بهتر که آن هزاران ستاره زودتر بمیرند تا خورشید برآید. آری من پس از خود راهب دیگری را نمی شناسم که راهنمای تو باشد. تو باید هرچه زودتر راه حجاز را در پیش بگیری. باید به حضورجان بخش او برسی. تو را به پیامبریِ سفارش می کنم که در سرزمین خرماها ونخلها ظهورمی کند واز نسل ابراهیم است. ستاره ی اقتبال تو به زودی از شهری در حجاز به نام مکه طلوع خواهد کرد. آن ستاره ی درخشان از مکه به شهر یثرب می رود وتو او را بین راه دیدار خواهی کرد .پس از من ، زودتر از اینجا برو و وصایا، لوحها وعلومی را که از راهبان آموخته ای با خود ببر .»روزبه می اندیشد. «خدایا این پیرمرد چه قدر روشن تر از راهبان دیگر سخن می گوید. کاش از نشانه های او بیشتر سخن می گفت. آخر می ترسم... می ترسم او را نشناسم. راهب لبخند زنان می گوید:« نشانه ی او این است که صدقه نمی خورد. اما با فروتنی هدیه ی بی چیزان را می پذیرد. اگر به شانه اش بنگری علامتی دارد. آن علامت مُهر پیامبری است .»

صبح زود پیرمرد و روزبه از پله ها پایین می آیند. هنوز رنگ شب نپریده است .پیرمرد می گوید:« اول برویم تا آغل گوسفندان را نشانت بدهم. من دیگر خیلی پیر شده ام. سستی وضعف بر من چیره شده است .اکنون دیگر نمی توانم حالا دیگر تو باید... گوسفندها با گله ای که دیشب دیدی به چرا می روند. اما برای گاوها باید علف بیاوری. کا رسختی نیست .آن جا پشت صومعه در آن دشت.»-به چشم .

روزبه خیلی زود همه جا وهمه چیز را یاد می گیرد واز همان روز همه کاره صومعه می شود. وپیرمرد با خاطر جمع همه کار را به او می سپارد وخودش بیشتر عبادت می کند. روزها وماه ها از پی می آنید ومی روند. روزبه رو به پیری می رود و راهب پیروپیرت می شود. روزی راهب با صدای لرزانی روزبه را صدا می زند.« فرزندم ساعتی دست از کارت بکش وبیا پیش من» روزبه حس می کند امروز در صدای لرزان پیرمرد چیزی نهفته است. زود دستانش را می شوید وازپله ها بالا می رود.« بیا بنشین فرزند کار بس است. امروز حرف مهمی باید به تو بگویم.گفتم حرف مهمی، این رازی است اما برای تو که دیگر پخته شده ای راز نیست .آن راز این است که من به زودی خواهم مرد. »روزبه تکان می خورد وبی اختیار دست راهب را در دست می گیرد. چه می گویید پدر. «-باید به حکم قضا تن داد. همه می میرند. همه باید بمیریم. من امروز وتو روزی دیگر.» روزبه به راهب پیر می نگرد ولب خود را می خورد وناگهان قطره ی اشکی از چشمش رها می شود وروی زمین می افتد. پیرمرد سر برمی دارد:« به چه چیزی فکرمی کنی مگر راهنمایان قبلی تو از دنیا نرفتند. راستی این را بگویم که مرگ من باید برای تو بشارتی روشن باشد .»روزبه مِن مِن می کند وبی اختیار حرف دلش را می زند. «بعد از شما کجا... کجا باید بروم. خدمت کدام پیر را باید بکنم .»«-دیگر کسی را نمی شناسم که عقدیه ای درست داشته باشد. اگر یادت باشد همان روز اول که به این جا آمدی به تو گفتم. گفتم که گویی تو را هزاران سال است که می شناسم .اما من همانند یکی از آن هزاران ستاره ی ناچیزم که باید بمیرند تا خورشید سر بزند. همان روز هم به تو گفتم که چه بهتر که آن هزاران ستاره زودتر بمیرند تا خورشید برآید.اما حجاز آن جا ستاره ی اقبال تو طلوع می کند .تو به آن جا خواهی رفت. دیگر این جا نخواهی ماند .به زودی رهسپار خواهی شد. به سرزمین خرما ونخل آن جا که پیامبر بزرگ خداوند به رهبری همه انسانها خواهد آمد .به آن جا برو. همه الواح وچیزهای دیگر را نیز با خود ببر. من چند روزی بیشتر زنده نیستم. مرا که به خاک سپردی گاو و گوسفندانت را نیز بردار وبا اولین کاروان حرکت کن.

