qezelbash

وقتي كه شاه طهماسب با ملازمانش از...

رمان ده نفر قزلباش

اثر حسین مسرور

 

فصل اول

وقتي كه شاه طهماسب با ملازمانش از مسجد بيرون مي آيد، امير عوض بيك تركمان – يكي از بهترين فداييان شاه طهماسب- را مي بيند. شاه طهماسب، متوجه مي شود براي خاندان سلطنت كه در راه هرات هستند، اتفاقي افتاده است. عوض بيك كه يكي از همراهان خاندان بود، به شاه، كاغذ لوله شده اي مي دهد. شاه با خواندن نوشته، دگرگون مي شود. با ناراحتي خود را به دربار مي رساند. ملازمانش را دور خود جمع مي كند و خبر لشكر كشي ازبكان – عبدالله ازبك پسر اسكندر خان- با چهل هزار سوار و پياده ازبك به سوي قلعه تربت حيدريه در خراسان كه خاندان سلطنت در آنجا به سر مي برند را مي دهد. شاه از مريدان خاندان صفويه مي خواهد، راه حلي براي نجات خاندان صفويه- محمد ميرزاي وليعهد و حرامسراي پادشاهي – ارائه دهند. شاه توضيح مي دهد: شاهوردي بيك استاجلو- رئيس غلامان خاصه – مردي جهانديده و كارآزموده است. ولي با هزار و پانصد غلام ويساول نمي تواند مقابل چهل هزار سرباز دشمن بايستد. ازبكان فهميده اند، دختران و زنان خاندان صفويه در اين كاروان هستند، براي حمله اقدام كرده اند تا ريشه صفويه را بخشكانند.

قرار مي شود هجده قزلباش جوان، با سرعت، خود را به شاهرودي بيك برسانند و نامه شاه به او بدهند. شاه هجده نامه براي افراد مختلف كه در راه قزوين – خراسان مسئوليتي دارند، مي نويسد تا هنگام گذر جوانان قزلباش از آن مسيرها، بهترين اسبها و امكانات را براي آنها فراهم كنند. شاه، نامه اي مهر شده براي شاهوردي بيك مي نويسد. قرار است هجده قزلباش از جان گذشته با جنگيدن، دشمن را كنار بزنند، خودشان را به قلعه تربت حيدريه برسانند و نامه را به شاهوردي بدهند.

فصل2

هجده جوان، بدون استراحت مي تازند. در شهرهاي مختلف، اسب عوض مي كنند و سرانجام به ده فرسخي تربت حيدريه مي رسند. آنها، در يك روستا، خود را پنهان مي كنند. كد خداي ده از آنها استقبال مي كند و خبرهاي جنگ ازبكان با شاهوردي بيگ را به آنها مي دهند. كد خدا براي اطلاع بيشتر، قادر قلي- يكي از مردان چابك و پرانرژي روستا- را به شهر تربت حيدريه مي فرستد. قادرقلي، نيمه شب به روستا برمي گردد و خبر كشتار ازبكان و فرار مردم شهر و روستاها را به قزلباشها مي دهد. هجده قزلباش جوان، خود را براي رسيدن به قلعه آماده مي كنند. آنها عهد مي بندند تا آخرين نفس بجنگند. حتي اگر يك نفر از آنها هم زنده ماند، نامه شاه را به شاهوردي بيگ برساند.

فصل 3

شاهوردي بيگ براي دفاع از خاندان سلطنتي، تمام توان خود را به كار مي گيرد و سربازان خود را اطراف قلعه مستقر مي كند. سربازان، تعداد زيادي از دشمنان را مي كشند. ازبكان قادر به نفوذ در قلعه نيستند.

شاهوردي به زنان و دختران سفارش مي كند، خود را پنهان كنند. علي وردي ـ برادر شاهوردي بيك ـ مراقب اوضاع است تا دشمن وارد قلعه نشود. محمد ميرزا – وليعهد- با ناراحتي قدم مي زند. شاهوردي و علي وردي به او دلداري مي دهند. ناگهان خبر آمدن قزلباشها مي رسد. چند قزلباش، وارد قلعه مي شوند.

شاهوردي وقتي نامه شاه را مي خواند، وحشت مي كند. شاه به او دستور داده است كه فوري خاندان سلطنتي را از بزرگ و كوچك از دم تيغ بگذراند. تا آنها به دست دشمنان اسير نشوند و آبروي سلطنت نرود. شاهوردي كه خود، بچه هاي خاندان را بزرگ كرده و از زنها و دختران، محافظت كرده است، حال فكر مي كند، چطور مي تواند، آنها را با شمشير خود بكشد. شاهوردي به فكر خودكشي مي افتد. ولي به ياد مي آورد، در اين صورت، هم دستور شاه را اجرا نكرده است، و هم، خدارا از خود ناراضي كرده است. شاهوردي تمام شب را تا سحر بر درگاه خداوند راز و نياز مي كند. وضو مي گيرد و نماز مي خواند. او يكي از غلامان را به دنبال برادرش علي وردي مي فرستد.

برادر با هيجان مي آيد و خبر فرار دشمن را به شاهوردي مي دهد. شاهوردي متوجه عنايت پروردگار مي شود. عبدالله ازبك بعد از ورود قزلباش ها و جنگ بين آنها و ازبكها، راه حل را، فرار مي داند.

عبدالله ازبك، وقتي متوجه اشتباه خود مي شود كه يكي از غلامان، لباس يكي از قزلباشهاي كشته شده و يكي از هجده نامه اي كه به شاه نوشته بود را پيدا مي كنند. ولي براي ديگر برگشت عبدالله ازبك ، خيلي دير است. چون كاروان سلطنتي در ميان سپاهيان قزلباش به هرات رسيده اند.

فصل4

عصر روز جنگ، جوان بي هوش را از ميان كشتگان پيدا مي كنند. آن جوان، يكي از هجده قزلباش است كه دو زخم برداشته است. ولي به خاطر خونريزي شديد، پايين قلعه افتاده است. جوان، اسكندر بيك نام دارد. جواني كه زخمهاي بسيار دارد، اسكندر بيك را مي بيند و از اينكه به خاطر دو زخم بيهوش افتاده است، او را سرزنش مي كند . اسكندر بيك تعريف مي كند، دوبار در حال مرگ بوده، ولي اسبش با ذكاوت، او را نجات داده است. جوان، اسكندر بيك را به براي مداوا به قلعه مي برد. اسكندر بيك، بعد از مداوا، همراه خاندان سلطنت براي ديدن آثار جنگ، از قلعه بيرون مي آيد. شاهزاده اي زيبا، سوار بر اسب عربي به اسكندر بيك نزديك مي شود و با او سخن مي گويد. اسكندر بيك از اينكه يك دختر شاهزاده زيبا، او را مورد خطاب قرار داده و در جلوي چشمان ملازمانش با او صحبت مي كند، متحیر مي شود. براي اولين بار احساس غريبي به او دست مي دهد. در راه فكر مي كند از شاهزاده براي زخمهاي خود مرهمي درباري بگيرد. شاهزاده او را به محل اقامتش فرا مي خواند و در هنگام دادن داروي مرهم مي گويد، هر چه زودتر مي تواند از او خواستگاري كند. اسكندر، از خوشحالي شب تا صبح خوابش نمي برد. اطرافيانش از حال او متحير هستند. اسكندر بيك، صبح روز بعد، به سراپرده محمد ميرزا مي رود و از او اجازه مي خواهد به سمت قزوين حركت كند و مژده فتح را به مرشد كامل شاه طهماسب برساند.

فصل 5

اسكندر بيك موفق مي شود، پيك خوش خبر باشد. او به شتاب با اسبش – سوگلي- مي تازد تا به قزوين برسد، هم خبر نجات خاندان را بدهد و هم از شاهزاده حوري خانم كه دختر خوانده ابراهيم ميرزا است، خواستگاري كند.

شاه وقتي خبر را مي شنود، دستور مي دهد به اسكندر بيك انعامها و عنوانهاي مناسبي بدهند. وكيل السطان كه عزيز كرده شاه است، مامور است تا خواسته هاي اسكندر بيك را برآورده كند. اسكندر، موضوع خواستگاري را با وكيل اسلطان مطرح مي كند. معصوم بيك- وكيل السلطان – با ترديد به اسكندر بيك قول مي دهد. چون مي داند وصلت فرزندان سلطنت با افراد رده هاي پايين و يا متوسط جامعه، قابل قبول قانون دربار نيست. از طرفي شاهزاده حوري كه پدر و مادر ندارد، مورد علاقه يكي از شاهزادگان تيمور هندي بوده است. ولي حوري خانم چون به او علاقه اي نداشته، حاضر نشده است به اين ازدواج تن بدهد.

وكيل السطان موضوع خواستگاري اسكندر از شاهزاده حوري را به شاه مي گويد. شاه ابتدا به فكر فرو مي رود. ولي وقتي به ياد خوش خبر بودن اسكندر و به دست آوردن عنوانهاي بالاي او مي افتد، با يك شرط قبول مي كند. قرار مي شود، شيريني حوري و اسكندر خورده شود. ولي جشن عروسي آنها، بعد از انجام ماموريتي برگزار شود. شاه، اسكندر را مامور حفاظت از قلعه قهقهه مي كند. قلعه قهقهه، هم محل جواهرات سلطنتي و هم محبس اسماعيل ميرزا- پسر شرور و مغضوب شاه طهماسب ـ است. اسماعيل ميرزا با دشمنان پدرش همدست شده و شورشي به پا كرده است. شاه، او را در قلعه قهقهه نگه داشته است. ولي مي ترسد با همدستي بعضي از دشمنان، دست به توطئه بزند. شاه فكر مي كند، اسكندر، بهترين شخص براي پاسباني قلعه قهقهه است. وكيل السطان موضوع را به اسكندر مي گويد. اسكندر ابتدا نااميد مي شود. ولي با توضيحات وكيل السطان تصميم مي گيرد برود و مأموريتش را به خوبي انجام دهد تا زمان عروسي برسد. وكيل السطان، زمان عروسي را به بعد از برگشت خودش از زيارت خانه خدا اعلام مي كند. او قول مي دهد، روز برگشت، يك فرد ديگري به جاي اسكندر بفرستد و بساط عروسي را فراهم بكند.

فصل6

در زمان حكومت شاه طهماسب، مذهب تشيع به جهت حمايت شاه به شدت رواج مي يابد. برخي پيروان مذاهب ديگر مجبور شدند براي بهره مند شدن از نعمت هاي حكومتي، به اين مذهب رو بياورند. دولتهاي خارجي سركش، تسليم مي شوند. يكي از آنها دولت عثماني است. دولت ترك عثماني سالهاي بسياري با حكومت ايران مي جنگند. سرانجام در زمان حكومت شاه طهماسب، با فرستادن ايلچي و هداياي نفيس، اعلام صلح و دوستي مي كند. قبل از آن فقط دولت تيموري هند بود كه به عنوان كشور دوست با ايران رفت و آمد مي كرد. روزي كه سفير ترك عثماني با هداياي حكومتي وارد قزوين مي شود، جشن باشكوهي برگزار مي گردد. اسكندر به فرمان شاه در اين جشن شركت مي كند. ولي تمام ذهنش به تقاضايي که از شاه كرده است، مشغول است. زنان حرامسرا، اسكندر را به يكديگر نشان مي دهند و از رشادت او و اينكه لقب خوش خبر پيك را گرفته است، صحبت مي كنند. ولي اسكندر، به مأموريت خطرناكي كه شاه در قبال خواسته اش به عهده او گذاشته است، فكر مي كند.

فصل7

اسكندر قبل از تمام شدن جشن و بازي گوي به خانه برمي گردد. او با به يادآوردن مراسم شيريني خوران، يأس و نااميدي را از خود دور مي كند. وقتي به خانه مي رسد، فرستادگاني از هرات را مي بيند كه جعبه اي سيب و دست خطي كه لقب گرفتن او را تبريك گفته است را، برايش آورنده اند. اسكندر متوجه دست خط حوري و دوبيت شعري كه با خطي خوش روي يك سيب پيچيده شده در دستمالي حرير، مي شود.

اسكندر با خواندن دو بيت شعر، متوجه مي شود، حوري از او مي خواهد، اين مأموريت سخت را با ياد عشق شان پشت سر بگذارد. اسكندر خوشحال مي شود. ولي در اين فكر است كه چطور اين اخبار با اين سرعت از قزوين به هرات رفته است. اسكندر خبر ندارد كه پري خانم ـ خواهر پرنفوذ شاه ـ از راز عشق بين آنها با خبر شده است و پيكها و جاسوسان درباري او، خبرها را با سرعت از قزوين به او مي رسانند. پري خانم ـ خواهر شاه طهماسب كه حوري خانم همدم و نديمه اوست ـ به راز حوري خانم بو برده است . سفير روم براي بستن پيمان صلح به ايران آمده است. خبر مي رسد قرار است سفير روم را به شكار ببرند. اسكندر جزء كساني است كه بايد در اين شكار شركت كند. اسكندر ، خود را آماده رفتن به شكار مي كند.

فصل 8

در حكومت صفويان، سپاهيان مسلح، صوفي و سردسته آنان خليفه نام دارند. سه صوفي كه بزرگ آنها پنجاه و چند ساله است، به محله يهودي ها مي آيند، از دالانهاي تنگ و تاريك مي گذرند و به خانه داود يهودي وارد مي شوند. آنها دستخطي از اسماعيل ـ پسر محبوس شاه ـ همراه با چند پارچه جواهر به يهودي مي دهند. پسر شاه با تهديد و تطميع مأموران خزانه قلعه قهقهه، در هنگام بي پولي جواهرات را از آنها مي گيرد و به قصد فروش براي داود يهودی مي فرستد. داود كه علاقه زيادي به كار بر روي جواهرات دارد، آنها را سريع به پول تبديل مي كند. سه صوفي به سختي از قلعه قهقهه به خانه داود در قزوين مي رسند. شراب مي خورند و پول جواهرها را دريافت مي كنند. داود يهودي فراموش مي كند، نامه اسماعيل ميرزا را از خليفه بگيرد و نامه، همچنان در دست خليفه مي ماند. صداي قورچي ها كه مراقب هستند تا كسي در شب رفت و آمد نكند، بلند است. ولي يهودي ترجيح مي دهد، مهمانهاي مست را ازخانه خارج كند تا مجبور نباشد، بساط شام و خواب آنها را به عهده بگيرند. سه صوفي با حال مستي بيرون مي آيند. اما گرفتار قورچي ها مي شوند. به دستور داروغه ، آنها را به گناه خوردن شراب، هشتاد تازيانه مي زنند. صبح روز بعد، داروغه با ديدن نامه اسماعيل ميرزا به داود، متوجه مي شود، اين سه صوفي ، قاصدان اسماعيل هستند.

فصل 9

اسكندر، حال رفتن به شكار را در خود نمي بيند. به خانه امير شكار دربار مي رود و زخم پاي خود را براي استراحت، بهانه مي آورد. اسكندر وقتي به خانه برمي گردد، نامه اي از طرف طالب بيك – يساول باشي حوري خانم – برايش رسيده است. او متوجه مي شد از حوري خانم، نامه و پيغامي رسيده است. طالب بيك به اسكندر نوشته است به مزرعه پدر طالب بيك- امت بيك - كه در پنج فرسخي قزوين است، بيايد. اسكندر، در خانه، امت بيك، پيغام حوري خانم را مي شنود.

اسكندر در گفتگويي با مادرش نگراني خود را از بابت دخالت پري خانم كه نفوذ زيادي در شاه دارد، اعلام كرده بود و به دنبال راهي براي صحبت كردن با پري خانم بود. ولي حوري خانم در پيغام خود، سفارش كرده است، به هيچ كس جز معصوم بيك، اعتماد نكند. طالب بيك مي گويد، پري خانم، نظر مخالف خود را به زنهاي دربار گفته است. پري خانم مايل است، حوري خانم به خواستگاري شاهزاده هندي جواب دهد تا او به عنوان خواهر شاه بتواند در جشن عروسي، سوار فيلهاي مرواريد پوش غول پيكر شود. حوري خانم به زنهايي كه خبر مخالفت پري خانم را آورده اند، گفته است، او از شاهزاده هندي، بدش مي آيد و هيچگاه به ازدواج با او رضايت نخواهد داد و همچنين او، مطيع امر شاه است.

حوري خانم، در آخر پيغام خود، سفارش كرده است، اسكندر در قلعه قهقهه ، ماموريت خود را به شايستگي انجام دهد تا شاه به تمام خواسته هاي او تن دهد.

اسكندر خوشحال از رسيدن به موقع پيغام حوري، جوابش را مي نويسد و به طالب بيك مي دهد، سپس به طرف قزوين برمي گردد.

فصل 10

اسكندر، منتظر بازگشت شاه از شكار است. وقتي شاه برمي گردد، داروغه، براي ديدن شاه رخصت مي گيرد. او نامه اسماعيل ميرزا به داود يهودي و تمام جواهرات دزديده شده را نزد شاه مي برد و از همدستي داود كليمي با اسماعيل ميرزا خبر مي دهد. شاه، به شدت ناراحت مي شود. دستور شكنجه و سپس قتل سه صوفي داده مي شود. داود كليمي، بعد از محاكمه، پول جواهرها را مي دهد و آزاد مي شود. شاه، معصوم بيك – وكيل السطان- و اسكندر را احضار مي كند.

فصل 11

شاه از شرارت، توطئه و دزدي پسرش ـ اسماعيل ميرزا ـ غمگين است. او، معصوم بيك و اسكندر را براي مشورت فرا خوانده است. شاه بعد از گله بسيار از پسرش، فرمان كور كردن چشمان پسرش را مي دهد. معصوم بيك سعي مي كند، شاه را از حال پريشاني بيرون بياورد تا شاه از كور كردن پسر خودش، پشيمان شود. سرانجام معصوم بيك موفق مي شود، شاه را از دستور نابينا كردن پسر، بر حذر دارد. شاه از اسكندر مي خواهد هر چه زودتر خود را براي حفاظت از قلعه قهقهه و جلوگيري از شرارتهاي اسماعيل ميرزا آماده كند. اسكندر در حال بيرون آمدن، جمعيت زيادي را در حال رفتن به ميدان قاپوق مي بيند. جمعيت براي ديدن دو سر بريده به قاپوق آمده اند. اسكندر نفر سوم كه عبدالله نام دارد را با حال زار مي بيند. عبدالله با ديدن اسكندر، كه لباس فاخر سپاهي بر تن دارد، خود را روي پاهاي اسكندر مي اندازد و از بي گناهي خود مي گويد و براي نجات خود التماس مي كند . اسكندر متوجه مي شود، اين حال زار به يك فريب خورده بي گناه شبيه است، مي ايستد و به حرفهاي عبدالله گوش مي كند. عبدالله مي گويد، يك مادر پير دارد كه انتظار او را مي كشد و قسم مي خورد كه بي گناه است. اسكندر به مير غضب باشي مي گويد، در كشتن عبدالله عجله نكند تا خبرش كند. اسكندر، با سرعت خود را به معصوم بيك مي رساند و موضوع را برايش بازگو مي كند. معصوم بيك ، مسئله عفو جوان بيگناه صوفي را به عرض شاه مي رساند. شاه قبول مي كند. معصوم بيك، قهرمان دوي حكومت كه در رساندن خبرهاي فوري از او استفاده مي كنند را، احضار مي كند، انگشتري خودش را به او مي دهد و مي گويد، انگشتر را سريع به مير غضب باشي برساند و دستور عفو عبدالله را به او بدهد. عبدالله بعد از شنيدن عفو خودش، هنوز از ترس مي لرزد. اسكندر دستور مي دهد، عبدالله را به خانه ببرند تا مادرش دارويي جوشانده، براي عبدالله بدهد. اسكندر، معصوم بيك را مي بيند وخبر مي دهد، تصميم دارد، عبدالله را با خود به قلعه قهقهه ببرد. معصوم بيك به كار او احسنت مي گويد. معصوم بيك به اسكندر اطمينان مي دهد، وقتي از سفر مكه برگشت، بلافاصله جانشيني براي قلعه قهقهه بفرستد و اسكندر را براي برگزاري جشن عروسي با حوري خانم، احضار كند. معصوم بيك به اسكندر، خبر برگزاري مراسم شيريني خوران سه دختر شاهزاده در باغ ياس را مي دهد. اسكندر که یکی از سه داماد است، خوشحال مي شود.

فصل 12

اسكندر وقتي به خانه مي رسد، مادر و زنهاي ديگر را در حال مداواي عبدالله مي بيند. مادر با محبت فراوان به عبدالله جوشانده مي خوراند و او را دلداري مي دهد.

عبدالله كه مدتي است از محبت مادر پيرش دور شده است، با رسيدگيهاي مادر اسكندر، روحيه مي گيرد. اسكندر قول مي دهد، در اولين فرصت عبدالله را به قره باغ بفرستد تا مادرش را ملاقات كند.

درباغ ياس، مراسم جشن شيريني خوران سه دختر از دربار فراهم شده است. شاه با چوپان بيك كه مسئول گله ها و چوپانها است، گپ مي زند. در مراسم نامزدي اعلام مي شود كه به دخترهاي نامزد شده، تعدادي گوسفند، هديه داده مي شود. چوپان بيك، مسئول پروار كردن گوسفندهاي زنان سلطنت است. گوسفندهاي پري خانم، به صدو پنجاه رأس رسيده است.

در اين مراسم اسكندر، در كنار ابراهيم ميرزا ـ پدر خوانده و لله باشي حوري ـ مي نشيند. ابراهيم ميرزا از خواستگاري كردن فخر الزمان هندي از حوري و از جوابي كه او را افسرده و ناراحت به كشورش بازگردانده است، مي گويد.

ابراهيم ميرزا براي اسكندر از توطئه هاي پري خانم مي گويد و سفارش مي كند، در مأموريتش، محكم و قاطع عمل كند و خود را از نقشه هاي پري خانم حفظ كند. ابراهيم ميرزا، زمان بر ملا كردن نقشه هاي پري خانم را در آن مكان، مناسب نمي داند. قرار مي شود آنها در جايي خلوت، در اين باره صحبت كنند.

فصل 13

شب سوم جشن شيريني خوران كه مخصوص بانوان است، در خانه ابراهيم ميرزا برگزار مي شود. اسكندر ، از اينكه به خانه معشوق پا مي گذارد، خوشحال است. خانه ابراهيم ميرزا، مانند موزه اي است كه انواع وسايل هنري در آن ديده مي شود. زيرا ابراهيم ميرزا، هنرمندي توانا در زمينه موسيقي و نقاشي و خطاطي و ... است و هنرمندان را در خانه خود جمع مي كند و ذوق و استعداد آنها را پرورش مي دهد. او شاعر است و صاحب نظر و عالم. به همين جهت شاعران و دانشمندان نيز در خانه او رفت و آمد دارند. دانشمندان تهيدست از حمايت بي دريغ ابراهيم ميرزا برخوردار هستند و به كارهاي علمي مي پردازند. اسكندر، از اينكه با دختري وصلت مي كند كه در خانه چنين مرد والايي تربيت شده است، خوشحال است.

ابراهيم ميرزا براي اسكندر، از مأموريت سخت اسكندر و نقشه هاي شوم پري خانم مي گويد، اسكندر تمام حواس خود را جمع مي كند تا حرفها را در ذهن بسپارد و مقابل نيرنگها راه حل مناسب اتخاذ كند. ابراهيم ميرزا مي گويد:

در زمان محاكمه اسماعيل ميرزا، او حاكم خراسان بود. ولي وقايع روز محاكمه را از گزارش نويسها و افراد معتمد شنيده است. شاه طهماسب، پسرش اسماعيل ميرزا را بسيار دوست داشت. چون او بسيار رشيد و جسور بود. در كارها با او مشورت مي كرد. ولي در جنگ ارز روم كه قرار بود، سپاه قزلباش به آن شهر حمله كند تا مانع از دست دادن شهر شيروان باشد، اسماعيل از دستور شاهوردي سلطان – زياد اوغلي، فرمانرواي قره باغ و شيروان – كه مورد عنايت خاص شاه بود، اطاعت نمي كند و باعث شكست در آن جنگ مي شود. اسماعيل ميرزا به دستور شاه محاكمه مي شود. شاه براي او مجازات شديد را در نظر مي گيرد و او را به زنداني شدن در قلعه قهقهه محكوم مي كند.

اسماعيل ميرزا به قلعه قهقهه، منتقل شود. ولي لحظه اي از توطئه عليه شاه ، دست برنمي دارد. مرتب به فكر فرار از قلعه است. پري خانم با او ارتباط دارد و اخبار سلطنتي را به او مي رساند. اسكندر ا زصحبت هاي ابراهيم ميرزا متوجه مي شود، مأموريت سختي در پيش دارد و از طرفي به خاطر نامزد شدن با حوري، مورد غضب پري خانم واقع شده است و از گزند او در امان نخواهد ماند.

ابراهيم ميرزا در آخر مي گويد، حوري خانم به زودي از سفر هرات برمي گردد و منتظر تمام شدن مأموريت اسكندر و برگشت او از قلعه قهقهه مي ماند.

فصل 14

فرداي جشن، اسكندر به باغ سعادت آباد مي رود و به سفارشات شاه گوش مي دهد. دستور مكتوبي كه به زياد اوغلي نوشته شده بود را مي گيرد و با سپاه پانصد نفري خود حركت مي كند. اسكندر اميدوار است، معصوم بيك به سلامت از سفر حج برگردد و طبق وعده، بعد از گذشت 365 روز، مأموريت اسكندر را تمام شده اعلام مي كند. معصوم بيك، صميمانه با اسكندر خداحافظي مي كند و قول خود درباره برپايي جشن عروسي اسكندر و حوري خانم را تكرار مي كند.

معصوم بيك با كارواني بزرگ به همراهي دو سردار بهرام بيك و حيدر قلي، با دسته هشتاد نفري كه همه از جوانان رشيد قزلباش هستند، حركت مي كند. كاروان معصوم بيك در راه، به صحرا نشينان و بينوايان عرب برخورد مي كنند و با مهرباني به آنها آب و آذوقه مي دهند. ولي مدتي بعد، با يك دسته بزرگ راهزن مواجه مي شوند. سپاه قزلباش با شجاعت، با راهزنان مي جنگند و به راه خود ادامه مي دهند. در اين حادثه، يك قورچي مجروح و دو نفر كشته می شود.

بهرام بيك، دچار بيماري حصبه مي شود. يك مادر و پسر شافعي مذهب كه بهرام بيك قبلاً باعث نجات پسر شده بود، پرستاري او را در چادر خود به عهده مي گيرند. او از كاروان جدامي افتد. آنها سرانجام بهرام بيك را به شهر قارص مي برند.

كاروان معصوم بيك، به حركت خود ادامه مي دهد. در مكه خبرمي رسد ، بدويان عرب، قصد حمله به كاروان را دارند و به معصوم بيك پيشنهاد توقف و دفاع داده مي شود. ولي معصوم بيك، اعتقاد دارد، در حرم امن خدا،نبايد دست به اسلحه ببرد. از طرفي معصوم بيك از پناهنده شدن به دشمن – دولت عثماني- بيزار است. بدويان به سرعت، معصوم بيك را شناسايي كرده و مي كشند. خان ميرزا، پسر معصوم بيك نيز كشته مي شود. كاروان معصوم بيك، توسط حراميان از هم مي پاشد. افراد، همه كشته مي شوند. اموال كاروان نيز، به غارت مي رود.

جاسوسان شاه، خبر توطئه دولت عثماني در اين حمله را به قزوين – دربار شاه طهماسب- مي رسانند. عده اي از ايرانيان و قزلباشها به كمك افرادي در مكه نجات مي يابند و به ايران برمي گردند.

شاه از خبر قتل كاروان حجاج، بسيار ناراحت مي شود و مراسم عزاداري و مرثيه خواني برگزار مي كند تا به اين ترتيب، مهمان كشي دولت عثماني در خانه امن خدا افشا شود.

فصل15

قلعه قهقهه در ميان كوههاي قره باغ واقع شده است. اين قلعه محكم كه در زمان هولاكوخان منقرض و متروك شده بود، توسط شاه طهماسب بازسازي شده و براي ذخيره گنجها و زندانيها استفاده مي شود. چون راه فراري در آن نيست. اسماعيل ميرزا را، در آنجا زنداني كرده اند. هيجده سال از زمان زنداني شدن اسماعيل ميرزا مي گذرد. اسكندر به قلعه قهقهه مي رود تا مراقب توطئه هاي اسماعيل ميرزا و همدستان او باشد و هر خبري را به شاه طهماسب گزارش بدهد. مادر اسماعيل، گرجي بود و خودش نيز بين خوانين شافعي مذهب بزرگ شده است. به همين دليل، اسماعيل از تشيع فاصله گرفته و بيشتر گرايشات غير شيعي دارد. اسماعيل آزاد است با نديمان خود در قلعه روزگار بگذارند و با اسيران قلعه، صحبت كند.

اسماعيل، جاسوساني دارد كه با خواهرش پري خانم و ديگر دشمنان شاه طهماسب ارتباط برقرار مي كندو توطئه مي كند. زياد اوغلي توسط ماموران خود به اين روابط، پي برده است. و پس از خبر دادن به شاه طهماسب و مشورت با شاه ، قرار مي شود، نگهبانی شجاع، همچون اسكندر را با پانصد قزلباش براي حفاظت بيشتر به قلعه قهقهه فرستاده شود تا مراقب توطئه هاي اسماعيل ميرزا باشد.

عبدالله كه توسط اسكندر از مرگ نجات يافته و به ديدار مادرش به اردبيل مي رود و سپس به نزد اسكندر باز مي گردد تا مطيع و فرمانبردار او باشد. اسكندر، عبدالله و قزلباشهاي شاهسون را در اطراف قلعه جايگزين مي كند و خود به نزد اسماعيل مي رود و از مأموريت مهم خود مي گويد. اسماعيل با خشونت و تمسخر، از اسكندر استقبال مي كندو مي گويد: «از مسافران هرات چه خبر؟» اسكندر متوجه كنايه اسماعيل در مورد قضيه حوري خانم كه ميان مسافران هرات است مي شود، اما سكوت مي كند. مسافران هرات قرار است تا آخر ماه به پايتخت – قزوين- برسند. اسكندر، نگهباني از قلعه را با سختي آغاز مي كند و تمام سعي خود را مي كند تا غفلتي از او و سپاهش سرنزند. روزي چاپار قزوين براي او نامه هايي مي آورد. يكي از نامه ها، نامه حوري خانم است كه او را به صبر دعوت كرده است. اسكندر با اين نامه، دلش آرام مي شود و در مأموريت خود بيش از پيش، تلاش مي كند.

روزي اسماعلي ميرزا ، اسكندر را به شام دعوت مي كند. اسكندر گمان مي كند در اين مهماني، توطئه اي در كار است. به عبدالله سفارش مي كند، در نبود او مراقب دروازه ها باشد. در ميهماني، اسماعيل به اسكندر احترام فراوان مي گذارد. به ميهمانان كرد و عثماني خود، از رشادتهاي اسكندر در تربت، تعريف هاي بسيار مي كند. اسكندر، در آن روز متوجه مي شود، هدف اسماعيل نزديك كردن خود به اسكندر است. اسماعيل با چرب زباني، از بي گناهي خود صحبت مي كند. ولي اسكندر، ذره اي در مراقبت خود از اسماعيل ميرزا كوتاه نمي آيد. سرانجام اسماعيل، از سختگيري هاي اسكندر خسته مي شود و سخنان تهديد آميز خود را آغاز مي كند. يك روز كه يكي از نديمان اسماعيل هنگام ورود به قلعه، تحت بازجويي قرار مي گرفت، اسماعيل با تهديد به اسكندر مي گويد، روزي مي رسد كه پدرش سقوط مي كند و او به شاهي مي رسد. آن روز، حتماً دمار از روزگار اسكندر در مي آورد.

طالب بيك كه از طرف حوري خانم براي اسكندر لوازم زندگي آورده است، از تئطئه های پری خانم و اذيتها و كنايه هاي او نسبت به حوري خانم اخبار بدي به اسكندر مي رساند. پري خانم در مورد ازدواج حوري خانم با شاهزاده هندي سخن رانده بود و شاه به او گوشزد كرده بود كه حوري خانم، نامزد اسكندر است. پري، اسكندر را به سبب اينكه از شاهزادگان نيست، لايق ازدواج با خاندان سلطنت نمي داند. اسكندر، از اينكه شاه و ابراهيم ميرزا و حوري خانم طرفدار او هستند، خوشحال است. او، جواب نامه حوري خانم را مي نويسد و به طالب بيك مي دهد. يك ماه بعد، خبر حمله به زائران قزلباش و كشته شدن معصوم بيك در راه سفر حج، توسط اسماعيل ميرزا به اسكندر مي رسد. اسكندر متوجه مي شود، پشتيبان اصلي خود را از دست داده است.

اسكندر خيلي تلاش مي كند تا بفهمد چه كسي اين خبر را توانسته است با اين سرعت به اسماعيل ميرزا برساند، ولي موفق نمي شود. اسكندر از قدرنشناسي اسماعيل در تعجب است. چرا كه ديده بود، معصوم بيك در روزي كه شاه، قصد كور كردن چشمهاي اسماعيل را داشت، تلاش فراوان كرد تا اسماعيل را از غضب شاه دور نگه بدارد.

اسكندر كه به وعده معصوم بيك دلخوش بود و حالا مي ديد يك سال از مأموريتش گذشته است، ولي شاه به جهت مشغله زياد و كشته شدن معصوم بيك، - وكيل السلطنه – ناراحت است و برگشت اسكندر را هم صلاح نمي داند. اسكندر به ياد ابراهيم ميرزا مي افتد. تلاش مي كند با فرستادن پيغام به شاه، قولي كه براي ازدواج با حوري داده است را یادآوری كند.

دومين سال خدمت اسكندر، آغاز مي شود . اسكندر هنوز موفق به پيدا كردن جاسوسان اسماعيل ميرزا و پري خانم نشده است. زياد اوغلي براي شكار سه روزه به قلعه مي آيد. اسكندر، به ديدار زياد اوغلي می رود. او از كار دشوار اسكندر كه رديابي جاسوسان پري و اسماعيل است، سخن مي راند و مي گويد: «وقتي اين كار مهم صورت پذيرد، شاه به تو، خصت مي دهد.» اسكندر قول مي دهد، مراقبت خود را دو چندان كند. روزي اسكندر در آبادي پايين قلعه، قدم مي زند. در آنجا مردم را به خريد و فروش كالاهاي خود، مشغول مي بيند. در آن روز، توجه اسكندر به پيله ور دور گردي جلب مي شود. نام پيله ور محمود است. اسكندر، با ناظر باشي درباره خريدهایي كه لازم دارد، صحبت مي كند. محمود پيله ور در كفش، نامه پري خانم را براي اسماعيل آورده است. اسماعيل، نامه را پيدا كرده و پيغام پري خانم را مي خواند. پري خانم نوشته است، نظر بيك با جماعتي به قره باغ خواهد آمد تا با اسماعيل ارتباط داشته باشد. خبر ديگر اينكه حيدر ميرزا و طرفدارانش مي خواهند، شاه را براي حمله به گرجستان آماده كنند و خود حيدر ميرزا هم فرمانده باشد. پري در آخر نوشته است، اسماعيل منتظر دستور بعدي كه در داخل يك شمع مي گذارد، باشد.

اسكندر از اينكه نتوانسته است رابط و جاسوسي بين پري و اسماعيل را بشناسد، ناراحت است. او، اغلب به ديدار يكي از تبعيدشدگان خانزاد فارس مي رود و با او كه اهل شعر و ادب است و به سبب عاشق بودن، شعرهاي زيبايي مي سرايد، همكلام شود. اسماعيل در زمان غيبت اسكندر، خود را به عبدالله، نزديك مي كند و مي خواهد از طريق جذب عبدالله، راه رهايي براي خود بيابد. عبدالله، هم به اسكندر خدمت مي كند و هم دور از چشم اسكندر، بدون اينكه ضرري به اسكندر برسد، به اسماعيل ميرزا خدمت مي كند.

فصل شانزدهم

اسكندر، منتظر دستوري از طرف شاه است. ولي هيچ نامه اي از طرف قزوين به او نمي رسد. اسكندر به خاطر اين موضوع، ناراحت است. يكي از قورچيان به اسكندر مي گويد: «محمود پيله ور كه اكنون در حال فروختن اجناس در قصبه مي باشد. قبلا ركابدار پري خانم بوده است.» اسكندر به كار ناظر باشي، دقيق مي شود. ناظر باشي، مقداري وسايل، همراه با يك جعبه شمع خريده است و قصد دارد آنها را براي اسماعيل ميرزا ببرد. اسكندر متوجه شمعي مي شود كه فتيله ندارد. اسكندر، شمع را با خود مي برد و داخل آن را بررسي مي كند و نامه پري كه براي اسماعيل نوشته است را پيدا مي كند و مي خواند. پري در نامه نوشته است، شاه بيمار است. حيدر ميرزا، وليعهد شده است. نظر بيك، با شش هزار نفر، منتظر فرمان پري هستند. عقده قره باغ در حال باز شدن است و اسماعيل پس از تسخير قلعه، بايد مراقب گنجينه ها باشد و منتظر رسيدن سرداران بماند. در آخر نامه، دو كلمه «جلد قرآن» ديده مي شود. اسكندر، بدون نشان دادن عكس العملي، وسايل را به ناظر باشي مي دهد تا به عمارت اسماعيل ببرد.

اسكندر، خوشحال از پيدا كردن جاسوس، نامه را همراه با توضيحات كامل، به ابراهيم ميرزا مي فرستد و تقاضا مي كند، شخصاً شاه را ببيند. اسماعيل ميرزا، موضوع تفتيش وسايل ناظر باشي را به پري خانم مي نويسد. اسكندر، منتظر جواب نامه از قزوين است، ولي پاسخي به او نمي رسد. اسكندر با خودش فكر مي كند، او را فراموش كرده اند.

پري خانم، از بيماري شاه استفاده مي كند و كاري مي كند تا نامه اي كه اسكندر در مورد پيدا كردن جاسوس اسماعيل ميرزا و ارتباط او با پري براي شاه نوشته به دست شاه طهماسب نرسد. اوضاع كشور به هم مي ريزد. محمد ميرزا كه همراه خاندان سلطنت است و قرار بود وليعهد باشد، از هرات بازمي گردد. فرزند كوچك خود، عباس ميرزا را حاكم هرات مي كند. محمد ميرزا كه دوست دارد از مشاجرات سياسي دور بماند به نزد شاه مي رود و موافقت خود را براي وليعهدي حيدر ميرزا و حاکم شدن خود بر شهرهاي شيراز و بنادر اعلام مي دارد. محمد ميرزا، به شيراز مي رود. حيدر ميرزا، زمام امور را به دست مي گيرد. زمزمه هاي مخالفت با حيدر ميرزا از گوشه و اطراف كشور شنيده مي شود. پري خانم، مي خواهد اسماعيل، جانشين پدر شود. او، بيشتر سردارها را با خود همراه كرده است. اسكندر، سرانجام با نامه حوري خانم و ابراهيم ميرزا متوجه مي شود، شاه بيمار است و پري خانم، در نامه ها و امور كشور، دخالت مي كند.

