golabkhanom 

جشن مراسم عقدكنان موسی و گلاب...

رمان گلاب خانم

اثر قاسمعلی فراست

جشن مراسم عقدكنان موسی و گلاب برپاست. موسي در جبهه است. او قول داده است، شب قبل از مراسم بيايد. همه منتظر هستند. بخصوص مادر كه بي تابي زيادي از خود نشان مي دهد. موسي نمي آيد. ولي دوستانش با دسته گل و عكس نقاشي شده از او مي آيند و مي گويند تا دو روز پيش موسي را در جبهه ديده اند و توسط خود او، به اين جشن دعوت شده اند. گلاب، نااميد به گوشه اتاق مي رود. پدر و عروس عصباني مي شوند و مهمانها شام مي خورند و با ناراحتي خداحافظي مي كنند.

موسي، در آخرين ماموريت خود در شناسايي به شدت مجروح مي شود. او را بدون پلاك و كارت شناسايي به بيمارستان صحرايي مي برند و از آنجا به بيمارستان اهواز منتقل مي كنند. صورت موسي به شدت مجروح شده است و از حالت عادي برگشته است. بعضي از پرستارها از پانسمان كردن آن دوري مي كنند. یکی از پرستارها به نام خانم اقبال، هر روز اين كار را به عهده مي گيرد. او تلاش مي كند خانوادۀ موسي را پيدا كند. ولي نتيجه اي نمي گيرد. موسي به بيمارستان تهران منتقل مي شود. در آنجا هم خانم فاطمي ـ پرستار افتخاري بیمارستان ـ به موسي كمك مي كند. به گمان پزشکان، موسی هنوز کاملاً حافظه اش را به دست نیاورده است. موسی چون به مراقبت پزشكي نياز ندارد، به آسايشگاه منتقل مي شود. موسی، در اولين روز سرپا شدن و رفتن به دستشويي، با ديدن چهرۀ به هم ريخته اش، بي هوش مي شود. وقتي به ياد مي آورد كه شب قبل از عقد كنان مجروح شده است و خانواده اش روزهاي سختي را پشت سرگذاشته اند و حالا قرار است با صورت آشفته او مواجه شوند، تصميم مي گيرد، هرگز خود را به آنها نشان ندهد. دوستان جانباز موسی، در آسايشگاه خيلي تلاش مي كنند تا نام و مشخصات او را از طريق عمليات ها در جبهه به ياد بياورند؛ ولي چهره به هم ريختۀ او اين فرصت را به كسي نمي دهد. سرانجام كريم حضرتي که از ناحیۀ دو چشم جانباز است و بدون اینکه خودش و موسی بداند، هم محلي لیلا ـ خواهر موسي ـ است، بعد از مرخص شدن از آسايشگاه، متوجه گم شدن رزمنده ای به نام موسي مي شود . كريم وقتی مشخصات موسی را متوجه می شود، احساس می کند که با موسي آشنا است. ولي موسي با نام وحيد در حياط آسايشگاه، با او همكلام شده است. سرانجام با تلاش كريم، موسي به خانه برگردانده مي شود. ولي موسي نامزدش ـ گلاب ـ را جواب مي كند و خود را در اتاق پنهان مي كند. كريم، دوستان جبهه اي را به سراغ موسي مي فرستد تا روحيۀ از دست رفتۀ موسي را برگردانند. گلاب نیز بعد از تحقيق بسيار از همسران جانبازان دیگر، تصميم مي گيرد با موسي صحبت كند و به او بگوید که تصمیمش در ازدواج با او قطعی است. موسي خوشحال
مي شود و خودش هم که هنوز گلاب را دوست دارد به ازدواج با گلاب رضایت می دهد. موسي بعد از تصميم به ازدواج با گلاب، به نزد كريم مي رود و مي گويد كه مي خواهد به جبهه برود. اما کریم با رفتن او مخالفت می کند و می گوید به خاطر ترس از مواجه شدن مردم با صورتش به جبهه نرود؛ بلکه زمانی که واکنش مردم را دید و در مقابل حرکت نامناسب آنها، شکر خدا را کرد، آن زمان، به جبهه برود.