فصل نهم

روزبه از جا بر می خیزد وبه ایوان می رود. می ایستد ودوردست را تماشا می کند. چند روز بیش نمی گذرد که راهب بیمار می شود ودر بستر می افتد. روزبه از او مراقبت می کند .چیزی طول نمی کشد که پیشگویی او درست در می آید. ناگهان حال پیرمرد بدتر می شود. روزبه سر پیرمرد را به دامان می گذارد. راهب نجوا می کند:« آن گاه که او را یافتی سلام مرا هم به او برسان» سپس به آرامی چشمهایش را بر هم می گذارد وسرش پایین می افتد. روزبه صورت نورانی پیرمرد را می نگرد که حالا نورانی تر شده است وآهسته می گرید. روزبه سرانجام سر پیرمرد را به آرامی بر زمین می گذارد واز جا بر می خیزد .باخود می گوید:« باید هر چه زودتر دست به کار خاکسپاری پیرمرد شوم. آفتاب عصر که به کرمکش دیوارها می رسد کار روزبه نیز تمام می شود . سپس پیش خود فکر می کند حالا مانده است جمع آوری اثاث ووسایل. باخود می گوید: این کار نیز چندان طول نمی کشد وشب هنوز آغاز نشده است که روزبه به بستر می رود . سحرگاه روزبه از صومعه بیرون می زند. گاوها وگوسفندانش را نیز به همراه دارد. بخت با او بسی یارشده است. این بارکاروانی درراه است که یکسره به حجاز می رود. روزبه پرس وجو می کند. بیشتر کاروانیان عرب اند واز مردم بنی کلب. روزبه قافله دار را می یابد وبا او سخن می گوید. قافله دار می گوید:« به مزد این سفر طولانی چیزی هم داری تا بدهی؟» «-آری .گوسفندان ودوگاو .مقداری لوازم نیزدارم که به آنها نیازی ندارم. »گُل از گُل قافله دار می شکفد.« خیلی خوب است. پس این رمه از آن توست. »«-آری از من اند. پس از رسیدن به حجازدیگر به آنها احتیاجی ندارم. همه را به شما می دهم.»«-باشد با ما همراه باش.» به همین آسانی روزبه با دیگر هم سفرکاروان می شود تا به حجاز برود. روزهای اول سفر به خوشی می گذرد .قافله دار وکاروانیان در اولین آبادی گاو وگوسفندان روزبه را می فروشند وپول آن را میان خود تقسیم می کنند. در منزلهای بعدی کم کم پولها تمام می شود ورفتارکاروانیان نیز با روزبه تغییر می کند. یکی از آنان به روزبه می گوید:« بیا با ما غدا بخور» روزبه می گوید: «نمی خواهم از شما سپاسگذارم.» «-چرا نمی خوری »روزبه می گوید:« آخر آن گوسفند را آن قدر کتک زدید تا مرد. آن گوش حلال نشده است. شما نام خدا را نبردید.»«- پس بیا قدری شراب بنوش .»«-شراب نیز نمی نوشم. »کسی می گوید:« لابد از کشیش های نصرانی هستی؟ آری بعضی آنها شراب نمی نوشند وبت هم نمی پرستند.» مرد دیگر می گوید:« حالا شراب می خوری یا به زور...» عرب دیگری می گوید:« باید او را کتک بزنیم، ناگهان بر می خیزند وروزبه را زیر مشت ولگد می گیرند. قافله دار که فکر دیگری در سر دارد به میان می آید وروزبه را از دست آنها می رهاند.« دست بردارید او را می کشید ،او به دردمان می خورد، بگذارید تا به وادی القری برسیم. یهودیان آنجا بسیار ثروتمندند .»آنان روزبه را مجبور می کنند تادر تمام سفر به آنها خدمت کند. سرانجام روزی آبادیهای سرسبزی از پس بیابانها پیدا می شود. روزبه بی اختیار آهی از سینه بیرون می کشد «آه، خرما ونخل» ناگهان راهب پیر عموریه دست افشان پیش می آید ومی گوید« او را در سرزمینی ملاقات خواهی کرد که خرما ونخل بسیار می روید ...»عرب به او می گوید:« اگر بخواهی سالم به آن جا برسی باید بهای گرانی بپردازی.» روزبه می گوید:« من که بهای گزافی داده ام، تمام گوسفندانم، گاوهایم ووسایل دیگرم ...»عرب می گوید: «تو دیگر مالک چیزی نیستی، فهمیدی ؟»روزبه می گوید: «این را که می دانم، من دیگر چیزی ندارم ،حالا من فقط مالک خودم هستم.» عرب فریاد می زند:« من مالک تو هستم» مرد عرب می گوید:« من تو را خریده ام، از قافله دار. من مالک تو هستم.» قافله دار ودوستانش به او خیانت کرده اند واو را که مرد آزادی است برده ی خود ساخته اند وحالا هم می خواهند او را بفروشند. با خود فکرمی کند:« اهمیتی ندارد من برای رسیدن به او حاضرم همه ی سختی ها را بپذیرم.» قافله به راه خود می رود وسرانجام به دهکده می رسند. هیکل رشید، موهای پرپشت وریش بلند روزبه او را از بقیه بیشتر جدا می کند. مردی درشت اندام وبد ترکیب که آبله روی او را خورده است جلو می آید. مرد آبله گون پیش مرد عرب می آید وآهسته با او سخن می گوید. روزبه می فهمد که گفت وگو درباره ی اوست. گوش تیز می کند ومی شنود که مرد آبله گون با مرد عرب چانه می زند. روزبه پیش خود می گوید:« خدای بزرگ چاره ساز است ،او می تواند مرا از این بدبختی تازه نجات دهد، مگر نه او بود که مرا از زندان موبدان به در آورد، مرا شیفته ی نام حبیبم کرد وحالا هم تا این جا آورده است،» چندان نمی پاید که معامله سر می گیرد ،مرد آبله گون می گوید: «ای مرد تو از حالا برده ی من هستی ،دنبال من بیا» روزبه بی هیچ کلامی به راه می افتد وسر به زیر پشت سر مرد یهودی می رود.