اسكندر متوجه مي شود، نامه او توسط پري خانم تصاحب شده و اخبار جاسوسي پري، به شاه نرسيده است. ابراهيم ميرزا ـ در نامه اي به اسكندر مي نويسد كه به مهماني اسماعيل ميرزا نرود. زياد اوغلي، فرزند خود ـ ابراهيم اوغلي ـ را براي كمك به اسكندر مي فرستد. مدتي نمي گذرد، خبر كشته شدن زياد اوغلي ، در همه جا پخش مي شود. زياد اوغلي با سم كشته شده است. اسكندر با عبدالله، موضوع را مطرح مي كند و از خطر كشته شدن خودش نيز، توسط جاسوسان پري خانم، خبر مي دهد. عبدالله مي گويد، در اين روزها اسماعيل ميرزا با خوشحالي به نگهبانها وعده و وعيد مي دهد.

طالب ميرزا، از طرف ابراهيم ميرزا، نامه اي براي اسكندر مي آورد. ابراهيم به اسكندر خبر داده است كه پري خانم به حمايت از اسماعيل ميرزا، قيام كرده است و حالا بايد اسكندر با اسماعيل مدارا كند تا او را جري نسازد. اسكندر نامه مي نويسد و از حوري خانم مي خواهد، مراقب مادرش باشد و نگذارد اخبار قلعه به گوش او برسد.

اسكندر، قورچيان خود را فرا مي خواند و به آنها مي گويد، به خونخواهي زياد اوغلي تا آخرين قطره خون خود، از شاه طهماسب حمايت كنند.

خبر مرگ شاه، اوضاع را خرابتر مي كند. اطراف قلعه قهقهه، درگيري مي شود. اسكندر تلاش مي كند بر اوضاع قلعه مسلط باشد.

فصل هفدم

مقصود بيك، خبر آمدن شش هزار سپاهي طالشي براي تسخير قلعه را، به اسكندر مي رساند. اسكندر فكر مي كند، خبر مرگ شاه، يك شايعه از سوي اسماعيل ميرزا است. اسكندر، دفاع از قلعه را از مقصود بيك می خواهد و به قسمت فرماندهي خود مي رود. اسكندر كليدها را به عبدالله مي دهد و خود به روستاي بهشت آباد مي رود تا از خبر مرگ شاه مطمئن شود. اسكندر، به منزل كلانتر – مهراب خان- مي رود، شب را به راحتي صبح مي كند. ولي صبح، خبر سقوط قلعه قهقهه و فراز اسماعيل به اسكندر مي رسد. اسكندر وحشت زده مي شود. مهراب خان، - كلانتر- سعي مي كند، مهمان خود را از وحشت بيرون بياورد. مهراب خان، اسكندر را دلداري مي دهد. اسكندر قبل از اينكه نگران خود باشد، نگران حوري خانم است كه با مرگ شاه، سرنوشتش به دست پري خانم مي افتد. كلانتر او را آرام مي كند و از محكم بودن قلعه خود مي گويد. ولي اسكندر نگران حمله اسماعيل به بهشت آباد است. اسکندر، تصميم مي گيرد به كردستان برود تا گرفتار ستم اسماعيل و پري خانم نشود.

از قهقهه، خبر مي رسد كه اسماعيل با كمك سرداران تفنگچي هاي طالشي از قلعه بيرون آمده است و سراغ اسكندر را از عبدالله گرفته است. او فكر كرده است، اسكندر قبل از آمدن سواران، گريخته است. اسماعيل از عبدالله مي خواهد كه با او همكاري كند و كليدها را به او بدهد. عبدالله، بدون مقاومت تسيلم مي شود. ولي مقصود بيك، حاضر به تسليم نمي شود. اسماعيل يكي از پسران نظر بيك طالشي را حاكم قهقهه مي كند و خود قصد عزيمت به آذربايجان مي كند.

فصل18

مقصود بيك، تسليم نيروهاي اسماعيل ميرزا نمي شود. او همراه با هشت تفنگچي خود، مقاومت مي كند. ولي با كمبود آب و غذا او مهمات، روبرو مي شوند. مقصود بيك، از دور يك سياهي را مي بيند كه در ميان تيرهاي فراوان طالشي ها به سوي قلعه مي آيد. همه متعجب و نگران، به سياهي نگاه مي كنند. بعد از دقايقي، سياهي خود را نشان مي دهد. مقصود بيك متوجه مي شود كه سياهي، كسي جز سلامه دختر آسيابان نيست. سلامه، قبلاً هر روز براي اسبهاي آنها علف و هيزم مي آورد و پول آن را نمي گرفت و مي گفت: هر زمان اين پول به قيمت خريد يك گوشواره مگناي شد، مي گيرم.

سلامه به مقصود بيك علاقه مند است. و به همين دليل، براي نجات او و يارانش، خود را به خطر مي اندازد. سلامه، وقتي روز دوم براي مقصود بيك و نيروهايش، آب و آذوقه مي برد، آنها را در حال رفتن مي بيند. مقصود بيك، دو دگمه مرواريد به سلامه يادگاري مي دهد تا منتظرش بماند. مقصود بيك مي گويد، اگر زنده بماند با يك جفت گوشواره مگناي از تبريز به سراغش خواهد آمد.

فصل 19

شاه طهماسب، مي ميرد. شب قبل از فوت شاه، حيدر ميرزا را در خلوت فرا مي خواند. به او سفارش مي كند، از اسماعيل و پري خانم دوري كند. دختر دوازده ساله اي كه كنيز شاه است، و همه گمان مي كنند، چر كسي است و فارسي نمي داند، خبر را به پري مي رساند. پري به اسماعيل ميرزا دستور مي دهد، از قلعه بيرون بيايد و با كمك شش هزار حامي طالشي خود، با سپاه اسكندر بجنگند و به قزوين بيايد. اسماعيل ميرزا، به خاطر نوزده سال اسارت، خوي ياغي گري پيدا كرده است. او قسمتي از گنجينه قهقهه را به فروش مي رساند. جنگ سختي بين سرداران اسماعيل ميرزا و حيدر ميرزا در مي گيرد. حيدر ميرزا كشته مي شود. اسماعيل به پادشاهي مي رسد و پادشاهي خود را جشن مي گيرد.

فصل 20

بعداز جشن، پايتخت آرام مي شود. پري خانم كه مقام خليفه سلطان را دارد، زمام امور را در دست دارد. شاه اسماعيل، به خاطر دوران طولاني اسارت در قلعه قهقهه، دچار خرافات شديد شده است. او به قصر سعادت آباد نمي آيد، چون عقيده دارد آنجا براي جلوس، نحس است. شاه اسماعيل، از منجمان خواسته است تا ساعت جلوس او را تعيين كنند. آنها سه ماه بعد را، مناسب اعلام مي كنند. شاه اسماعيل، دستور ساخت قصري بزرگ و زيبا را در نزديكي سعادت آباد مي دهد تا بعد از سه ما در آنجا جلوس فرمايد.

پري خانم، با سرداران، ملاقات هاي محرمانه مي كند. ابراهيم ميرزا به نزد پري خانم مي رود و از توطئه هاي عثمانی ها كه ظاهراً با شاه اسماعيل طرح دوستي ريخته اند، پرده برمي دارد، از بي بند و باريها در جشن و از اختلافهايي كه سني هاي طرفدار شاه اسماعيل با شيعيان به راه انداخته اند، گله مي كند. پري خانم، با كنايه حال حوري را مي پرسد و از اينكه به نزدش نمي رود، گله مي كند. ابراهيم ميرزا، تلاش می کند از طريق پري خانم، عفو اسكندر را از اسماعيل ميرزا بگيرد. منجم باشي با پري خانم ملاقات محرمانه مي كند و خبر مي دهد، شاه اسماعيل، ساعت جلوس را پرسيده است و قصد دارد بعد از ساخت عمارتي ديگر، در عمارت جديد، جلوس فرمايد. پري خانم، به نزد شاه اسماعيل كه دور از قصر سعادت آباد مستقر است، مي رود. اسماعيل ميرزا، از حال حوري و ازدواج مي پرسد. پري مي گويد كه شاه جنت مكان قبلاً او را به اسكندر شوهر داده است. شاه اسماعيل، ابرو در هم مي كشد. در اين ايام، فرزند شاه اسماعيل به دنيا مي آيد و شاه نام او را شاه شجاع مي گذارد. سه روز جشن بر پا مي شود. در اين ايام، به خاطر تولد پسر شاه، به زندانيان عفو عمومي تعلق مي گيرد. ابراهيم ميرزا فكر مي كند اسکندر كه در كردستان دستگير است نيز، عفو خواهد خورد. ولي در همين ايام، شاه اسماعيل دستور آوردن اسكندر را مي دهد. اسكندر را، با غل و زنجير به نزد شاه اسماعيل مي آورند. شاه، ايام نگهباني و سختگيريهاي اسكندر در آن ايام را به يادش مي آورد.شاه اسكندر را به زندان مي فرستند. اسكندر، روزها و شبهاي سختي را در زندان، سپري مي كند. يك شب متوجه آمدن غذاي گرم و بستر نرم مي شود. اسكندر از صفر بيك – زندانبان- علت را جويا مي شود. ولي صفر بيك در مقابل سوالهاي اسكندر، فقط مي گويد، نمي داند. اسكندر با خودش فكر مي كند، حتماً اين آسايش او، از طرف ابراهيم ميرزا فراهم شده است.

فصل 21

شاه بعد از برگزاري جشنها به بازديد قسمت هاي مختلف كشوري و لشكري سر مي زند تا با قسمت هاي مختلف آشنا شود. شاه به سفارش عبدالله كه سمت ميرآخور باشي را گرفته است، به بازديد اسبهاي ممتاز مي رود. در آنجا مقصود بيك به پاي شاه مي افتد و طلب بخشش مي كند. عبدالله ، وساطت او را مي كند. شاه او را مي بخشد، ولي در عوض عفو، او مأموريت رفتن به شهر مرو و جنگ با ازبكها كه به آن نواحي حمله كرده اند را مي دهد. فرمانده شهر مرو كشته شده است و حالا مقصود بيك، بايد به آنجا برود و ازبكها را شكست بدهد. اسكندر از ياد شاه مي رود و روزهاي و شبهاي بسيار در زندان بسر مي برد. در زندان يكي از خويشان لله باشي و محرمين حرمسرا، به ملاقات اسكندر مي آيد و مي گويد، اگر از ازدواج با حوري صرف نظر كند، شايد در مرگ او تجديد نظر شود. اسكندر جواب مي دهد او به فكر مرگ يا نجات خود نيست. اگر حوري خانم راضي به اين امر باشد، او حرفي ندارد. مرد مي رود. اسكندر با خودش فكر مي كند، ممكن است اين مرد از طرف پري خانم پيغام آورده تا جدايي او با حوري را فراهم كند. اسكندر منتظر است از طرف ابراهيم میرزا براي آزادي او كاري صورت بگيرد. اما شاه به ابراهيم ميرزا اعتنايي نمي كند. ابراهيم ميرزا از اعتماد شاه به دولت عثمانی گله مي كند و شاه را از اختلافاتي كه آنها بين تشيع قديم و تشيع جديد ايجاد مي كنند، آگاه مي كند. ولي شاه، ابراهيم ميرزا را به خاطر نصيحت كردن شاه، توبيخ مي كند. حوري خانم وقتي ابراهيم ميرزا را با حال پريشان مي بيند، متوجه مي شود هيچ راهي براي آزادي اسكندر وجود ندارد.

اسكندر در زندان، يك مرد روحاني را مي بيند كه با غل و زنجير وارد زندان مي شود. وقتي علت زندانی شدن را مي پرسد، مرد مي گويد: «از دين خدا صحبت كردم و اسم ائمه اطهار را بر زبان جاري ساختم، دستگيرم كردند» اسكندر متوجه مي شود هر كس در شهر نام علي ولي الله را بياورد، دستگير مي شود. روحاني هاي سني با قورچي ها به مساجد مي روند و هركس، اسم شيخين را به بدي ياد كند را دستگيري مي كنند واو را تازيانه مي زنند. شاه اسماعيل علناً مذهب تشيع صفوي را به مذهب تسنن تبديل مي كند و وحدتي كه شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب بوجود آورده بودند را، از ميان مي برد و باعث حمله دشمنان خارجي به كشور پنهاور ايران مي شود.

كم كم اختلافات بين سني و شيعه بالا مي گيرد. مردم در مساجد و معابر با هم به زدو خورد مي پردازند. زندانها از افراد شيعه پر مي شود.

شيخ در زندان از اوضاع خراب شهر سخن مي راند. اسكندر از شنيدن اين اختلافها زجر مي كشد. در زندان، صفر بيك با گرفتن رشوه، از مجازات بي جهت زنداني ها دست مي كشد و اگر كسي پول نداشته باشد با سختگيري هاي صفر بيك مواجه مي شود. اسكندر همچنان از غذاي گرم و بستر نرم برخوردار است. هر بار كه از صفر بيك در مورد اقدام كننده آن، سوال مي كند، جوابي نمي شنود.

فصل22

مردم از زد و خوردهاي شيعه و سني به ستوه مي آيند و به شاهزادگان نامه مي نويسند. ابراهيم ميرزا يكي از شاهزادگان است كه مورد توجه مردم است. شاه اسماعيل از جانب ابراهيم ميرزا در پايتخت و محمد ميرزا در شيراز و عباس ميرزا در هرات، نگران است و شاه براي از ميان بردن آنها نقشه مي كشد.

شاه با پري خانم نيز اختلاف پيدا مي كند. به طوري كه وقتي پري خانم، ركاربدار جوان و مورد علاقه خود – مهدي- را براي گرفتن لقب به نزد شاه مي فرستد، شاه به جاي لقب، سر بريده مهدي را براي پري خانم مي فرستد. پري خانم كينه اي شديد از برادر، در دل مي پرواند، اما بروز نمي دهد.

شاه به تدريج دست پري را از امور كشور كوتاه مي كند. اغلب شهرها به جز شهرهاي كردستان با شاه اسماعيل مخالف هستند. شاه تصميم مي گيرد ابراهيم ميرزا و محمد ميرزا و عباس ميرزا را بكشد. ابتدا ابراهيم ميرزا را مي كشد و اموال و خانه اش را مصادر مي كند. به حوري نيز، پيغام مي فرستد كه بايد اسكندر را فراموش كند و با شاهزاده هندي ازدواج كند. حوري، مخالفت خود را به مأمور شاه اعلام مي كند. شاه، فرمان كشتن اسكندر را صادر مي كند تا حوري خانم را از خيال ازدواج با اسكندر بيرون بياورد. حوري، شبانه روز گريه مي كند. او نگران حال مادر اسكندر كه مهمان خانه اوست، است. حوري، خود را در گرفتار شدن اسكندر مقصر مي داند. خبر كشته شدن ابرهيم ميرزا، به اسكندر مي رسد. او كه فكر مي كرد غذاي گرم و بستر نرم از طرف ابراهيم ميرزا مي آمد، متوجه مي شود كس ديگري در فكر اوست. چرا كه بعد از فوت ابراهيم ميرزا همچنان غذاي گرم و بستر نرم او برقرار است. يك شب، از پشت كفش كن درب زندان، صدايي، اسكندر را مخاطب قرار مي دهد و مي گويد، شاه قصد كشتن تو را دارد، ولي ما تو را تا سه روز ديگر از حبس بيرون مي آوريم. اسكندر كه هنوز نمي داند چه كسي در حال كمك به اوست، با حيرت و تعجب، منتظر مي ماند. سه روز بعد، مرداني ناشناس، اسكندر را فراري مي دهند. و به يك منزل مي برند. اسكندر متوجه عبدالله اردبيلي مي شود كه با دوستان عيار خود به او كمك مي رسانده و در نهايت او را از زندان فراري داده است. شاه اسماعيل در فكر كشتن برادرش محمد ميرزا است. او مهديقلي يكي از بزرگان را براي كشتن محمد ميرزا انتخاب مي كند و به او وعده حكومت فارس را مي دهد. مهديقلي از اين فرمان، برخود مي لرزد. ولي مي داند اگر فرمان را اطاعت نكند، كشته خواهد شد. شاه به سفر شكار سه روزه مي رود و به مهدی قلي دستور رفتن سريع به فارس را مي دهد.

فصل 23

صبح زود، خبر فراري دادن اسكندر، به گوش شاه مي رسد. شاه، از اين خبر، عصباني و ناراحت مي شود و به استاندار ـ بيگلر بيگي ـ دستور پيدا كردن اسكندر را مي دهد. از افراد ابراهيم ميرزا و طالب بيگ چندين بار بازجويي مي شود. ولي هيچ خبري از اسكندر، به شاه نمي رسد. شايعه مي شود كه اسكندر به هرات گريخته است.

اسكندر كه به دستور عبدالله، توسط لوطيان، فراري داده شده است، با نجات دهندگان خود و فرهنگ و رفتار آنها، كم كم آشنا مي شود. آنها، اخلاق و منش هاي خاص دارند. از كمك كردن به افراد زير دست و اسير و فراري دريغ نمي كنند. اسكندر، در قزوين، می بیند مردم از آزاديهايي كه شاه اسماعيل به سني ها داده و شراب خواري را آزاد كرده است، ناراحت هستند. شاه منتظر است، مهدي قلي كار كشتن محمد ميرزا را تمام كند و برگردد. شاه عده اي را هم براي كشتن عباس ميرزا انتخاب كرده است. مهدي قلي كه مردي شيعه مذهب است، ا زمأموريتي كه شاه اسماعيل، به او محول كرده، به شدت در رنج است. ولي اجراي اوامر شاه را نيز، از واجبات مي شمارد و از عواقب تعلل در آن نگران است. او وقتي به فارس مي رسد و نامه شاه را به محمد ميرزا نشان مي دهد، با اندوه و پوزش، ناراحتي خود را نشان مي دهد. همسر و فرزندان محمد ميرزا به التماس مي افتند. ولي مهديقلي با ناراحتي توضيح مي دهد كه مأمور است و هيچ راه برگشتي وجود ندارد. مردم به خانه محمد ميرزا مي آيند و مهديقلي را قسم مي دهند كه محمد ميرزا را نكشد. گريه و فغان كودكان به آسمان مي رود. علما، در مساجد به دعا مشغول مي شوند تا محمد ميرزا، از مرگ نجات پيدا كند. علما به نزد مهدي قلي مي آيند. ولي مهدي قلي با اندوه فراوان جواب آنها را نيز مي دهد. آنها، سرانجام از مهديقلي مي خواهند كه اجراي امر قتل محمد ميرزا را به روز آخر رمضان موكول كند. مهديقلي، قبول مي كند.

شاه اسماعيل، با بيگلر بيگي در شبهاي ماه رمضان ، به صورت ناشناس در شهر به گردش مي پردازد. شاه در زور خانه به سخنرانيهاي افراد گوش مي كند. روز بعد، شاه با يكي از نديمان خود- پسر حلواچي- به گردش مي رود. شاه، طبق معمول، حقه مخصوص كه همسرش به دستش مي دهد را، با خود برمي دارد و گاهي از معجون آن به دهان مي گذارد. محتويات اين حقه كه توسط پري خانم مسموم شده است، باعث مسموميت شاه و پسر حلواچي مي شود. پسر حلواچي ، به علت اينكه كمتر از محتويات حقه خورده است، از مرگ نجات مي يابد. اما شاه اسماعيل مي ميرد. عبدالله، خبر مرگ شاه اسماعيل را به اسكندر مي دهد. اسكندر از مخفيگاه بيرون مي آيد و به ديدار حوري مي رود. پري خانم با بزرگان مشورت مي كند و راي به حكومت محمد ميرزا داده مي شود. در شيراز مهديقلي مي خواهد فرمان شاه اسماعيل را اجرا كند. اما لحظه هايي قبل از اجراي حكم، فرياد مردي بلند مي شود . او خبر مرگ شاه اسماعيل را به مهديقلي مي دهد. همه از شنيدن اين خبر، خوشحال مي شوند. ولي مهديقلي در ترديد به سر مي برد. او فكر مي كند، نقشه اي براي اجرا نشدن فرمان شاه اسماعيل، در كار است. اسكندر به مهديقلي خبر دفن شدن شاه را مي دهد و مي گويد كه به فرمان پري خانم با شتاب به فارس آمده تا از كشته شدن محمد ميرزا، جلوگيري شود. فرمان هم، به زودي خواهد رسيد. مهديقلي كه اسكندر را نمي شناسد، او را در زندان نگه مي دارد تا از درستي خبر، مطلع شود. همسر محمد ميرزا، به ملاقات اسكندر مي آيد و تمام وقايع را از زبان او مي شنود.او، براي اسكندر كه باعث نجات همسرش شده است، دعا مي كند و وعده انعام و مقام در آينده مي دهد. بعداز چند روز، دست خط پري خانم ، توسط مأموران دولتي مي رسد. خاندان محمد ميرزا، همراه با اسكندر به طرف قزوين حركت مي كنند.

مردم فارس، مراسم شكر گزاري به جاي مي آورند. مردم شهرهاي فارس تا قزوين از خاندان سلطنت استقبال مي كنند كه از مردن شاه اسماعيل خشنود هستند. محمد ميرزا و همراهانش به قزوين مي رسند. محمد میرزا، وقتي حوري خانم را در لباس عزا مي بيند، بسيار متأثر مي شود و پس از تسليت، وعده جشن عروسي با اسكندر را به او مي دهد. پس از مرگ شاه اسماعيل، پري خانم امور كارها را به عهده گرفته است. او از محمد ميرزا استقبال مي كند. افرادي كه با شاه اسماعيل ارتباط داشتند، دستگير مي شوند. ايلچي های عثمانی نيز به قلعه الموت برده مي شوند. روحانيوني كه از طرف عثمانی ها مأموريت داشتند، با ترويج مذهب تسنن باعث اختلاف در ايران بشوند نيز، دستگير مي شوند.

محمد ميرزا، سلطنت خود را با كمك پري خانم آغاز مي كند و به تمام كساني كه در زمان شهرياري شاه اسماعيل، ستمي روا شده بود، كمك مي رساند.

در جشن سلطنت محمد ميرزا، حمزه ميرزا ـ فرزند رشيد خود ـ را سمت راست تخت مي نشاند و فرزند ديگرش ـ عباس ميرزا كه كودكي ده ساله است ـ را، در سمت چپ. بزرگان مملكت همه با حفظ سمت و درجه مي نشينند و جشن با شكوهي با شركت مردم برگزار مي شود.

فصل 25

آخرين روز مراسم جلوس محمد ميرزا، مربوط به ضرب سكه و صدور فرمان است كه با حضور مأموران و سفيران خارجي و داخلي اجرا مي شود. فرمانهاي زيادي داده مي شود كه بهترين آنها، ارزان كردن قيمت نان و گوشت است.

فرمان ديگري كه سپاهيان را خوشحال مي كند، اين است كه حقوق و مواجب چهارده سال لشكريان قزلباش كه به شاه طهماسب بخشيده بودند، به آنها داده مي شود. محمد ميرزا در پايان، به خانه كساني مي رود كه شاه اسماعيل آنها را با كشتن عزيزانشان عزادار كرده است. او، از حوري خانم دلجويي مي كند و از اينكه خانه هنرمند پرور ابراهيم ميرزا در آتش كينه شاه اسماعيل سوخته است، به شدت ناراحت مي شود. محمد ميرزا، سرپرستي حوري خانم و خانواده اش را به اسكندر مي سپارد و وعده برگزاري جشن و عروسي را به او مي دهد.

مراسم عروسي با شكوهي براي اسكندر و حوري خانم برگزار مي شود. اسكندر به مقام فرماندهي پنج هزار سپاهي قزلباش مي رسد.

هنوز مدتي از عروسي اسكندر نمي گذرد كه خبر حمله عثمان پاشا از قفقاز مي رسد. استاندار شيروان خبر مي دهد كه سردار عثماني با سپاه بسيار از مرز گذشته است و شهر شماخي را به حال تهديد در آورده است. چند سال است كه بين ايران و دولت عثماني، صلح برقراراست. ولي با شروع سلطنت محمد ميرزا، دولت عثماني حمله هاي خود را آغاز مي كند.

جلسه با فرمانده هان گذاشته مي شود. ميرزا سلمان انصاري، وزير است. قرار مي شود حمزه ميرزاي وليعهد، با سپاه خود، عازم قفقاز شود. ولي قبل از حركت وليعهد، اسكندر بايد حركت كند.

فصل 26

شهر استانبول كه شهري تازه مسلمان است، محل تجمع طرفداران دولت عثماني براي حمله به ايران شده است. باغچه سرا، مركز حكومت آل عثمان و محل اداره ادارات باب عالي است. يك ماه است كه سران عشاير و خوانين جمعيت هاي كوچك و نمايندگان دولتهاي خارجي همسايه، وارد باغچه سرا مي شوند تا براي حمله به دولت قزلباش پيشنهاد و كمك خود را ارائه بدهند. دولت عثماني از آنها استقبال مي كند. در آنجا سلطان مراد، به همه مهمانها خوشامد مي گويد و براي آنها سخنراني مفصلي مي كند.

شيخ الاسلام استانبول هم سخنراني مي كند و از خون خواهي و حمله به حكومت محمد ميرزا سخن مي راند. علت جنگ را هم شيعه بودن محمد ميرزا اعلام مي كند و مي گويد كه ما بايد حكومت تسنن را در ايران برقرار كنيم. شيخ الاسلام، اعلام مي كند كه شاه اسماعيل، كشته نشده است، بلكه در پناه دولت عثماني است و بزودي به ايران مي رود و حكومت را به دست مي گيرد. و آن كسي كه كشته شده، شباهت به شاه اسماعيل داشته است. سه ايراني هم، در جمع مهمانها هستند. يكي از آنها عبدالله است. عبدالله با بايرام بيك شكارچي آشنا مي شود. بايرام بيك، همان بهرام بيك است كه در سفر حج به بيماري حصبه دچار شده بود و جواني شافعي مذهب به همراه مادرش، از او مراقبت مي كند او از حمله راهزنان در امان مي ماند و توسط جوان شافعي به قارص برده می شود و بعدها به عنوان شكارچي در اداره مير شكار باشي دولت عثماني مشغول مي شود و نامش را به بايرام بيك تغيير مي يابد. بهرام بيك نزد عبدالله از توطئه هاي دولت عثماني پرده برمي دارد. چيزي كه عبدالله را پيش از هر چيز متعجب مي كند، ديدن كسي است كه شباهت بسياري به شاه اسماعيل دارد. عبدالله به بهرام بيك مي گويد كه شاه اسماعيل جلوي چشمان خودش دفن شده است. بهرام بيك، شاه اسماعيل مصنوعي را به عبدالله نشان مي دهد و مي گويد، اين شخص نصر كعبي است، كه شبيه زيادي به شاه اسماعيل داردو قرار است با كمك دولت عثماني حمله خود را از سمت قارص آغاز كند. عده اي از عشاير و خوانين، طرفدار او هستند و قرار است از او حمايت كنند. عبدالله، حيران و متعجب، به دشمنان دولت محمد ميرزا، فكر مي كند.

عبدالله به بهرام بيك مي گويد، با برهان اوغلو كه از طرف محمد ميرزا حاكم شيروان شده است، به شيروان آمده است. عبدالله به جرم همدستي در آزاد كردن اسماعيل ميرزا از قلعه قهقهه، فرار كرده و به شيروان رفته بود. ولي برهان اوغلو قصد دارد به محمد ميرزا پشت كند و در ركاب دولت عثماني باشد.

عبدالله مي گويد كه بايد به شيروان برود و افرادي را كه با او آمده اند را، از خطر دور كند.

فصل 27

اسكندر، نيروهاي خود را به حاج علي قاطرچي مي سپارد تا با كاروانسالاري او به طرف شيروان بروند. پشت سر او، كاروان شاهزاده حمزه میرزا با همراهي وزير و ملكه خيرالنساء بگم – مادر حمزه ميرزا- اردو زده اند. تمام سران خوانين و فرمانده هان قزلباش در چادر بزرگ سفيد جمع شده اند تا پيمان جنگ با دولت عثمان را محكمتر از قبل ببندند. اسكندر خود را به داخل چادر مي رساند. در آنجا وزير، صحبت از دفاع همه جانبه از سرزمين هاي قزلباش مي كند و بعد ملكه، سخنراني مي كند. خوانين و فرمانده هان سوگند وفاداري و مبارزه تا آخرين قطره خون خود را اعلام مي دارند. اسكندر، از چادر بيرون مي آيد تا سخنرانيها تمام شود. او قرار است گزارش كار خود را به ملكه بدهد. اسكندر، بيرون چادر، عبدالله اردبيلي را مي بيند كه جواني به نام امت بيك را به همراه آورده است. عبدالله مي گويد: پدر امت بيك كه به همراه سپاهيان براي دفاع از شيروان و شهر شماخي رفته بودند، شهيد شده است. وزير، امت بيك را به جاي پدر شهيدش، مأمور خدمت در شيروان كرده است. اما تيول پدري او را ضبط كرده است. ارس خان شيرواني، دختر خود را براي امت بيك، شيرينی خورده است. اما مي گويد اگر ديوان، تيول پدر امت بيك را ضبط كند، او، دخترش را به امت بيك نمي دهد.

عبدالله ، از اسكندر مي خواهد، نزد ملكه برود و اختلاف بين وزير و امت بيك را مطرح كند. اسكندر كه جان خود را مديون عبدالله مي داند و از طرفي امت بيك را به علت فرزند شهيد بودن، مستحق تيول پدري مي داند، موضوع را به ملكه مي گويد. ملكه، قبول مي كند. ولي زمان آن را به بعد از پيروزي در جنگ شيروان اعلام مي كند. ملكه مي گويد، امت بيك بايد رشادتهاي زيادي از خود نشان دهد تا مستحق تيول گردد. ملكه به امت بيك، هزار سپاهي ديگر مي دهد تا با دوهزار سپاهي، به طرف دشمن برود.

ملكه درباره حوري خانم صحبت مي كند. او معتقد است حوري خانم به شيروان برود، بهتر است. ولي اسكندر، سردي هوا را مطرح مي كند و مي گويد همراه خاندان سلطنت از قزوين به تبريز برود، بهتر است.

صبح، اسكندر بيك و امت بيك و وليجان بيك با ده نفر قورچي حركت مي كنند. دولت عثماني، دويست هزار سپاهي را با كمك دولتهاي همجوار براي جنگ با قزلباش، آماده باش داده است. در راه اسكندر و وليجان و امت بيك، جوانان بسياري را در مسابقه تير اندازي شركت مي دهند. وليجان بيك كه معلم تيراندازي است، مي گويد: او در زمان شاه اسماعيل اول شانزده ساله بوده كه لقب پهلواني گرفته است. اسكندر ودو همراهش بعد از تمرين بسيار به طرف طالش و گسكر مي روند.

فصل 28

در ماه خرداد، لشكر قزلباش در شهر اردبيل، اتراق مي كند. رسم بر اين است، هر گاه جنگ آغاز مي شود، ابتدا به خانقاه و مزار شيخ صفي اردبيلي مي روند و در آنجا، نماز و دعا مي خوانند و از آن بزرگ مرد صفوي كمك مي گيرند. اسكندر و امت بيك نيز، اين كار را مي كنند. اسكندر، با پنج هزار سپاهي كه در طالش و گسكر جمع آوري كرده است، آماده نبرد با سپاه عثمانی است. امت بيك، دركنار مزار شيخ صفي، با اسكندر صيغه برادري مي خواند. در مجلس بزرگان به اسكندر خبر مي دهند كه سپاه تاتار از شهر در بندي گذشته و راه عبور سپاه قزلباش را بسته است.

اكنون سپاه قزلباش، از يك سو از طرف تاتارها در فشار است و از سوي ديگر، از طرف سپاه عثمان پاشا. ملكه و حمزه ميرزاي وليعهد، از اسكندر مي خواهند، مانند سابق از خود رشادت نشان دهد. اسكندر به همراه امت بيك و سپاه اسلام بيك ـ فرزند بايندر خان طالشي ـ به طرف شيروان حركت مي كنند.

در مجلس فرماندهان، اسكندر، ولي بيك – سفير دولت قزلباش- را با لباس سفر مي بيند. ملكه توضيح مي دهد كه سلطان مراد حاضر نشده است به صحبت هاي سفير ايران گوش بدهد و علت شكستن عهد و پيمان صلح را كه چهارده سال پيش بين دو دولت ايران و عثماني منعقد شده بود، بيان كند.

سپاهيان ايران براي رويارويي با سپاه عثمانی و تاتارها حركت مي كنند.

فصل 29

سپاه اسكندر بايد در گرماي تيرماه، از صحراي سوزان بگذرد و بعد، ولايات قره باغ را پشت سر بگذارد تا بتواند به محاصره شدگان برسد. در راه، سپاهيان، به شدت خسته مي شوند. ولي اسكندر، فرمانده هان دسته ها را فرا مي خواند و از اوضاع آشفته سپاه محاصره شده قزلباش مي گويد و اين كه اگر محاصره شدگان بشنوند نيروي كمكي در راه است، نااميدي را كنار مي گذارند و مقاومت مي كنند.

در كنار رودخانه كر، درگيري آغاز شده است. اسكندر، در آخرين ولايات قره باغ به عده اي مهاجر برخورد مي كند. آنها، از زيادي نيروي دشمن و تلفات سپاه قزلباش مي نالند. يك نفر تعريف مي كند، سردار ايراني به نام داود سلطان با پنج هزار عثمانی جنگيده و آنها را شكست داده و اسيران زيادي گرفته است. ولي در بين راه به لشكري بزرگ از گسكرها و دسته جان برهان اوغلو شيرواني كه متحد عثماني هاست، برخورد مي كند.

اسكندر، بسيار ناراحت مي شود و دستور حركت سريع را مي دهد. آنها، بايد بيست فرسنگ راه بروند تا به محل جنگ- تنگه ماسامال- برسند.

سپاه از خاك قره باغ مي گذرد و به ولايات شيروان نزديك مي شود. رودخانه كر كه از قله هاي پر برف ارمنستان مي آيد و در جنوب شيروان، به رود ارس مي پيوندد، شاهراه شيروان و گرجستان است كه با پلي كه روي رودخانه وجود دارد، اين راه به شماخي و تفليس كشيده مي شود. سواران از پل مي گذرند و وارد قصبه اي مي شوند كه محل توقف كاروانيان و مهمترين منزل بين قره باغ و شيروان است. در آنجا، مردم جنگ زده، دور هم حلقه زده اند و از اخبار جنگ مي گويند. مردم با ديدن سپاه قزلباش، خوشحال مي شوند. آنها فكر مي كنند، شاه در ميان آنهاست. اسكندر به آنها خبر مي دهد كه ملكه و وليعهد كه جانشين شاه است، در پشت سر آنها در حركت هستند. مقصود بيك كه ازنزديك شاهد جنگ بوده و زخمي شده است، خبر سقوط شهر شماخي شيروان را به اسكندر مي دهد.

يكي ديگر از زخميان، هدايت بيك است. او نيز مي گويد، داود سلطان وارسي خان تا آخرين قطره خون با دو سپاه عثماني و تاتار جنگيدند. در حالي كه سپاهيان در حال پيشروي بودند، ولي با يك توطئه، سپاهيان قزلباش را در گردنه هاي شماخي به محاصره انداختند. اسكندر وقتي جلو مي رود با دسته هاي بزرگ زخمي ها برخورد مي كند. هنوز از اين اندوه بيرون نيامده كه خبر مي رسد، لشكر تاتار در حال نزديك شدن است. اسكندر مي بيند، مردم دسته دسته به سمت كوهها فرار مي كنند. اسكندر، با سپاه خود صحبت مي كند و از آنها مي خواهد تا آخرين قطره خون خود، بجنگند.

يك مرد سپاه پوش به اسكندر مي گويد، سپاه پانصد نفري از دسته سياهپوشان در اختيار دارد كه تا آخرين قطره خون، جنگ خواهند كرد. اسكندر از آنها قدرداني مي كند و مي گويد، دشمن در سه فرسنگي آنها قرار دارد. رئيس سياهپوشان ، خليفه حق وردي تركمان نام دارد. دسته او، از ميان مردم دهات مجاور شيروان انتخاب شده اند و حاضر به جانفشانی هستند. اسكندر، سراغ زنان و كودكان بي سرپرست كه هراسان به گوشه ها پناه مي آورند را، مي گيرد و عده اي را براي رساندن آنها به جاي امن، مأمور مي كند.

جنگ، در نزديكي پل آغاز مي شود. چند سپاهي، خبر كشته شدن خليفه حق وردي را مي آورند. اسكندر متوجه مي شود بايد هر چه زودتر پل را خراب كنند تا لشكر تاتار نتواند از رودخانه عبور كند و به سپاه قزلباش حمله ور شود.

جوانان دهاتي، مشغول خراب كردن پل مي شوند. جنگ در آن سوي رودخانه، به شدت بين سياهپوشان و نيروهاي قزلباش با لشكر تاتار در حال وقوع است. اسكندر وقتي لشكر را نزديك پل مي بيند، نزد امت بيك مي رود. امت بيك، خراب كردن پل را بي فايده مي داند. او با رشادت مي جنگند. اسكندر از او مي خواهد مقاومت كند تا افراد خراب كردن پل را تمام كنند. امت بيك، با رشادت عجيبي تاتارها را مي كشد. عادل خان تاتار، از بالاي تپه ، رشادت امت بيك را به رخ افراد خود مي كشد. يكي از دختران زيباي تاتار كه در تيراندازي و رزمكاري همتا ندارد، تيري به طرف امت بيك مي فرستد. ولي تير به امت بيك نمي خورد و اطرافيان دختر تاتار، به نفع امت بيك، هورا مي كشند. مردم منطقه مثل مور و ملخ به زير پل رفته اند و در حال خراب كردن پل هستند. امت بيك، يك تنه مقاومت مي كند تا از عبور سپاه تاتار جلوگيري كند. سرانجام پل خراب مي شود و سپاه تاتار عقب مي نشيند. امت بيك، همراه آوار پل به درون رودخانه مي افتد. اسكندر، براي يافتن امت بيك و نجات او جايزه مي گذارد.

زمزمه لشكر مردم بلند مي شود. مردم مي دانستند اگر پل خراب نمي شد و لشكر تاتار از رودخانه عبور مي كرد، محشري از از قتل عام مردم ايران بوجود مي آمد.

اسكندر به دنبال سر پناهي براي پانصد سوار خود مي گردد. او متوجه قلعه محكم زياد اوغلي در قره باغ مي شود. به آنجا مي رود تا اجازه ورود بگيرد. يوسف خان ـ پسر زياد اوغلي ـ به خاطر شاه اسماعيل كشته شده است. پسرش از كار كناره گرفته است. اسكندر، پسر زياد اوغلي را بسيار ناراحت مي بيند. او معتقد است، ارس خان و داود سلطان، بي جهت خود و سپاهيان را ازدم تيغ دشمن مي گذراندند.

اسكندر نااميد مي شود . تصميم مي گيرد به اردوي ملكه كه به دو منزلي قره باغ رسيده اند، برود و كسب تكليف كند. تا زمان رسيدن اسكندر، خبر مي رسد كه لشكر تاتار با راهنمايي مخالفان قزلباش از راههاي بي خطر رودخانه كر عبور كرده، سپاهيان را كشته و مردم را غارت كرده اند.

وزير اعظم از اين خبر به خشم مي آيد و براي جمع كردن سپاهي بزرگ در بين سرداران و مردم جنگ زده، سخنراني می كند. سپاهيان بسياري از نيروهاي داوطلب مردمي تشكيل مي شود. وزير اعظم، آماده حركت به طرف قره باغ و شيروان است. حمزه ميرزا از وزير مي خواهد، او را هم با خود به ميدان جنگ ببرند. ولي وزير ، قبول نمي كند.

ملكه نيز به حمزه ميرزا اجازه حضور در جنگ را نمي دهد. حمزه ميرزا، اسكندر را مي بيند. از او مي خواهد به طور مخفيانه از راههاي ميان بر، به شيروان بروند و اسيران را آزاد كنند و غنايم به غارت رفته مردم را باز پس بگيرند.

اسكندر، عبدالله را راهنماي خوبي براي پيدا كردن راه، معرفي مي كند. طول نمي كشد حمزه وعبدالله و اسكندر با سپاه حمزه به راه مي افتند.

فصل 30

امت بيك، بعداز كشتن افراد بسيار از تاتار و فرو ريختن پل كر، به رودخانه مي افتد. امت بيك، چهار فرسخ همراه آب برده مي شود و در كنار ني زارها به حال بيهوش مي ماند. پيرمردي چوپان كه در آن حوالي ، قدرت فرار از دشمن و جنگ را ندارد، او را پيدا مي كند و به هوش مي آورد. امت بيك بعداز به هوش آمدن، متوجه شكستگي دستش مي شود. امت بيك بعد از ، مداواي خود توسط پيرمرد چوپان و مدتي استراحت ، حركت مي كند. او متوجه دسته اي از سپاه تاتار مي شود. هيچ راه گريزي نمي بيند. امت بيك به عنوان اسير جنگي به دست قاضي عسگر – رئيس اداره رسيدگي به وضعيت اسرا- مي افتد. قاضي عسگر، هنگام محاكمه امت بيك، او را تهديد مي كند. امت بيك مقاومت مي كند و مي گويد كه فرزند شهيد است و هيچ ترس از كشته شدن ندارد و مطمئن است نيروهاي قزلباش، هر چه زودتر مي آيند و آنها را از شيروان و ديگر زمينهاي اشغالي بيرون مي كنند. امت بيك، سعي مي كند به قاضي عسگر حمله كند و او را بكشد. اما به علت شكستگي دستش موفق نمي شود و خيلي سريع دستهاي امت بيك را از پشت مي گيرند. قاضي، دستور مي دهد او را به زندان ببرند.

اسكندر كه همراه عبدالله و حمزه ميرزا به نزديك اردوگاه دشمن آمده است، متوجه مي شود عده اي اززنان كه شوهران خود را در جنگ از دست داده اند، با رياست ساره خانم روملو- همسر داود سلطان- در منطقه غار سلمان، سكني گزيده اند و با كمك شبگردها با رياست عيسي بيك، به سپاه دشمن حمله مي كند گاهي غنايمي به دست مي آورند و گاهي اسيران قزلباش و سياهپوش را از زندان تاتارها مي ربايند و آنها را آزاد مي كنند. اسكندر، متوجه مي شود كه امت بيك هم به دست تاتارها اسير شده است. عيس بيك، شبانه امت بيك را با كمك افرادش، از اسارت تاتارها آزاد مي كند. اسكندر، از كمك ساره خانم تشكر فراوان مي كند و قول مي دهد، ملكه را از كارهاي پر ارزش آنها خبر كند. خبر مي رسد لشكر ميرزا سلمان انصاري با سپاه بسيار به طرف لشكر تاتارها، در حركت است. اسكندر، امت بيك كه قدرت اسب سواري ندارد را در نزد افراد ساره خانم مي گذارد تا پس از بهبودي به اردوي قزلباش ملحق شود. حمزه ميرزا، با سرعت خود را به لشكر مي رساند تا مادرش متوجه غيبت او نشود.

فصل 31

ميرزا سلمان وزير، با داوطلبان از جان گذشته قزلباش، از بيراهه ها، خود را به شيروان مي رسانند. او از سپاه دو هزار نفري خود مي خواهد كه كاملاً از استتار استفاده كنند تا خبر حركت آنها به شيروان، به گوش پنج دولت مهاجم نرسد.

ميرزا سلمان وزير، فرخ خان را با يك هزار سپاهي براي محاصره شماخي مي فرستد. او با نقشه اي دقيق و محكم، به لشكر تاتار حمله مي كند.

ميرزا با سپاهيان خود درباره ضعف لشكر تاتار صحبت مي كند و مي گويد كه تاتارها از جنگ بر روي اسب عاجز هستند. بنابراين ميرزا از لشكر خود مي خواهد به محض رسيدن به دشمن به آنها حمله ور شوند تا آنها نتوانند از اسب پياده بشوند و با شمشير و نيزه به جنگ بپردازند. لشكر قزلباش با چند دسته، حمله خود را آغاز مي كند. ميرزا سلمان، با سيصد سوار كار ماهر، حمله را آغاز مي كند. لشكر تاتار با نقشه ميرزا سلمان وزير، از هم مي پاشد. اگر عادل خان تاتار ولشكر چهل هزار نفري او، مي دانست در مقابلش فقط دو هزار نيروي قزلباش است، افراد خود را مانند مور و ملخ بر سر آنها مي ريخت. ولي حمله ميرزا سلمان، طوري آغاز مي شود كه دشمن فكر مي كند، نيروهاي بسياري از پشت سر در حال حمله هستند.

نيروهاي فراوان تاتار با جلوداري عادل خان ، پيش مي آيند و به قزلباش ها تلفاتي وارد مي كنند. ميرزا عده اي سوار را در حال آمدن به سويشان مي بيند و فكر مي كند دشمن است و حالا از دو سو مورد حمله واقع شده اند. ولي خيلي زود متوجه مي شود عده اي از جوانان بر خلاف دستور سرداران خود، براي كمك به وزير آمده اند. وزير از آنها تشكر مي كند و قسمتهايي از كارهاي منطقه جنگي را به آنها واگذار مي كند. حمله تاتارها ، با فرماندهي عادل خان شديد مي شود. تا اينكه يكي از لشكريان به نام بابا خليفه تصميم مي گيرد، اسب عادل خان را بزند و فرمانده تاتار را به اسارت بگيرند. تا به اين شكل لشكر بزرگ از ادامه جنگ نااميد شوند. بابا خليفه موفق مي شود. تاتارها و قزلباشها بر سر گرفتن عادل خان مي جنگند. ولي بالاخره قزلباشها، عادل خان را دستگير مي كنند. ميرزا سلمان وزير، خوشحال مي شود. عادل خان را، همراه با اسراي فراوان به عقبه صحنه جنگ منتقل مي كنند. نيروهاي تاتار با مشورت تصميم مي گيرند، جنگ را به صبح روز بعد، موكول كنند. اما صبح روز بعد آنها مشورت مي كنند به اين نتيجه مي رسند كه وقتي فرمانده ندارند، چگونه نقشه جنگ را بكشند. به اين ترتيب، لشكر تاتار عقب نشيني مي كند. ميرزا سلمان وزير، در اين فاصله به زخمي ها و شهدا رسيدگي مي كند.

از نيروهاي از جان گذشته تقدير مي كند. به بابا خليفه، جليقه مرواريد نشان خود را مي دهد و از او بسيار تقدير مي كند. سپس عادل خان و اسرا را به سلطان محمد شاه تحويل مي دهد. سپس براي حمله به شهر شماخي با بزرگان و سرداران مشورت مي كند.

بعضي اعتقاد دارند ابتدا به قلعه، حمله كنند و بعد از تسخير قلعه، وارد شهر شوند. عثمان پاشا، بعد از ديدن شكست عادل خان، براي حفظ شهر شماخي ، سماجت نشان مي دهد. سپاه عثمانی دو بخش دارد. يك بخش، آت اوغلي ها هستند و بخش ديگر آن، يني چري ها هستند. يني چري ها، بسيار قوي و رزمكار تربيت شده اند. ميرزا سلمان وزير، اعتقاد دارد، يني چريها، حفاظت قلعهه ها را بر عهده دارندو سخت از آنجا محافظت مي كنند و حمله به قلعه ها، ممكن است تلفات زيادي از قزلباش بگيرد. جلسات، چند روز طول مي كشد. در اين مدت دسته دسته، نيرو از نقاط مختلف ايران به شيروان مي رسد. در بين اين دسته ها، امت بيك به همراه ساره خانم روملو به اردو نزديك مي شود. ساره خانم با افراد خود عده زيادي اسير تاتاري را نيز در راه دستگير كرده است. ميرزا سلمان وزير، با ديدن امت بيك در بين بزرگان، از رشادتهاي او و پدرش تعريف مي كند. امت بيك، از وزير مي خواهد كه اجازه دهد او قسمتي از فرماندهي جنگ را به عهده بگيرد. چرا كه شيروان و شماخي، شهر كودكي او است و او به تمام مناطق آن آشناست و مي تواند قدم مؤثري بردارد. قورچي باشي از امت بيك مي خواهد، جنگ در شهر را رها كند و به علت رنج هايي كه تحمل كرده است، به استراحت بپردازد. اما امت بيك، اصرار بر ادامه جنگ دارد. سرانجام وزير به او اجازه مي دهد. ولي شرط مي كند بدون نظر او و قورچي كاري انجام ندهد. امت بيك، براي انتخاب سپاه سواره و پياده و سلاح، به اردو مي رود.

فصل 32

ولايت گوري، منطقه اي خرم و زيبا و مركز گرجستان ايران است. شاه طهماسب، وقتي به ديدن گرجستان رفت و منطقه زيباي آنجا را ديد، بناهاي قديمي آنجا را تعمير كرد. از سنگهاي صيقلي آنجا برج و با رويي عظيم و اطراف آنجا را خندقي ساخت و آن را، پادگان صفي آباد نام گذاشت.

او در آن پادگان، انبار بزرگي براي آذوقه و مهمات درست كرد و پانصد نفر را در آنجا جا داد. در زماني كه سلطان مراد به صفي آباد حمله مي كند، يادگار بيك فرمانده آنجا است. او بعد از رشادتهاي بسيار شهيد مي شود. گلچهر ـ همسر يادگار بيك ـ رياست را به عهده مي گيرد و پادگان صفي آباد را در مقابل سپاه عثمانی حفظ مي كند. مصطفي پاشا – فرمانده سپاه عثمانی - قلعه را محاصره مي كند. نه ماه از محاصره مي گذرد. اعظم پاشا – پسر مصطفي پاشا- مسئول محافظت از منطقه مي شود. گلچهر، با ذخيره فراوان قلعه، مقاومت مي كند. ولي اعظم پاشا با سپاه خود به اميد تمام شدن ذخيره قلعه، در پشت قلعه مي ماند.

گلچهر، سه فرزند دارد. دو پسر او كوچك هستند و طهماسب قلي و مرشد قلي نام دارند. اما دختر او رعنا، پانزده ساله است و معاون مادرش در قلعه است. او مراقب آذوقه است تا با صرفه جويي، مدت بيشتري از آن استفاده شود و مقاومت صورت بگيرد. گلچهر، وقتي متوجه كم شدن آذوقه مي شود، به سپاهيان مي گويد، بزودي كمك سپاه قزلباش از راه مي رسد، و بايد آذوقه را، تا رسيدن كمك حفظ كنند. گلچهر، قاصدي به نزد ميرزا سلمان وزير، مي فرستد و كمك مي طلبد. ميرزا سلمان وزير ، بعد از جلسه اي با سرداران، مي گويد، چون مشغول جنگ هستند، نمي توانند نيروي خود را براي قلعه صفي آباد بفرستند. ميرزا سلمان وزير، اسكندر را با خسرو بيك گرجي به كمك گلچهر مي فرستد. تا به آنها آذوقه برساند. قبل از حركت، اسكندر متوجه پيروزي سپاه قزلباش بر سپاه عثمانی ها مي شود. ميرزا سلمان وزير، با فرماندهي خود حمله به شماخي را طراحي مي كند و به سپاه عثمانی، صدمه زيادي مي زند. اسكندر وقتي به قلعه گوري مي رسد و با نامه، خبر رسيدن كمك را به گلچهر مي رساند. در نزديكي قلعه، غاري وجود دارد كه يك راهب مسيحي به نام نرسس، به دور از مردم در آنجا زندگي مي كند و به عبادت مشغول است. اسكندر، دوست دارد اين راهب مسيحي كه تعريفش را زياد شنيده را، ببيند. خسرو بيك مي گويد، كمتر كسي موفق به ديدن نرسس مي شود. اسكندر به دنبال راه چاره براي نجات افراد قلعه است. در آن شب، نرسس به غار مي آيد. اسكندر موفق مي شود مرد راهب را ببيند. نرسس از آينده ايران خبر مي دهد و مي گويد، بزودي در ايران، اوضاع آشفته مي شود. بين بزرگان اختلاف مي افتد. سالهاي بسيار، ايران در آتش نفاق و اختلاف مي سوزد. سرانجام دستي مقتدر، اوضاع آشفته را سامان مي دهد.

اسكندر، از حرفهاي نرسس وحشت مي كند. نرسس به صحبتهايش ادامه مي دهد و پيروزي اسكندر بر اعظم پاشا را مژده مي دهد. اسكندر با اين خبر، آرام مي گيرد.

ميرزا سلمان، وزير با حمله به شيروان و شماخي، پيروزي هايي به دست مي آورد. سپاه عثمانی با توپ جواب حمله قزلباش را مي دهد. امت بيك، با نيروهاي خود وارد صحنه مي شود و در برج مي جنگد و نيروهاي عثمان پاشا را در برج از بين مي برد. او سرانجام وارد شهر مي شود و از كد خدا سراغ خانه هاي ارس خان را مي گيرد. كد خدا مي گويد: آنها در دست شيخ پاشا است. امت بيك، شيخ پاشا را از آن خانه ها فراری مي دهد. سپس گزارش كار خود را به ميرزا سلمان وزير مي دهد. وزير از او تقدير مي كند. عده اي از مردم به طرف امت بيك مي آيند و از حمله فراريان عثماني، به بازار شهر خبر مي آورند. امت بيك، با همراهي لوطيان و جوانمردان شهر به سمت بازار مي رود و مانع سوزاندن كلبه ها و آذوقه بازار مي شود. عثمانی ها، با حمله امت بيك و لوطيان فرار مي كنند.

فصل 33

امت بيك، به دستور ميرزا سلمان، وزير به شهر شماخي مي آيد تا به فاتحان شهر بگويد، از اموال مردم و اسرا را صورت برداري كنند تا كسي اموال را برندارد. سپاه عثمانی، با خواري شماخي را تسليم نيروهاي قزلباش مي كنند و فرار مي كنند. امت بيك، به خانه هاي ارس خان مي آيد. همه جا را ويران شده مي بينند. سپاه عثمانی، براي پيدا كردن گنج ارس خان، همه جا را زير و رو كرده اند. امت بيك، همسايه ارس خان بود. او با پري ناز، دختر ارس خان ، هم بازي بود. در آن خانه متروك، خاطرات شيرين دوران كودكي و بعد شيريني خوران امت بيك با پري ناز، امت بيك را اندوهگين مي كند. آثار لانه اي كه آن دو به كمك بچه هاي ديگر براي پرستوها ساخته بودند، هنوز در سقف ديده مي شود. لانه اي كه پري ناز از امت بيك خواسته بود، براي زن پرستو هم، درست كند، خراب شده است. امت بيك براي گرفتن اخباري از پري ناز در خانه يكي از همسايه ها را مي زند. پيرزني كه امت بيك را مي شناسد، خبر مي دهد، پري ناز در هنگام جنگ، همراه ارس خان نمي رود و در شماخي مي ماند. وقتي سپاه عثمانی، شماخي را تصرف مي كند، عثمان پاشا، از وجود پري ناز اطلاع مي يابد و تصميم مي گيرد به همسري بگيرد. اياز سلطان – دايي پري ناز- كه از قبيله تا توخان در تاتارستان است، پري ناز را به باغچه سراي تاتوخان مي برد. پيرزن مي گويد كه اياز سلطان به طمع گنجينه پدر پري ناز كه پري ناز از محل آن باخبر است، خواهر زاده خود را با خود برده تا براي پسرش عقد كند و صاحب آن گنج شود. امت بيك ، با شنيدن اين اخبار، ناراحت برمي گردد.

ميرزا سلمان وزير، با ديدن اسكندر، به خاطر مشورت نكردن در مورد آزادي اعظم پاشا پس از دستگيري، اسكندر را مؤاخذه مي كند. اسكندر، شرط آزادي اعظم پاشا را، عقب نشيني او از اطراف پادگان صفي آباد مطرح مي كند.

امت بيك، موضوع پري ناز را براي اسكندر تعريف مي كند. در اردوگاه، ملكه، ـ خيرالنساء بيگم- به كار اسرا و غنايم مشغول است. امت بيك و اسكندر، شادمان مي شوند. اسكندر مشكل امت بيك را با ملكه مطرح مي كند. ملكه فكر مي كند و نقشه اي ارائه مي دهد. قرار مي شود امت بيك به نزد عادل خان ـ که در شهر گنجه اسير سپاه ملكه است ـ، برود و موضوع را مطرح كند . عادل خان به دليل رفتار خوب قزلباش ها، تصميم مي گيرد به امت بيك كمك كند.

عادل خان، نامه اي به برادرش محمد گراي خان در تاتارستان مي نويسد و از او مي خواهد پري ناز را به امت بيك تحويل بدهد. امت بيك با نامه عادل خان به سوي تاتارستان حركت مي كند.

امت بيك در زمستان پر برف مي تازد و به تاتارستان مي رسد. محمدگراي خان ـ برادر عادل گراي ـ با ديدن نامه برادرش عادل خان ، و از اينكه او در بين قزلباش ها در سلامت و احترام به سر مي برد، خوشحال مي شود. محمد گراي خان، از پري ناز، اخباری به امت بيك مي گويد و خيلي زود دستور آوردن پري ناز و اياز سلطان را از باغچه سرا مي دهد. ولي به علت برفي بودن هوا، رسيدن آنها چند روز طول مي كشد. محمد گراي خان، از امت بيك پذيرايي گرمي مي كند تا رنج سفر از تنش بيرون برود. غزاله كه شاهد رشادت امت بيك در كنار پل رودخانه كر بود، امت بيك را در مجلس پدرش مي بيند، او كه از رشادت هاي امت بيك خوشش آمده است، متوجه مي شود، امت بيك، راهي دشوار را به خاطر يافتن نامزدش طي كرده است. درست در زماني كه اياز سلطان و پري ناز در حال رسيدن هستند، خبر آشفتگي اوضاع ايران توسط سرداران آشوبگر كه منجر به كشته شدن عادل گراي و ملكه شده است، به امت بيك مي رسد. امت بيك، از شنيدن اين خبر، دگرگون مي شود. سلطان محمد شاه، قادر به جلوگيري از آشوب نبوده است. امت بيك ، حدس مي زند، اين كار از جانب ميرزا سلمان وزير، صورت گرفته باشد. زيرا كه وزير مي خواست دخترش را به حمزه ميرزا بدهد و خودش، سلطنت مدار شود.

ازطرفي غازي گراي خان – برادر ديگر عادل گراي خان ـ داوطلب جنگ با ايران شده است. زيرا مي خواهد، انتقام خون برادر را بگيرد. امت بيك، از نديم باشي خداحافظي مي كند و به سمت ايران حركت مي كند.

فصل 34

امت بيك، در فصل بهار به شيروان و بعد شماخي مي رسد و بار ديگر به خانه هاي ارس خان مي رود و خاطرات شيرين پري ناز را، در ذهن مرور مي كند. خبر مي رسد كه سلطان محمد، به گنجه آمده و وارد اردوگاه قره كوپك شده است. امت بيك در اردوگاه، عبدالله خان را پيدا مي كند و شرح ماجراي خود و پري ناز، را مي گويد. عبدالله كه به مقام «يساول صحبت» رسيده است، امت بيك را دلداري مي دهد و مي گويد، بايد خدا را شكر كند كه به دست تاتارها اسير نشده است. چون قرار است، غازي گراي با همكاري لشكر عثمانی به فرماندهي عثمان پاشا به ايران حمله كند. شاه ايران از تمام شهرها، كمك طلب كرده است. عبدالله خان، از بيرون رفتن اسكندر از اردوگاه مي گويد. اسكندر، وقتي از طرف ميرزا سلمان مؤاخذه می شود، از ادوگاه مي رود. وقتي خبر كشته شدن ملكه را هم مي شنود ، به كلي مأيوس و افسرده مي شود.

عبدالله خان از آماده شدن تمام مردم ايران براي مقابله با تاتارستان، خبر مي دهد. خبر ديگر اينكه دولت عثمانی، نصر كعبي را با عنوان و پوشش شاه اسماعيل، از سمت فارس براي حمله آماده كرده است. امت بيك مي گويد، مي خواهد نيروهاي فارس را مشغول جنگ نگه دارد تا آنها نتوانند به سپاه قزلباش در آذربايجان ملحق شوند.

عبدالله، از امت بيك مي خواهد خود را براي جنگ آماده كند. امت بيك، به ياد خستگي هاي فراوان خود و كشته شدن ملكه و نفاقهاي سرداراني كه در اطراف ميرزا سلمان وزير و شاه هستند ، مي افتد. عبدالله خان، توجه امت بيك را به هرات، جلب مي كند و مي گويد، در الگاي شاملو و استاجلو، در ييلاقات باد غيسي و در اردوگاه عليقلي خان لله باشي، خبرهاي مهمي است. آنها، در جنگ با عثمان پاشا شركت نمي كنند . عده اي از بزرگان و سرداران به آنها ملحق شده اند. آنها كساني هستند كه از ميرزا سلمان ـ وزير شاه ـ ناراضي هستند. علیقلي خان، لله باشي عباسي ميرزا است و او را به خوبي تربيت كرده است. عباس ميرزا، مأموران پدرش سلطان محمد را بيرون كرده و سر مخالفت بلند كرده و حكومتي در خراسان تشكيل داده است. سلطان محمد كه از چند جانب در خطر است، مي خواهد ابتدا با عباس ميرزا بجنگند. اما ميرزا سلمان وزير مي خواهد ابتدا غائله تاتارستان و عثمانی ها را بخواباند. امت بيك، سراغ اسكندر را مي گيرد. عبدالله مي گويد، اسكندر به تبريز رفته است. امت بيك، تصميم مي گيرد به نزد اسكندر برود. قبل از رفتن از اخبار مجلس كه با حضور شاه برگزار شده است، آگاه مي شود. در آن مجلس، نامه پادشاه عثماني خوانده مي شود كه خواهان تمام شهرهايي است كه قبلاً تصرف كرده است. شيروان و شماخي نيز، جزء آنهاست. شاه به پادشاه عثماني جواب مي دهد كه يك وجب از خاك ايران را به آنها نخواهد داد. امت بيك ، از عبدالله مي خواهد وقتي براي جنگ با نصر كعبي به سمت فارس مي رود، سري به تبريز بزند تا ديداري با يكديگر داشته باشند. امت بيك، با كاروان حاج علي به شهر صوفي مي رود. در كاروان تعدادي اسيران عثمانی هستند كه به قلعه الموت قزوين برده شوند. در منطقه صوفي آذربايجان، مردم جشن مي گيرند. امت بيك هم، در جشن شركت مي كند. او وقتي به اسكندر مي رسد، درد دلهاي خود را مي گويد. اسكندر او را دلداري مي دهد و مي گويد، اگر مايل باشد، مي تواند، وارد جماعت طرفداران عباس ميرزا – پسر سلطان محمد- بشود. امت بيك، به خوبي استقبال مي كند . اسكندر خبر مي دهد كه بايد هر چه زودتر به هرات برود. او مي گويد، امت بيك، مي تواند در خانه سلطان حسين ـ پدر عليقلي خان كه لله باشي عباس ميرزا است ـ، بماند. امت بيك در آنجا متوجه مي شود مردم از بي لياقتي سلطان محمد ناراحت هستند و به خاطر اينكه ميرزا سلمان وزير ، امور كار را به دست گرفته است و سرداران ياغي به راحتي ملكه را مي كشند و به نفاق خود ادامه مي دهند، نمي خواهند با شاه همكاري كنند. مردم معتقد هستند، عباس ميرزا انتقام خون مادرش را خواهد گرفت.

خبر مي رسد تاتارها از دربند باب الا بواب به طرف شيروان پيش آمده اند. امام قلي خان قاجار، مأمور دفاع از آنجا شده است. فرمانده تبريز هم، با لشكر آذربايجان به طرف شيروان در حركت است. وزير نيز در راه است تا با عثمانی ها بجنگد. سعيد خان نيز با ده هزار نفر از سپاه كهگيلويه براي مبارزه با نصر كعبي - شاه اسمعيل كذايي – به طرف فارس در حركت است. اسكندر، امت بيك را به سلطان حسين مي سپارد و به طرف هرات مي رود. امت بيك مدتي در تبريز با طرفداران عباس ميرزا به فعاليت مشغول مي شود تا اينكه خبر پيروزي ميرزا سلمان وزير بر سپاه تاتارستان به تبريز مي رسد. و همچنين خبر ورود شاه همراه با ميرزا سلمان وزير و اردوي اسيران پخش مي شود. در بين اسرا، غازي گراي – برادر عادل گراي – نيز ديده مي شود كه با احترام در جلوي اسرا برده مي شود. امت بيك، به خانه سلطان حسين مي رود و با دوستان مشورت مي كند. در بين افراد، پير غيبي، مي گويد: علت پيروزي ميرزا سلمان وزير، دستگيري غازي گراي است. او مي گويد: ايرانيان، از زمان قبل از اسلام، روش به دام انداختن فرمانده هان و رئيس هاي بزرگ را مي دانستند. اين روش، علمي دارد كه فقط به لله باشي ها مي آموزند. امام علي (ع) از اين روش ايرانيان آگاه بود. لذا به عمر مي فرمايد، براي فتح ايران از رفتن به كشور ايران پرهيز كند.

حمزه ميرزا، با دوهزار سپاهي وارد شهر تبريز مي شود. زينل خان مرعشي – شاعر- از پشت سر حمزه ميرزا، شعري از تميمي – شاعر عرب- مي خواند و ناپديد مي شود. مضمون شعر اين است: «هر كس، عاجز باشد باشد از اينكه خون پدر و مادرش را ازقاتل بگيرد. نسبت فرزندي آن پدر را غصب كرده است. در آن زمان، سلطان محمد در تدارك مراسم جشن طوري است . قرار است، هم جشن پيروزي گرفته شود، هم جشن عروسي حمزه ميرزا با دختر ميرزا سلمان وزير .

در اين ايام ميرزا سلمان وزير، سكه اي كه با نام عباس ميزرا ضرب شده است را به دست مي آورد و آن را به عنوان وسيله اي براي تحريك شاه، علم مي كند و مي گويد، عباس ميرزا با ضرب سكه، حكومتي جدا، تشكيل داده است. به اين ترتيب، ميرزا سلمان تدارك حمله به خراسان را در سر مي پروراند.

در مراسم جشن، شعرا، قصيده هاي خود را به خاطر پيروزي در مورد مدح شاه و وليعهد مي خوانند.

فصل 35

فصل پاييز، عليقلي خان، خاندان عباس ميرزا را از ييلاق بادغيسي به كاخ زمستاني تخت صفر مي آورد. عليقي خان، يكي از ده قزلباش است كه خاندان سلطنت را از محاصره ازبكان در تربت حيدريه نجات داده است. از طرف پري خانم، لله عباس ميرزا مي شود او فرزند حسين سلطان يكي از رجال شاملو است .

اسكندر بعد از دوري از ميرزا سلمان وزير به هرات مي آيد و با عليقلي خان ـ لله باشي عباس ميرزا ـ در باره نفوذ ميرزا سلمان وزير بر شاه و بي تفاوتي شاه نسبت به مقتولين ملكه صحبت مي كند. عباس ميرزا به خاطر كشته شدن مادر، عزادار است و قسم ياد مي كند تا انتقام خون مادر را نگيرد، بر سرمزارش نخواهد رفت. عباس ميرزا، برنامه هاي درسي و رزمي خود را كنار نمي گذارد. او توسط معلمان ولله باشي، بسيار با كفايت بزرگ مي شود و به امور كشور فكر مي كند.

عليقلي خان، عباسي ميرزا را به مازندران مي فرستد تا به محل تولد مادر برود و با اقوام مادر معاشرت بكند. سرداران مازندان، خود را طرفدار عباس ميرزا اعلام كرده اند. ميرزا سلمان وزير با شاه حرف مي زند و از عليقلي خان بدگويي مي كند و مي گويد: «عليقلي خان، مي خواهد در كشور ايران، دو سلطنت حكومت كند.

ميرزا سلمان وزير، با نشان دادن سكه ضربي عباس ميرزا به شاه، زمينه اي براي حمله به هرات فراهم مي كند. در حالي كه دولت عثماني بار ديگر وارد شيروان شده است و فارس نيز از طرف نصر كعبي در خطر است. شاه تصميم مي گيرد عباس ميرزا را از ميان بردارد. طرفداران عباس ميرزا، در تبريز كشته و دستگير مي شوند. حسين سلطان ـ پدر عليقلي خان ـ، و مهدي قلي جزء كشته شدگان و دستگير شدگان هستند. لشكر بسياري براي جنگ با عباس ميرزا توسط ميرزا سلمان وزيرتهيه مي شود . بزرگان و استادان و دانشمندان به كاخ شاه مي روند و او را از اين كار منع مي كنند. خانم موصلو – زن شاه طهماسب و مادر شاه – پسرش را نصيحت مي كند. ولي شاه خود را كنار مي كشد و امور كارها را به ميرزا سلمان وزير محول مي كند. ميرزا سلمان وزير، از اين موقعيت استفاده مي كند و مي گويد: دو وليعهد نمي تواند در ايران باشد. حمزه ميرزا، وليعهد ايران است و عباس ميرزا كه ادعاي جانشيني دارد، بايد از ميان برداشته شود. عليقلي خان، قلعه هرات را مرمت مي كند و سپاه خود را آماده دفاع مي كند. نيروي هاي ميرزا سلمان وزير و شاه، به هرات نزديك مي شوند. به اين ترتيب قزلباش ها، مقابل هم قرار مي گيرند. عليقلي خان، عباس ميرزا را از خطر دور نگه مي دارد.

مادر شاه، بار ديگر به نزد شاه مي رود، تا از جنگ با عباس ميرزا جلوگيري كند، وقتي نتيجه اي نمي بيند. سپاه ميرزا سلمان وزير، به قلعه هرات نزديك مي شود

فصل 36

ايام عيد فرا مي رسد. ناگهان ميرزا سلمان وزير تصميم مي گيرد به مدت يك روز، جنگ را تعطيل كند. معمولاً در ايام عيد، بزرگان به ديدن شاه مي روند. ميرزا سلمان وزير تصميم مي گيرند، به مزار خواجه عبدالله انصاري ـ بزرگ خاندان ـ برود. در آن روز در بين سرداران بر عليه ميرزا سلمان وزير، انقلابي به پا مي شود. بزرگان و سپاهيان تقاضاي عزل ميرزا سلمان وزير را مي خواهند. شاه سعي مي كند، موضوع را فيصله بدهد. ولي شورشيان دستور عزل وزير را مي گيرند و به زيارت گاه نزد وزير مي روند. آنها بعد از نشان دادن نامه عزل به ميرزا سلمان وزير، او را مي كشند.

جده عباس ميرزا به نزد نوه اش مي آيد، پايان شورش را خبر مي دهد سطان محمد شاه با اكراه عليقلي خان را براي حكومت خراسان نايب السطنه مي كند و لشكر سلطنتي را به قزوين برمي گرداند. عباس ميرزا از اسكندر مي خواهد، به قلعه الموت برود و كساني كه در خانه حسين سلطان، پدر ميرزا سلمان وزير، دستگير شده اند را آزاد كند. اسكندر با ناراحتي اعلام مي كند يكي از دستگير شدگان در خانه ميرزا سلمان وزير، امت بيك است كه به سفارش او در تبريز در خانه حسين سلطان ماند تا براي عباس ميرزا فعاليت كند. عباس ميرزا، از رشادتهاي امت بيك در جنگهاي ازبك و تاتار و ... مطالبي مي شنود و از نداني بودن او بسيار متأسف مي شود.

فصل 37

عليقلي خان، به اسكندر بيك سفارشات لازم براي آزاد كردن زندانيان قلعه الموت را مي دهد و از او مي خواهد، قبل از آزاد كردن برادرش مهديقلي، امت بيك و ديگر زندانيان را آزاد كند. اسكندر، وقتي وارد قزوين مي شود، به طور پنهاني به خانه ابراهيم ميرزا و به ديدن حوري خانم مي رود. او به حوري خانم سفارش مي كند از ورودش به كسي حرفي نزند. اسكندر، به سمت زندان الموت مي رود و اطراف زندان را بررسي مي كند و به راههاي نفوذ، فكر مي كند. مردي را در حال فروش ماست و شير مي بیند. مرد، اسكندر را از نشانه اسبش مي شناسد وخود را عليداد، مأمور مرشدقلي معرفي مي كند. عليقلي خان، به مرشدقلي سفارش كرده است كه با كمك چوپان بيگي، اسكندر را كمك كند. عليداد، اسكندر را به غاري دراطراف زندان الموت مي برد و مي گويد بايد در آنجا به سر برد تا چوپان بيگي و مرشد قلي دستورات لازم را بدهند. اسكندر چند روز مي ماند. روز چهارم اسكندر شب پرك- جاسوس مخصوص عليقلي- را مي بيند. شب پرک، احمد نام دارد و جوان بيست و سه ساله اصفهافي است. او با مادرش در هرات بود كه به علت چابكي به كار قاصدي فرستاده مي شود. شب پرك توسط نامه عليقلي خان، خبر حمله عثمانی ها به تبريز را مي دهد. عليقلي خان، در نامه نوشته است توجه شاه و وليعهد به نفاق سرداران و حمله عثمانی ها به تبريز است.

قرار مي شود. شب پرك، به عنوان ماست فروش به داخل زندان برود و از زندانيان خبري بگيرد. شب پرك، به دقت، مسير آزادي امت بيك را در نظر مي سپارد تا اطلاعات آن را به اسکندر، عليداد و چوپان بيگي برساند. هيچ راهي براي آزادي امت بيك پيدا نمي شود. اسكندر تصميم مي گيرد، امت بيك را توسط نامه عفو وليعهد حمزه ميرزا، كه در شهر صوفي مستقر است، آزاد كند. او نامه اي به عبدالله كه جلودار وليعهد است، مي نويسد و تقاضاي خود را مطرح مي كند. عبدالله كه به ظاهر در ركاب سلطان محمد و حمزه ميرزا است ولي در باطن با عباس ميرزا، قبول مي كند. امت بيك، غازي گراي را در زندان الموت مي بيند. امت بيك با شناختن غازي گراي، جريان نامزدش پري ناز – و اياز سلطان را مطرح مي كند. غازي گراي ، از امت بيك مي خواهد براي آزادي او كاري كند. او هم در مقابل جبران مي كند. امت بيك به او قول مي دهد كه به فكر آزادي اش باشد.

فصل 38

امت بيك آزاد مي شود و به نزد عبدالله مي رود و سفارش آزادي غازي گراي كه عباس ميرزا نيز خواهان آن بود را مي كند. عبدالله، اين كار را با همكاري نديم باشي انجام مي دهد. زماني كه حمزه ميرزا را مست به بسترش مي برند، مهر و امضای آزادي غازي گراي و هر كس را كه بخواهند مي گيرند. مردم از آزادي غازي گراي متعجب مي شوند.

غازي گرا و عباس ميرزا مذاكره مي كنند و با هم عهد پيمان مي بندند كه هر گاه به حكومت رسيدند، بین دو كشور صلح برقرار كنند.

امت بيك با عباس ميرزا ملاقات مي كند و درباره آشفتگي اوضاع ايران و هجوم راهزنان در راهها و غارت اموال مردم و هجوم دوباره عثمان پاشا به سرحدات آذربايجان صحبت مي كند. عبدالله، امت بيك را پيدا مي كند و از او می خواهد به تبريز برود چون غازي گراي شبانه فرار كرده و به اردوي عثمان پاشا رفته است و از سوي ديگر ممكن است مردم متوجه شوند، چه كساني در آزادي غازي گرا دست داشته اند.

امت بيك، در راه از مردم آواره مي شنوند كه عثمان پاشا از شيروان و قره باغ گذشته و به تبريز نزديك شده است. قحطي، همه جا را گرفته است. مردم در بارش برف پاييزي به كوهها پناهنده شده اند. عده زيادي از قزلباش هاي شيروان و قره باغ به دار الارشاد پناه مي آورده اند. خوراك اسب و چارپان ناياب شده است.

امت بيك، به كاروان سراي قاضي خان كه از طرفداران عباس ميرزا است، مي رود و شب را به صبح مي رساند. صبح وقتي به تبريز نزديك مي شود، جوانان را با بيل و كلنگ مي بيند. آنها، به امت بيك مي گويند عثمان پاشا به تبريز نزيك شده است. محمد شاه، قزلباش ها را از تبريز بيرون برده و ازمردم خواسته است، خودشان حفاظت از شهر را به عهده بگيرند.

امت بيك، در شنب غازان، پير غيبي را مي بيند. پير غيبي، از ديدن امت بيك خوشحال مي شود او را به دوستان خود معرفي مي كند. بزرگان، در شنب غازان تبريز، جلسه مي گذارند تا راه دفاع از شهر را به شور بگذارند. در آنجا به تجار و بزرگان، نامه فرستادن مي شود و براي دفاع شهر پول جمع مي شود. پير غيبي، امت بيك را به خانه خواجه نظر ارمني مي فرستد و صد تومان در خواست مي كند. خواجه با ديدن نامه پير غيبي، ده هزار تومان پول مي دهد. و مي گويد، به مير جعفر محتسب كه صندوق پولها به او تحويل داده خواهد شد سلام برساند و بگويد، هر قدر پول لازم داشت باشد، باز هم خواهد داد.

پير غيبي، مردم را در مسجد جامع پناه داده است. شهر را از لحاظ مهمات آماده نگاه داشته است. اما در مقابل توپ هاي سنگين عثمانی ها، جوانان آمادگي ندارند. پير غيبي، از امت بيك مي خواهد به جوانان آموزش بدهد. امير خان چولاق كرد هم، يكي از آموزش دهنده ها است. در مسجد، امت بيك، صدر تبريزي را در حال سخنراني مي بيند. مردم، از صحبتهاي پرشور صدر به وجد مي آيند و هراس از دشمن را از دل خود بيرون مي كنند. امت بيك، كار آموزش به جوانان پرشور را آغاز مي كند.