فصل دهم

دهکده کوچک است. چند خانوار بیشتر ندارد. اما در عوضِ همه چیز، خرما ونخل دارد. مرد یهودی به خانه اش می رسد. به روزبه می گوید:« ای مرد چه نام داری؟» روزبه ابروهایش را در هم می کشد ومی گوید:« روزبه» مرد می گوید چه؟« روزبه این اسم عربی نیست. تو ازکجا می آیی؟ از عجمها هستی؟» روزبه چیزی نمی گوید. مرد یهودی می گوید:« تو را از کجا آورده اند؟» روزبه می گوید:«از دیار فارس» مرد یهودی می گوید:« این اتاق از توست، اما کارت. هر روز باید شیر گاوها وگوسفندان را بدوشی و روز که بالا آمد به باغ من بروی آن جا نخلهای زیادی است. تو باید به آنها رسیدگی کنی .من به تو یاد می دهم که چه طوراز نخلهای بلند بالا بروی .شاخه های بیمار را هرس کنی وخرماهای رسیده را بچینی وپایین بیاوری. حالا برو کوله بارت را در اتاق بگذار وبا من بیا. باید همین امروز راه را یاد بگیری داز رو زدیگر کار شروع می شود.» روزبه که دیگر همه موهایش به سفیدی می زند هرروز به نخلستان می رود ومی آید. یک تنه به کارهای خانه هم رسیدگی می کند. روزها از پی هم می آیند ومی رودند. شبی مرد یهودی آهسته به همسرش می گوید:« می خواهم چیزی به تو بگویم.» -درباره ی چه؟ «-درباره برده ی جدیدمان راستش می خواستم بگویم تو در این مرد پارسی چه می بینی؟»- یعنی چه؟ او برده ای است که تو او را خیلی ارزان خریده ای. از قضا خیلی هم چابک است وخوب کار می کند.« نه، نه، منظورم این نیست .یعنی، یعنی، او را ...در چشمانش چه می بینی ؟»-من نمی فهمم چه می گویی؟« من خیلی می ترسم»- ازچه ؟او که...« آخر چشمانش یک جور غریبی است، گویی نوری در آن است. هیچ وقت نمی توانم در آن نگاه کنم. چهره اش هم مثل قدیس هاست. آرام ونورانی است.» زن با خنده ای می گوید: «اینکه کاری ندارد، می توانی او را بفروشی شنیده ام کاروانی در راه است که رو به شهر یثرب می رود. هم کیشان ما ویهودیان بنی قریظه نیز در آن کاروان اند. آنها مردانی ثروتمندند. برای این برده چابک و رشید پول خوبی می دهند. او را بفروش واز واهمه اش خود را خلاص کن.» روز بعد درگرمای بعداز ظهر صدای خفه ی زنگ شترها به گوش ده می رسد. مردم ده کنار سایبانهای خنک را رها می کنند ومی آیند به استقبال کاروان. صاحب روزبه نیز آمده است وچشم دوانده به مردان کاروان. ناگهان چشمش به دوست قدیمی اش می افتد. از جا خیز برمی دارد وبا خود فکر می کند:« این هم کیش بنی قریظه ای می تواند مرا خلاص کند .»دو مرد یهودی به هم می رسند ودست در گردن هم می کنند. دو دوست قدیم خلوت می کنند.مرد یهودی می گوید: «روزگاری است که برده ای خریده ام. از مردمان عجم است. سخت چست وچالاک است. از عهده ی هر کاری بر می آید.اما می خواهم به سفر بروم. نمی توان او را همراه ببرم .می ترسم او را این جا بگذارم وبگریزد ،یا شری به پا کند .»دوست قدیمی اش او را می بیند ومی گوید:« برده ای قرص ومحکم است. من به چابکی او کمتر دیده ام .عضلات محکمی نیز دارد. حال چند سکه باید به تو بدهم ...»