امت بيك، عمارت عالي قاپوي تبريز را در حال تخليه مي بيند و به ياد ايامي كه ملكه و ميرزا سلمان وزير در آنجا بودند و پيروزي بر عثمانی ها را جشن مي گرفتند، مي افتد.

غازي گراي كه به طرف اردوگاه عثماني ها فرار كرده است، اوضاع آشفته دولت قزلباش را به عثماني ها خبر مي دهد و عثمان پاشا را در حمله سريع به تبريزي، جري مي كند. غازي گراي، از خالي بودن تبريز از سپاه قزلباش و مسلح شدن مردم صحبت مي كند. سپاه عثمانی با سرعت آماده حمله مي شود. به امت بيك، خبر مي رسد كه جوانان را از محل آموزش دور كند، چون عثمانی ها با توپ در حال حمله هستند و بايد جوانان را از خطر اسارت دور نگه دارند.

فصل 39

يك ماه از حمله عثمان پاشا به تبريز مي گذرد. تبريز در اشغال دشمن قرار مي گيرد. ظاهراً مردم، شهر را تسليم كرده اند، اما به تدريج اخبار بدي از مبارزه مردم تبريز با سپاه عثماني، به بزرگان عثمانی مي رسد. روزي نيست کسی از سپاه عثماني در تبريز مفقود نشود. به عثمان پاشا اعلام مي شود كه مردم تبريز به ظاهر تسليم شده اند، ولي در باطن با آنها مي جنگند و سپاهيان عثماني را ربوده و آنها را مخفيانه به قتل مي رسانند. سرانجام عثمان پاشا، دستور قتل عام كردن مردم تبريز را صادر مي كند. تبريز در خون مردم و جوانان دلير و سلحشور غوطه ور مي شود.

فصل 40

در شمال غربي تبريز، ساختمانهاي بسياري از آجر و جود داشت كه گنبدهاي كوچك و بزرگ و مناره هاي كوتاه و بلند آن نمايان است كه يك گنبد نگين آنهاست. به اين مجموعه شنب غازان مي گويند. چون باني اين گنبد، غازان خان، پادشاه مسلمان مغول بود، و شنب نيز به نام گنبد است، مردم اسم آن را شنب غازان گذاشته اند. اين عمارت در اثر حمله هاي مختلف به متروكه اي تبديل شده بود. پير غيبي، اين محل را براي كارهاي زير زميني و پنهان كردن زنان و كودكان و ذخيره آذوقه مهمات انتخاب مي كند. اين محل از داخل بازار، راه هاي مخفي دارد كه دشمن نمي تواند به آن راه پيدا كند. رفت و آمد در اين محل به قدري با حفظ اصول مخفي كاري انجام مي شود كه دشمن هر چه تلاش مي كند تا مركز فعاليت هاي مردم را پيدا كند، موفق نمي شود. عثمان پاشا به انتقام كشتن سپاه عثماني، به ويراني كل تبريز و قتل عام مردم تبريز دست مي زند. اجساد كشته شدگان مردم تبريز در محله هاي تبريز بر زمين مانده است. هيچ جنبده اي در كوچه ها و خيابانها ديده نمي شود. سپاهيان عثمانی از بوي تعفن اجساد به ذله مي آيند. تلاش مي كنند، مردم باقي مانده را از مخفي گاههاي خود بيرون بكشند. ولي موفق نمي شوند. اسكندر بيك توسط امت بيك به شنب غازان راهنمايي مي شود.

سلام الله، سركه فروش پير تبريز است از طريق دكان سلام الله و راهنمايي او، اسكندر، راههای دالانهاي طولاني را طي مي كند تا افراد شنب غازان را مي بيند.

پير غيبي، خبر كشته شدن وليعهد حمزه ميرزا را مي دهد و عباس ميرزا را وليعهد ايران معرفي مي كند.

اسكندر نيز، خبر حمله ازبك به هرات را مي دهد و اينكه عليقلي خان، با ازبك ها، در حال جنگ است. پير غيبي و بزرگان تبريز، قسم مي خورند كه دست از حمايت عباس ميرزا برندارند. اسكندر از طريق پير غيبي متوجه مي شود كه افرادي كه در آن مخفيگاه هستند، عامل ربودن سپاهيان عثماني و كشتن آنها و انداختن جنازه هايشان در فاضلابها هستند.

وقتي پير غيبي مي رود، اسكندر از شخصيت او متحير مي شود و از امت بيك از اصل و نصب او مي پرسد. امت بيك مي گويد، پير غيبي از سرشناسان مملكت قزلباش است و به خاطر كارهاي خارق العاده اي كه مي كند، لقب خضر زنده گرفته است. هيچ كس از محل زندگي او با خبر نيست. ولي هر زمان مصيبتي پيش آيد، حاضر مي شود و كمك رساني را سازماندهي مي كند. شهر مصيبت زده تبريز، توسط پير غيبي روي پا مي ايستد.

دولت عثماني وقتي ادارات و ساختمان هاي تبريز را خراب مي كند، به سليقه خود عمارات و سرپناه هاي محكمي براي اردوي خود و سپاهيان عثمانی مي سازد. ولي با كارهاي زير زميني پير غيبي و مردم تبريز، عثمان پاشا به ستوه مي آيد و به باب عالي ـ خواندگار روم ـ نامه مي نويسد و كمك مي طلبد.زيرا آذوقه و مهمات و نفرات اردو در جنگ زير زميني تبريزي ها، روز به روز كم مي شود.

اسكندر و امت بيك به عنوان دزد توسط مأموران عثماني دستگير مي شوند و به زندان فرستاده مي شوند. در زندان، از آنها بازجويي مي شود. يكي از پاشاها به نام بايرام پاشا، اسكندر را مي شناسد و او را به عنوان نگهبان قهقهه براي گرفتن اخبار قلعه قهقهه به طور خصوصي باز جويي مي كند. بايرام پاشا، خود را به اسكندر معرفي مي كند. اسكندر، متوجه مي شود بايرام پاشا، در واقع همان بهرام بيك است كه در سفر مكه بيمار مي شود و به ديار عثماني برده مي شود. او در آنجا به خدمت دولت عثماني در مي آيد. ولي وقتي خبر كشتار مردم تبريز را مي شنود ، خود را به عنوان پاشا به تبريز مي رساند تا به مردم وطنش خدمت كند. بهرام بيك، اسكندر را آزاد مي كند و راه كمك به مرد م را از او مي پرسد. اسكندر او را با پير غيبي آشنا مي كند. اسكندر از قدرت عباس ميرزا مي گويد و اينكه او به تبريز آمده تا طرفداران خود را جمع آوري كند. بهرام بيك از مشكلات فراوان عثماني ها مي گويد و اطمينان مي دهد، سپاه عثمانی به ستوه آمده و آنها مي توانند با جنگ زير زمينی مردم تبريز كه عثمانی ها هيچ راه مقابله اي با آن نمی يابند، موفق باشند. بهرام بيك به عنوان مأمور آوردن آذوقه از زنجان و شهرهاي اطراف، به تبريز آمده است. ولي او اين كار را به كعنان پاشا واگذار كرده تا از راه بيت المقدس به انجام رساند. سنان پاشا مأمور رسيدگي به امور جنگ با مردم تبريز است. ولي اسكندر مي گويد، سنان پاشا فراموش كرده است كه مردم آذربايجان از دوهزار سال پيش اجازه زندگي راحت به دشمنان خود در وطنشان را به آنها نداده اند.

پيرغيبي با ياران خود، به زندان مي روند و امت بيك و ديگر زندانيان را آزاد مي كنند. آنها به آذوقه و اردوي عثمان پاشا آتش مي ريزند . سپاهيان هر چه براي كمك فرياد مي زنند. مردم تبريز از خانه هاي خود بيرون نمي آيند.

اردوي سپاه عثماني در آتش مي سوزد. عثمان پاشا بقيه آذوقه و نيروهاي سپاه را جمع مي كند و تصميم مي گيرد به زنجان كوچ دهد. حاجي علي، قاطرچي معروف به عنوان بلدچي انتخاب مي شود. عثمان پاشا خبر ندارد حاجي علي از افراد پير غيبي است. حاجي علي، سپاه عثمان پاشا را از راه كوهستان كه بسيار صعب العبور است، مي برد.

آنها در بين راه با افراد زياد اوغلي برخورد مي كنند. زياد اوغلي ، حاجي علي را به خاطر همكاري با دشمن توبيخ مي كند. حاجي علي مجبور مي شود مأموريت خو درا نزد زياد اوغلي فاش كند. او از كارهاي پيرغيبي و آتش سوزي اردوي عثماني ها مي گويد. زياد اوغلي تصميم مي گيرد با افراد خود به پير غيبي نزديك شود و با او همكاري كند.

او آدرس پير غيبي را مي گيرد و به قباد بيك كلهر كه بسيار شجاع و چابك است مي دهد تا اعلام همكاري خود را به پير غيبي برساند.

قرار مي شود، افراد زياد اوغلي نيز همراه با افراد پير غيبي تبريز ، در شبيخوني كه قرار است به اردوي در حال كوچ خليل پاشا بزنند، شركت كنند.

شبيه خوني به هشت هزار نيروي خليل پاشا زده مي شود. در كوهستان اردو از هم پاشيده مي شود و عده زيادي كشته مي شوند و اموالشان به دست مردم آذربايجان مي افتد. به دستور بزرگان تبريز، همه سپاهيان را نمي كشند. اجازه مي دهند اخبار، توسط خود نيروهاي خليل پاشا به سنان پاشا و عثمان پاشا برسد.

انجمني از سران عشاير و بزرگان و خوانين در صایين قلعه تشكيل مي شود. افراد براي انتخاب شاه و وليعهد سخنراني مي كنند. خان احمد گيلاني و شاهوردي خان از عباس ميرزا حمايت نمي كنند. ولي امير خان كرد كه سفارش ساختن دست مصنوعي اش توسط عباس ميرزا از طلا داده شده است، از محبتهاي بي دريغ عباس ميرزا صحبت مي كند. پير غيبي، نامه عباس ميرزا را كه براي حمايت از مردم آذربايجان نوشته است را، در جمع آنها مي خواند. اكثر آنها وليعهدي عباس ميرزا را طالب هستند. قباد بيك كلهر كه مأمور زياد اوغلي – رئيس قلعه قره قاغ- است، به خاطر اهانت بعضی از افراد به عباس ميرزا، قصد شمشير كشيدن دارد. ولي پير غيبي او را آرام مي كند و اعلام مي دارد، مردم آذربايجان و كرد با عباس ميرزا هستند. خبر كشته شدن عليقلي خان، به دست ازبكان در مجلس مي پيچيد. سران و بزرگان ولايات از عباس ميرزا كه لله خود را از دست داده است، حمايت مي كنند.

فصل 41

مسافرين صايين قلعه در چمن بسطام توقف مي كنند تا بقيه افرادي كه قرار است از عباس ميرزا حمايت كنند، برسند. كشور به علت بي كفايتي شاه، ناامن و آشفته است.

كاروانها، از دستبرد سپاهپوشها سالم به مقصد نمي رسند. عباس ميرزا به همراه سپاهيان خود به سوي نيشابور در حركت هستند. مرشد قلي اطمينان داده است، عده اي از اويماق استاجلو در راه هستند. خبر تصرف هرات توسط ازبكان و پيشروي به سوي مشهد و خراسان، دل مسافران را به درد مي آورد. همه نگران عباس ميرزا هستند كه لله مقتدر خود را از دست داده است. مرشد قلي، عباس ميرزا را به نيشابور مي آورد تا از حمله ازبكان در امان بماند. عباس ميرزا، عزادار لله خود، عليقلي خان، است.

عباس ميرزا از مرشد قلي و شيخ الاسلام مي خواهد كه او را تنها بگذارند تا كمي فكر كند. عباس ميرزا، در دشت قدم مي زند. از اخباري كه توسط نامه هاي بزرگان به او مي رسد، ناراحت است. عباس ميرزا، به ياد دشمني پدر و برادرانش مي افتد. مي داند آنها به خونش تشنه هستند. بار ديگر غمگين مي شود. او در كنار چشمه اي مي نشيند. مردي به طرف چشمه مي آيد و آب مي خورد. عباس ميرزا، از رفتار و حرفهاي مرد، متعجب مي شود. عباس ميرزا، متوجه مي شود، او مردي درويش است. عباس ميرزا، از او مي پرسد. تصوف چيست؟ مرد جواب مي دهد: «وقت شناسي، تصوف يعني تو در اين صبحدم ننشين» مرد به عباس ميرزا مي گويد، برخيز كه جهاني در انتظار توست. خوش خبرها به تو مي رسد. از سمت عراق برو که گشايش خواهي يافت. عباس ميرزا، نام مرد را مي پرسد. مرد جواب مي دهد. «عبدالله» مرد اجازه نمي دهد، عباس ميرزا، سوالهاي بعدي خود را بپرسد. او مي گويد: « باز هم تو را خواهم ديد. برخيز و به خدمت بندگان مشغول شو» عباس ميرزا با تعجب، رفتن سريع مرد را نگاه مي كند. او به حرفهاي مرد فكر مي كند. عباس ميرزا، ديگر حالات نااميد و بيچارگي در وجودش احساس نمي كند. او خود را به مرشد قلي و دوستان مي رساند. او با خوش خبر بيك ، گفتگو را آغاز مي كند. خوش خبر بيك، با گرمي، طرفداران عباس ميرزا را معرفي مي كند. افراد جمع، عبارتند از: پيرغيبي، اردلان، قباد بيك كلهر، درويش محمد روملو، ميررضي تبريزي، مير جعفر محتسب و جمعي ديگر كه ظاهراً از اصفهان و عراقي به نيشابور آمده اند. عباس ميرزا از ديدن آنها، خوشحال مي شود و با شنيدن نام افراد متوجه مي شود، تمام مردم آذربايجان و كردستان تصميم گرفته اند، او را ياري كنند. خوش خبر بيك، از مجلس سران در صایين قلعه و از احمد خان گيلاني و شاهوردي خان لرستاني كه مخالف عباس ميرزا بودند، مي گويد.

كم كم سرداران از راه مي رسند و اعلام وفاداري مي كنند. مرشد قلي پيشنهاد مي دهد، در عمارت دولتخانه شهر نيشابور مستقر شوند و مراسم تاجگذاري عباس ميرزا، برگزار مي شود. او مي خواهد هر چه زودتر حكم وزارت خود را بگيرد ،

عباس ميرزا، مدام به صحبتهاي مرد لب چشمه مي انديشد. او به شيخ الاسلام، ماجراي مرد لب چشمه – عبدالله- را باز گو مي كند. شيخ الاسلام خوشحال مي شود و مي گويد، اين گفته ها با خوابي كه او ديده است، مطابقت دارد. شيخ الاسلام، عراق را براي رفتن عباس ميرزا، مورد نظرش مي داند و می گويد: چون خراسان، مورد هجوم دائم ازبكان است، بهتر است در اين زمان كه شاه عباس نيروي كمتري دارد، به خراسان نرود.

مرشد قلي كه سردار خراسان بود، ميل دارد در خراسان جشن وزارت خود را بگيرد تا در ميان سرداران آذربايجان و كردستان، مقام خود را تثبيت كند.

مراسم تاجگذاري عباس ميرزا، با تشريفات مختصري برگزار مي شود. عده اي از مهمانان خارجي كه حامي شاه عباس هستند و بزرگان و سرداران حامي شاه عباس از شهرهاي مختلف ايران و عده اي از طبقات مختلف مردم در جشن حضور دارند. شاه عباس كه نوزده ساله است به شاهي مي رسد و قسم مي خورد لحظه اي از تلاش براي نجات مردم دست برندارد. شاه عباس با مهمانها و مردم گفتگو مي كند و افراد مسئول را به اهميت خدمت به مردم،آگاه كند.

شاه عباس، در مراسم چوگان بازي و اسبدواني شركت مي كند. او هنگام عبور از قصبه ، پياده مي شود و با مردان زحمت كش معدن فيروزه برخورد مي كند. او به مردي كه زميني را براي يافتن فيروزه حفر مي كند، چند سكه طلا مي دهد و با اشاره به زميني مي گويد، هر چه از حفاري این زمين، فيروزه به دست آمد، براي عباس ميرزا بياورد. مرد، فيروزه اي درشت پيدا مي كند و به عباس ميرزا تحويل مي دهد. مرد مي داند ارزش آن قطعه، زياد است . اما چون به شاه عباس قول داده است، آن را به او مي دهد. مرد معدنچي، براي تعیين ارزش فيروزه و تراشيدن آن، نشاني خانه پدر نود و چهار ساله اش را مي دهد. پيرمرد با ديدن قطعه فيروزه، متعجب مي شود و مي گويد، تاكنون چنين قطعه بزرگي را نديده است و نمي تواند قيمت بگذارند. قرار مي شود پيرمرد، آن قطعه را براي شاه بتراشد. پيرمرد، احتمال شكسته شدن قطعه را به شاه عباس مي دهد. شاه عباس به پيرمرد مي گويد: «مترس و بتراش چون اين گوهر اقبال است» شاه عباس براي جايزه مسابقه اسب دواني تلاش مي كند تا كره هاي اصيل و نژاد عرب را تهيه كند. بعد براي انتخاب پايتخت به نزد مرشد قلي مي رود. نظر شاه، رفتن به سوي عراق است. اما مرشد قلي هنوز به پايتخت شدن خراسان نظر دارد.

فصل 42

پس از مراسم دادن جايزه مسابقه اسب دواني، پيرمرد گوهر تراش، گوهر فيروزه اي را كه بسيار زيبا تراشيده است، به شاه مي رساند. شاه از پيرمرد و پسرش تجليل مي كند و از محتسب مي خواهد به زندگي كارگران معدن رسيدگي كند.

شاه با سرداران قزلباش صحبت مي كند و حفظ شهرهاي خراسان كه مورد هجوم ازبكان است را واجب اعلام مي كند و مي گويد، فعلاً به سوي عراق مي روند. وقتی نيروي فراوان پيدا كردند، براي فتح خراسان برمي گردند. شاه در جمع بزرگان نيشابور مي گويد، پايتخت كشور به دليل بي خيالي پدرش، دچار آشفتگي است. ولي او تصميم دارد به هر صورت ممكن، شهرهاي ايران را نجات دهد. شاه از بزرگان و سرداران مي خواهد، هر گاه از آنها كمك خواست، با شتاب او را ياري رسانند. يكي از بزرگان نيشابور به شاه اطمينان مي دهد كه تمام مردم نيشابور، شاهسون هستند و در همه حال، آماده به خدمت هستند. شاه، و دو نفر از قزلباش ها به نامهاي محمد درويش بيك و ميرفتاح را براي پادگان شهر نيشابور انتخاب مي كند و از مردم مي خواهد براي پيروزي او و نيروهاي قزلباش دعا كنند. مرشد قلي از شاه به خاطر اجرا نشدن تشريفات شاهانه در نزد مردم، انتقاد مي كند و مي گويد: مردم بايد با رعب و وحشت شاهانه آشنا شوند و گوش به فرمان بمانند. شاه عباس، با اين نظر مخالفت مي كند. ولي سعي مي كند طوري عمل كند تا مرشد قلي كينه او را به دل نگيرد. مادر بزرگ شاه، از رفتار نوه اش شاه عباس خشنود مي شود و او را به خاطر جوابي كه به مرشد قلي مي دهد، تحسين مي كند.

شاه عباس، با اردوي كوچك خود حركت مي كند. مردم از دور و نزديك در جاده ها صف مي بندند تا شاه را ببينند. برخلاف ديگر شاهان كه هنگام عبور بايد منطقه قرق مي شد، شاه عباس قانون قرق را برمي دارد. مردم براي ديدن شاه وارد وی او، راههاي درازي را طي مي كنند و به ديدن آنها مي آيند.

شاه عباس در راه با عده اي برخورد مي كند كه به خاطر بهانه هاي مختلف از خدمت درارد و محروم شده بودند. شاه به مرشد قلي دستور مي دهد، بهانه ها را بردارد. شاه عباس با يادگار بيك كه پير دهات استرآباد است، برخورد مي كند و قول حمايت و نابود كردن ظالمهاي روستاهايشان را مي دهد. يادگار بيك، از اختلاف و نفاق بين سرداران مي گويد و مرشد قلي را عامل نفاق اعلام مي كند. شاه عباس، نظر او را تأييد مي كند. ولي زمان رسيدگي به رفتار مرشد قلي را به بعد از محكم شدن كارها سلطنتي و بيرون كردن دشمنان عثمانی و ازبك و تاتار موكول مي كند. يادگار بيك از پولها و سكه هايي كه تقديم شاه عباس مي كند، صحبت به ميان مي آورد و يك سكه دو مثقالي عثماني به شاه مي دهد تاخرج سفر اردو كند و دعا مي كند، هر چه زودتر خرج اردو از سكه هاي ضرب شده شاه عباس تهيه شود.

اردو در چمن بسطام متوقف مي شود. جلسه اي در چمن بسطام تشكيل مي شود. بزرگان و سرداران به چمن دعوت شده اند تا نقشه رفتن به قزوين پياده مي شود. يكي از سرداران احمد بيك- رئيس طبرك اصفهان – است. او از حاميان شاه عباس است . شاه عباس، احمد بيك كه در مدت شش ماه از اصفهان به بسطام آمده است را به بزرگان معرفي مي كند. شاه عباس، از احمد بيك مي خواهد، محمد شاه و خاندان سلطنت را با نقشه اي به اصفهان بكشاند. مرشد قلي صحبت از بر پايي شورش مي كند. ولي شاه از ريختن خون، ابراز ناراحتي مي كند و مي گويد، نبايد حتي يك نفر از سپاه قزلباش بي دليل كشته شود. احمد بيك پيشنهاد مي دهد،به بهانه شركت در جشن، محمد شاه را همراه با خاندان سلطنت به اصفهان دعوت كند.

شاه عباس، اين پيشنهاد را قبول مي كند. چون خانهاي همدان از سلطان محمد دعوت كرده اند. او هم در حين رفتن به همدان، به اصفهان هم مي رود.

بعد از حل شدن اين موضوع، پيشنهاد مي شود، اردو در استتار كامل به سوي قزوين برود تا افراد سلطان محمد، خبر را به قزوين نرسانند و سلطان محمد مقابل شاه عباس نايستد. قرار مي شود مسير راه سمنان، انتخاب شود.

منجم باشي دربار سلطان محمد، طرفدار عباس ميرزا است. او طالع عباس را خوب پيش بيني مي كند و ساعت حركت را از روي ستاره ها و صور فلكي معين مي كند.

اسكندر بيك همراه منوچهر بيك گرجي جلوتر از اردوي عباس ميرزا به قزوين مي رود تا اوضاع شهر را زير نظر بگيرد و افراد مخالف مانند داروغه و كلانتر را شناسايي و در صورت سركشي از ميان بردارد.

سلطان محمد، براي قبولي دعوت رفتن به سوي اصفهان و همدان كه از طرف خانها و از جمله احمد بيك در اصفهان انجام شده است، جلسه اي مي گذارد. بزرگان و سرداران، در آنجا نظرهاي خود را مي گويند. بعضي مخالف رفتن هستند و بعضي موافق. سلطان محمد، از منجم باشي كه خود را به جلسه رسانده است تا شاه را به رفتن ترغیب کند. او صورت فلكي را قمر در عقرب پيش بيني مي كند و تأكيد مي كند رفتن براي او بسيار لازم است. چون اگر در قروين بماند حتماً بلايي بر سرش نازل مي شود. شاه بلافاصله دستور رفتن مي دهد و از سرداران و بزرگان شهر هم، مي خواهد او را همراهي كنند. به اين ترتيب، شهر قزوين براي آمدن عباس ميرزا آماده مي شود.

منوچهر بيك گرجي به همراه اسكندر یا همان خوش خبر بيك، وارد قلعه ميهمان مي شود. اين قلعه ساختمانهاي بزرگ و زيبايي دارد كه به دستور شاه طهماسب ساخته شده بود و در آنجا از ميهمانهان خارجي پذيرايي مي شد. در مدت بيست سال، به دليل هرج و مرج بودن اوضاع شهر و حمله خارچيان به كشور، اين ساختمانها كمتر مهمانهاي خارجي به خود مي بيند. مهمانسرا در عصر سلطان محمد توسط طهماسب قلي كه مردي طماع است، اداره مي شود.

بتدريج آن قلعه، به شراب خانه و قمارخانه تبديل مي شود. منوچهر بيك گرجي با طهماسب قلي صحبت مي كند و مي گويد ازگرجستان آمده و قرار است با سلطان محمد ملاقاتي داشته باشد. طهماسب قلي به او احترام خاصي مي گذارد و هر چه منوچهر بيك مي گويد، قبول مي كند. قرار مي شود منجم باشي دربار به قلعه ميهمان، دعوت شود.

منوچهر بيك از اسكندر مي خواهد به دليل پرهيز از شناخته شدن اسكندر در قلعه بماند تا او به شهر برود و اوضاع را بررسي كند. منجم باشي طبق ملاقاتي كه با عباس ميرزا داشته است، قرار است محمد سلطان را به رفتن تشويق كند. او در ملاقات با اسكندر و منوچهر بيك خبر مي دهد كه اسامي همه شاهزادگان و بزرگان و سرداران در ليست سفر آمده است. تنها دو نفر از مسئولان مي مانند كه يكي داورغه است و ديگر كلانتر كه آن دو مسئول حفاظت از شهر هستند.

قرار مي شود بعد از رفتن سلطان محمد كه منجم خبر آنها را به قلعه ميهمان خواهد فرستاد، اسكندر و منوچهر بيك با عده اي از طرفداران عباس ميرزا كه در شهر قزوين منتظر آمدن او هستند، داروغه و كلانتر را دستگير كنند.

سلطان محمد مي رود. اسكندر، باغ معصوم بيك را كه متروكه مانده است، براي استقرار خود انتخاب مي كند. جلسات او با طرفداران عباس ميرزا در آنجا برگزار مي شود.

گزمه ها به داروغه خبر مي دهند كه در باغ معصوم بيك افرادي تجمع كرده اند و دود كباب از آنجا بلند است. داروغه با همراهي كد خدا نظر بيك و عده اي گزمه به باغ معصوم بيك حمله مي كند. اسكندر و منوچهر بيك با طرفداران عباس ميرزا طبق نقشه اي در كمين نشسته اند. آنها داروغه را دستگير مي كنند.

اردوي شاه عباس وارد شهر مي شود. مردم كه از بي كفايتي سلطان محمد – پدر شاه عباس- به ستوه آمده اند، از شاه عباس استقبال مي كنند. سپاهيان فقط با عده كمي درگير مي شوند كه خيلي سريع آنها را خلع سلاح مي كنند.

عباس ميرزا و مرشد قلي، داروغه احمد بيك را به خاطر دستگير كردن افراد سرشناس طرفدار عباس ميرزا، مواخذه مي كنند.

كلانتر هم تسليم مي شود. چهار دروازه شهر قزوين به دست سپاهيان عباس ميرزا بسته مي شود. به اين ترتيب شاه عباس بدون تلفات در شهر قزوين مستقر مي شود. شاه عباس به قصر سعادت آباد مي رود. مردم كه با شنيدن صداي شمخال و تفنگ فكر مي كردند سپاه عثماني به شهر حمله كرده است، با شنيدن نام شاه عباس خوشحال مي شوند.

فصل 43

وقتي صبح مي شود، مردم از ديدن عباس ميرزا، شاه نوزده ساله كه با لباس ساده در شهر رفت و آمد مي كند، خوشحال مي شوند. بزرگان و طرفداران دو فرزند ديگر شاه – طالب ميرزا و طهماسب ميرزا- دستگير مي شوند. عمارت ها و خانه هاي بزرگان و سرداران قزلباش كه همراه شاه به اصفهان (عراق) رفته بودند، ثبت و ضبط مي شود و به اطرافيان شاه عباس و اگذار مي گردد.

شاه در قصر، بزرگان و مردم از طبقات مختلف را ملاقات مي كند. در آنجا اعلام مي كند، مردم با همكاري يكديگر و سرداران سپاه شاه عباس، تمام دشمنان خارجي را از كشورشان بيرون كنند. جوانان از سخنان شاه به وجد مي آيند و اعلام همكاري مي كنند. بزرگان به نوبت، سخنراني مي كنند و همكاري خود را با شاه و كشور اعلام مي كنند.

سلطان محمد كه در شكار گاه اصفهان همراه احمد خان - حاكم اصفهان- به سر مي برد، نامه اي دريافت مي كند. مرشد قلي درون نامه از جلوس عباس ميرزا نوشته است و اينكه اگر بزرگان و سپاه قزلباش و شاهزادگان عباس ميرزا را به شاهي قبول كننند و تسليم شوند، مي توانند به راحتي به قزوين برگردنند و در عمارتهاي خود زندگي مي كنند در غير اين صورت، ياغي محسوب مي شوند. سلطان محمد از آورنده نامه سوال مي كند. به او مي گويند، در مدت دو شب گذشته، تعداد زيادي از اين گونه نامه ها با تير و كمان به سمت اردو پرتاب شده است.

سلطان محمد دستور حركت به سوي قزوين و حمله به سپاه مرشد قلي را مي دهد. و مي گويد: «اين مردك، پسر من را آلت دست خود قرار داده است.» قرار مي شود سپاه را سمت قم به قزوين برود.

مردم شهرهاي عراق عجم كه از دامغان تا يزد را در برمي گيرد، از شنيدن خبر حمله و جنگ، نگران مي شوند. شهرهاي دامغان و سمنان، قزوين، ري، ساوه، همدان، قم، كاشان ، گلپايگان، اصفهان، عراق عجم ناميده مي شود. مرم از شنیدن خبر جنگ ناراحت هستند. از طرفي سرداران سلطان محمد، نامه هايي را دريافت مي كردند كه در آن نوشته شده بود، اگر تسليم نشويد، تمام دارايي هاي شما به سرداران خراسان داده مي شود. كه توسط ازبكان از زندگي و دارايي بي بهره مانده اند.

شاه عباس، وقتي از خبر حركت پدرش – سلطان محمد- با دوازده هزار سپاهي مطلع مي شود، نگران مي شود. او فكر مي كند كه با سه هزار سپاهي فقير خود، چگونه مقابل پدر بايستد. شاه عباس در خلوت با شيخ الاسلام و مرشد قلي خان مذاكره مي كند. شيخ مي گويد، بايد پادگان يا همان ساخلوي قم را مطلع كرد و از خان شاملو – حاكم قم- خواست تا با سلطان محمد همكاري نكند. اگر آنها بخواهند با سپاه قم درگير شوند، معطل مي شوند. سپاه قزوين، در اين مدت مي تواند خود را مجهز كند و از شهرهاي ديگر كمك بگيرد. مرشد قلي، از هم فكر بودن خان شاملو با شاه عباس مي گويد. ولي نمي داند او جلوي سلطان محمد مي ايستد يا تسليم مي شود. قرار مي شود اسكندر بيك، با شتاب به قم برود از حاكم قم، خبر بگيرد. حاكم قم، قدري فكر مي كند و مي گويد، مرشد قلي را قبول ندارد. ولي به احترام شاه عباس جلوي ارود اردوي پدرش كه بي كفايت است را، مي گيرد.

در اردوي شاه عباس، فقر و بي پولي بي داد مي كند. خرج اردوي شاه عباس زياد است و شاه عباس پول كافي براي گذران زندگي آنها و آماده شدن براي جنگ را ندارد. شاه عباس شبانه به گردش مي رود و به فكر كردن مشغول مي شود. ناگهان توجه اش به خانه پري خانم جلب مي شود. در آنجا دايه پير پري خانم با شاه عباس برخورد مي كند و آدرس گنج پري خانم قبل كشته شدنش را، به شاه عباس مي دهد. شاه عباس از دايه مي خواهد از اين راز، كسي را مطلع نكند. عباس شاه با ديدن خانه مجلل و بزرگ پري خانم، آنجا را براي استقرار خود مناسب مي بيند. خيلي سريع دستور بردن تشكيلات دولتي و خاندان سلطنت از عالي قاپو به قصر پري خانم را مي دهد. شاه عباس دستور ساختن دولتخانه جديد و عمارت در قزوين با كمك گرفتن از معمارهاي بزرگ كشور را مي دهد.

از آن به بعد، شاه عباس با تلاش شبانه روزي ، در طرحهاي ساختمانها و معماري آنها دقت مي كند و نظر مي دهد. او كارهاي مربوط به سپاه و اداره كشور را به مرشد قلي مي سپرد و خود به نظارت در كار ساختن عمارتهاي لازمه در شهر مانند مسجد و حمام و كاروانسرا مي پردازد.

در اردوي سلطان محمد در اصفهان، طالب ميرزا، پدرش ـ سلطان محمد ـ را به خاطر ملاحظه كاري و دير جنبيدن مؤاخذه مي كند و خبر ملحق شدن احمد بيك – حاكم اصفهان – به شاه عباس را مي دهد. سلطان محمد، تقدير را در اين كار مطرح مي كند. طالب ميرزا با ناراحتي، كارهاي اشتباه پدر را مطرح مي كند كه باعث پيشروي عثماني ها به تبريز شد. سلطان محمد، كارها را به طالب ميرزا واگذار مي كند. طالب ميرزا به نزد سرداران مي آيد و دستور حركت به قزوين را مي دهد. اما از هشت هزار و چهار صد نفر لشكر سلطان محمد، فقط يك نفر شربت دار برايشان مانده است و همه، شبانه فرار كرده و به شاه عباس ملحق شده اند.

طالب ميرزا، از طرفداران عباس ميرزا نام مي برد كه زماني به سلطان محمد خدمت مي كردند. ولي وقتي از اقدامات سلطان محمد، مأيوس مي شوند، به سوي شاه عباس مي روند. از جمله پير غيبي كه بسيار پر تلاش و مؤثر بود.

مير سيد حسين مجتهد از طرف شاه عباس براي سلطان محمد، پيغام مي آورد كه به قزوين برود تا اوضاع را از نزديك ببيند. سلطان محمد، ناراحت و پريشان اعتراض مي كند. مير سيد حسين مي گويد، اين حكومت را مردم به شما داده اند، اكنون مردم صلاح دانسته اند به شاه عباس بدهند. مير سيد حسين، سلطان محمد را راضي مي كند به قزوين بيايد و از نزديك كارهاي پسرش و طرفداران شجاع او را ببيند و بعد اظهار نظر كند.

در قصر شاه عده اي براي تقاضاهاي مختلف مي آيند. محمد علي بيك، براي بيكاران شهر كار مي خواهد كه شاه عباس براي كار در ساخت عمارتها، آنها را قبول مي كند.

مرشد قلي، شاه عباس را از توطئه خوانين ها مي ترساند. شاه عباس مي داند، مرشد قلي براي محكوم كردن كارهاي شاه عباس، دست به توطئه مي زند تا او را بي كفايت نشان دهد. شاه عباس مي خواهد سياست مدارا ، با مردم كشور مدارا داشته باشد. او با سرداران و خوانين، بسيار صميمي و بدون تشريفات شاهان برخورد مي كند. ولي مرشد قلي مي خواهد، كبر و قدرت خود را به ديگران نشان دهد.

او مي خواهد شاه را به رفتار متكبرانه وادار كند. شاه عباس متوجه توطئه هاي او مي شود و از اطرافيان نيز گله هايي از مرشد قلي مي شنود. ولي چون وجود او را در آن مقطع از حكومت كه نورس است، لازم مي داند. یكي از روزها شاه عباس، صداي هياهو و وورد بي اجازه نظاميان را در درون قصر مي شنود. خبر مي رسد، مخالفين مرشد قلي هستند و قصد كشتن او را دارند. شاه مخالفين را بازخواست مي كند.

شاه با شيخ الاسلام از اقدامات خود در رابطه به دفاع از مرشد قلي خان صحبت مي كند. شيخ الاسلام نظر شاه را تصديق مي كند. ولي درباره اقدام شاه كه قصد دارد پدرش را به الموت بفرستد، نظر شاه عباس تغيير مي دهد. قرار مي شود سلطان محمد به ورامين منتقل شود تا آخر زندگي خود را با آرامش سپري كند.

شاه عباس، احمد بيك گرانپايه را هم كه دوست ندارد در ركاب مرشد قلي باشد، براي نظارت سلطان محمد، به ورامين مي فرستد.

شاه عباس، درباره سفر اسكندر به تبريز صحبت مي كند و مي گويد، در تبريز طرفداران شجاعي هست كه خدمات بزرگي به كشور كرده اند و دولت عثماني را به ستوه آورده اند. كساني كه به دولت عثماني ياري مي رسانند و يا هواداري مي كنند، توسط طرفداران شاه عباس شناسايي مي شوند و كشته مي شوند.از جمله، خليفه انصار است كه به خاطر گذاشتن كلاه عثماني كشته مي شود. شيخ الاسلام درباره ازدواج شاه عباس حرف مي زند و مي گويد، از شاهزادگان، دختر بگيرد تا اختلاف در خاندان سلطنتي برطرف شود. شيخ الاسلام به خانواده بهرام ميرزا اشاره مي كند که دختري شايسته دارد. شاه عباس قبول مي كند. از هر دو طايفه دختر بگيرد. زمان عقد، بزرگان دو طايفه براي اول عقد شدن عروس طايفه خود، جنجال به پا مي كنند. شيخ الاسلام برنامه اي طراحي مي كند تا دختران هر دو طايفه، يك زمان به عقد شاه عباس در بيايند.

جشن عروسي شاه عباس برگزار مي شود. به شاه عباس خبر مي رسد، مرشد قلي دوست دارد از خاندان سلطنت دختري بگيرد. شاه مخالفت مي كند.

در آن ايام دانشمندان، اظهار مي كنند كه سال جلوس شاه عباس را كه سال 996 بود با اعداد نام شاه عباس، مساوي در آمده است.

فصل 44

جشن عروسي تمام مي شود. اخبار هجوم ازبك براي تسخير مشهد، سرداران را نگران كرده است. مجالس براي مذاكره برگزار مي شود. شاه اغلب با شيخ الاسلام در رفت و آمد است تا با مشكلات مردم و اجتماع بيشتر آشنا شود.

شاه عباس همراه شيخ الاسلام، به تكيه درويش خسرو مي رود. شيخ از افكار غير مقبول آنها و رواج بي رويه آن می گويد و احتمال مي دهد، رئيس آنها كه درويش خسرو است، با باب عالي عثماني ارتباط داشته باشد. از طرفي آنها با طرفداران حيدر ميرزا در ارتباط هستند. شاه عباس درباره آيين آنها مي پرسد. شيخ الاسلام از رقص و سماع، و برخي رفتارهاي غير مقبول از نظر شيعيان در مجالس شان مي گويد. وقتی شاه عباس، وارد مجلس مي شود، شيخ الاسلام توضيح مي دهد كه اين مكتب، «نقطه وري» نام دارد و بر اساس آراي سخيفه «تناسخ و تعطيل» نام نهاده شده با عمل شيعه اماميه، تطابق ندارد. آن دو وقتي به نزديكي مسجد مي رسند. شيخ الاسلام به مسجد مي رود و شاه عباس، به كارخانه باروت سازي می رود كه براي آمادگي مقابل حمله ازبكان و سپاه عثماني به سرعت مشغول ساخت آن است.

شاه عباس، بناهاي مختلف در دست ساخت دارد. شاه عباس، كارگران مازندراني را در حال جابه جايي سنگهاي بزرگ مي بيند. او وقتي با آنها صحبت مي كند، از سطح پايين فرهنگ آنها، متأثر مي شود. شاه عباس متوجه مي شود به دليل نفوذ خانها، مردم منطقه مازندران در فقر فرهنگي شديد به سر مي برند و از هيچ احكام اسلامي و انساني آگاهي ندارند. شاه عباس، اميدوار است خانهاي ظالم منطقه مازندران را هم نابود كند. و براي مردم مازندران، مدرسه و حوزه علميه بسازند. و آن منطقه را به بهشت تبديل سازد.

مرشد قلي، در لشكر قزلباش قزوين به تدريج نظم برقرار مي كند تا آماده حمله به ازبكان شود. اسكندر بيك، با سرداران و بزرگان شهرهاي آذربايجان و سپاهيان خود به قزوين مي آيند تا با هم، نقشه خروج عثماني ها از آذربايجان را بكشند. شاه عباس، به افتخار سرداران و بزرگان، ميهماني مي دهد. در آن ميهماني، شاه و مرشد قلي سخنراني مي كنند و از رشادتها و سختي هايي كه از جانب دشمنان از جمله عثماني ها كشيده اند، مي گويند. و قول مي دهند، هر چه زودتر با كمك آنها، دشمنان را بيرون كنند.

شاه عباس از رشادتهاي امت بيك، تجليل مي كند و به او خلعت و مقام فرماندهي مي دهد و امت بيك را، براي رفتن به خراسان آماده مي كند. شاه عباس، فرهاد بيك را كه از بهترين جنگجويان شنب غازان است به فرماندهي قسمتي از آذربايجان منصوب مي كند. ذوالفقار خان را با بقيه سپاه براي حراست و مراقبت از آذربايجان، پشت سرلشكر عثماني مي گذارند. شاه به طرف عراق و فارس حركت مي كند و از راه ساوه و زرند، به طرف اصفهان مي رود.

شاه عباس وقتي در قم براي زيارت مي رود، با ديدن كتيبه هاي خراب شده به دربان باشي اعتراض مي كند. مردم، از دلسوزيهاي شاه عباس جوان، حكايتهاي فراوان نقل مي كنند.شاه عباس در جوشقان اصفهان در جشن آبپاشان شركت مي كند. و با مردم به شادي مي پردازد. شاه عباس، سفارش بافتن قالي براي عمارتها و سالنهاي در دست ساخت قزوين و بقاع و اردبيل و مشهد و ... را مي دهد. او از كارخانه ابريشم ديدن مي كند و از استادان مي خواهد، ابريشم خارجي وارد نكنند و تا زماني كه ابرايشم توليد نمي كنند، فرش ابريشمي نبافند.

او با محب علي – استاد معمار- درباره سد سازي صحبت مي كند و دستور ساخت سد بزرگي را در اصفهان مي دهد. در اصفهان نيز، مراسم آبپاشان برگزار مي شود. شاه و شيخ الاسلام در شهر به گردش مي پردازند. قرار مي شود مهاجرين تبريزي و آذربايجاني كه از حمله عثماني ها آواره شده اند، در اردوي شاه مستقر شوند. پسر احمد بيك، قلعه طبرك را براي اردوي شاه آماده مي كند. شاه عباس، فرهاد بيك – برادر ذوالفقار- را با دادن لقب، خلعت و سپهسالاري و خاني با لشكر آذربايجان و عراق به سمت عراق مي فرستد و خود كه از حمله ازبكان به خراسان و مشهد نگران است، به جمع آوري نفرات براي جنگ با عبدالمومن خان ازبك مشغول مي شود.

فصل 45

شاه در سخنراني براي لشكر آذربايجان مي گويد: اكنون در شهر خود هستيد. اصفهان ، تبريز است. و تبريز، اصفهان. تمام مردم، متعلق به كشور قزلباش است و بايد جانفشاني كرد. لشكر از بيانات شاه عباس، به وجد مي آيند و قول جانفشاني مي دهند. فرهاد خان سخنراني مي كند و در پايان مي گويد «صد كشته بنام، به كه يك زنده به ننگ»

اين دلجويي ها چنان اثر بخشيد كه شاهزادگان گرجي از استانبول گريخته به اصفهان مي آيند و به اردوي قزلباش ملحق مي شوند.

شاه عباس، همراه با شيخ الاسلام، از اردو و قلعه محكم و كارخانه باروت و اسلحه سازي ديدن مي كند. شيخ الاسلام از شاه عباس، مي پرسد: «اگر مرشد قلي روزي در اين قلعه پناه بگيرد، چطور او را بيرون مي كنيد؟»

شاع عباس متوجه خطر مرشد قلي مي شود كه بسيار از املاك شاه طهماسب را به نام خود كرده است و مي خواهد براي خود قدرت دست و پا كند. اين در حالي است كه شاه عباس هيچ ملك و باغي را از آن خود نكرده است و تمام آب و ملك را به نام ملت زده است.

شيخ الاسلام، به شاه عباس مي گويد، بعد از پايان جنگ با خارجيان، اين قلعه محكم را ويران كند تا امثال مرشد قلي خان به آن دست نيابند. شاه عباس از خراب كردن كاروانسراي شيرازيها و ساختن يك مسجد جامع كه مورد نياز مردم محل است، صحبت مي كند.

شاه از قلعه طبرك بيرون مي آيد. در ميدان لبنان، دستجات مختلف داوطلب را در حال تمرين رزم مي بيند و ميرفتاح را در انتخاب افراد زبده و خوب تعليم دادن آنها سفارش مي كند. شاه عباس، در ميان ايلات بختيار و ساير عشاير وارد مي شود و مهارت تيراندازي آنها را امتحان مي كند و آنها را تشويق مي كند. رئيس سفيدان ايلات هم، توان خود را نشان مي دهند. شاه در مراسم جشن به نخبه ها و بزرگان، لقب مي دهد.

اله يار خان بختياري، شاه و تمام سپاهيان را سه روز براي شكار مهمان مي كند و غذاي تمام سپاه را به عهده مي گيرد. شاه بعد از مزاج و تعيين خرج سه روز شكار و مهماني، از اله يار مي خوهد، خرج اين دعوت را براي ساخت يك رباط در راه اصفهان بسازد و وقف عابران كند.

شاه عباس به اصفهان بر مي گردد. و اردوي قزلباش را به گلپايگان مي فرستد تا به طرف قزوين عزيمت كنند. در شهر به ديدن بناهاي در حال ساخت مي رود و سفارش مي كند، در ساخت بناها به هيچ كس آسيب نرسد. شاه عباس، وقتي كار بناها را مناسب مي بيند و هر روز جمعيتي را متقاضي براي كار مي بيند، تصميم مي گيرد در اصفهان نيز عالي قاپو بسازد تا اصفهان نيز از شهرهاي ديگر عقب نماند. شاه عباس، بهترين طرحها و معمارها و وسايل را براي ساخت عالي قاپو اصفهان انتخاب مي كند.

در اين ايام است كه ميرزا علي بيك عرب عامري، رئيس راههاي خراسان از راه مي رسد و با پريشاني، نامه مرشد قلي خان را به شاه عباس مي دهد. مرشد قلي خان، براي شاه عباس، نوشته است كه عبدالمومن خان ازبك به طرف مشهد پيشروي كرده است و قرار است مزارع و كشتزارهاي خراسان را به آتش بكشند تا قحطي بوجود بياورند و سپاه قزلباش را به شكست بكشانند. شاه عباس، بلافاصله تصميم به عزيمت به سمت خراسان مي گيرد. ساخلوهاي اسفرايي و نيشابور و ديگر دسته جاتي كه دركاب او بودند را، مرخص مي كند. ميرفتاح را با سيصد نفر به نيشابور مي فرستند تا هر چه بتوانند تفنگچي تربيت كنند و قلعه هاي شهر را حفاظت كنند. شاه عباس، دستوراتي براي حفظ آذوقه و غله به حاكمان نيشابور و اسفراين و شهرهاي خراسان صادر مي كند. شاه و مرشد قلي به شهر مي آيند. خبر مي رسد، فرهادخان، خوانين فارس، و كرمان را قلع و قمع كرده است. شاه، مجلس محرمانه اي از سه شخصيت، مادر بزرگش – خانم موصلو- وظيفه سلطان و صدرالممالك برگزار مي كند مقام خليفه سلطان، بعد از مرشد قلي خان است. شاه عباس با خليفه سلطان، درباره چگونه جنگيدن با ازبكان صحبت مي شود. قرار مي شود جنگ را در داخل شهر نكشانند و سپاهيان با ازبك ها در بيابان روبرو شوند. درباره سفر حيدر ميرزا و مهدي قلي به استانبول صحبت مي شود. خليفه سلطان از احتمال فريب خوردن حيدر ميرزا سخن مي گويد. حيدر ميرزا به عنوان سفير ايران به استانبول رفته است تا براي مذاكره اقدامي شود. ولي آنها برنگشته اند. شاه عباس، احتمال قيام حيدرميرزا و ديگر شاهزادگان را مي دهد. صدرالممالك، پيشنهاد كوتاه كردن دست شاهزادگان را مي دهد. شاه عباس اين كار را صلاح نمي داند. ولي مدارا كردن و پرداختن به آنها را به زمان مناسب موكول مي كند. جده شاه درباره تشيكل نماز جمعه صحبت مي كند. شاه تمام شدن مسجد جامع را پيش مي كشد. صدر الممالك، بار ديگر خطر شاهزادگان و مرشد قلي را گوشزد مي كند و پيشنهاد خراب كردن قلعه طبرك اصفهان را مي دهد. شاه عباس، پيشنهاد او را قبول مي كند.

چند روزي از اين مجلس محرمانه مي گذرد. علي بيك عرب عامري از راه مي رسد و مي گويد: «اربكان با سي و دوهزار نفر به نزديك شهر نيشابور رسيده اند» علي بيك، نامه توهين آميز عبدالمومن خان كه خطاب به شاه عباس نوشته است را، به شاه مي دهد. او از شاه خواسته است، لشكر قزلباش را تا شاهرود عقب بكشاند و خراسان را به ازبكان واگذار كند.

شاه عباس، با تمام دقت، موقعيت لشكر ازبك و خراسان را از علي بيك مي پرسد. علی بیک از ميزان آذوقه ها مي گويد: «تمام خرمنها را از شهرهاي خراسان به نيشابور آورده و انبار كرده و راه هاي ورود به نيشابور را بسته است.»

ازبكان تا نزديكي ديوارهاي شهر نيشابور پيش آمده اند. حمله شديد اربكان به شهر آغاز مي شود. لشكريان آذربايجان و عراق كه به كمك پادگان نيشابور رفته بودند، سرسختانه با ازبكان مي جنگند و از شهر نيشابور دفاع مي كنند.

درويش محمد، دستور خروج از قلعه و جنگ در صحرا را صادر مي كند. احمد بيك ـ پسر درویش محمد ـ پيشتاز مي شود و با ازبكان در صحرا مي جنگند. در اين مرحله، ايرانيان پيروز مي شوند و چهل نفر از نامداران ازبك را به اسارت مي گيرند.

عبدالمومن خان ازبكي، باقي سلطان ـ فرمانده سپاه ازبك ـ را به خاطر اين شكست و تلافات سپاه ازبك مواخذه مي كند. باقي اسلطان قول مي دهد جبران كند. عبدالمومن خان، متوجه مي شود، حمله به نيشابور بي فايده است. او به مشهد بازمي گردد و تصميم مي گيرد محاصره نيشابور را تشديد مي كند.

هفت ماه، محاصره نيشابور طول مي كشد. در اين مدت، بارها ازبكان به قلعه حمله مي كنند. ولي بي نتيجه برمي گردند. عبدالمومن خان تصميم مي گيرد از راه نقب زدن، به قلعه راه يابند. يكي از لوطيان اين خبر را كشف كرده و به درويش محمد مي رساند. درويش محمد از گروه لوطيان براي حمله به ازبكان دعوت مي كند. آنها نيز دعوت را مي پذيرند وخود را براي حمله آماده مي سازند.

حمله ازبكان هر بار شديد مي شود. ولي دفاع جانانه نيروي درويش محمد، عبدالمومن را بيشتر عصباني مي كند.

باقي سلطان قول مي دهد، در مهلت ديگر درويش محمد را شكست دهد. عبدالمومن مي گويد: «اگر صبح شود و شهر در دست ما نباشد، تمام سپاه را تيرباران خواهم كرد.» سرداران جلودار از اين سخن وحشت مي كنند و با تمام توان به قلعه حمله مي كنند. توپهاي سنگين، برجهاي قلعه را از بين مي برد. ولي هر بار به دستور درويش محمد، برجها را تعمير مي كنند.

چندين بار برجها تعمير مي شود. سرانجام با سماجت عده اي از سرداران ازبك، گوشه اي از قلعه خراب مي شود. ازبكان از آن طريق وارد شهر مي شوند. مردم با آنها به نبرد تن به تن مي پردازند. درويش خان كه در حال نااميدي است، ناگهان دسته لوطيان را با زوبين و سپر مي بيند كه همزمان با ازبكان وارد شهر شده و مي جنگند. نيروهاي ميرفتاح و درويش محمد روحيه مي گيرند. با شدت بيشتري دفاع مي كنند و ازبكان را از پيشروي بيشتر باز مي دارند. ازبكاني كه داخل شهر شده بودند، به دست مردم اسير مي شوند. عبدالمومن خان كه بسيار غمگين است، به مردم شهر پيغام مي فرستد، «اسيران ما را نگاه داريد، شايد صلح واقع گردد.» درويش محمد، وقتي آمدن كمك از جانب شاه عباس را دور مي بيند، تصميم مي گيرد، تا آمدن كمك شاه، اسرار را نگه دارد و با ازبكان قرارداد صلح بندد تا شهر از خطر قتل عام نجات يابد.

فصل 46

تمام وقایع به اطلاع شاه مي رسد. يكي از لوطيان نيشابور – خردك آهنگر- اين خبر را به شاه عباس مي رساند.

عبدالمومن خان وقتي اجازه مي گيرد تا كشته هاي خود را جمع آوري كند، با تعجب متوجه مي شود چهار هزار كشته، داشته است. او از اينكه از هزار نفر ساخلوي نيشابور، شكست خورده است، احساس ننگ مي كند. او مي فهمد اگر در جنگ پا فشاري كند، تلفات بيشتري خواهد داد و به همين دليل تصميم به مذاكره با درويش محمد مي گيرد.

درويش محمد، موضوع را با مردم در ميان مي گذارد. قرار مي شود نامه اي به شاه عباس بفرستند و دستور بگيرند. نامه به شاه عباس مي رسد. شاه عباس توسط علي بيك، جواب نامه كه تصديق كار و تحسين درويش محمد و ساخلوي و مردم نيشابور است را به درويش محمد مي فرستد. شاه قول مي دهد سال ديگر به خراسان بيايد و ازبكان را از خاك ايران بيرون كند.

قرار مي شود برادر درويش محمد، نامه را ببرد. ولي برادر درويش محمد از اينكه بخواهد نامه تسليم به برادرش ببرد، ابراز ناراحتي مي كند. كس ديگري، اين نامه را به نيشابور مي برد.

روزي كه درويش محمد، وارد قزوين مي شود، شاه عباس، از او تجليل فراوان مي كند. درويش محمد، تمام وقايع را شرح مي دهد و مي گويد «روزي كه ما از كنار چهل هزار نيروي ازبك بايد مي گذشتيم، خبر توطئه و حمله به نيروي قزلباش بود. ولي عبدالمومن خان وقتي نيروي قزلباش را مسلح و آماده جنگ، ديد، ترسيد و اجازه خروج از شهر را داد.»

شاه عباس در ميان اسراي ازبك از ساخلوي درويش محمد و از خوب جنگ كردنشان و هم از به موقع تسليم شدنشان تقدير كند. شاه از تمامي سپاه هزار نفري درويش محمد كه از مردم اصفهان بودند، تجليل مي كند و به آنها انعام و خلعت مي دهد.

از خردك لوطي نيز تجليل مي كند و از او مي خواهد به شهر نيشابور برگردد و تا رسيدن نيروي شاه عباس، از مردم مراقبت كند. ازبكان به مردم نيشابور قول داده بودند، اگر اسراي آنها را نكشند، آنها نيز با مردم شهر نجنگند و آنها را قتل عام نكنند.

چند روز پس از اين تاريخ، شاه عباس، مجلس ترتيب مي دهد، درويش محمد را دعوت مي كند. در آن مجلس، يادگار بيك با پسرانش هم حضور دارند. يادگار بيك از سفر خود به هندوستان صحبت مي كند. شاه، هندوستان را تنها همسايه بي آزار مي نامد.

در آن روز، شاه عباس، از فوت سلطان مراد و عهدنامه صلحي كه با او بسته بود، صحبت مي كند. شاه از درويش، محمد مي خواهد با سپاهي اندك ولي مجهز به روم برود و نامه شاه را به جانشينان سلطان مراد بدهد. شاه عباس، در نامه خود، نوشته است كه اگر تا يك ماه ديگر از خاك قزلباش بيرون نروند، ايرانيان براي باز پس گيري زمينهاي خود حمله خواهند كرد.

شاه عباس، خود به مازنداران مي رود. عده اي از قزلباشها با رياست شيخ احمد داروغه براي دستگيري ياغيان گيلان در حال حركت هستند. جوان بلند بالايي در كنار شاه عباس، به عنوان قولار آغاسي – فرمانده كل سپاه ـ در حركت است. در اين واقعه شاه از ولايات كشور، آذوقه تهيه مي كند. براي اين كار، از ولايات مازندان آغاز مي كند. شاه مايل به رسيدگي به فرهنگ و زندگي ايالات مازندران است. او قبلاً فرهاد خان را براي سركوبي خانهاي آنجا فرستاده بود. خود براي نجات مردم، برنامه ها و طرحهايي دارد و مي خواهد پيشرفت كار را ببيند. شاه در مسير به ابتداي سواد كوه مي رسد. كارگران و معمارها را در حال كار ساخت و آوردن مصالح از سواد كوه مي بيند. جاده سازي توسط اردوي جاده سازان پيشرفت دارد. لكه هاي دود از كوره هاي گچ پزي و آهك پزي نمايان است. در آن نواحي، قلعه اولاد وجود دارد كه از نظر جنگي و لشكر كشي، معبر مازندران به حساب مي آيد. در آنجا اردوي ميرزا تقي- رئيس معمارها و كارگرها ـ برپاست. ميرزا تقي را خود شاه عباس، از ميان دانشمندان دربار انتخاب و به مازندران فرستاده است تا در مازندران عمارتهاي زيبا بسازند. مازندران به دليل حاصل خيزي مي تواند كمبود آذوقه از ناحيه خراسان كه در دست ازبك گرفتار است را، جبران كند. ولي خانهاي ظالم از مردم مازندران سوء استفاده كرده، تمام محصولات را به نفع خود برداشت مي كنند.

سطح فرهنگ مردم در مازندران به قدري پايين است كه برادر و خواهر با هم ازدواج مي كنند. مردي، دو خواهر زاده خود را به زني مي گيرد. شاه عباس با ديدن اين افراد، كه اغلب در ميان كارگران با آنها روبرو مي شود، پريشان مي شود و تصميم مي گيرد در مازندران مسجد و مدرسه ساخته شود تا مردم آن ايالات از طريق افزايش سطح فرهنگ خود، از يوغ خانها بيرون بيايند و با عزت زندگي كنند.

شاه عباس، از لاريجان به آب گرم مي رود. سه روز در آنجا مي ماند. سپس به قلعه اولاد برمي گردد. شاه عباس، با سركشي دوباره به پيشروي طرحهاي ساختماني، تصميم مي گيرد در آينده، فرهاد خان را كه برخي فرمانهاي او را معوق مي گذارد و به فرمانهاي مرشد قلي مي پردازد، بركنار كند. مازندران ، ميراث مادري شاه عباس است. به همين دليل براي پيشرفت آن منطقه، اهميت فراواني قائل است.

در مازندران، نامه هايي از خراسان مي رسد كه شاه عباس را پريشان مي كند. در نامه ها، قيد شده است كه ازبكان اموال مردم شهرهاي اسفراين و جام وقايي را غارت كرده اند. شاه عباس با هزار و پانصد نفر سپاه، به سرعت به سمنان مي رود. او، بعد از دو روز به شاهرود مي رسد و منتظر مي شود نيرو به ده هزار نفر كه رسيد، حركت را آغاز كند. شاه عباس با چند نفر، براي شكار از شاهرود خارج مي شود و در ناحيه زيدر، يادگار بيك را ملاقات مي كند. او، به يادگار بيك مي گويد: اكنون ما، در خاك ازبك هستيم. چون ازبك تا دروازه سمنان را از آن خود مي داند.

يادگار بيك از مقدار زياد نيروهاي ازبك صبحت مي كند و می گوید که قزلباش هم بايد نيروهاي افزايش مي دهد و تا پيروزي قطعي گردد. آذوقه فراوان با خود همراه داشته باشند. دشمنان، زمينهاي حاصل خير شهرهاي قزلباش را تاراج كرده است. شاه عباس، از اين موضوع غمگين مي شود و به روح شيخ صفي قسم ياد مي كند تا تمام سپاهيان ازبك را از ميان نبرد و از خاك قزلباش بيرون نفرستد، آرام نخواهد نشست. شاه عباس، نقطه توجه خود را به هرات معطوف مي كند. ولي يادگار بيك، اين كار را بي ثمر اعلام مي كند. چون علیقلي خان كه از شاملو است، با بي اعتنايي مرشد قلي، كشته شده است و مردم شاملو نسبت به دشمنان كشور بي اعتنا شده اند. شاه هم بدون حمايت مردم شاملو نمي تواند، هرات را تصرف كند. شاه عباس، راه حل را از يادگار بيك مي پرسد . يادگار بيك مي گويد، كشتن مرشد قلي را به عهده خونخواهان عليقلي خان بگذارد. يادگار بيك قول مي دهد، پسرانش را براي فتح هرات جلو بفرستد. يادگار بيك مي گويد، اگر مردم شاملو موافق نبودند، ازبكان قادر به پيشروي نمي شدند.

مرشد قلي خان، در اكثر نقاط براي خود نفوذ و اعتبار درست كرده است. كشته شدن او به نفع شاه عباس است. يادگار بيك، قول مي دهد بعد از، از ميان برداشتن مرشد قلي، سرداران را براي همراه شدن با شاه عباس، ترغیب کند. او اجازه مي خواهد، به نزد شاملوها برود و وسايل كار را فراهم كند و بعد از چند روز به خدمت شاه برسد.

مدتي نمي گذرد، خبر ورود مهديقلي خان – برادر علي قلي خان- به خيمه مرشد قلي و كشتن او به بهانه خونخواهي برادرش، در اردو مي پيچد.

فصل 47

كاروان قزلباش كه گروهي زائر خانه خدا را به همراه دارد با سرپرستي يوسف شاه، به بحرين مي رسد. يوسف شاه، سراغ كاروانسراي شيخ ناصر – يكي از دوستان قديمي خود- را مي گيرد. به او مي گويند، مدتي است كه قفطان، حاكم ولايت بحرين شده است. اگر او اجازه بدهد، كاروانها مي توانند در اين كاروانسرا اتراق كنند. رئيس زائران از بي احترامي به زائران مكه ناراحت مي شود و مي گويد: «مدتي است با عثماني ها صلح شده است با همين قرارداد صلح، سفر مكه از ولايت بحرين صورت گرفته است. حالا چه اتفاقي افتاده است؟» مردم هم به تابعيت از او، عده اي را در خانه جا مي دهند. او ماجراي حمله پرتقاليها به جزيره را براي تازه واردها تعريف مي كند.

كم كم تجار كاروان، بساط خريد و فروش خود را مي گسترانند. مردم مشغول بازديد و خريد و فروش مي شوند. مرواريدهاي زيبا به فروش مي رسد.

معاون قفطان به يوسف مي گويد، قزلباش حق خريد و فروش در اين جزيره را ندارد. ولي به خاطر وساطت شيخ منصور، قفطان اجازه اين كار را مي دهد.

شب، شيخ منصور يك مهماني ترتيب مي دهد. در آن مهماني، يوسف شاه و چاوش باشي و تاجر باشي و عده اي از اهالي كاروان به سخنان شيخ منصور گوش مي دهند. شيخ منصور ابتدا از شاهسونها مي پرسد. يوسف شاه توضيح مي دهد، عشاير قزلباش را شاهسون مي نامند. آنها با جان و دل ازشاه و مملكت خود دفاع مي كنند. شيخ منصور در آن ميهماني، خود را شاهسون معرفي مي كند و پيمان مي بندد، در خدمت شاه و مملكت باشد.

شيخ منصور مي گويد: در مدت بيست سالي كه شاه طهماسب از دنیا رفته است و اين بخش از مناطق ، بي صاحب مانده است. پرتقالي ها با كشتي ها وارد قلعه شده، بعد از كشتن مردم با تيرهاي زهرآلود خود، حاكميت اين مناطق را به دست گرفته اند. پرتقاليها، ابتدا از طريق كشتي ها، خانواده فرخ شاهي را از جزيره هرمز بر مي اندازند. شاهزادگان اين ولايتها ـ هرمز و پرويز ـ بعد از جنگ و كشتار بسيار به اسارت گرفته مي شوند و به اسپانيا ـ آندلس ـ برده مي شوند. بعد فرمانده هان كشتيها، كه قفطان نام دارند، حاكم مردم مي شوند. از آن زمان هر كاري در اين ولايت انجام مي گيرد بايد با اجازه قفطان باشد. آنها، گمرگ خانه درست كرده اند، و هر خريد و فروش زير نظر آنها صورت مي گيرد. آنها، در تمام سواحل خليج، قلعه هايي ساخته اند و از آن طريق، رفت و آمد ها را زير نظر دارند. اروپايی يان اين منطقه ، از كشورهاي پرتقال و اندلس و اسپانيا و ونيز هستند. آنان دائم با يكديگر براي غارت بيشتر به زدو خورد مي پردازند. آنها با دادن رشوه، كار خود را پيش مي برند. حتي به دزدها و راهزنان اسلحه مي دهند تا اموال راهزني خود را با آنها نصف كنند. يوسف شاه، از شيندن حرفهاي شيخ منصور شگفت زده مي شود. ولي او را اميدوار مي كند كه با كمك دولت شاه عباس، آنها را از خليج بيرون كنند.

يوسف شاه، گرگ يراق- رئيس تجار- در كاروان كه براي شاه عباس، خريد مي كند را، به شيخ منصور معرفي مي كند. قرار است او خريد فراواني بكند.

شيخ منصور، يوسف و يارانش در كنار نخلستان را جمع مي كند و از نبرد با پرتقاليها، حكاياتي تعريف مي كند.

شيخ ناصر را به اسارت مي برند و قايقها و تمام صیدها و اموالش را غارت مي كنند. حاكم هرمز و نايب او با شيخ ناصر دشمني مي كنند و كارها را به برادر زاده – معين الدين- او مي سپارند. افراد شيخ ناصر ، بعضي به فارس مهاجرت مي كنند.

يوسف شاه، از شيخ منصور مي خواهد به نزد الله وردي خان ـ حاكم فارس ـ بيايد و تمام ماجراها را براي حاكم تعريف كند. شيخ منصور با شرط به اينكه كسي از موضوع باخبر نشود، قبول مي كند. زیرا اگر پرتقاليها از موضوع بو ببرند، آنها را به دريا مي اندازند. روزانه عده بسياري ازمردم بي گناه منطقه خليج به دست پرتقاليها به دریا افكنده مي شوند. يوسف شاه هنگام خداحافظي، آدرس حاكم فارس را مي دهد و بار ديگر شيخ منصور را به فارس دعوت مي كند.

كاروان حاجي ها، از راه بياباني بصره، عازم ايران مي گردد.

فصل 48

در دولت خانه فارس، حاكم، زندانيان را محاكمه مي كند. زندانیان، يوسف شاه و مامورانش هستند كه قادر به دفع حمله راهزنان نبوده اند. اموال تاجر باشي شاه عباس به يغما رفته است. الله وردي خان، يوسف شاه را سهل انگار دانسته و او را مستحق مجازات مي داند. امير كمال ـ برادر يوسف شاه ـ به جاي حمايت از برادر، خواستار مجازات و اعدام او مي شود. معاون حاكم سعي مي كند نظر حاكم را برگرداند و زندانيان را بعد از توبه كردن ببخشد. اما اميركمال ـ برادر يوسف شاه ـ از راه مي رسد و از والي مي خواهد، يوسف شاه كه ننگي برايش گذاشته را، اعدام كند. الله وردي خان، امير كمال را تحسين مي كند و مي گويد، اگر در مقابل بدوي هاي نيزه به دست نتوانيم دفاع كنيم، چطور مي خواهيم مقابل دولت عثمانی بايستیم. يوسف از اين حرف پريشان مي شود و مي گويد، دشمنان من بميرد. الله وردي خان، از اين سخن يوسف، ناراحت مي شود و به دوستاقچي مي گويد، از زندانيان محافظت كند تا او از گرمسير برگردد و آنها را به قلعه هولناك استخر روانه سازد. يوسف هر چه تلاش مي كند، عذر اشتباهش را بيان كند، اما فرصت اين كار را پيدا نمي كند.

فصل 49

يوسف شاه، به دنبال محاكمه و اشتباه لفظي در زندان شيراز، منتظر آمدن والي – الله وراي خان- از گرمسير است تا او را روانه استخر كند. يوسف فكر مي كند به چه شخصي مي تواند، پناه بياورد تا عذرا او را قبول كند. ولي كسي را پيدا نمي كند. يك روز مردي را با سبد خرما در زندان مي بيند. او صالح است كه هر شب جمعه به عنوان نذر به زندانيان، نان و خرما مي دهد. يوسف با او درد دل مي كند. متوجه مي شود، صالح، خود روزي زنداني بوده است. او نذر كرده است وقتي آزاد شد به زندانيان نان و خرم ببرد. صالح وقتي از وضع يوسف با خبر مي شود ناراحت مي شود. يوسف از زندگي صالح مي پرسد. صالح مي گويد، پدر او از مالكان قشم و صاحب چشمه هاي آنجا بود. مردم خليج تا نزديك عمانات، از آب اين چشمه ها استفاده مي كردند. روزي يك كشتي پرتقالي مي آيد و از پدر صالح مي خواهد يك ساعت آب چشمه ها را به او كرايه بدهد. پدر صالح اين كار را مجاز ندانسته و انجام آن را به داشتن و دستور و مهر و امضاء از شاه ايران، اعلام مي كند. كاپيتان كشتي به حرف پدر صالح اهميتي نمي دهد. با حمايت حاكم هرمز، آب چشمه ها را مي برد و به ساختن اسلكه، انبار، قلعه و كوت در ساحل مشغول مي شود.

اعتراض پدر صالح به جايي نمي رسد. پرتقاليها با دادن رشوه به مردم، بين پدر صالح و حاكم هرمز و مردم قشم اختلاف مي اندازد . به طوريكه پدر صالح را با تمام كسان و مخالفان دستگير مي كنند و به كشورشان مي برند. پرتقاليها اغلب زندانیان را در مسير به سياهان آدمخور مي فروشند. ولي از بخت صالح، زمان ورود او مصادف مي شود با جلوس پادشاه جديد آدمخواران و عفو عمومی زندانيان. صالح در آن زمان نذر كرده بود كه اگر از دست آن ظالمها نجات يابد به زندانيان نان و خرما ببرد. از دست تقدير، تنها صالح زنده مي ماند. صالح با كمك يك پرتقالي به قشم برمي گردد. او به پرتقالي قول دادن قسمتي از گنج پدري را داده بود. پرتقالي به اميد آن گنج، صالح را سالم از ميان آدمخوارها و خطرات دريا به قشم مي رساند. صالح به قولش وفا مي كند. ولي او كه كسي را در قشم نداشت، به شيراز نزد الله وردي خان مي رود. صالح در پايان تعريف زندگي اش از يوسف مي خواهد كه اميدوار باشد و اگر كاري از او ساخته است، بگويد. يوسف مي گويد، از طرف او، نامه اي براي فردي به نام بكتاش برساند. صالح قبول مي كند. هفته ديگر يوسف، نامه را به صالح مي دهدو ولي از آن به بعد از صالح بي خبر مي ماند. برگشت الله وردي خان از گرمسير، به تأخير مي انجامد. يوسف روزي شيخ منصور را مي بيند كه براي ملاقات با او به دوستاقچي باشي اصرار مي كند. ولي شيخ منصور را از زندان بيرون مي كنند. يوسف نااميد، در زندان ارگ شيراز مي ماند.

فصل 50

در حومه شهر شيراز، باغ بزرگي وجود دارد كه مردم به آن كوشك امير مي گفتند. اين باغ متروكه، محل اختفاي عياران شده است. عياران، خصوصيات لوطيان را دارند. اما آنها بيشتر به گنج و طلاهاي شاهان و بزرگان دستبرد مي زنند و در شهرهاي ديگر مي فروشند و مدتي خوشگذراني مي كنند. يكي از خصوصيات خوب آنها، بلند كردن زمین خوردگان است. اگر كسي را محتاج كمك ببينند، با تمام توان به او كمك مي كنند. بكتاش كه رئيس عياران است، به دوستانش مي گويد، يوسف شاه ـ برادر امير كمال ـ از آنها كمك خواسته است. بكتاش، داستان يوسف را براي دوستان تعريف مي كند. از يكي از عياران به نام حمزه مي خواهد تا قبل از رسيدن صبح، يوسف را از زندان بيرون بياورد.

بكتاش و عياران تا صبح بيدار مي مانند و منتظر آمدن حمزه و يوسف شاه مي شوند. بالاخره، حمزه موفق مي شود يوسف را نجات دهد و با خودبه نزد بكتاش بياورد.

بكتاش مي گويد، يوسف، حالا دو دشمن دارد. الله وردي خان و داروغه شيراز كه زنداني خود را از دست داده است و با تمام توان تلاش مي كند تا آبرويش در نز الله وردي خان نرود. بكتاش ، ماندن در باغ كوشك امير را صلاح نمي داند. يوسف مي گويد، قصد دارد به عراق يا خراسان برود و نام خود را در لشكري كه فرمانده آن، شاه عباس است بنويسد تا بتواند به شاه و كشور خدمت كند.

بكتاش همراه شدن با او را اعلام مي كند. عياران ديگر نيز بعداز پنج روز، شيراز را ترك مي كنند. در آن چند روز به سفارش يوسف، عياران، شيخ منصور و صالح را پيدا مي كنند. يوسف، نامه اي به صالح مي دهد تا به مادرش بدهد. سپس همراه شيخ منصور و بكتاش به سمت خراسان حركت مي كنند.

يوسف و بكتاش و منصور با هم سفر مي كنند. آنها در مسير سرچشمه، بر زمين مي نشيند تا خستگي در كنند. با كمي فاصله كارواني اتراق كرده است. پيرمرد كاروان به جوان همراه خود مي گويد، اين سه مسافر حتماً از دست داروغه فرار كرده اند كه از بيراهه سفر مي كنند. پيرمرد، ظرف غذاي گرمي براي سه مسافر تازه وارد مي فرستد. بكتاش تشكر بسيار مي كند. آنها به حركت خود ادامه مي دهند. آنها در منزل بعدي نيز با هم برخورد مي كنند. پيرمرد ـ رئيس كاروان ـ و جوان، نسبت به يوسف كه نجيب زاده به نظر مي آيد، محبت مي كنند و آنها را به خيمه خود دعوت مي كنند.

يوسف متوجه مي شود، اين كاروان متعلق به كلانتر شبانكاره است كه از ييلاق بر مي گردد و به سرد سيرات مي روند. قرار مي شود يوسف و بكتاش و منصور با كاروان كلانتر شبانكاره همسفر شوند. كلانتر مي گويد، بعد از دو روز راه، به محلي سخت مي رسند و مشكل كم آبي و تشنگي، مسافرها را اذيت خواهد كرد. در راه، كلانتر زاده جوان، سه مسافر را به نوبت بر اسب، سوار مي كند تا خسته نشوند. در راه يوسف از داستان خود مي گويد. كلانتر زاده جوان، يوسف را به خاطر شكست خودرن از راهزنان مواخذه مي كند. يوسف مي گويد، تعداد راهزنان هشتصد نفر بودند. كلانتر به دفاع از يوسف مي گويد: آنها حتماً با هماهنگي پرتقالي ها و عثماني ها حمله كرده اند. شاه عباس هم، به خاطر اينكه واقعه در خاك عثماني ها اتفاق افتاده است، دخالت نكرده است. چون نمي خواهد با دم شير بازي كند.

يوسف از جمله كلانتر به خروش مي آيد و بر عليه عثماني ها رجز مي خواند. و مي گويد، شاه وقتي از خراسان برگردد، حتماً به سراغ عثماني ها خواهد رفت. كاروان با سختي از منطقه خشك و بي آب مي گذرد و آنها، سرانجام به چشمه آب مخسب مي رسند و خود را سيراب مي كنند. در آ،جا ناگهان صداي مهيب شيري بلند مي شود. همه نگران مي شوند و به دنبال راه فرار مي گردند. ولي جوان نمدپوشي با برداشتن چوبدستي و دشنه با شير مي جنگند.

همه از فكر فرار منصرف مي شوند و متعجب به مبارزه انسان و شير نگاه مي كنند. بعد از مدتي شير از حملات خود خسته مي شود و با ضربه جوان نمدپوش، از پا در مي آيدو همه شجاعت جوان را تحسين مي كنند. وقتي جلوتر مي روند متوجه مي شوند اين جوان نمد پوش، همان جوان كلانتر زاده است. كاروانيان مي گويند، كلانتر شبانكاره، دوازده پسر دارد و يك دختر. در اين سفر يكي از پسرهايش را همراه خود آورده است. كلانتر، سالي چند بار اين پسر را براي فروش كره اسب به شيراز و بندر مي فرستد.