-کجا خواهی رفت؟ قافله که راه می افتد جوانی از روزبه می پرسد. روزبه قطره ی اشکی را که در چشمانش جمع شده پایین می ریزد ومی گوید:« به سرزمین یثرب، چندان از این جا دور نیست. جوان می گوید:« اندوهگینی؟» -«نه خوشحالم، من به سرزمین او می روم. به یثرب این نام را بارها شنیده ام. از زبان پیرمرد نورانی عموریه .او بشارت آن را به من داده است.» جوان روستایی از حرفهای روزبه چیزی نمی فهمد وراهش را می گیرد ومی رود. کاروان راه می افتد. روزبه در دل می گوید:« آیا ممکن است چشمان من صورت روشن وآسمانی او را...» وچمشانش دوباه به اشک می نشیند.

واینک یثرب .نخلها وخانه ها که پیدا می شوند، مردی فریاد می زند یثرب، به قُبا رسیدیم .روزبه بی آنکه خودش متوجه باشد ،فریادی می کشد.« خدایا این سرزمین اوست، او به این جا می آید، من او را در این جا خواهم دید.»

فصل یازدهم

کاروان می رسد. روزبه کناری می ایستد وجا ومکان تاره را از نظر می گذراند. ارباب یک دم متوجه می شود:« بیا، بیا چرا آن جامانده ای؟ کمک کن. ارباب زیر خورجین را می گیرد وروزبه طرف دیگر را. بارها به خانه می رود وروزبه فرصت می کند تا شوق زده بگوید:« ارباب بگذار تا دمی به شهر یثرب بروم. تنها ساعتی ،زود برمی گردم.» ارباب تازه، نرم خوتر وآرام تر از ارباب پیشین است. با اصرار روزبه اجازه می دهد. شهر کوچک است با برج وبارویی در اطراف وباغهای بزرگ خرما. همچنان که چشمان تیزبین همه جا را از نظر می گذراند، خاطرات گذشته را در ذهن می کاود. بیشتر ازهمه صومعه ها وراهبان پارسا وپیر در جلو چشمانش می آیند ومی روند. راهبان راهنمای او .از نشانه های پیامبر موعود با او بسیارسخن گفته اند. از اینکه در شهر او خرما ونخل می روید. اینکه شهر بین دو کوه بزرگ است که دورتر از شهر ایستاده اند. نام کوهها را به یاد می آورد. عِیر وآن دیگری اُحُد. جلوی یک نفر را می گیرد.« آقا آن کوه که در دوردست است چه نام دارد؟» مرد عرب نگاهی به روزبه ونگاهی به دوردست می کند.« -احد» لبخندی چهره ی روزبه را پُر می کند.« درست آمده ام، درست» او به روان راهنمایان روحانی وقدیسش درود می فرستد. «خدای من ،ای خدای بزرگ ومهربان، ای خدای مسیح ،از اکنون تا چند سال دیگر باید صبر کنم، تو را به آن نور پاک که در این سرزمین قدم خواهد گذاشت راه را کوتاه تر کن ووعده ی وصال را» ...سپس روزبه کوچه را رها می کند وباز می گردد و به اتاقش می رود. صبح زود دستی به در اتاق او می خورد ودر پی آن صدای ارباب می آید.« زودباش بیرون بیا باید به نخلستان برویم» روزبه بسیار زودتر بیدار شده است .نخلستانها نه چندان دور از قلعه هایند، اما باید ساعتی رفت تا به آنها رسید. ارباب توضیح می دهد که روزبه چه کارهایی باید بکند و روزبه می گوید که همه ی کارها را در باغ ارباب قبلی خود یاد گرفته است . کار دوباره آغاز می شود .باغ ،نخلها، چاه آب ووجین علفها. سالها می گذرد. چند سال کسی چه می داند. روزها در نخلستان به کار می گذرد وچون شب از راه می رسد روزبه به خلوت وتنهایی خود پناه می بردو روزها وماهها سخت می گذرندو ارباب تازه گرچه کمتر تندخوست اما بسیار طماع است واو را وا می دارد تا بیشتر کار کند. تا آنکه روزی زودتر از هر روز ارباب می آید وروزبه را به کار وا می دارد .روزبه بالای نخل است. اما نمی داند چرا امروز در دلش آشوبی غریب وبیگانه افتاده است. با خود زمزمه می کند: «کجایی ای حبیب من، ای آرزوی دل وای امید به درازا کشیده ی من، زخمهای دلم بسیار شده است واز مرهم وجودت خبری نیست» ناگهان صدای قدمهای تند کسی می آید. مردی فریا می زند: «پسر اشهل» ارباب از جایی که نشسته برمی گردد ومرد را می نگرد. یکی از هم کیشان ارباب است. «چه شده است؟» مرد تازه وارد با هیجان می گوید:« امروز در قبا بودم، یکی از مکه آمده بود. مردم گرد او جمع شده بودند. او ادعا می کرد که پیغمبر خداست ...» روزبه بقیه ی حرفها را نمی شنود ،دستانش می لرزد، پایش می لغزد، شاخه ای او را از افتادن نجات می دهد. دلش از آشوب وشوق لبریز می شود .دیگر نمی تواند خود را آن بالا نگه دارد، نخل را می گیرد وپایین می آید. دامن مرد تازه وارد را می گیرد.« تو را به خدای موسی بگو که چه می گفتی؟» ارباب غضب کرده جلو می آید وسیلی محکمی به او می زند.« ای فضول این حرفها به تو چه کار، برگرد سرکارت.»