وقتي كاروان به قصبه مي رسد، يوسف و دوستانش براي خداحافظي به نزد كلانتر مي روند. كلانتر از آنها دعوت مي كند تا رسيدن كارواني ديگر، در خانه آنها بمانند. يوسف قبول مي كند. پسران كلانتر در خانه، از مهمانها پذيرايي مي كنند. يوسف ضمن تشكر از كلانتر مي خواهد، آن پسر كه با شير مي جنگد، بيايد تا آنها بار ديگر از او تشكر كنند. كلانتر جواب مي دهد، آن يك دانه دخترش است كه لباس مردانه مي پوشد و همراه پدرش به سفر مي رود و فروش كره اسب را انجام مي دهد. يوسف به ياد مي آورد، اين دختر، در سفر به همه خدمت مي كرد. به يوسف هم محبت كرده و كره اسبش را به او داده بود. كلانتر ، از يوسف و دوستانش مي خواهد با پسرانش به شكار بروند. بكتاش، معطل شدن را جايز نمي داند، اما يوسف مي خواهد بار ديگر، دختر شجاع را ببيند.دختر به شكار نمي آيد. در شكار، يوسف مهارت خود را به پسران كلانتر نشان مي دهد. آنها از داستان يوسف آگاه مي شوند و به پدرشان خبر مي دهند. پدر از خان فارس مي ترسد و از يوسف دعوت دوباره براي ماندن نمي كند. بكتاش، از پيرزن آسيابان، اخبار زندگي تنها دختر كلانتر را مي پرسد و به يوسف مي رساند.

داود خان – پسر الله وردي خان- از دختر خواستگاري كرده بود. روزي كره اسبي در صحرا سركشي مي كند. دختر، از دواد خان مي خواهد، كره اسب را برگرداند. داود خان، تلاش بسيار مي كند، اما موفق نمي شود. دختر، با چابكي اسب را مهار مي كند. داود خان، از شدت حرص، شكم كره اسب را مي درد. دختر از اين كار داودخان، بدش مي آيد و به خواستگاري او، جواب رد مي دهد. به مادرش هم مي گويد: اگر اصرار به ازدواج من با داودخان داشته باشيد، خودم را خواهم كشت.

يوسف، عاشق دختر مي شود. ولي مي داند بايد برود، عفو و بخشش خود را با انجام كاري بزرگ براي كشور و شاه و قزلباش از شاه عباس بگيرد. سه مسافر از كلانتر خداحافظي مي كنند. آنها به بحرين و شهر فال مي روند. در شهر فال، منصور، يوسف را به معين الدين معرفی مي كند. معين الدین، يوسف و بكتاش را مهمانهاي خود مي خواند. وقتي خبر مي رسد كه باید يوسف را دستگير كرده و از فال به شيراز برگردانند، معين الدين جواب مي دهد، يوسف مهمان است و در خانه او در امان خواهد ماند.

فصل 51

يوسف از ماندن در ايالت فال خسته مي شود. از معين الدين اجازه رفتن مي خواهد. او مي گويد، احساس مي كند در فال يك زنداني است. قرار مي شود يوسف به كرمان برود و در پناه گنجعلي خان، حاكم كرمان به شغلي دولتي برسد. معين الدين مي گويد، گنجعلي خان و الله وردي خان رقابت سختي دارند و به همين جهت، كرمان بهترین مكان زندگي براي يوسف است. گنجعلي خان با شنيدن خبر ورود يوسف، دستور مي دهد، چادري مجهز، برايش بر پا كنند. سه روز بعد از استراحت يوسف، گنجعلي خان به ديدن يوسف مي آيد.

مردم به اين وسيله متوجه وجود و الامقام يوسف مي شوند و براي ديدنش صف مي كشند. گنجعلي خان بعد از برپايي مراسم مهماني، از يوسف مي خواهد سپاهي تفنگدار تهيه و همراه نيروهاي كرمان به نزد اردوي شاه عباس برود. شاه عباس، در خراسان، مشغول جنگيدن با ازبكها است.

يوسف مجبور مي شود به فكر خريد اسلحه باشد. او همراه بكتاش به فال برمي گردد و موضوع را به معين الدين مي گويد. معين الدين پيشنهاد گنجعلي خان را تحسين مي كنند. قرار مي شود معين الدين و بكتاش و يوسف براي خريد اسلحه به قشم بروند.

جزيره قشم، پايگاههاي پرتقالي هاي ساكن خليج محسوب مي شود. يوسف شاه و دوستانش به خانه صالح در دهكده كمين، مي روند. صالح در خانه مجلل خود از مهمانهايش پذيرايي مي كند. او، آنها را به جزيره مي برد و مناطق مهم جزيره را نشانشان مي دهد. آنها از پايگاهها و قلعه هاي پرتقالي ها ديدن مي كنند. صالح از زورگويي هاي پرتقالي ها و اسپانيايي ها سخن مي گويد، يوسف قول مي دهد به محض گرفتن اسلحه و تفنگچي، با جنگ، آنها را بيرون كند. آنها به دكان اسلحه فورشي يك پرتقالي مي روند. يوسف، انواع اسلحه ها را مي بيند و قيمت مي پرسد. گرانترين اسلحه، تفنگ مربوط به كارخانه تفنگ سازي حسن موسي است كه بعد از او، كسي نتوانست آن نوع اسلحه را بسازد. يوسف ، اسلحه هاي مورد نياز براي دو هزار سپاهي كه مورد نظر گنجعلي خان است، تهيه مي كند. او به فال بر مي گردد تا نيرو جمع كند. در همين روزها، قاصدي از بحرين مي آيد و نامه منصور را به يوسف و معين الدين مي رساند. منصور خبر مي دهد كه ولايت مسقط ، جنگي سخت بين كشتي هاي پرتقالي و ولنديسي روي داده است. پس از اين فرصت، بايد استفاده كرده و به نيروهاي پرتقالي مستقر در بحرين حمله شود. منصور براي يوسف شاه ، نامه مي نويسد كه كاروان حاجي هاي قزلباش با همكاري پرتقاليها به غارت گرفته شده است و به راهزنان، فقط اندكي غنايم رسيده است. تمام جواهرات و مرواريدهاي گمشده عالي قاپو به عنوان هديه امپراتور و ملكه پرتقال شده است.

معين الدين، جلسه اي با حضور بزرگان خليج ترتيب مي دهد. قرار مي شود، آنها به طور مخفي وارد بحرين شوند و به قلعه هاي پرتقاليها حمله كنند.

تفنگدارهايي كه يوسف براي رفتن به اردوي كرمان جمع آوري كرده است، با كمك معين الدين و منصور به بحرين برده مي شود. يوسف شاه با يك دسته از تفنگدارها به عربستان مي رود تا اموال دزديده شده حاجي ها را پس بگيرد.

صبح روز بعد، مردم خليج، از صداي گلوله و توپ از خواب مي پرند و متوجه جنگ بين نیروهاي معين الدين و منصور با پرتقاليها مي شوند.

سپاه معين الدين بعد از مدتي جنگيدن، در محاصره پرتقاليها مي افتد. منصور، تمام تلاش خود را براي ايجاد شكاف در محاصره مي كند. ولي نتيجه اي نمي بيند. در همين هنگام، سپاه يوسف شاه از عربستان مي آيد و با شليك گلوله هاي پي در پي، پرتقاليها را از قلعه بيرون كشيده و فراري مي دهد. معين الدين از محاصره بيرون مي آيد. طولي نمي كشد. تمام نيروهاي پرتقالي از بحرين خارج مي شوند. گنجعلي خان، نامه تحسين آميزي به يوسف شاه مي فرستد و خبر حركت سپاه كرمان به سوي خراسان را مي دهد و از يوسف شاه مي خواهد، عازم ولايت بزماشير بشود. از طرفي يوسف خبر رفتن الله وردي خان براي شركت در جنگ با ازبكان را مي شنود و متوجه مي شود مسير حركت او با الله وردي خان يكي نيست.

فصل 52

در شمال ايران، سپاه عثماني ها به شهرهاي آذربايجان سلطه دارند. آنها سعي مي كنند رفتار ملايمت آميز با مردم داشته باشند. چون مي شنيدند، عباس ميرزا با جديت و شجاعت با دشمنان ايران مي جنگد و دير يا زود به سمت آذربايجان هم خواهد آمد. خليل پاشا، يك مهماني بزرگ ترتيب داده است. در آن مهماني از برخي بزرگان شهرها هم دعوت كرده است. طبق معمول، سه سپاهي قزلباش- از افراد پير غيبي – به طور ناشناس وارد مجالس عثماني ها مي شوند. سه سپاهي وارد مجلس مي شوند. آنها متوجه خليفه انصار كه از اعيان قره باغ است، مي شوند كه با خليلی پاشا شراب مي خورد و وفاداري خود را اعلام مي كند. خليل پاشا به خليفه انصار مي گويد، اگر واقعاً دولت عثماني را قبول دارد، كلاه قزلباش را بردارد و كلاه عثماني ها را بر سر بگذارد. خليفه انصار، در حالي كه اثر مستي در رفتارش هويدا بود، اين كار را مي كند. يكي از سه سپاهي او را تعقيب مي كند. در يك فرصت مناسب سر خليفه را مي برد و با خود مي برد.

در قزوين، شاه عباس، از تبريزيهايي كه به خاطر حمله عثماني ها آواره شده اند، تكريم مي كند. قرار مي شود، وقتي شاه عباس، پايتخت را به شهر اصفهان برد، محله اي به نام محله تبريزيها ساخته شود و آواره هاي تبريزي در آنجا سكني گزينند. در همين هنگام، مردي جوان مي آيد و خواهان ملاقات با شاه عباس مي شود. مرد به نزد شاه عباس مي آيد و سر خليفه انصار را تقديم شاه عباس مي كند و ماجراي خطاي خليفه انصار را مي گويد. شاه عباس از غيرت و شجاعت مردم تبريز در حيرت مي ماند.

شاه عباس، از احوال مردم قره باغ مي پرسد. جوان، از افراد سيل سپر، سخن مي گويد. طايفه سيل سپر، از يك خانواده كرد ريشه مي گيرند كه در كوهنوردي و مبارزه با سرما و حيوانات درنده، كار كشته بودند. درزمان شاه طهماسب، اين طايفه، مأمور حفاظت در مرز عثماني ها مي شوند تا از نفوذ آنها به شهرهاي ايران جلوگيري كنند. بعد از فوت شاه طهماسب، آنها همچنان به كار خود مشغول هستند. و با شاه عباس ارتباط دارند و اخبار را به شاه عباس و مردم مي رسانند. طايفه سيل سپر، بلاي جان دشمن هستند و به همين جهت لقب سيل سپر گرفته اند.

بعداز فتح بحرين، يوسف به سپاه كرمان مي پيوندد. بكتاش به قزوين مي آيد تا مدتي با دوستانش خوش بگذراند. بكتاش در خانه ابراهيم بيك و گلنار كبوتر باز، همراه با عياران، شب نشيني مي كند. عياران هر كدام از كارهاي خير خود صحبت مي كنند. بكتاش هم، از كمكهايي كه به يوسف كرده بود و از جنگ با پرتقاليها می گوید. خانه ابراهيم بيك و همسرش گلنار در قسمتي از قصر پري خانم است. شاه عباس به دليل علاقه زياد ابراهيم بيك و گلنار به كبوتر به آنها اجازه داده است در قصر بمانند و كبوتر نامه بر، تربيت كنند. بكتاش وقتي براي خوابيدن خداحافظي مي كند، از ميان پله ها متوجه مي شود، فرهاد خان سپهسالار همراه نوكرش، به حالت مخفيانه به ديدن حيدر ميرزا ـ برادر زاده شاه عباس ـ مي آيند. بكتاش به سمت قصر وليعهد مي رود و سعي مي كند حرفهاي آنها را بشنود. بكتاش متوجه مي شود، حيدر ميرزا به فرهاد خان از شاه عباس، بد مي گويد و خواهان بركناري او و روي كار آمدن خودش است. او به فرهاد خان، قول وزارت را مي دهد. فرهاد خان، زمان اين كار را به بعد از شكست ازبكان موكول مي كند. بكتاش از اينكه متوجه رازي بزرگ شده است، خوشحال مي شود. او تصميم مي گيرد، در فرصتي مناسب، اين راز را به شاه عباس برساند.

شاه عباس، با شش هزار نيرو از قزوين به سمت شاهرود و بسطام كه محله اي خوش آب و هوا است، وارد مي شود. در بين مردان اردوي شاه عباس از هر نوع طبقه و شغلي ديده مي شود . همه قسم ياد كرده اند، تا آخرين قطره خون با ازبكان بجنگند و آنها را از شهرهاي خراسان بيرون كنند. اردوي در چمن بسطام اتراق مي كند.

در نزديكي اردوي شاه ، ساختمانهایي ديده مي شود كه در وسط آن گنبدي آبي رنگ با گلدسته هاي زيبا جلب نظر مي كند. در زير اين گنبد، مزار عارف بزرگ و پيشواي باستاني صوفيان، با يزيد بسطامي است كه مردم براي زيارت به آنجا مي روند. در آنجا بناهاي زيبا و خانقاه بسطام ساخته شده است.

شاه عباس به زيارت مزار با يزيد مي رود و با سرپرست خانقاه كه قطب نام دارد، صحبت مي كند. قطب از بي رونقي خانقاه در مدت بيست سالي كه قزل باش شاه لايقي به خود نديده است، مي گويد: موقوفاتي كه از آذربايجان مي رسيد، به خاطر ورود دشمن، قطع شده است. آباداني اطراف بسطام رو به كاستي رفته است. كارهاي خيري كه از طريق خانقاه به گرسنگان و در راه ماندگان مي رسيد، قطع شده است. نذورات زيادي كه توسط بزرگان به خانقاه مي رسيد، اكنون به خاطر قطع ارتباط شهرها و دهات، قطع شده است. و بسياري ازمردم هم به قزلباش پيوسته اند. شاه عباس، ناراحت مي شود و گشايش كارهاي خانقاه را به زمان بعد از پيروزي بر ازبكها موكول مي كند.

قصبه بسطام، آخرين حد خاك ايران و متصرفات ازبك است. شاه عباس، در آنجا از جاسوساني كه به شهرهاي متصرف شده، فرستاده بود، پذيرايي مي كند و آخرين اخبار از دشمنان را مي گيرد.

يادگار بيك مي گويد، سپاه بيشمار ازبكان در مدت يك سال، محصولات خراسان را به درون قلعه ها برده اند و بقيه را سوزانده و نابود كرده اند تا مردم، تابع آنها بمانند.

خبر مي رسد يك سپاهي كه سرتا پاي بدنش زخمي است، براي ديدن شاه عباس، رخصت مي خواهد، شاه عباس، متوجه مي شود آن سپاهي ، همان قباد كلهر است كه به او كچل قباد ، لقب داده بود و او را مسئول شهر اسفراين كرده بود. قباد، داستان مقاومت سپاهيان ومردم اسفراين را به تفصيل شرح مي دهد و مي گويد به خاطر کشتن نيروي زیادی از دشمن، توان از دست داد و اسير شد. سربازان، قصد كشتن او را داشتند كه خان ازبك از راه مي رسد و در نزد نيروهايش از شجاعت يك قزلباش شكست خورده، تحسين مي كند و او را به خاطر شجاعت بي همتايش آزاد مي كند. يك مرد ازبك، قباد را به مشهد مي آورد. قباد با پاي پياده در حالي كه چهل زخم دارد، به نزد شاه عباس در بسطام مي آيد. شاه عباس، قباد را دلداري مي دهد و او را براي مداوا به دارالشفاء مي فرستد.

شاه عباس، دوازده هزار سپاه را با فرماندهي فرهادخان، از بسطام برای جنگ با ازبكان مي فرستد. سپس در يكي از باغهاي بسطام كنار مزار با يزيد بسطامي، مجلسي از سرداران و بزرگان براي تبادل نظر تشكيل مي دهد. همه نگران نبودن آذوقه براي جنگي طولاني كه ازبكان براي آنها مهيا خواهند كرد، هستند. شاه در آخر، نظر يادگار بيك را مي پرسد. او نيز مي گويد، اين جنگ جز شكست و نابودي دوباره مردم خراسان، حاصلي نخواهد داشت. شاه عباس، حرف سرداران را تأييد مي كند و مي گويد، براي پيشروري بايد نقشه اي كشيد تا در كمترين زمان، پيروزي به دست آيد.

شاه عباس، نامه اي كه شاه ازبكان به پادشاه عثماني نوشته و از او دعوت به همكاري در جنگ با قزلباش را مطرح كرده را، مي خواند. شاه عباس، اين نامه را بهانه اي براي اجرا كردن نقشه اي مي داند. قرار مي شود، شش هزار از زبده ترين سپاهيان به فرماندهي شاه عباس، در اطراف هرات پنهان شوند. در ميان ازبكان، شايعه می شود كه عثماني ها، به ايران حمله كرده اند و سپاه شاه عباس، جنگ با ازبك را رها كرده و به سمت قزوين براي جنگيدن با عثماني ها، در حركت است. فرهاد خان هم با اين بهانه، به سپاهش دستور عقب نشيني مي دهد. به اين شكل ازبكان وقتي سپاه را در حال عقب نشيني، ببينند، براي تعقيب آنها از قلعه ها و شهر بيرون مي آيندو وارد ميدان مي شوند. در اين موقع، شاه عباس، با سپاهيانش به طرف سپاه ازبك حمله ور مي شوند و از طرف ديگر فرهاد خان برمي گردد و از دو طرف سپاه ازبك، در محاصره قرار مي گيرد. افراد حاضر در جلسه، هوش و ذكاوت شاه عباس را تحسين مي كنند. نقشه بخوبي اجرا مي شود. خراسان بعد از سالها ويراني، به دست شاه عباس مي افتد و آباد مي گردد.

يوسف شاه، بعد از فتح بحرين، به اردوي گنجعلي خان كرماني مي رود. در راه تصميم مي گيرد سري به شبانكاره بزند و بار ديگر گلبهار – دختر كلانتر- را ببيند. يوسف با پنجاه سوار به خانه كلانتر مي رود. يوسف، بار قبل كه در آنجا مهمان بود، يك مرد بيچاره فراري بود. ولي اكنون، فاتح ايلات بحرين است و با پنجاه سوار رشيد به سوي كرمان مي رود. كلانتر از يوسف و همراهانش استقبال گرمي مي كند. برادران گلبهار به يوسف احترام مي گذارند و از او پذيرايي مي كنند. يوسف در نزد كلانتر از گلبهار خواستگاري مي كند. كلانتر، جريان داود خان را تعريف مي كند. داود خان از يك زن گرجي به دنيا آمده است. اين زن گرجي بسيار زيبا که در نزد شاه، گرامي بود، به پاس خدمات الله وردي خان ، به او داده مي شود. زن گرجي، شرط ازدواج خود را دور نشدن از فرزند و تربيت فرزند توسط كسان خود اعلام مي كند. وقتي داودخان به دنيا مي آيد، مادر، او را در بين معلمان نصراني بزرگ مي كند . داودخان، از خون ايراني و مسلماني به دور است و با اين اخلاق است كه وقتي جواب رد از دختر كلانتر مي گيرد، آنها را تهديد به نابودي مي كند.

پدر و مادر گلبهار، درباره خواستگاري يوسف با او صحبت مي كنند. آنها متوجه مي شوند، دخترشان نيز از يوسف خوشش مي آيد. ولي به خاطر تهديدهاي داودخان نمي تواند حرفي بزند.

يوسف، از كلانتر مي خواهد به شكار بروند تا طرز استفاده از اسلحه حسن موسي و قيقاج رفتن را به پسرانش بياموزد. در اين شكار، يوسف از گلبهار مي خوهد با آنها همراه شود. يوسف، گلبهار را دعوت به نشستن به روي مركب خود مي كند. در شكار، نيروهاي داودخان، به آنها حمله مي كند. يوسف، درگيري مستقيم و كشتن داودخان و افرادش را جايز نمي داند. او بهترين راه را فرار مي داند. يوسف، گلبهار را سوار بر مركب خود، با سرعت به خانه برمي گرداند. هنگام خداحافظي، يوسف، نام اصلي گلبهار كه شعرا است را به زبان مي آورد و از او مي خواهد تا برگشت او از سفر بسيار سختي كه در پيش دارد، صبر كند. يوسف مي گويد، اگر سالم برگردد از طرف الله وردي خان هم بخشيده بشود، براي ازدواج به شبانكاره خواهد آمد. يوسف براي جبران شكست از راهزنان، بايد كارهاي مهمي را انجام دهد.

شاه عباس، درباره فتح كامل خراسان با بزرگان جلسه مي گذارند. او نامه اي به عبدالمومن مي نويسد و او را تهديد به حمله و نابودي سپاهيان ازبك و وارد شدن به خاك ازبك مي كند. عبدالمومن به دنبال فوت پدرش، صاحب ايالات بيشتري شده است. عبدالمومن، بدون دادن جواب نامه شاه عباس، از هرات به سمت بلخ حركت مي كند. شاه عباس، به فرهاد خان دستور مي دهد از هرات به سمت مشهد پيشروي كند.

شاه عباس، به خانه منجم باشي مي رود و درباره زمان مناسب جنگ مي پرسد. منجم باشي هنوز زمان جنگ را مناسب نمي داند. او با نشان دادن خطوط صور فلكي مي گويد كه در سه ماه آخر سال جاري، جنگ كردن با دشمن به نفع كشور نيست. شاه عباس، پريشان مي شود. او تصميم مي گيرد به مازندران برود و به بناهاي در حال ساخت مازندران نظارتي كند.

شاه عباس از سطح پايين فرهنگ مردم مازندران در رنج است و دوست دارد، از مازندران راهي به ري و خراسان ايجاد كند تا ارتباط مردم مازندران با شهرهاي ديگر آسان شود.

شاه عباس، از لاهيجان به بسطام مي آيد. قاصد فرهادخان خبر مي دهد كه پادشاه ازبك با تير و كمان كشته شد و به همين دليل، اوضاع ازبكستان آشفته شده است. خبر مي رسد كه مردم نيشابور، ازبكان را از شهر بيرون كرده اند.

شاه عباس، به طرف مشهد حركت مي كند. او به صحن امام رضا(ع) مي رود. دشمنان، تمام جواهرات و كتابهاي نفيس آستان مقدس امام رضا(ع) را به غارت برده اند. شاه از ويرانی شهر مشهد، به شدت ناراحت مي شود. از جواهرات فراواني كه ربوده شده است، تنها يك الماس به مشهد برگردانده مي شود. شاه با فروش آن الماس، چند ده آباد براي آستان امام رضا(ع) مي خرد. روز سوم، شاه به مزار سربازان شهيدي كه تا آخرين قطره خون جنگيده اند، مي رود و از امت بيك ـ فرمانده آن سربازان ـ كه در جنگ كشته شده است نيز، تجليل مي كند.

شاه عباس، با ديدن حفره اي به نام قتلگاه متوجه مي شود كه چگونه سلحشوران قزلباش با فرماندهي امت بيك جلوي دشمنان مقاومت كردند و وقتي شاه عباس نتوانست براي كمك به مشهد برود، آن سربازان تا آخرين قطره خون جنگيدند، و همه شهيد شده اند. شاه، وقتي وارد صحن خراب شده درحرم امام رضا(ع) مي شود. به شدت متأثر مي شود. امت بيك تلاش بسيار كرد تا ازبكان را عقب براند. ولي عبدالمومن، مانند مور و ملخ، نيروهاي تازه نفس پياده مي كرد. تا اينكه امت بيك و سپاهش به صحن امام رضا مي رسند و بعد از جنگيدن و كشتن تعداد زيادي از ازبكان در آنجا، همگي شهيد شدند. شاه عباس، در زماني كه امت بيك جلوي ازبكان مقاومت مي كرد، پيغام فرستاده بود كه با سپاه بسيار در حال آمدن به مشهد است. امت بيك به سپاهيان خود، مژده آمدن شاه عباس را مي دهد. سپاهيان، قوت گرفته و بيشتر از قبل، از شهر مشهد دفاع مي كنند. ولي شاه عباس نمي تواند برود. وبا در قزوين و شهر هاي ديگر رواج پيدا مي كند. شاه عباس، هم به وبا مبتلا مي شود. امت بيك هر چه به شاه عباس، پيغام مي فرستد و نزديك شدن ازبكان را گوشزد مي كند، خبري دريافت نمي كند. تا اينكه خبر بيماري شاه عباس به او مي رسد. از طرفي اطرافيان شاه عباس، نامه هاي كمك خواهي امت بيك را به شاه عباس نمي دهند. آنها مي خواهند، شاه عباس، دوره نقاهت خود را هم بگذراند و با حال ضعيف به جنگ نرود. شاه عباس، بعد از فتح مشهد، دستور ساخت صحن و رواق امام رضا(ع) را مي دهد.

شاه ازبك، از مردم بسيار كمك مي گيرد مي خواهد از استحكام قلعه هرات استفاده كند . شاه عباس، مي خواهد در بيرون قلعه جنگ را به پايان ببرد.

شاه براي تصرف هرات و ديگر شهرهاي اشغالي خراسان نقشه مي كشد. از تمام شهرها سپاه فراهم مي شود. شاه از آنها سان مي بيند. شاه از كساني كه در جنگ شركت نكرده اند، نام مي برد. از جمله خانهايي كه در مازندران از مردم مظلوم مازندران بيگاري مي كشند و تمام سود و حاصل كار مردم را در جيب خود مي ريزند. شاه عباس، رسيدگي به مسائل خانها را به بعد از خاتمه جنگ با خارجيان ، موكول مي كند.

لشكر بزرگ قزلباش، همراه شاه عباس، از بسطام به سوي هرات حركت مي كند. لشكر كرمان كه يوسف نيز در ميان آن است، به جنگل بادام در شمال مي رسند و سه روز در آنجا اتراق مي كنند. در آنجا به يوسف خبر مي رسد، پرتقاليها به بحرين حمله كرده و بار ديگر آن ولايت را تصرف كرده اند. شيخ منصور و معين الدين، قادر به دفع حمله نشده اند. يوسف، موضوع را به گنجعلي خان مي گويد و براي رفتن به سوي بحرين با او، مشورت مي كند. گنجعلي خان ، موضوع اشغال بحرين را در درجه سوم قلمداد مي كند و حكم شاه عباس، براي رفتن به هرات را در درجه اول مي شمارد. يوسف، قانع مي شود و براي گلبهار نامه اي مي نويسد و از حال شبانكاره جويا مي شود. يوسف مي داند در نبودن الله وردي خان، پسرش داودخان دست به هر جنايتي خواهد زد. زماني كه قاصد يوسف به شبانكاره مي رسد، كلانتر در شيراز است. كلانتر به شيراز رفته است تا چاره اي براي دفع شر داود خان پيدا كند. در شيراز، صدرالدين شيرازي، معلم و عالم بزرگ شيراز، نامه اي به شیخ بهايي كه در هرات و در كنار شاه عباس است، مي نويسد و موضوع را مطرح مي كند. كلانتر، نامه را به شبانكاره مي آورد. قاصد يوسف، نامه گلبهار را همراه با نامه صدرالدين شيرازي را هم، به هرات مي برد.

صبح روز بعد، شاه عباس، با حالي مضطر نماز مي خواهندو او براي سپاه سخنراني مي كند.

شاه عباس، با سخنان خود به سپاه روحيه مي دهد. سپاه فرهاد خان كه پرچم بزرگ قزلباش را در جلوي صف دارد، حركت مي كند. صداي شمخال و گلوله، بلند مي شود. نيروي عظیمي از ازبك، به دفاع از شهر هرات مشغول مي شوند.

شاه عباس كه با پانصد نفر براي نظارت، همراه سپاه فرهاد خان آمده است، تأكيد مي كند كه دشمن، نبايد از حضور او مطلع گردد. شاه تصميم مي گيرد براي سركشي به ميدان جنگ بيايد. او به دنبال علامت پرچم سپاه قزلباش مي گردد. اما اثري از پرچم نمي بيند. نيروهاي فرهاد خان كه از اهالي آذربايجان هستند، به طور پراكنده اي با ازبكان مي جنگند.

شاه عباس، كه نيروها را شكست خورده مي بيند، مرتب فرياد مي زند كه پرچم كجاست. دو نفر از زخمي ها، خبر مي دهند كه فرهاد خان را زخمي و در حال فرار ديده اند.

شاه با پانصد سپاهي خود صحبت مي كند تا براي حمله، وارد جنگ شوند و خبر مي رسد دين محمد ـ سردار ازبك ـ، از وجود شاه عباس در ميدان رزم با خبر شده است و با نيروي زيادي در حال آمدن و دستگير كردن شاه عباس است. شاه عباس، خود را آماده جنگ مي كند. ناگهان سياهي از سمت رباط پديدار مي شود. شاه عباس، فكر مي كند ازبكان هستند. عده اي فكر مي كنند الله وردي خان از فارس رسيده است. ولي خبر مي رسد، سپاه فارس هنوز در راه است. اما معلوم مي شود سپاه قزلباش كرمان با سپهسالاري گنجعلي خان است كه براي كمك آمده اند. شاه عباس، خوشحال مي شود. از گنجعلي خان چگونه آمدنش را سوال مي كند.

گنجعلي خان فراریان را در راه، ديده است. او لشكر خود را در شهرستان تون مستقر كرده است. سپس با عده اي سپاهي از كنار نيروهاي ازبك گذشته و خود را به نيروهاي شاه عباس، رسانده است. گنجعلي خان مي گويد، سپاه آنها در حدود پانصد نفر با دين محمد ازبك، در حال جنگ هستند.

شاه گنجعلي خان را روانه ميدان مي كند و خود به فكر فرو مي رود. او مي داند اگر دشمن را از پل سالار دور نكند هزاران ازبك از آن رد شده و لشكر قزلباش را نابود مي كند. شاه عباس، با سپاه خود وارد ميدان جنگ مي شود. جنگ به نزديكي پل سالار مي رسد. فرهاد خان، سپاه فراري خود را جمع آوري مي كند و به ميدان برمي گردد.

لشكر دين محمد، با رسيدن لشكر گنجعلي خان عقب نشيني مي كند. هوا تاريك مي شود. شاه عباس، دستور آوردن مشعل مي دهد. او مي داند اگر جنگ را به علت تاريكي متوقف كند، شكست خواهد خورد. شاه عباس همراه يادگار بيك و جمعي سرداران در روي يك بلندي، نيروها را فرماندهي مي كند و ميدان را زير نظر مي گيرد.

دين محمد، مي خواهد لشكر خود را به قلعه هرات ببرد. شاه عباس، عده اي از نيروهاي زبده را كنار دهانه پل سالار مي گذارد. شاه عباس، مي خواهد، خود براي حفظ پل جلو برود ولي قزلباشها رادر حال جنگيدن و برزمين انداختن ازبكان مي بيند. قزلباشهاي سواره و يك دسته تفنگدار پياده از راه مي رسند. شاه جنگيدن آنها را مي بيند و به وجودشان افتخار مي كند . نام يكي از قزلباش هاي سواره را مي پرسد. مي گويند، بعداً معلوم مي شود. دو نفر سوار گرجي، كلاه دين محمد را به نزد شاه مي آورند. خبر مي رسد، دين محمد بر زمين افتاده ، كلاهش به دست نيروهاي ايراني پيدا شده است. گنجعلي خان، نام يوسف قزل سوار كه مورد سوال شاه عباس بود را به زبان مي آورد. شاه از رشادت يوسف در ميدان مي گويد و از گنجعلي مي خواهد، بعداز جنگ نام او را يادآوري كند.

شاه عباس، عقب نشيني ازبكان را مي بيند. شاه دستور مي دهد، مشعل ها را بيشتر كنند و به تعقيب آنها بروند. صبح روز بعد، هرات به دست قزل باش ها مي افتد. شاه دستور مي دهد، تعقيب ازبكان را متوقف كنند، زيرا آنها در بيابانها با زنان و كودكان خود در حال فرار هستند. بايد به آنها مهلت داده شود تا زنان و كودكان كه در شهر زندگي مي كردند را، به جايي امن ببرند. ريش سپيدان قبيله هاي شاملو و جمشيدي و هرازه و خوانين باد غيسي با قرباني و پيش كش وارد شهر هرات مي شوند و شكر و سپاس مي گويند. مردم هرات كه دوره كودكي شاه عباس را در هرات ديده بودند، با زر و سيم و گل از خانه بيرون مي آيند. و براي ديدن شاه عباس، بر بلندي ها مي ايستند.

سپاه الله وردي خان با فرماندهي پسرش – امام قلي خان- به شهر وارد مي شود. شاه عباس، دو قزل سواري كه گنجعلي خان معرفي كرده بود را احضار مي كند. يوسف شاه و ابدال بيك نزد شاه مي آيند. شاه عباس، آن دو را مي بوسد. از يوسف سوالاتي مي پرسد. ابدال بيك مي گويد، دين محمد را در جنگل، نشانه زوبين كرده است. حال كلو بيك گرجي مي گويد، «زوبين از آن بوده است.» شاه، با خنده آنها را مرخص مي كند و وعده پاداش مي دهد.

يوسف در آنجا، بكتاش را سرگرم ديدن اسيران ازبك مي بيند. بكتاش براي گردش به قزوين و تبريز و استانبول رفته و برگشته است. او با يوسف صحبت مي كند و از تحسينهايی كه سپاه از يوسف مي كنند، مي گويد. بكتاش اميدوار است مشكل يوسف با الله وردي خان حل شود. بكتاش، يوسف را به خاطر اينكه نگفته، برادر امير كمال است، مواخذه مي كند. يوسف مي گويد، از افتخارات عاريه، خوشش نمي آيد و مي خواهد برادر هنر خودش باشد.

سرداران قزلباش، با كمك مردم، شهرهاي اشغالي را از ازبكان شكست خورده ، بازپس مي گيرند. شاه عباس، دستور تشكيل مجلس جانكي مي دهد. قرار است، فرهاد خان به دليل شكست روز اول و گم شدن پرچم، محاكمه شود.

بكتاش، مي خواهد شاه عباس را ملاقات كند . بكتاش مي گويد، اطلاعت مهمي دارد كه مي خواهد به شاه بگويد.

بكتاش به شاه مي گويد، هم در قزوين، و هم در استانبول، ارتباطها و صحبت هاي پنهاني حيدر ميرزا با فرهاد خان را ديده و شنيده است. شاه با تعجب، به حرفهاي بكتاش، گوش مي دهد. چون او حيدر ميرزا را به عنوان ايلچي به استانبول فرستاده بود.

بكتاش توضيح مي دهد، در استانبول، دوستان عيار او، حيدر ميرزا را در حال بستن قرار داد با عثماني ها ديده اند. قرار شده است عثماني ها، حيدر ميرزا را به عنوان پادشاه ايران بپذيرد و آن عيار، صحبت از یك سپهسالار قزلباش كرده است كه با حيدر ميرزا ارتباط گرمي دارد.

شاه عباس، متوجه فرهاد خان مي شود. شاه عباس، از اطلاعات بكتاش خوشنود مي شود و از او مي خواهد براي رفتن به مأموريتي مخفي ، نزد او بيايد. محاكمه فرهاد خان ادامه مي يابد. او به جرم گم شدن پرچم و پراكنده شدن نيروها، محكوم به اعدام مي شود. ذوالفقار خان – برادر فرهاد خان- نگراني نزد شاه مي آيد و تأسف خود را نشان مي دهد. شاه او را دلداري مي دهد و مقام برادرش فرهاد خان را به او واگذار مي كند.

خبر مي رسد، باقي سلطان يكي از سرداران فراري ازبك، در شهر بخارا تاجگذاري مي كند. شاهزادگان ازبك، به شاه عباس پناه مي آورند و از او مي خواهند حق سلطنت ازبكان را از باقي سلطان بگيرد. شاه، از موقعيت استفاده مي كند و شاهزادگان را پناه مي دهد.

در هرات تمام لشكر قزلباش كه در جنگ حضور داشتند، جمع مي شوند و در جشن خلعت پوشان شركت مي كنند. به پنج هزار نفر كه رشادت از خود نشان داده بودند، لقب و خلعت داده مي شود. يوسف شاه ، لقب اميري مي گيرد و امارت بحرين و ولايت هنديجان و داروغگي دهانه شط به او واگذار مي شود. حاتم بيك، لقب ها را مي خواند و خلعت هاي طلا دوز و نقره دوز و.... داده مي شود.

وقتي لقب ها را مي دهند، تخته بيك هم كه سه روز بعد از جنگ به هرات مي رسد، لقب مي خواهد . شاه وقتي صحبت تخته بيك را مي شنود، مي گويد او در جنگهاي پيشين زحمت بسيار كشيده است. شاه در حال فكر كردن بود كه شيخ بهايي پيشنهاد لقب بهرام چوبين كه در شاهنامه هم نامش آمده است را مي دهد. تخته بيك مي گويد: سالها زحمت كشيدم تا از تخته راحت شوم، شيخ بار ديگر، مرا به چوب وتخته بست. حضار و شاه مي خندند.

در اين هنگام شاه متوجه بكتاش مي شود. به او آهسته مي گويد، شب در استراحتگاهش منتظرش است. بكتاش، از ارتباط حيدر ميرزا و عثماني ها و ايرانيان طرفدار حيدرميرزا، هر چه ديده بود، به شاه مي گويد. شاه از بكتاش مي خواهد به مدت طولاني در نزديكي خانه حيدر ميرزا سكني گزيند و اخبار را توسط جاسوس قزلباش ـ كه در بازار استانبول به نام خواجه طاوس ارمني، قالي فروش است ـ، به شاه برساند. شاه به بكتاش وعده پاداش بزرگي را مي دهد. به شرطي كه كارهايش را خوب انجام دهد و كسي از راز آنها باخبر نشود. شاه، بكتاش را به نزد خزانه دارش، -محبت بيك- مي فرستد تا هر قدر پول لازم دارد، بگيرد.

شاه عباس، در هرات مشغول مطالعه دو نقشه بزرگ است. نخست كوچ افراد خراساني كه در شهرهاي ايران آواره شده اند، به شهرهاي خود و نقشه دوم، قشون كشي به ازبكستان و تصرف بلخ. شاه عباس دراين دو مورد با بزرگان و شاهزادگان جلسه مي گذارند.

در يكي از آن جلسات با الله وردي خان همكلام مي شود و از احوال پسرش داود خان سوال مي كند. الله وردي با دستپاچگي مي گويد، چون امام قلي را همراه خود آورده است، داودخان را براي نگهداري وانجام كارهاي شهر گذاشته است. شيخ بهايي نامه اي به شاه مي دهد. شاه، نامه را كه شكايت كلانتر شبانكاره از داودخان است، به الله وردي مي دهد و او را به خاطر رفتار زشت پسرش مواخذه مي كند. الله وردي، از مجلس شاه، بيرون مي رود. ولي وقتي متوجه مي شود، آورنده نامه به نزد شيخ بهايي، يوسف است، نزد شاه مي آيد و مي گويد، يوسف همان برادر امير کمال است كه كاروان قزلباش را به يغما داده است و موفق به فرار از زندان الله وردي خان شده است.

الله وردي خان، موفق مي شود، دستور توقيف لقب يوسف و دستگيري او را در زماني كه يوسف از اردوي گنجعلي خان بيرون مي رود را، بگيرد.

اين خبر را، بكتاش به يوسف مي رساند و از او مي خواهد به مهديقلي خان، رقيب الله وردي خان پناهنده شود. در اين صورت است كه مي تواند، آزاد باشد. مهديقلي قبول می كند به يوسف پناه بدهد.

شاه از هرات به سوي قزوين حركت مي كند. وقتي به پل سالار مي رسد، مدتي در آن جا، صحنه نبرد را به ياد مي آورد و به حوادث فكر مي كند. به نقشه هايي كه در بسطام كشيد و خوب اجرا شد وبه كشته شدن دين محمد و رسيدن به موقع لشكر كرمان و پيروز شدن او. شاه از اين كه در جنگ با هزاران نفر و به دست آوردن خراسان، فقط صد كشته داشته است، راضی است چون او، همواره به لشكريانش مي گفت، به خاطر فتح خشت و خاك و قلعه، نيروها را به كشتن ندهيد.

فصل53

شاه در راه، مردم خراسان را در حال رفتن به شهر و ديارشان مي بيند. شاه از حكام شهرها خواسته است كه قناتهاي جديد، مساجد، مدارس و حمام به بهترين شكل معماري براي مردم آسيب ديده بسازند. شاه بعد از سه روز، از قزوين به اصفهان مي رود و سپاهيان شهرها را به محل خدمتشان باز مي گرداند. او از بزرگان و سرداران و ايلچي هاي خارجي دعوت مي كند ك در چهار باغ اصفهان در جشن بزرگ شركت كنند. شاه بعد از حمله عثماني ها به تبريز براي مردم آواره و جنگ زده تبريز، شهر عباس آباد را به بهترين شكل مي سازد و از آنها دلجويي مي كند. شاه عباس، جشن بزرگ پيروزي را در باغي بزرگ در نزديك عباس آباد برگزار مي كند. اين جشن، هشداري بزرگ براي دشمنان ايران محسوب مي شود. تا فكر حمله دوباره به ايران را در سر نپرورانند.

جشن در پايتخت ـ شهر اصفهان ـ برگزار مي شود. توپ هایي كه از هرات برگشته است، عظیم الجثه است. جشن با غرش صدوده توپ آغاز مي شود شب اول جشن با حضور بزرگان ولايت عراق در باغ عباس آباد برگزار مي شود.

مردم عراق، خصوصاً اصفهان، شاه عباس را در دشوار ترين روزها كمك كردند. پول و نيروي جوان و ماهر در اختيارش گذاشتند. شاه نيز، اولين جشن را به آنها اختصاص مي دهد. شاه، بعد از آتش بازي و شادي و خوردن شيريني و شربت، براي مردم عراق سخنراني مي كند و به مردم عراق هديه هاي فراوان مي دهد و به پاس ميزباني مردم اصفهان از مردم آذربايجان، سفره عظيمي براي آن مي گستراند و از ثروتمندان مي خواهد، همواره به فكر زمين ماندگان باشند.

شيخ بهايي، ضمن تقدير از شاه به مردم مي گويد، هديه شاه به مردم عراق، بسيار زياد است و شاه را از حاتم طائي بخشنده تر مي داند. مردم در اين جشن شادي بسيار مي كنند و براي شاه عباس درود مي فرستند.

يوسف شاه در پناه مهديقلي در جشن شركت مي كند. مهديقلي به كشيكچي باشي و يساول باشي قور، سفارش بسيار مي كند كه مراقب يوسف باشند و اجازه ندهند، دست افراد الله وردي خان به يوسف برسد.

يوسف با امام قلي، دوست مي شود. امام قلي – پسر مهديقلي- طبق سفارش پدرش – مهدي قلي- يوسف را با نگهبان براي گردش به شهر مي برد.

شاه به كارخانه توپ سازي در اصفهان وارد مي شود و از نزديك كار توپ سازي را نظارت مي كند. يوسف و امام قلي نيز در اين ديدار شركت مي كنند.

امام قلي، يوسف را براي دو جشن آماده مي كند. نخست جشنی كه براي ايلچيان در قصر عباس آباد مهيا شده است و بعد جشنی در قصر سروستان كه خود شاه حضور دارند.

روز دوم جشن، به ايلچيان اختصاص دارد. شاه از ايلچيان در قصر سروستان، پذيرايي مي كند. تا آنها هم، نزديك منزل خود باشند و از كوچه و خيابان دور بمانند و راحت در جشن شركت كنند. در اين جشن، ايلچيان سخنراني مي كنند و به شاه تبريك مي گويند. نخست ايلچي سلطان سليم پادشاه هندوستان صحبت را آغاز مي كند و بعد هديه هاي شهريار كشور را به شاه تقديم مي كند. بعد از ايلچي هند، نماينده پاپ، نامه اي براي شاه مي خواند. سپس شاه از مهمانها تشكر مي كند

امام قلي، يوسف را از صف تفنگداران عبور مي دهد. ميهمانان خارجي، مشغول خوردن غذا و شراب هستند. بعضي ها افراط مي كنند و باعث اذيت نگهبانان و قورچي ها مي شوند. يوسف، روحيه مناسبي ندارد. از اينكه مرتب بايد از نيرو هاي الله وردي خان فرار كند، ناراحت است. امام قلي او را دلداري مي دهد.

امام قلي از يوسف مي خواهد در جشن مسابقه اسب داواني شركت كند. يوسف، اين پيشنهاد را رد مي كند. امام قلي، يوسف را به چهار باغ مي برد. در همين هنگام، چهار نفر مأمور با احترام جلو مي آيند تا يوسف را با حكم الله وردي خان ببرند. ولي امام قلي ، مقابل آنها مي ايستد و مي گويد، يوسف در پناه مهديقلي است و هيچ كس قادر به دستگيري او نيست. مأمورها تصميم مي گيرند با زور يوسف را ببرند. ناگهان امام قلي، قورچي ها را براي كمك صدا مي زند. افراد الله وردي خان و قورچي ها، با هم درگير مي شوند. مردم دخالت مي كنند. سرانجام يوسف با كمك قورچي ها به خانه مهديقلي مي رسد. براي اينكه اين خبر به گوش شاه نرسد، مأمورها و قورچي های محل، مهماني ترتيب مي دهند و با امام قلي آشتي برقرار مي شود. از آن به بعد، يوسف با خيال راحت در شهر مي چرخد. ولي از اينكه بايد تحت حمايت كسي باشد، ناراحت است.

شب آخر، جشن به خاندان سلطنت اختصاص دارد. محب علي بيك – لله پسر بچه هاي شاهزادگان – بهترين تفريحات را براي اهل حرمسرا ترتيب داده است. محب علي، مردي هنرمند و با ذوق است و در جشن از هنر خود براي با شكوه كردن جشن استفاده كرده است.

شاه وقتي وارد قصر مي شود آلوسيا – يكي از خواجگان حرم- نمايش وزغ نر و ماده را اجرا مي كند. شاه از شادي زنان و كودكان شاد مي شود. او، سراغ مريم بيگم ـ عمه پيرش ـ را مي گيرد. مي گويند، روزه بوده، نيامده است. شاه عباس، عمه را ملاقات مي كند. عمه، نامه زنان حرمسرا را به شاه مي دهد. زنان از شاه خواسته اند، براي آنها كه نمي توانند وارد كوچه و خيابان شوند و در جشن هاي عمومي شركت كنند، انديشه اي شود. شاه قبول مي كند. شاه به مريم بيگم كه زني عالمه و هنرمند است و به امور تحصيلي شاهزادگان رسيدگي مي كند، بسيار احترام مي گذارد. شاه به نزد دوست خود در كارگاه نقاشي، شيخ سبزه واري مي رود. شاه، اغلب اوقات خلوت خود را با اين نقاش چهره دست، سپري مي كند و همچون شاه اسماعيل و شاه طهماسب به نقاشي مي پردازد.

شاه، همراه شيخ سبزواري براي گردش به شهر مي رود. شاه در لباس مبدل شناخته نمی شود و به راحتي در بين مردم راه مي رود و از قيمت آرد و گوشت و .... با خبر مي شود.

شاه و همراهش به ميان جمعيتي مي روند كه دور يك درويش حلقه كرده اند. شاه ، شيخ بهايي را در آنجا مي بيند. روز بعد در مجلس مي گويد: شنيده ايم عده اي از بزرگان، داخل جماعت عوام مي شوند. شيخ بهايي كه متوجه موضوع مي شود، مي گويد:«من هر روز به آنجا مي روم. اما كسي از بزرگان را در آنجا نمي بينم.» جمعيت حاضر در مجلس می خندند. شاه نيز به خنده مي افتد.

شاه دستور مي دهد يك روز، شهر براي زنان قرق شود. جشن در شهر، متعلق به زنان مي شود. شاه به زنان كه فرزندان رشيد تربيت كرده اند ، احترام مي گذارد.

شاه دستور مي دهد، در آن روز هيچ مردي در خيابان و بازار ديده نشود. دكاندارها و تاجرها در خانه بمانند و زنانشان به مغازه ها و محل كسب بيايند تا زنان سلطنت بتوانند به راحتي خريد كنند. جشن، متعلق به تمام زنان شهر مي شود. شاه همراه زنان و فرزندان خود به چند مغازه مي آید و قيمت مي پرسد.

شاه به بازار ونيزي ها و ... هم مي رود. در آنجا نيز زنان كالاهاي خود را مي فرشند. كالاهاي خارجي نيز در آنجا به فروش مي رسد. شاه در حال بازديد، صداي سيلي آبداري را مي شنود. برمي گردد. خواجه محبت به یک شاهزاده خانم پانزده ساله، سيلي زده است. خواجه محبت خزانه دار باشي، تنها كسي است كه جز شاه، كسي او را مواخذه نمي كند. ايشيك آغاسي كه تمام خواجه هاي حرم سراي شاهي، زير نظر او هستند، حق ندارد از خواجه محبت بازخواست كند. تمامي شاهزادگان از خواجه محبت مي ترسند و مراقب رفتار خود هستند. تمام جواهرات، تحت مراقب خواجه محبت است. او جايگاه خاصي نزد شاه دارد.

شاه بعد از ديدن بازار هلنديها وارد بازار بزرگ مي شوند در آنجا مسجدي زيبا بنا شده است تا اهالي كسبه براي خواندن نماز، از محل كسب خود زياد دور نمانند.

شاه، نام معمار مسجد را مي پرسد. به او مي گويند: «منوچهر بيك شيركچي باشي» شاه ، كار منوچهر بيك را تحسين مي كند و از او مي خواهد حمام و مدرسه هم در كنار مسجد بسازد.

شاه در شهر به جمعي از زنان برخورد مي كند كه با ريختن گلاب از شاه استقبال مي كنند. نماينده اين زنان ، همسر كلانتر است. شاه با آنها گفتگو مي كند از حال مردان كه مجبور بوده اند در خانه بمانند، مي پرسد.

پس از پايان جشن، مهديقلي با يوسف صحبت مي كند. يوسف مي خواهد از خانه مهديقلي برود. مهديقلي جريان كشته شدن كلانتر را به يوسف مي گويد.

داودخان با كمك كوهزاد - راهزن بيابانهاي فارس- به شبانكاره حمله كرده اند. مهديقلي از يوسف كه مي خواهد به فارس برود، مي خواهد مدتي صبر كند تا جشن ها تمام شود. مسابقه اسب دواني، برنامه پاياني جشن است. هر كس در اين مسابقه برنده شود. از طرف شاه خلعت مي گيرد. مهديقلي از يوسف مي خواهد به جاي پسرش – امام قلي- در مسابقه شركت كند.

يوسف به خاطر شنیدن اخبار بد از شبانكاره، پريشان است. ولي می داند بايد صبر كند. يوسف در مسابقه شركت مي كند. از رقيبها جلو مي زند. ناگهان براي رقيب او، صفي ميرزا اتفاقي مي افتد. صفي ميرزا نمي تواند اسب را مهار كند. يوسف به كمك صفي ميرزا مي رود و او را از خطر نجات مي دهد. تماشاچيان، كار يوسف را تحسين مي كنند. صفي ميرزا در مسابقه اسب دواني سلطنتي، اول مي شود. شاه عباس، از يوسف كه كاري جوانمردانه كرد و از مقام اول، چشم پوشيد، تجليل مي كند. مهدي قلي به نزد شاه مي رود و از موضوع حمله راهزنان به شبانكاره به سفارش داودخان ، صحبت مي كند. شاه دستور پيگيري و تحقيق كامل موضوع را مي دهد. مهديقلي از مشكل بين يوسف و الله وردي خان صحبت مي كند. شاه، حل مشكل را به دست الله وردي خان اعلام مي كند و از مهديقلي مي خواهد، موضوع، دوستانه حل شود. بعد از مسابقه، بكتاش رسيدن خود را به شاه خبر مي دهد. شاه براي شنيدن اخبار، او را احضار مي كند.

فصل 54

شب، بكتاش به استراحتگاه شاه مي رود و خبر مي دهد، حيدر ميرزا و فرزند پسرش كشته شده اند. شاه با دقت به اخبار بكتاش گوش مي دهد. بكتاش مي گويد، در مدت يك هفته طاعون، شهر استانبول را فرا مي گيرد. تعداد سيصدهزار نفر كشته مي شوند. طاعون به دربارعثماني ها هم، سرايت مي كند. در اين روزها حكيم باشي فقط مي تواند به افراد بيمار در باب عالي رسيدگي كند. شاه از تعداد سربازان و توپها و پادگانهاي عثماني در تبريز و شهرهاي اطراف مي پرسد. بكتاش، جواب دقيق مي دهد.

شاه عباس، بكتاش را به مأموريتي ديگر مي فرستد كه احتياج به سرعت دارد. شاه، نام بكتاش را به جهت سرعت در رفت و آمد، پرنده جاسوس، گذاشته است.

شاه از بكتاش مي خواهد، به كردستان نزد غازي بيك برود. نامه اي به او بدهد و بي درنگ بازگردد. شاه مي گويد، هيچ كس نبايد از اين كار بويي ببرد. چون غازي بيك و پسرش ابدال بيك در زير نظر عثماني ها زندگي مي كنند. غازي بيك، شاهسون است. عثماني ها مي خواهند از غازي بيك، خط و مدركي پيدا كند، تا او را نابود سازد.

بكتاش، قول مي دهد، كمال دقت را در اخفاي خود و نامه داشته باشد. بسطام آقا، حكم بكتاش و حواله پول را مي دهد تا از محبت بيك خزانه دار باشي، تحويل بگيرد. بسطام نيز به بكتاش سفارش مي كند، در هر حال مراقب مأموريتش باشد. اگر شاه بتواند نقشه حمله به عثماني ها را به اجرا در آورد، دشمناني مثل كوهزاد و داودخان ويا پرتقاليها، به سرعت به نيروهاي شاه عباس تسليم مي شوند.

بكتاش، هنگام خداحافظي، يوسف را مي بيند. يوسف از فشارهاي الله وردي و از اتفاقاتي كه در شبانكاره افتاده مي گويد. بكتاش او را دلداري مي دهد و سفارش مي كند، در اصفهان بماند. چون كه در پناه مهديقلي در امان است. يوسف براي رفتن به شبانكاره اصرار دارد. ولي بكتاش قول مي دهد موقع برگشت از مأموريت سري به شبانكاره و گلبهار بزند. بكتاش، خبر موقعيت هاي معين الدين و صالح و منصور در سواحل خليج را به يوسف مي دهد و در آخر مي گويد، بار ديگر يك كشتي بزرگ پرتقالي آمده و بين مردم تفرقه انداخته است.

شاه در زماني كه نقشه اي در سردارد يا برنامه اي مخفي مي ريزد، به جزيره اي كه در دهانه زاينده رود ساخته است، مي رود. در اين ايام، راهها و جاده ها قرق مي شود. حال، اطراف چمن، قرق شده است. امام قلي به يوسف خبر مي دهد، شاه عباس، با او، مهديقلي قورچي و بسطام آقا، جلسه اي محرمانه دارند. امام قلي و يوسف به عنوان جلودار قورچي باشي به محل قرق چمن مي روند. نگهبانان قرق كه از طوايف چركسها هستند، به محض ديدن فردي يا جنبندي اي، تيراندازي مي كنند.

امام قلي و يوسف به نزديك چادر شاه عباس مي روند. امام قلي، مي بيند، به جز شاه عباس و دو همراهش، دو مرد هم هست كه با شاه عباس، آرام صحبت مي كنند. امام قلي مي گويند، حدس مي زند، اين دو، غازي خان و ابدال بيك هستند. يوسف با تعجب از اصل و نصب اين دو مرد مي پرسد. امام قلي مي گويد، غازي خان، بزرگ كردستان است و با اشاره او، مردم كرد بر عليه عثماني ها، به پا مي خيزند. كردستان در دست عثماني ها گرفتار است. غازي خان نيز زير نظر عثماني ها است. بكتاش، نامه شاه را به آنها رسانده و حالا غازي خان و ابدال بيك به رغم نظارت شديد عثماني ها از بي راهه به چمن اصفهان آمده اند و با شاه عباس براي اجراي نقشه جنگ مذاكره مي كنند.

جلسه شاه و چهار همراهش طولاني مي شود. قورچي به خبر مي دهد كه شب را در چمن مي ماند و امام قلي و يوسف بهتر است بروند. امام قلي و يوسف با احتياط از تيراندازي نگهبانهاي چركس، مسير قرق را پشت سر مي گذارند و به شهر مي رسند. وقتي مهديقلي از جلسه مخفي با شاه برمي گردد، به يوسف خبر مي دهد، معين الدين و صالح با جواله كه مانند فشفشه عمل مي كند، به پرتقاليها حمله كرده اند.

يوسف، خيلي براي دوستانش دلتنگ مي شود. يوسف، هم دلش مي خواهد به شبانكاره برود و هم، مي خواهد به فال و بحرين برود تا پرتقاليها را شكست بدهد. مهديقلي سفارش بسيار مي كند، در راه، افراد الله وردي خان او را پيدا نكنند. چون الله وردي، كينه يوسف را به دل دارد. او قصد دارد با دستگيري يوسف از مهديقلي انتقام بگيرد. يوسف قول مي دهد، فقط براي ديدن مادرش برود و باز گردد.

يوسف با يك تفنگدار به نام رمضان از بندر خمير به فارس مي روند. آن دو تلاش بسيار در اختفاي خود مي كنند. در بين راه، كساني از اصل و نسب يوسف سوال مي كنند. رمضان، نام امير يوسف شاه را به زبان مي آورد. يوسف، گفتن كلمه امير را جرم اعلام مي كند. چون الله وردي خان، اين لقب را توقيف كرده است.

يوسف در راه با راهدار باشي مواجه مي شود كه با نگاهش به دقت، آنها را بدرقه مي كند.

فصل 55

يوسف با اسب عربي كه شاه عباس به عنوان پاداش رشادت در جنگ با ازبكان به او داده بود، همراه رمضان به شيراز مي رود. در آنجا توسط راهدار شيراز شناسايي مي شود. داود خان، از راهدار، اسامي مسافران شهر را مي پرسد. راهدار از يوسف و همراهش ، خبر مي دهد. داود خان، تمام جاده هاي راه شيراز را مأمور مي گذارد و دستور دستگيري يوسف را مي دهد.

الله وردي خان، در خوزستان است. يوسف بي خبر از لو رفتن راهي فرعي كه به دليل بي آبي، كسي از آنجا عبور نمي كند، از شيراز خارج مي شود. يوسف چشمه اي را در آن مسير مي شناسد. وقتي يوسف و رمضان به چشمه مي رسند و مشكها را پر مي كنند. چهار سوار، لوله تفنگهاي خود را به سوي آنها مي گيرند. يوسف، هيچ راهي جز تسليم نمي بيند. چهار مأمور داودخان، خوشحال از جايزه اي كه خواهند گرفت، اسلحه هاي آن دو را مي گيرند. يوسف، با آنها از در محبت وارد مي شود و با آنها گرم صحبت مي كند. يوسف، سردسته گروه را كه عليجان بيك نام دارد، احترام مي كند و به عليجان پول و طلا مي دهد. يوسف پيشنهاد مي دهد آهويي كه رمضان براي ناهار شكار كرده است را بخورند. بعد حركت كنند. رمضان به خاطر كمك كردن به سوارها، آزادانه به سمت چشمه مي رود و مشكها را از آب پر مي كند. در هنگام كار، اسلحه هاي سواران را خيس مي كند. رمضان به يوسف اشاره مي كند كه مي تواند با خيال راحت به عليجان و تفنگ داران حمله كند. يوسف با كمك رمضان، عليجان و مأمورانش را دستگير مي كنند. آنها را طناب پيچ، رها مي كنند. آنها مي دانندكه مأموران داودخان به زودي به آنها برخورد خواهند كرد. يوسف و رمضان با شتاب با اسبهاي سواران، از محل دور مي شوند.

آنها غروب به شبانكاره مي رسند. يوسف، به خاطر كشته شدن كلانتر به دست محمد كوهزاد، به گلبهار، تسليت مي گويد و او را با صحبت هايي از گرفتن انتقام پدر، دلداري مي دهد. گلبهار، از جنگ نابرابر آنها با سپاه هزار نفري كوهزاد از قحطي كه مجبور بودند، تحمل كنند، مي گويد كه آنها با كشتن اسبها و استفاده از گوشت آنها، زندگي را ادامه دادند. برادران گلبهار از برنامه ريزي دقيق گلبهار براي جيره بندي غذا، داستانهاي شنيدني براي يوسف تعريف مي كنند و نجات شبانكاره را از وجود گلبهار مي دانند. گلبهار، از شاه عباس مي پرسد كه آيا شاه قصد ندارد شر داود رااز سر آنها دور كند. يوسف پاسخ مي دهد، شاه از حوادث آگاه است و به الله وردي خان گوشزد كرده است.

ولي شاه، درگير دشمنان خارجي است. از طرفي پرتقاليها، پي در پي به جنوب حمله مي كنند. گلبهار با آمدن يوسف، روحيه اي تازه پيدا مي كند. او دوست دارد، در كنار يوسف باشد و صحبت كند. يوسف پيشنهاد شكار مي دهد. در شكار، گلبهار تعريف مي كند كه چطور همدستان داودخان گله هاي گوسفند و اسب پدرش را به غارت بردند و بعد از كشتن پدرش به قلعه هاي شبانكاره حمله كردند.

يوسف به گلبهار قول مي دهد وقتي از سفر برگردد و كار او با الله وردي خان يكسره شود، شر داود خان را هم از سر او كم كند. يوسف ، داستان چگونه به اسارت گرفتن مأموران داودخان را تعريف مي كند و تفنگهاي آنها را به گلبهار نشان مي دهد. گلبهار به وجود يوسف افتخار مي كند و اميدوار مي شود، يوسف در نابودي داودخان، تلاش خواهد كرد. يوسف به نزد ما در گلبهار مي رود به او تسليت مي گويد و قول مي دهد، انتقام خون پدر گلبهار را بگيرد. يوسف در هنگام خداحافظي بار ديگر موضوع خواستگاري از گلبهار را مطرح مي كند. برادران گلهبار، به يوسف، احترام خاصي مي گذارند. يوسف، خود را رسماً داماد آن خانواده مي بيند.

يوسف از مادر گلبهار، زمان ازدواج را مي پرسد. مادر گلبهار جواب مي دهد، هرگاه قاتل شوهرش، محمد كوهزاد را مرده ببيند و لباس سياه را از تن بيرون می كند.

يوسف از گرفتار بودن خود صحبت مي كند. از اينكه به خاطر حكم الله وردي خان براي دستگيري، آواره است. يوسف از جريان دستگيري خودش توسط مامورهاي الله وردي مي گويد. و اينكه چطور شاه عباس، الله وردي خان را به خاطر كارهاي پسرش مواخذه كرده است. گلبهار از اينكه، از داستان آنها، شاه هم با خبر شده است و قضيه پي گيري مي كند، خوشحال می شود.

فرداي آن روز، يوسف شاه، عازم بندر ري شهر مي شود و سراغ دوستانش را مي گيرد.

معين الدين و منصور به محض شنيدن خبر ورود يوسف به بندر، سران و تفنگداران را به استقبال او مي فرستند. مردم براي ديدن يوسف كه در جنگ سلطاني شركت كرده و خلعت شاهي به تن دارد، به بندر مي آيند. بندر ري شهر، به منطقه اي جنگي براي حمله به كشتي هاي پرتقالي تبديل شده است. معين الدين، محلي را براي باروت كوبي و نقطه اي را براي تصفيه نفت ساخته است در جنگهايي كه بين معين الدين و پرتقاليها صورت گرفته است، مردم بحرين موفق شده اند، يك كشتي بزرگ فرنگي ها به نام فيلیپ را به آتش بكشند.

امير يوسف شاه با احترامي خاصي وارد قلعه جنگي ساحلي مي شود. مردم فكر مي كنند امير يوسف به دستور شاه عباس، براي خاتمه دادن جنگ در بحرين، آمده است.

معين الدين، زائر منصور را به اصفهان فرستاده است تا اجازه بردن چوب از مازندران براي ساختن كشتي هايی شبيه كشتي پرتقاليها را بگيرد. شاه عباس از اين پيشنهاد استقبال مي كند. ولي حمل چوبهاي عظيم از مازندران به بندر خليج غير ممكن مي گردد.

تفنگداران به همراه مردم به ديدن يوسف مي آيند. معين الدين با يوسف شاه به ديدن كارخانه باروت كوبي مي روند. زائر منصور، خبر مي دهد دو كشتي بزرگ پرتقالي با توپ تجهيزات كه عازم هنديجان بوده، از خليج گذشته است. جلسه اي گذاشته مي شود. هر كس نظر خودش را براي دفع شر پرتقاليها مي دهد.

قرار مي شود، ده كشتي كوچك و بزرگ به سمت هنديجان بروند و جنگ را آغاز كنند. يوسف مي گويد، به خاطر قولي كه به قورچي داده است، بايد هر چه زودتر به اصفهان برگردد. او از دوستان بحريني خود عذرخواهي مي كند. مشكل داودخان و حمله كوهزاد به شبانكاره را مطرح مي كند و رساندن خود به قورچي و رساندن اخبار را واجب تر مي داند. معين الدين، نامه اي براي قورچي باشي مي نويسد. او جريان جنگهاي خليج و موضوع كشتي هاي پرتقالي را شرح مي دهد. و خطر پيشروي پرتقاليها از ساحل قشم به فارس و شيراز را گوشزد مي كند. قاصد ، نامه معين الدين را به قورچي باشي مي رساند. قورچي جواب مي فرستد كه شاه عباس تصميم به حركت به طرف فارس را دارد. لذا يوسف شاه، هر چه زودتر خود را به پايتخت برساند و همراه شاه به سمت فارس حركت كند.

يوسف و رمضان از دوستان بحريني خود خداحافظي مي كنند. يوسف قبل از حركت به كارخانه باورت كوبي بندر مي رود و شيوه كار زراد خانه اصفهان را به كارگران كشتي سازي و باروت كوبي مي آموزد.

يوسف و رمضان مي دانند، داودخان منتظر برگشت آنها از جنوب است. آن دو، مسير خود را دور مي كنند و از راه كهكيلويه به سوي اصفهان حركت مي كنند.

يوسف هنوز به فارس نرسيده است كه خبر جنگ مردم كردستان با عثماني ها را مي شنود. وقتي قورچي به نزد شاه مي رود، او را غرق در نقشه جنگ كردستان مي بيند. شاه به مين باشي در كردستان كه شاهسون است، اميدوار است و از خبرهايي كه از پيروزي مي رسد، ابراز خشنودي مي كند. قورچي باشي از حمله پرتقاليها به لار مي گويد. شاه به مجهز شدن مردم شهرهاي بافق و فال و اصفهان و گرجستان به اسلحه تأكيد مي كند.

مهديقلي وقتي از نزد شاه بيرون مي آيد، پسرش، امام قلي، خبر آمدن يوسف و فرار كردن او از جنگ داودخان را مي دهد.

مهديقلي با ديدن يوسف به او اطمينان مي دهد، در پناه قورچي و شاه است. يوسف فكر مي كند، نمي تواند در ركاب الله وردي خان به سمت فارس حركت كند. ولي با سخن قورچي، قوت پيدا مي كند. يوسف از مهديقلي مي شنود، نامه هاي دوستان بحريني او را به شاه رسانيده و دستور شاه براي بردن چوب و الوار از مازندران با عراده صادر شده است. قرار است، كشتي هايي همانند كشتي هاي فرنگيان كه چوب مورد نيازشان را از هندوستان تهيه مي كنند، در سواحل خليج ساخته شود.

قورچي به يوسف مي گويد، هم سفر شدنش با شاه مي تواند، موقعيتي مناسب براي نشان دادن شجاعت و هنر رزمي اش باشد.

قورچي از خانواده كلانتر شبانكاره و جنايت داودخان مي پرسد. يوسف، تمام ماجرا را تعريف مي كند. قورچي به يوسف اطمنيان مي دهد كه به داود خان، اجازه ندهد تا دست تعدي به سوي خانواده گلبهار دراز كند. يوسف، بسيار خوشحال آماده همراه شدن با شاه مي شود. تفنگداران يوسف، زبده و مجهز هستند و مي توانند در جنگ با پرتقاليها موثر واقع شوند.

بكتاش در آن روز به ديدن يوسف مي آيد و از جنگ غازي بيك كرد با عثماني ها مي گويد. بسطام، عثماني ها را مي شوراند. غازي بيك كرد با عثماني ها مي جنگد. شاه، افراد جلالي كه ياغي هستند را به سوي خود جلب مي كند و براي جنگ با عثماني ها استفاده مي كند. بكتاش از اينكه شاه سر حدات كردستان و تبريز را رها كرده و تصميم به رفتن به جنوب را گرفته، تعجب مي كند. بكتاش به يوسف كه ناراحت گلبهار است، مي گويد، به بسطام آقا، جريان داود خان را مطرح خواهد كرد. يوسف قبول نمي كند و مي گويد، اين كار را قورچي باشي (مهديقلي) قرار است به سرانجامي برساند. و اگر بفهمد من به كسي ديگري متوسل شده ام، ناراحت مي شود.

روز بعد، يوسف به اردو مي رود. به او ورقه اي مي دهند كه وسايل مورد نياز اعلام شده را از جبا خانه بگيرند. يوسف با ديدن ليست وسايل، نخ و طناب و كرباس و ميخ و مشك، تعجب مي كند. قرار مي شود، نيروها هيچ وسايل رزمي به جز يراق نداشته باشند و سبك بار با اسبهاي قوي آماده حركت باشند. يوسف، از اينكه بكتاش با آنها همراه مي شود، خوشحال است. امام قلي از حضور بسطام آقا و شاه در اين سفر صحبت مي كند. مهديقلي به يوسف سفارش مي كند، افرادش در راه با هيچ كس صحبت نكنند. يوسف سفر را مرموز مي بيند. به همه اعلام شده است كه شاه به سوي فارس براي جنگيدن با پرتقاليها مي رود. بعد از طي مسافتي معلوم مي شود، نيروها به سمت تبريز مي روند. قرار است جنگي غافلگيرانه با سپاه عثماني به وقوع بپيوندد. اين نقشه اي است كه بسطام خان و قورچي وشاه با غازي خان بيك در زمان قرق چمن، طرح كرده اند. نيروها در جنگل شبلي اتراق مي كنند.

شاه با قورچي درباره تعداد نيروهاي در راه صحبت مي كند. قورچي مي گويد، ذوالفقاريها دو روز است كه از اردبيل حركت كرده اند و همزمان با سپاه شاه به تبريز مي رسند. سپاه شاه، بدون توپ و وسايل رزمي، قادر به جنگيدن نخواهند بود. شاه، سپاه خود را از اصفهان بدون سلاح حركت مي دهد تا بتوانند به موقع و بدون خستگي به تبريز برسند و با كمك مردم تبريز، عثماني ها را بيرون كنند.

در تبريز نايب الحكومه عثماني ها، از مولانا صبوري – بزرگترين ستاره شناس- درباره شاه عباس مي پرسد. آنها با خبر شده اند كه شاه عباس به آذربايجان مي آيد. ولي مولانا مي گويد، شاه عباس در اصفهان مشغول نظارت به بناهاي در حال ساخت است. مولانا، كتاب حافظ را در دست دارد. نايب الحكومه عثماني ها آن را مي گيرد و باز مي كند تا فالي در رابطه با شاه عباس بگيرد. بيتي حیرت انگيز نظر همه را جلب مي كند. عراق و فارس گرفتن به شعر خوش حافظ بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است. در همان لحظه شاه عباس با قورچي باشي روي گردنه شبلي مي رسند و نماي اولين قلعه عثماني ها را نظاره مي كنند. شاه، جلگه تبريز را زير نظر مي گيرد و با قورچي به مشورت مي پردازد.

هنوز دو هزار سوار شاه به جلو داري بسطام آقا، به گردنه نرسيده است كه شاه و قورچي، نقشه تصرف شهر تبريز را طرح مي كنند. قورچي باشي مي گويد، دسته اول، بايد كاروانسراي شبلي را تصرف كنند. دسته دوم، دروازه عراق و قلعه خلفا را ببندند. شاه ازينی قلعه نگران است. سي هزار سكنه در ينی قلعه با پاشاها زندگي مي كنند. بين قلعه بعد از ويران شدن تبريز، براي زندگي عثماني ها ساخته شده است، قلعه هاي محكم يني قلعه، تسخير ناپذير است.

شاه دستور مي دهد، پرچم دونده را بيرون بياورند، تا مردم شهر متوجه ورود سپاه بشوند. قورچي باشي، روساي دسته ها را احضار مي كند. و وظايفشان را يادآور مي شود. شاه عباس، الله قلي بيك را كه فرمانده هزاره قزوين است، براي تسخير قلعه خلفا انتخاب مي كند. يوسف شاه را براي تصرف دروازه عراق و برجهاي مقدم آن تعيين مي كند. شاه با ديدن يوسف شاه از رشادت او سخن مي گويد. قورچي، مشكل يوسف شاه با الله وردي را مطرح مي كند. اما شاه، الله وردي را شخص بي همتا مي نامد و حكم هايش را عادلانه مي نامد.

دسته ها با سرعت، قلعه ها و دروازه ها را به تصرف در مي آورند. اسيران زيادي به دست قزلباش گرفتار مي شوند. مردم تبريز كه بيست سال آتش انتقام عثماني ها را در دل نگه داشته اند، با كشتن اسرا، دل پرخون خود را آرام مي كنند. شاه عباس اعلام مي كند، هر كس اسرا را نكشد و تحويل قزلباش بدهد، جايزه مي گيرد. ولي مردم تبريز كشتن اسرا و حتي كشتن كساني كه با عثماني ها پيوند برقرار كرده اند را ترجيح مي دهند. شاه با مردم تبريز صحبت مي كند و كار آنها را شنيع مي خواند. به آنها قول مي دهد، تبريزي آباد و زيبا بسازد.

مردم تبريز هر كدام كلاه قزلباش پيدا مي كنند و با انواع سلاح به كمك سپاه قزلباش مي روند تا قلعه هاي در دست عثماني ها را تسخير كنند.

علي پاشا كه متوجه توطئه شاه عباس و غازي خان بيك مي شود، خود را مي بازد و تسليم مي شود. ولي مردم يني قلعه و پاشاهاي يني قلعه، حاضر به تسليم نمي شوند. حتي علي پاشا در جلوي سپاه قزلباش قرار مي گيرد و با عثماني ها صحبت مي كند. ولي آنها حاضر به تسليم نمي شوند. بكتاش كه از مأموريت اردبيل آمده است و نيروهاي ذوالفقار را به موقع به تبريز رسانده است، از طرف شاه، كمربند طلا خلعت مي گيرد. بكتاش در ميان دست هاي مردم تبريز براي گرفتن خلعت جلو مي آيد. بكتاش به شاه خبر مي دهد، آذوقه يني قلعه كه آذوقه مردم تبريز نيز در دست آنهاست، براي مدت سه سال مردم يني قلعه ذخيره شده است. شاه، جنگيدن را صلاح نمي داند. زيرا قلعه ها خيلي محكم ساخته شده است. و مردم آنجا كه با پاشاهاي عثماني زندگي مي كنند، مي توانند با ذخيره آذوقه اي كه دارند، مقاومت كنند. مردم يني قلعه به حرفهاي علي پاشا توجهي نمي كنند و خواستار مذاكره با شاه عباس مي شوند. شاه عباس به آنها قول مي دهد، اگر درهاي قلعه را باز كنند، مقرري آنها را دو برابر پولي كه عثماني ها به آنها مي داده، بدهد و هر كس را در انتخاب محل زندگي خود آزاد بگذارد. هر كس مايل بود در تبريز بماند و زندگي راحتي داشته باشد و هر كس مايل به رفتن بود، مي تواند، برود. به اين ترتيب يني قلعه ، بدون خونريزي فتح مي شود.

شنب غازان، گنبدي بزرگ است كه مقبره غازان خان در آن قرار دارد. غازان خان پادشاه علم دوست تاتار بود كه مدارس و مساجد و قصبه هاي فراوان ساخت. اين محلها وقف بود و زير نظر شخص شاه و وزير اداره مي شد. در زمان عثماني ها، اين ساختمانها از بين مي رود. مردم در راهروهاي پيچ در پيچ شنب غازان زندگي مي كنند و شبها به اردوي عثماني ها دستبرد مي زنند. نيروهاي عثماني قادر به پيدا كردن مردم حمله كننده نمي شوند. شاه عباس وقتي، شهر تبريز را تصرف مي كند، چون بدون تدارك و چادر آمده است، همراه دو هزار سپاهش در شنب غازان مستقر مي شود.

شاه به نامه هايي برخورد مي كند كه از سران مذاهب مختلف به عثماني ها رسيده است. شاه تعجب مي كند و به قورچي و بسطام آقا مي گويد: ما به تمام مذاهب آزادي داده ايم، اما آنها به عثماني ها نامه نوشته و با او اعلام همبستگي كرده اند. شاه از قورچي مي خواهد، تمام نامه ها را پاره كند به جز نامه پاشاي مكري كه بعداً به حسابش خواهد رسيد. قورچي از شيوه خشونت شاه اسماعيل اول نسبت به مذهب اهل تسنن صد سال پيش تجليل مي كند و علت را در ناجوانمردي آنها مي داند. ولي شاه عباس، زمانه را تغيير يافته مي انگارد و شيوه جدش را نمي پذيرد.

شاه از حضور علي پاشا ـ كه مردي دانشمند و فارسي دوست و شاعر است ـ در دربار استقبال مي كند. در زمان علي پاشا از ظلم و ستم عثماني ها كاسته مي شود. مردم تبريز در زمان حكومت او به تدريج به شهر برمي گردند. مردم، علي پاشا را به جهت رفتار نيكويش، شيعه قلمداد مي كنند. شاه براي تصرف شهر ايروان با پانزده هزار نيرو به ايروان مي رود. نيروهاي عثماني بعد از متصرف شدن تبريز، از نخجوان عقب نشيني مي كنند و قلعه هاي خود را در ايروان محكم مي سازند.