فصل دوازدهم

روزبه بر می گردد سر کارش. بعد ازساعتی مرد تازه وارد بر می خیزد ومی رود. روزبه حواسش جمع نیست. تمام هوش وحواسش به مرد تازه وارد وحرفهای اوست. شب از راه می رسد. روزبه دل آشوبه ی بعد از ظهر را دارد. نمی تواند غذایی بخورد، خواب نیز به چشمانش نمی آید ،برای هزارمین با خاطره های گذشته را مرور می کند.« تو او را می بینی فرزند» روزبه می پرسد:« از کجا او را بشناسم»« -او سه نشانه دارد، صدقه نمی پذیرد ونمی خورد ،اما هدیه را قبول می کند. نشانه ی دیگر اینکه، نشان مُهری برکتف دارد »روزبه آه می کشد:« نامش پدر؟» «-نام او در همه کتابهای آسمانی وجود دارد. آری ،اما در هر کتابی به لغت همان کتاب، درمیان عربها به (ستوده) معروف است.» «ستوده کجایی، ای بزرگوارِ ستوده، تو در آسمانها وزمین ستایش شده ای ای مرد! ای که آواز نامت دُرای قافله های من بوده است.» سرانجام صبح می شود. روزبه آبی به صورت می زند، وسایل کارش را آماده می کند وبه انتظار می ماند تا ارباب از راه برسد. آمدن او زیاد طول نمی کشد. روزبه هول زده جلو می دود.« ارباب ،ارباب سالهاست برایت کار کرده ام بدون هیچ چشم داشتی. اکنون در این صبح رخصت بده تا طبقی از خرما از دست مزدم بردارم.»«- می خواهی چه کنی؟»«- به جایی بروم به دیدار کسی. زود باز می آیم.» ارباب پاپی نمی شود. «باشد هرچه می خواهی بردار برای هرکس هم که می خواهی ببر اما زود برگرد .»تا دهکده قبا راه چندانی نیست روزبه پیر شده است اما شوق چند ساله او را می دواند. سرانجام می رسد .گروهی اندک در سایه ی خانه ای نشسته اند. دایره وار ودیوارهای گِلی بنایی کوچک که تا نیمه بالا رفته در برابرشان است .«آیا در بین اینان است. او موعود دل ها، او که آسمانها سر بر آستان اش دارند.» اشک شوق از چشمان خون بارش می چکد وریش های سفیدش را تر می کند. جلوتر می رود. به زانوی ادب می نشیند، با شرم معصومانه سبد خرما را پیش می آورد ومی گوید:« ای بزرگ زادگان ،بفرمایید میل کنید، صدقه ی کوچکی است.» با حیرتی شگفت به چهره هاشان نگاه می دوزد. آنکه از همه بزرگوارترمی نماید به آنان که گِردش را گرفته اند می گوید :«بخورید از خرمای برادرتان» اما خودش نمی خورد. چشمان روزبه از شادی برق می زند.« چه گفت؟ او حتی به سوی خرما هم دست دراز نکرد »از جا برمی خیزد .اما هنوز مطمئن نیست. دونشانه ی دیگر مانده است. آنان حرفی نمی زنند واو به سرعت از آن جا می رود .روز را روزبه به کار می گذراند. بی قراری اش را پشت پرده ی کار طاقت فرسا پنهان می کند. شب که می آید دوباره دل آشوبه می آید. از اتاقکش بیرون می آید. ستاره می شمارد وتا سپیده سر بزند خواب را برخود حرام می کند. در روشنایی خوش رنگ صبح سبد حصیری را پر از خرما می کند وباز به قبا می رود .این بار خرما را پیش می نهد:« هدیه است. مرد بزرگوار با خوش رویی می پذیرد. خود دست مهربانش را در خرما می برد وبه یارانش نیز می گوید تا بخورند» روزبه دمی دیگر می نشیند. دیگر آرام وقرار به جانش باز می گردد .دو نشانه درست در آمده است. روزبعد باز می آید .مرد بزرگوار که از مکه آمده از قبا رفته است. به یثرب می رود، مرده ای را تشییع می کنند. خود را به جمعیت می رساند. او در میان مردم است. جایی پشت سر او می یابد. پیامبر(ص )نیت او را در می یابد، بر می گردد وتبسم می کند. «مهر نبوت را می خواهی ببینی» ودست لرزان وفرتوت وپر انتظار روزبه را می گیرد وجامه از دوش کنار می زند. روزبه می نگرد. بهت زده شوق زده و با چشمان اشک آلوده نگاه می کند. آسمان سفید تر می شود. تنها با چشم نمی نگرد او را حس می کند، با جان خود، دردمند روزگاران است. روزگاران دوری از شهر ودیار وازخانه وبردگی. اخم ابروی پدر، موبدان، اربابان، همه در هجوم تبسم شیرین او فتح می شود. حس می کند دنیا دگرگون شده است .پیرمرد ریز نقش ولاغر عموریه با چهره ای روشن پیش می آید.« مرا هم پیش او یاد آر!» به خود می آید. روزبه از پا می افتد. زانو می زند. سر بر قدمهای او می گذارد وقدمهای او را بوسه می دهد .می گرید. دست های مهربان پیامبر (ص )او را بلند می کند.« شهادت می دهم به یگانگی خداوند واین که تو فرستاده ی اویی» پیامبر ص از نامش وتبارش می پرسد. روزبه همه چیز را می گوید. پیامبر (ص) به سراغ اربابش می فرستد. قیمت او را می پردازد. او را آزاد می کند ومی گوید:« از این پس نامت (سلمان) است .»