قورچي – مهديقلي- به پسرش امام قلي مي گويد، تعداد زيادي توپ و مهمات ازينی قلعه به دست آمده كه بايد به دستور شاه به اصفهان برده شود تا براي جنگ در بحرين از آنها استفاده شود. قورچي پيشنهاد مي دهد بردن اين مهمات توسط يوسف انجام شود. چرا كه الله وردي خان، همراه شاه به ايروان خواهد رفت و صلاح نيست، يوسف در ايروان باشد. الله وردي با ديدن يوسف، دستور دستگيري او را خواهد داد و قورچي طبق قولي كه به يوسف داده، مخالفت خواهد كرد. بنابراين با وجود نياز به يوسف شاه در جنگ ايروان، قورچي پيشنهاد مي دهد، يوسف مأمور بردن مهمات به اصفهان بشود.

فصل 56

قورچي، يوسف را احضار مي كند و موضوع بردن مهمات به اصفهان را مطرح مي سازد. قورچي اضافه مي كند، ممكن است، شاه تا چهار سال به اصفهان برنگردد. چون شاه قسم ياد كرده است تا بيگانگان را از كشور بيرون نكند به خانه اش برنگردد. يوسف ماندن خود در اصفهان را در حالي كه شاه و قورچي و امام قلي نيست را به صلاح نمي داند. يوسف تقاضا مي كند، به بحرين برود و در جنگ مردم بحرين با پرتقاليها شركت كند. قورچي قبول مي كند و مي گويد، سلام شاه را به دوستان بحريني برساند و بگويد، وقتي شاه، عثماني ها را كاملا بيرون كرد به سراغ پرتقاليها هم خوهد آمد. يوسف وقتي حركت مي كند. در راه نامه اي از قورچي با تعدادي از اسيران ايروان كه اكثراً پاشا هستند را، دريافت مي كند. قورچي از يوسف خواسته است، اسيران را به زندان الموت تحويل دهد. يوسف به سختي عراده هاي توپ را به سمت اصفهان مي برد. وقتی آنها را تحويل جباخانه مي دهد، اسراي ايراوان را به قزوين مي برد و تحويل كوتوال الموت مي دهد. هنگام خداحافظي يكي از پاشاها با يوسف صحبت مي كند. او توضيح مي دهد كه بي گناه است. به عنوان چاشني گير باشي به عثماني خدمت كرده است و خود او عثماني ها را تشويق به رفتن از نخجوان كرده است. چون مي دانسته مردم نخجوان مانند مردم تبريز، روزگار عثماني ها را سياه خواهند كرد. اسير عثماني با خواهش و تمنا از يوسف مي خواهد، به شاه بگويد، او را ببخشد و اعدام نكند و يا شكنجه ندهد. در عوض او خدمت زيادي به شاه مي كند و بدون گرفتن مزد حاضر است شبانه روز در آشپزخانه، چاشني باشي باشد. يوسف اسير را دلداري مي دهد و به او اطمينان مي دهد، شاه ايران، نظر عفو به اسرا داشته باشد. يوسف از مهرباني شاه ايران مي گويد. اسير از شايعاتي كه در دولت عثماني راجع به شاه ايران و زندانهاي مخوف او رايج است، مي گويد. يوسف، نادرست بودن شايعات را به اسير ثابت مي كند و او در زندان به قنبر بيك مي گويد، نسبت بحال اسرا خصوصاً چاشني باشي كه با خانواده است، مراعات شود.

يوسف، پيرمردي ژنده پوش را مي بيند. علت زنداني بودن او را مي پرسد. قنبر بيك مي گويد، اين مرد تسخير آفتاب مي كرده است. شاه دستور زنداني كردن او را داده است

فصل 57

چاشني گير باشي براي يوسف توضيح مي دهد كه او در پخت انواع غذاها و شيريني ها در دولت عثماني زبانزد است. اگر از وجود او استفاده شود خيلي بهتر است تا اينكه در زندان بپوسد. او از زندان يدي قلعه عثماني ها مي گويد كه مملو از اسراي سپاه قزلباش است. چاششني باشي قول مي دهد، چاشني گير باشي از دو كيسه پوست گاو و پر از فلوس طلا صحبت مي كند و مي گويد، اگر آزاد شود، نشاني آن گنج را ك در خاك نخجوان پنهان كرده، مي دهد. يوسف از او مي خواهد، از اين راز كسي را با خبر نكند تا او به شاه خبر دهد.

يوسف به اصفهان مي رود و تعدادي عراده توپ با دليج و مهمات را براي بردن به بحرين آماده مي كند. در دربار عالي قاپو مردي جوان و دانشمند، به نام خليفه سلطان، امور مربوط به عالي قاپو را به عهده دارد. خليفه سلطان با ديدن يوسف، اخباري از شاه عباس مي پرسد. يوسف پاسخ مي دهد كه شاه در ايروان، مشغول جنگيدن با عثماني ها است و تا آنها را از خاك ايران بيرون نكند به اصفهان برنمي گردد. خليفه سلطان از يوسف مي خواهد در جشن افتتاح حمام عباسي شاه شركت كند.

فصل 58

يوسف در جشن افتتاح حمام شاه عباسی شركت مي كند. اين جشن به رياست خليفه سلطان، برگزار مي شود. در اين جشن، دو گروه شاه حيدري و شاه نعمتي با طرفداران خود شركت مي كنند و هنرهاي خود را به نمايش مي گذارند. ابتدا شيري خشمگين را، چهار شيربان با غل و زنجير به ميدان مي آورند. سپس دو گاو تزئين شده براي پر كردن آب خزانه ها، از چاه آورده مي شود. ورزشكاران به ترتيب در ميدان حضار مي شوند و هنرنمايي مي كنند. در آن جشن، يوسف، صالح قشمي را مي بيند. صالح از تجاوز مجدد پرتقاليها مي گويد و اينكه حاكم هرمز – خواجه لطف الله- حاضر به همكاري با او نشد. پرتقاليها، صالح را به عنوان جاسوس شاه عباس دستگيرمي كنند و اموال صالح را به غارت برده اند. كارخانه كشتي سازي او را به چپاول از او گرفتند. يوسف، صالح را دلداري مي دهد و مي گويد، شاه عباس، تمام حاكمان و خانهاي زورگوي ملوك الطوايفي مازندران و گيلان را بر سر جايشان نشاند و بزودي به خليج هم مي آيد و به حساب حاكمان خودخواه سواحل خليج هم مي رسد. صالح وقتي متوجه مي شود، يوسف قصد بردن توپ و مهمات را به خليج دارد، خوشحال مي شود. يوسف نامه اي به منصور مي نويسد و براي در امان بودن از شر داودخان، تفنگدار طلب مي كند. با آمدن تفنگداران خليجي، يوسف با خيال راحت مهمات را به خليج مي رساند. مردم خليج باز هم مانند سابق فكر مي كنند، شاه اين مهمات را به عنوان جلودار فرستاده و خودش نيز خواهد آمد.

محمد كوهزاد، راهزن شصت ساله و قاتل كلانتر- پدر گلبهار- به نزد يوسف مي آيد و طلب بخشش مي كند. او به يوسف توضيح مي دهد، كلانتر را به دستور داود خان كشته است و اينكه وقتي داود خان قصد دستگيری يوسف را داشت، كوهزاد با يارانش به دنبال راه نجات يوسف بودند. كوهزاد، مشخصات محل اتراق يوسف و رمضان را مي گويد و قسم مي خورد كه در آنجا آنها مراقب بودند، اگر داود خان قصد دستگيري او را داشت، با حراميان حمله كنند و يوسف را نجات مي دهند.

يوسف، براي اينكه خطر كوهزاد را از شبانكاره و خانواده گلبهار دور كند، حرفهاي كوهزاد را قبول می کند و تنها راه بخشش او از طریق شاه عباس را شرکت در جنگ با پرتغالی ها می داند. کوهزاد، با چهارصد نفر مرد زبده و چابك براي جنگ آماده مي شوند. آنها براي ساخت كشتي هاي در حال ساخت همكاري مي كنند. مردم خليج از پيشرفت ساخت كشتي خوشحال مي شوند. در استفاده از مهمات در كشتي، نقص به وجود مي آيد كه با راهنمايي يك ملوان هلندي و با ساخت يك اهرم برطرف مي شود. به خاطر هوش ملوان هلندي، يك ترمه لاكي به او خلعت مي دهند.

فصل 59

يوسف، با ورود خود به ساحل خليج، فعاليت جنگ با پرتقاليها را تجديد مي كند. معين الدين و منصور با شش هزار سپاه به كار ساخت كشتي و قلعه و كوتهاي كوچك و بزرگ مشغول مي شوند. نخستين جنگ، در زيره مصلوب اتفاق مي افتد. يوسف، به مردم بحرين كمك فراوان مي كند. ادوات جديد كه از تبريز توسط يوسف به بحرين آورده شده است، كشتي هاي پرتقاليها را به آتش مي كشد.

موضوعي كه در اين جنگ، مردم بحرين را ناراحت مي كند، زهردار بودن سرب گلوله هاي پرتقاليها است كه مجروحها را در دوره نقاهت از بين مي برد. پرتقاليها اين كار را از بوميان آفريقايي آموخته اند. بوميان آفريقايي، تنها نوك تير خود را آغشته به زهر مي كردند، ولي پرتقاليها سرب گلوله را آغشته مي كنند. امير يوسف، موضوع را به قورچي مي نويسد. شاه عباس دراين مورد تحقيق مي كند. زخمي ها را به پزشكان معرفي مي كنند. اما هيچ فايده اي حاصل نمي شود. مجروحها در دوره نقاهت از دنيا مي روند.

معين الدين، در هنگام پر كردن يك توپ از ناحيه بازو زخمي برمي دارد. او بي اعتنا به خاطر كوچكي زخم به جنگيدن ادامه مي دهد. بعد از مدتي بي حال مي شود. به او مي گويند، در ابتداي مجروحيت، بايد جلوي ورود زهر به خون گرفته مي شد. معين الدين با حال بد، به تعقيب كشتي هاي پرتقالي كه در دهانه شط رفت و آمد مي كردند، مي پردازد.

از هجوم پرتقالي ها كاسته مي شود. امام قلي بيك، از طرف شاه دستور دارد از سمت لار و بندر عباس جلوي پرتقاليها بايستد و آنان را از سواحل خليج بيرون كند.

در اين ايام، يوسف، به شبانكاره مي رود. پس از تجديد عهد خود با خانواده كلانتر، نيروهايي از شبانكاره به سواحل خليج مي آورد. يوسف، در بازگشت با نامه قورچي مواجه مي شود. قورچي از يوسف خواسته است با نيروهاي خود از راه علیشكر با لشكر صفي قلي خان، حكمران همدان توأم گشته، به چمن اختاخانه آذربايجان برساند. اخبار بدي از مرنهاي قفقاز رسيده است. سرداري از باب عالي با لشكر بسيار به سوي كشور قزلباش در حركت است. اين سردار با چند صد هزار سوار مجهز به توپ از آناتولي حركت مي كند. زمستان را در شام قشلاق مي كند و اول بهار از راه وان به مرزهاي قزلباش حمله ور مي شود. تا شاه را از قره باغ و چغدر سعد بيرون راند. شاه از اكثر لشكرهاي ايران خواسته است، به مرزهاي قفقاز بيايند تا كار عثمانی ها يكسره شود.

يوسف در راه همدان مي شنود كه بغداد به دست الله وردي خان سقوط كرده است. خليل سلطان افشار وخان احمد خان اردلان، شهرهاي كركوك و موصل را تسخير كرده اند.

يوسف شاه به همدان مي رسد. مردم را در حال رفتن به سوي اختاخانه چمن مي بيند. هر روز خبر سقوط شهري از عثماني ها شنيده مي شود. يوسف در همدان ستون دو هزار نفري از اسراي عثماني از پادگانهاي شهر كركوك و سلیمانيه را مي بيند. مردم براي ديدن اسرا به شهر هجوم مي آورند. در دو طرف جاده ايستاده اند. صف اول اسرا، سرهاي بريده دشمنان است و بعد زنان و كودكان كه به عنوان غنيمت فروخته مي شوند. اما شاه عباس نسبت به انها لطف مي كند و آنها را آزاد مي سازد. يوسف با نيروهاي خود به چمن مي رسد. امام قلي پدرش مهديقلي را مي بيند. مهدي قلي به يوسف مژده مي دهد كه شاه عباس نامه هاي اعتراض آميز عليه داود خان را به الله وردي خان مي دهد و از او مي خواهد، داود خان را به اصفهان احضار كند. يوسف خوشحال مي شود. او نامه كوهزاد را به مهديقلي نشان مي دهد. در آن نامه داود خان از كوهزاد خواسته بود كه به شبانكاره حمله كند. مهديقلي آن نامه را مي گيرد و قول مي دهد به دست شاه برساند.

فصل 60

چند روز به نوروز سلطاني مانده است كه لشكر هاي قزلباش از نقاط مختلف كشور به اختاخانه مي رسند. شاه عباس نيز از ايروان و شيروان باز مي گردد. شاه مي خواهد خود را براي رو به رو شدن با لشكر عثماني كه از راه سوريه وارد ايران مي شود، آماده سازد. شاه، احمد سلطان بيگدلي را با يك دسته ده هزار نفري مأمور مي كند كه از راه درياچه وان به خاك عثماني بروند و جاده ها و آباديها را خراب كنند.

شاه، صبح به همه جاي چمن سركشي مي كند و لشكر خود را دريك محوطه هشت فرسنگي مي بيند. شاه با لشكريان احوالپرسي مي كند و با فرمانده هان صحبت مي كند. او هنگام برخورد با مهديقلي مي گويد، تصميم دارد در اين اختاخانه، سه روز جشن برگزار كند. جشن به مناسبت رسيدن نوروز سلطاني و با حضور لشكري كه هشت فرسنگ چمن را گرفته است. قرار مي شود تمام لشكريان در اين جشن شركت كنند.

شاه، در اين لحظه يوسف را مي بيند. از حال او و معين الدين مي پرسد . يوسف پاسخ مي دهد. يوسف به قورچي، جريان چاشني گير باشي را مي گويد. شاه قبول مي كند، يوسف به زندان الموت برود و چاشني گير باشي را همراه خانواده اش به اختاخانه بياورد.

شاه از يوسف مي خواهد، مراقب او باشد. چون آنها از هر راهي براي فرار استفاده مي كنند. شاه مي گويد، به قنبر بيك هم سفارش كند، اسيران را جابه جا كند تا فكري براي فرار درسر نپرورانند. يوسف با سرعت به قزوين مي رود و چاشني گير باشي را مي آورد.

در اختاخانه، هوا بر خلاف بسطام، گرم نيست، يوسف كه اهل جنوب است، از سرما و ماندن در اختاخانه رنج مي برد. قورچي به يوسف اطلاع مي دهد كه به عنوان جلودار شاه، بايد به اردبيل برود. شاه قصد دارد، در صبح نوروز سلطاني در مقبره شيخ صفي الدين اردبيلي باشد. اين سفر، پنج يا شش روز طول مي كشد. يوسف خوشحال مي شود و بازبده ترين نيروهايش حركت مي كند. يوسف بايد سه فرسنگ، از شاه جلو باشد و از امن بودن جاده ها مطمئن شود. شاه وقتي صبح به مقبره صفي الدين مي رود و نماز مي خواند، يوسف ناخواسته به محل عبادت شاه نزديك مي شود. يوسف درها را بسته مي بيند. تعجب مي كند. وقتي صداي گريه شاه را مي شنود، متوجه قرق عبادت گاه مي شود. يوسف حق ندارد، قرق را بشكند. او بي سروصدا محل را ترك مي كند. يوسف، شاهوردي بيك را در حال وضو گرفتن مي بيند.

از او زمان حركت رامي پرسد. شاهوردي مي گويد، دو ساعت ديگر حركت خواهند كرد. شاه هنگام بازگشت از مقبره شيخ صفي، مردم مهاجر را مي بيند كه از حمله عثماني ها مي گويند.

شاه و همراهان باشتاب به سمت اختاخانه مي روند. تداركات جشن فراهم شده است. مهمانهاي دعوت شده از طرف شاه، همه حضور يافته اند.

چاشني گير باشي با هزاران آشپز و نانوا و بقيه، سفره گسترده اي را گسترده است. چاشني گير باشي مانند مهندس ماهر به كبابها چاشني مي زند و انواع شربتها و خوراكها را مي چشد اضافه و كم مي كند.تا خوراكيها، بهترين مزه ها را داشته باشند. ولي در پايان، شاه از جوان تبريزي كه در پخش شيرينها ابتكار جالبي به كار برده است، تقدير مي كند. اين جوان، از انواع ميوه استفاده كرده و شيرينهاي با طعم ميوه ها درست كرده است.

فصل 61

روز سوم جشن، كاروان بزرگي از اسراي عثماني وارد اختاخانه مي شود. جمعيتي كه سرگرم جشن و شادي هستند، با حيرت به صف اول كاروان كه شامل سرهاي بريده بزرگان و سرداران عثماني است، نگاه مي كنند. شاه نيز با تعجب به كاروان نگاه مي كند. پيشرو اين كاروان، مردي رشيد و بلند بالا با لباسهاي آهنين است كه اين مرد، شاه گلدي بيك، قورچي قره چقاي سلطان است. خسته و غبار آلود راه مي روند. اسيران، پشت سر آنها در حركت هستند. فاتح اين جنگ، قره چقاي سلطان است كه لقب سلطاني را به تازگي از شاه گرفته است. شاه گلدي بيك، محمد پاشا را زخمي دستگير كرده است. به دنبال دستگيري محمد پاشا، پاشاها و سرداران عثماني، با پرچم هايشان به اسارت قزلباش ها در مي آيند. شاه به امور اسيران رسيدگي مي كند. روز بعد، شاه عباس، متصديان جشن را احضار كرده به آنها خلعت مي دهد. چاشني گير باشي عثماني نيز، از شاه خلعت مي گيرد. شاه،دستور آزادي او و خانواده اش را صادر مي كند. مهديقلي، يوسف را مي بيند و خبر حكم جديد از جانب شاه را به او مي رساند. قرار است يوسف، با سيصد نفر نيرو به بغداد برود و به عنوان سردار، زير نظر صفي قلي كه به تازگي حاكم بغداد شده است، خدمت كند. يوسف، تعجب مي كند قورچي، اين حكم را براي يوسف مناسب مي داند و توقيف لقب اميري يوسف را خود به خود لغو شده، پيش بيني مي كند. چون الله وردي خان بيمار شده است. امام قلي جانشين او شده است. داودخان هم بايد در اصفهان كشيكچي باشي باشد و هيچ گاه از اصفهان خارج نگردد. يوسف سرنوشت خود را در بغداد مناسب تر مي داند، چرا كه به فارس نزديكتر است و مي تواند از احوال شبانكاره و دوستان بحريني خود و نيز مادر باخبر باشد.

يوسف با صفي قلي خان كه قبلاً حاكم همدان بود، برخورد داشته است. قورچي مي گويد، صفي قلي مانند قره چقاي ، مسيحي بوده و به دست شاه مسلمان شده است. يوسف از مدت مأموريت خود مي پرسد، قورچي مدت زمان ماندن را به ميل يوسف به ماند در بغداد، اعلام مي كند و مي گويد، پادگان بغداد بايد تقويت شود. صفي قلي كمك خواسته است.

قورچي، يوسف را به نزد شاه مي فرستد تا فرمان را بگيرد و آماده حركت شود. يوسف وقتي به نزد شاه مي رود، شاه گلدي بيك را مي بيند كه با حرارت و هيجان، جريان جنگ با محمد پاشا را تعريف مي كند. شاه با دقت گوش مي كند. طوري كه او متوجه ورود يوسف نمي شود.

سرانجام شاه، يوسف را مي بيند و درباره مأموريتش سفارشهاي لازم را مي كند. شاه مي گويد، عثماني ها قصد دارند، بغداد را بار ديگر تصرف كنند. بغداد بعد از فوت شاه اسماعيل با حيله و نيرنگ به تصرف عثماني ها درآمد. حالا كه شهر به دست نيروهاي قزلباش افتاده است، آنها تلاش مي كنند آنجا را دوباره به تصرف در بياورند. شاه، به يوسف، سفارش مي كند، به مردم با نهايت مهرباني برخورد شود. چرا كه قحطي و خشكسالي به مرد، صدمات فراواني زده است. شاه از قورچي مي خواهد، توسط يوسف براي مردم عراق، آرد و گندم و آذوقه بفرستد. براي اردوي سيصد نفري توسط يوسف نيز، آذوقه لازم را بدهد تا در بغداد دچا رمشكل نشوند. شاه، سفارش فراوان به رسيدن سريع و قرار نگرفتن در مسير مأموران عثماني مي كند. قرار مي شود، يوسف از كردستان به شهر زور برود. در آنجا احمد اردلان ارتباط بگيرد و بعد از مدتي استراحت، به سمت بغداد حركت كند. يوسف براي انتخاب سيصد تيرانداز به اردو مي رود.

يوسف، حركت مي كند و به شهر زور مي رسد و بعد از دادن نامه شاه به خان احمد اردلان و استراحت چند روزه به سمت بغداد حركت مي كند. دربين راه به مردم گرسنه اي برخورد مي كند كه فرزندان خود را مي فروشند تا از گرسنگي نميرند. يوسف ناراحت مي شود و از سواران خود مي خواهد، در جيره خود قناعت كنند و تا جايي كه در توانشان است، به مردم قطحي زده كمك كنند.

سواران قبول مي كنند كه آذوقه را در حد نياز خود نگه دارند و بقيه آن جيره خود را به مردم مي دهند . يوسف وقتي به بغداد نزديك مي شود، افراد بيشتري را براي فروختن فرزندان خود مي بيند. مادري، دختر چهارده ساله خود را به قيمت يك وعده غذا مي فروشد تا شاهد مردنش نباشد. يوسف، به شدت متأثر مي شود . او به ياد اسبي مي افتد تا در بين راه، ناتوان و لنگ شده است. يوسف، با مشورت با يوزباشي تصميم مي گيرد، اسب را به زن بدهد تا او با فروش گوشت اسب، مدتي خود و دخترش را زنده نگه دارد.

يوسف مي داند بايد درباره سرنوشت اسب به ديوان بيگي جواب بدهد و بايد در صورت مردن اسب، علامت و شماره اسب را با خود به ديوان بيگي ببرد. يوسف مدتي فكر مي كند. سرانجام اسب را به زن مي دهد و عواقب اين كار را به جان مي خرد. يوسف به مردم قطحي زده اطمينان مي دهد، شاه عباس در اولين فرصت به موضوع آنها رسيدگي كند.

يوسف، وقتي به صفی قلي می رسد، با استقبال گرمی مواجه می شود. صفی قلی، یوسف و نیروهایش را در قلعه قوشچی و نارین قلعه مستقر می کند. یوسف مردم بغداد را نیز گرسنه می بیند. ولی رضایت مردم از صفی قلی را مي شنود. صفي قلي، از تمام توان خود براي بهتر شدن موضوع مردم استفاده مي كند. تنها اشكالي كه مردم را از صفي قلي ناراضي كرده است، گفتن اشهد و ان علي ولی الله در اذان از گلدسته هاي مساجد است. يوسف مي گويد، صفي قلي از جانب شاه عباس اين كار را كرده است. مردم بغداد، در مدت سي ، چهل سال از دولت قزلباش دور افتاده اند و با آداب عثماني ها زندگي كرده اند. رفتار قزلباش ها، برايشان عجيب مي آيد.

مدتي مي گذرد. يوسف خسته مي شود. به قورچي نامه مي نويسد و مي گويد، چون صفي قلي، سرداري شجاع و مقتدر است و نيازي به يوسف ندارد، بهتر است، به يوسف اجازه مرخصي داده شود. قورچي قبول مي كند. يوسف به دوستان بحريني اش برخورد مي كند. خبر فوت معين الدين يوسف را ناراحت مي كند. خبر حمله پرتقاليها نيز، يوسف را بي تاب مي كند. او مي خواهد هر چه زودتر به بحرين برسد. از طرفي حكم امارت بحرين از جانب شاه به او رسيده است. ولي صفي قلي از يوسف مي خواهد در بغداد بماند. امكان حمله عثماني هنوز برطرف نشده است. صفي قلي تا آمدن جانشين براي يوسف، از او مي خواهد، در بغداد بماند. يوسف قبول مي كند و چند ماه ديگر هم مي ماند. خبر فوت الله وردي خان و جانشين شدن امام قلي به گوش يوسف مي رسد. او بار ديگر به نزد صفي قلي مي رود و از نيامدن جانشين – زمان بيك- شكايت مي كند. چند روز بعد، يوسف خبر ورود حافظ پاشا، با سپاه فراوان به سوی بغداد را می شنود. صفي قلي ماندن يوسف را تقدير الهي قلمداد مي كند. او به شاه، نامه مي نويسد و كمك مي طلبد. صفي قلي از يوسف مي خواهد، به قلعه قوشچي رسيدگي كند و نيروها و مهمات را آماده نگه بدارد.

فصل 62

يوسف، قلعه قوشچي را آماده دفاع مي كند و به قورچيان دستور مي دهد، در خارج از قلعه، پناهگاهي نباشد. يك روز صفي قلي او را احضار مي كند.

يوسف با شتاب خود را به صفي قلي مي رساند. صفي قلي خبر مي دهد كه شاه، كارواني با پنج شش هزار بارگير از آذوقه و خواربار به سوي بغداد فرستاده است. اما سپاه عثماني به سرداری حافظ احمد پاشا، آنها را به طرف اردوي خود مي برد. صفي قلي مي گويد: بايد براي برگردان كاروان سريع حركت كنيم.

يوسف متوجه مي شود اگر اين كمك شاه عباس به مردم گرسنه بغداد نرسد، هم از طرف شاه، مواخذه خواهند شد و هم، با مردمي گرسنه و بيمار روبرو خواهند بود.

يوسف، به صفي قلي پيشنهاد مي دهد، در شهر بماند و گروهي ديگر را براي اين كار انتخاب كند. صفي قلي از يوسف مي خواهد با يك سپاه سيصد نفري زبده به سوي كاروان حركت كند. يوسف كه مايل است، خود اين كار را به جبران از دست دادن كاروان حاجيها، انجام دهد، خشنود مي شود. سپاه سيصد نفري را خود انتخاب مي كند و با كمك اسلام بيك – كه از يك طايفه بزرگ كرد و از خويشان گنجعلي خان كرماني است ـ حركت مي كند. يوسف، در راه متوجه سپاه فراوان با رياست حسين پاشاي كركسي به همراهي دو هزار يني چري و چهار هزار كرد، مي شود. اسلام بيك، پيشنهاد مي دهد با رئيس سوراران كرد به نام سهران، مذاكره كند . اسلام بيك با طايفه سهران خویشاوندي دارد. يوسف قبول مي كند. اسلام بيك، نامه اي محرمانه به خليل پاشا – حاكم سهران – مي فرستد و درگير شدن سپاه قزلباش با كردها را به ضرر طايفه سهران اعلام مي كند. اين نامه، اثر فراواني مي كند. خليل پاشا، سپاه خود را از حسين پاشا جدا مي كند. كاروان يوسف به راحتي با سپاهيان خليل پاشا روبرو مي شوند و از آنها تعداد زيادي كشته و اسير به جا مي گذارند. سران كاروان و تجار خواربار، ابتدا مي ترسند و پراكنده مي شوند. اما وقتي متوجه آمدن نيروي كمكي از طرف شاه عباس مي شوند، به كمك سواران يوسف مي شتابند. يوسف به نيروها سفارش مي كند، در حفظ آذوقه كاروان، دقت لازم را بكنند و همچون امانتي مراقب باشند. حسن پاشا وقتي متوجه مي شود، نيروهاي كرد از او جدا شده اند، فرار مي كند. كاروان با شادي، راهي بغداد مي شود.

اسلام بيك قبل از رسيدن كاروان به بغداد شرح ماجرا را به همراه اسرا به صفي قلي مي دهد. شهر بغداد در مدتي كه سپاه عثماني در آنجا نفوذ كرده اند، دچار هرج و مرج شده است. خشكسالي سالهاي اخير به گرفتاريهاي مردم اضافه كرده است كه با آمدن سپاه قزلباش، مردم به تدريج از گرسنگي و اقدامات عثماني ها نجات مي يابند.

ولي صفي قلي به مشكلات مردم رسيدگي مي كند. با خبر رسيدن كاروان شاه عباس به بغداد، عده اي كه فرار كرده اند به بغداد باز مي گردند. بغداد، رنگ آرامش به خود مي گيرد. يوسف از اینكه توانسته است كاروان را برگرداند و مردم را از گرسنگي نجات دهد، خوشحال است.

خوشحالي ديگر يوسف از آمدن زمان بيك به جاي او است. يوسف با او ملاقات مي كند و بعد برنامه رفتن به بحرين را مي ريزد. يوسف ابتدا به زيارت كربلا و نجف مي رود. يوسف، در نجف رفقاي بحريني خود را كه تفنگداران اصفهاني با خود همراه داشتند، ملاقات مي كند. در ايامي كه يوسف مي خواهد به بحرين برود، خبر مي رسد، سپاهي بزرگ از عثماني ها عازم عراق است. دسته هاي بیست و سي هزار نفري در حدود موصول و كركوك هستند. يوسف به ناچار بر مي گردد. و با صفي قلي صحبت مي كند. صفي قلي مي گويد، بايد از راهي بروي كه به سپاه عثماني ها برخورد نكني، صفي قلي خبر آمدن سپاه شاه عباس به سرداري، زينل بيك تو شمال باشي، با بيست هزار سوار را به يوسف مي دهد. يوسف مي خواهد زودتر به بحرين برود تا در محاصره نيفتد.

يوسف هنگام عبور از هويزه با برخورد خوب اعراب شاهسون روبرو مي شود. در ايامي كه يوسف به جانب هويزه مي آيد، خبر رسيدن لشكر زينل بيك با سپاهي بيش از بیست و پنج هزار را مي شنود. اين سپاه در اطراف سپاه عثماني حافظ احمد پاشا، چادر مي زنند.

فصل 63

يوسف از ميان شيوخ عرب به هويزه مي آيد. در هويزه با رئيس شيوخ – عبدالله لقمان – ملاقات مي كند. سپاهياني كه تازه از بحرين آمده اند. داستانهاي جنگ دريايي جزيره هرمز را كه امام قلي خان فرمانده سپاه قزلباش است، تعریف مي كنند. سپاه قزلباش، در مدت هشت ماه که در جزيره پايداري مي كند، تلفات فراوان مي دهد، اما سرانجام در جزيره پياده مي شود.

علت اينكه شاه عباس وارد چنگ با پرتقاليها نمي شود، اين است كه نمي خواهد راه دريايي هندوستان و ايران بسته شود. زيرا از راه رفت و آمد كشتي ها سود كلاني به كشور مي رسد. اما بيك وردي مأمور شاه، به شاه خبر مي دهد كه پرتقاليها به جز تجارت، نقشه تصرف جزاير خليج را در سر دارند. آنهاساختمانها و قلعه هاي بزرگ مي سازند. شاه دستور مبارزه با پرتقاليها در بندرعباس مي دهد. يوسف از ولايت هويزه به ساحل ري شهر مي آيند. پرتقاليها، پايگاه اصلي خود را از دست مي دهند.

اما هنوز آنها در جزاير مجاور هرمز كه بيرونات نام دارد، رفت و آمد دارند. يوسف، متوجه وضع بد منصور مي شود. منصور فالي بعد از فوت معني الدين، قدرت خود را از دست مي دهد. پرتقاليها، آزادانه در بحرين رفت و آمد مي كنند.

يوسف كه حاكم بحرين شده است، از مردم شبانكاره براي حمله بر پرتقاليها كمك مي گيرد. امير شبانكاره – بساط بيك- از يوسف استقبال مي كند.

پسر بزرگ كلانتر به نام سليمان به كلانتري شبانكاره رسيده است.

شاه عباس، بساط بيك را به شبانكاره فرستاده است تا در موضوع كشاورزي و گله داري و توليد ابريشم تحقيقاتي بكند و به شاه اطلاع بدهد. بساط بيك در رابطه با دامداري و مراتع فعاليت مي كند. سلیمان توانسته است خسارت وارده در زمان فوت پدر را جبران كند. مردم شبانكاره با ورد يوسف، به شور و شوق مي افتند. آنها نجات شبانكاره را از جانب يوسف شاه مي دانند كه توانسته، صداي مظلوميت مردم شبانكاره را به گوش شاه برساند و شاه دستور تبعيد داود خان به اصفهان را صادر مي كند و زندگي دوباره به شبانكاره مي بخشد. يوسف شاه، از شبانكاره، هزار جوان ورزيده به بحرين مي برد. يوسف قصد داشت در شبانكاره بماند و مراسم ازدواج خود با گلبهار را ترتيب دهد. ولي خبر حمله پرتقاليها به بحرین، او را منصرف می کند. تا کسی که جلوی پرتقالی ها مي ايستد، منصور است كه از آمدن يوسف به شبانكاره خوشحال مي شود و به نيروهايش مژده آمدن كمك را مي دهد. يوسف، با تهيه تفنگداران بسيار از اطراف خليج و بنادر ديلم، يك كشتي فراهم مي كند. ولي با وجود دو كشتي پرتقالي نمي تواند، نيروهايش را به بحرین برساند. يوسف با ريش سفيدان مشورت مي كند. قرار مي شود به وردي بيك – حاكم قشم – نامه بنويسد و از او كشتي بخواهند. حاكم قشم، كشتي هاي قشم را براي بردن توپ قابل نمي داند.

در زماني كه يوسف با سپاهش در ري شهر است، اتفاقی مي افتد. چند چراغ فانوس در دريا پديدار مي شود. مردم از ترس به پناهگاهها مي روند. اما هيچ اتفاقي نمي افتد. صبح روز بعد، وقتي تحقيق مي كنند، خبر مي رسد، كشتي هاي پرتقاليها تا نزديك سواحل آمده بودند، ولي از ترس شكست، پشيمان شده و گشته اند.

يوسف نيروهاي خود را با دوازده كشتي كوچك به آب مي اندازد و به ساحل آبهاي اوقير مي آورد. سه كشتي از دوازده كشتي عقب مي ماند. يوسف، نگران گم شدن نيروهايش مي شود. سرانجام سه كشتي گم شده، بعد از چند روز سرگرداني به ابوقير مي رسند.

عده اي خبر آمدن دو كشتي بزرگ را مي دهند. بار ديگر هياهو در ساحل مي پيچد. بعد از پيگري، معلوم می شود دو كشتي، انگليسي است كه طبق قرارداد با شاه عباس در اختيار سپاه قزلباش قرار گرفته است تا از راه سواحل خليج و دجله، مهمات به عراق برسانند. نشاط بيك – مسئول بردن مهمات- با گفتن اين خبر، موج شادي در مردم ايجاد مي كند. همه مي فهمند كه شاه براي جنگيدن با سپاه حافظ احمد پاشا، تدبيري بزرگ كرده است. يوسف شاه، از كاپيتان كشتي ها سوال مي كند. نشاط بيك از رفتار منطقي كاستلي – كاپيتان دو كشتي- تعريف مي كند.

يوسف متوجه مي شود، شاه به انگليسها اجازه داده است فقط در عمانات ، پايگاه داشته باشند و كاري به داخل خليج نداشته باشند. جنگيدن با پرتقاليها هم، به عهده حاكمان و شيوخ عرب خليج است. از جمله يوسف شاه كه حاكم بحرين است و بايد راه نفوذ پرتقاليها به بحرين را بگيرد.

نشاط بيك از يوسف شاه مي خواهد كه با كمك دوكشتي بزرگ، دوازده كشتي آنها را بدرقه كنند. چون دو كشتي، مأمور بردن مهمات به عراق است. يوسف اين كار را قبول نمي كند.

چند روز بعد از اين حادثه، كشتي هاي كوچك يوسف به سمت بحرين حركت مي كند. از طرف ديگر منصور و اهالي بحرين كه بعد از فوت معين الدين از جنگ با پرتقاليها عقب نشيني كرده بودند، با شنيدن خبر آمدن يوسف به عنوان حاكم بحرين، خوشحال مي شوند و بار ديگر خود را براي رويارويي با پرتقاليها آماده مي كنند.

منصور و يوسف ، با هم ملاقات مي كنند و نقشه مي كشند تا نيروها را در جزيره اي كوچك پياده كنند و از آنجا به كشتي ها حمله كنند. كاپيتان پرتقاليها به محض شنيدن خبر ورود يوسف دستور حمله و محاصره جزيره و دستگيري يوسف را مي دهد. يكي از مردم، از اين موضوع مطلع مي شود و خبر را به يوسف مي رساند. يوسف دستور پنهان شدن نيروها را در ميان ماسه ها مي دهد.

مردم، قاروره هايي شيشه اي كه از گوله هاي نفت آلود، درست مي كنند را تهيه كرده و قرار مي شود به محض رسيدن كشتي ها با پرتاب قاروره ها، آتش در كشتي ها ايجاد كنند.

چند روز، درگيري ادامه پيدا مي كنند، چند بار پرتقاليها به يوسف و تفنگداران نزديك مي شوند تا آنها را دستگير سازند. ولي با پرتاب قاروره ها عقب نشيني مي كنند. سرانجام يوسف با ايجاد يك آتش بزرگ در كشتي، موفق مي شود، پرتقاليها را شكست بدهد. پرتقاليها براي نجات خود مجبور مي شوند، آتش را خاموش كنند. مردم كه متوجه شكست پرتقاليها مي شوند، به كمك يوسف مي آيند و با فشار زياد و ايجاد آتش، سواحل را از وجود پرتقاليها پاك مي كنند.

روز سوم، طبل پيروزي نواخته مي شود. خبر شكست پرتقاليها را به شاه مي رسانند. شاه براي يوسف، خلعت گرانبهايي توسط بكتاش به بحرين مي فرستدو مردم شبانكاره ومردم جزاير خليج و شيوخ خوزستان و اميران هنديجان با هديه هاي فراوان براي عرض تبريك به بحرين مي آيند. گلبهار با برادران خود و مردم شبانكاره با هديه هاي بزرگ وارد بحرين مي شوند.

جشن با شكوهي برگزار مي شود. بكتاش، با خوشحالي خلعت را مي آورد. دوستان، دور بكتاش حلقه مي زنند و از او مي خواهند از شاهكارهايش تعريف مي كند. بكتاش ابتدا از رشادت صفي قلي تعريف مي كند. صفي قلي تنها با هشتصد نيرو مي تواند با توپهايي كه توسط دو كشتي به عراق فرستاده شده بود، سپاه يك صدهزار نفري حافظ احمد پاشا را شكست بدهد. شاه عباس لقب شير علي با خلعت گرانبها به صفي قلي مي فرستد.

بكتاش از شاهكارهاي خود تعريف مي كند. يك روز شاه خبردار مي شود، چاپار عثماني ها در حال بردن نامه هايي به قاصد عثماني ها است. شاه از بكتاش مي خواهد، آن نامه ها را سرقت كند و برايش بياورد. بكتاش وارد كاروان فلوجه مي شود. چاپار را در حال استراحت مي بيند. او كيسه نامه ها را برمي دارد و سريع به شاه مي رساند. شاه به او خلعت مي دهد.

يوسف و دیگر مهمانها هم، اقدام بكتاش را تحسين مي كنند و به جشن و شادي مشغول مي شوند.