محسن وزوايي فرزند ششم يك خانواده مذهبي است...

خلاصه کتاب ققنوس فاتح

اثر گل علی بابایی

محسن وزوايي فرزند ششم يك خانواده مذهبي است. وي كه از كودكي ، هوش و استعداد زيادي داشت، با قامتي لاغر، در دبيرستان نمونه دكتر هشترودي به تحصیل مي پردازد و همزمان با آن زبان انگليسي اش را كامل مي كند. محسن در عين حال به بازيهاي مورد علاقه اش فوتبال و شنا نيز
مي پردازد. فعاليت سياسي او در همان دوران دبيرستان و مباحثه با همكلاسيهاي بهايي اش شكل مي گيرد. در سال 56، رتبه اول رشته مهندسي شيمي را كسب مي كند و با ورود به دانشگاه صنعتي شريف، فعاليت سياسي اش به اوج مي رسد. در روزهاي انقلاب، همراه با مردم در تظاهرات و راهپيمايي ها شركت مي كند. و به پخش اعلاميه و نوشتن شعار بر روي ديوار نيز مي پردازد. همين فعاليت هايش ، او را روزها از خانه دور نگه مي دارد به طوري كه خانواده اش، مدام نگران حال او مي شوند. بعد از پيروزي انقلاب، به جهاد سازندگي مي پيوندد. و چند بار براي آباد كردن مناطق محرومي چون لرستان، به همراه دوستانش به آن ديار سفر مي كند. در روز 13 آّبان 58 ، محسن عهده دار حركتي مي شود كه امام از آن با نام «انقلاب دوم» ياد مي كند و آن تسخير لانه جاسوسي امريكا است كه توسط دانشجويان مسلمان پيرو خط امام و درمقابل مخالفتهاي دولت موقت بازرگان، به انجام مي رسد. محسن در تمام آن روزها، پا به پاي ديگر دانشجويان، در لانه جاسوسي به سر مي برد. و در مصاحبه تلويزيوني كه گزارشگران كشورهاي اروپايي در آن شركت دارند و در كشورهايي چون آلمان به صورت مستقيم پخش مي شود، محسن به دليل تسلط به زبان انگليسي به عنوان سخنگوي دانشجويان به سوالات خبرنگاران پاسخ مي دهد. پاسخ او درباره امنيت كارداران هر كشور در سفارتخانه ها، به قدري كوبنده است كه گزارشگر را به سكوت فرا مي خواند. محسن از كاردان سفارتخانه امريكا، به عنوان جاسوسان سيا نام مي برد كه تمام توطئه هاي ايران بعد از انقلاب، با هدايت آنها انجام مي گرفته است. پس از اين دوران، محسن يك دوره آموزشي جنگ چريكي مي بيند و به سپاه پاسداران انقلاب ملحق مي شود. به دنبال تجاوز گسترده عراق به خاك ايران ، محسن به عنوان فرمانده گردان نهم به منطقه سرپل ذهاب مي رود . محسن در تمامي مراحل شناسايي ارتفاعات استراتژيك «بازي دراز» كه عراق آن را تسخير كرده بود، شركت مي كند. در روز عمليات، نيروهاي گردان محسن كه تا ارتفاعات 1150 بازي دراز مي رسند، در برابر حملات بي امان دشمن، تلفات زيادي مي دهند و تنها شش نفر از آنها زنده مي مانند. بچه ها روحيه شان را از دست مي دهند، اما محسن برايشان سوره فيل را مي خواند و اينكه امداد غيبي به كمكشان خواهد آمد. در همين موقع نيروهاي غيبي به دادشان مي رسد، دو هلي كوپتر عراقي با هم برخورد مي كنند و منهدم مي شوند. محسن با گردان 6 نفره اش در اين حمله پيروز مي شوند، اما گلوي محسن در اين حمله مورد اصابت تير قرار مي گيرد. در اين عمليات 250 نفر از نيروهاي دشمن به اسارت در مي آيند و محسن و همرزمانش، با آنها با مهرباني رفتار مي كنند و در عين اينكه محسن مجروح شده، ابتدا به مداواي مجروحين عراقي مي پردازد. در عمليات بعدي كه دو روز بعد از ترور شهيدان رجايي و باهنر به انجام مي رسد، ارتفاعات ديگري از بازي دراز را كه در عمليات قبلي موفق به آزاد سازي آن نشده بودند، آزاد مي كنند. اما محسن بر اثر اصابت تير مستقيم تانك به فك و صورتش به شدت مجروح مي شود، به طوريكه خودش و ديگران احساس مي كنند كه به پايان عمرش چيزي نمانده است. اما به ياري خدا، با تمام مجروحيتهاي شديدش، زنده مي ماند. محسن به كسانيكه با او همدردي مي كنند مي گويد كه از دردي كه مي كشد لذت مي برد و احساس مي كند به خدا نزديكتر مي شود و با اين رفتارش تأثير زيادي بر يكي از پرستارها مي گذارد. محسن بيست و شش روز با دردي طاقت فرسا، در حاليكه نه قادر به حرف زدن است، و نه مي تواند غذا بخورد، در بيمارستان بستري مي شود. پس از آن در مدتي كه به عنوان مرخصي براي مداوا در تهران است، مسئوليت حفاظت از مقر رياست جمهوري را بر عهده مي گيرد. گروه تروريسيتي منافقين بعد از ترور شهيد مهدي رجب بيگي، محسن را نشانه مي روند تا او را كه يكي از پايه هاي اصلي سپاه و انقلاب است، ترور كند. محسن كه از ترور رجب بيگي كه در تسخير لانه جاسوسي با او آشنا شده بود بسيار ناراحت است، با رفت و آمد به خانه آنها و كمك به خانواده اش باعث مي شود روي شخصي كه مسئوليت ترور محسن را بر عهده دارد و او را سايه به سايه دنبال مي كند، تأثير بگذارد و شك او را درباره كارهاي سازمان تروريستي به يقين تبديل كند تا حدی که خود را به سپاه معرفي كند و زنداني شود.

محسن كه هنوز جراحتش به درستي درمان نشده، باز هم هواي جبهه را مي كند و در مقابل مخالفتهاي خانواده اش دوباره به جبهه مي رود و در تشكيل تيپ 27 محمد رسول ا... شركت مي كند. او فرماندهي گردان حبيب بن مظاهر را بر عهده مي گيرد و آماده عمليات فتح المبين مي شود. در اين علميات، امدادهاي غيبي دوباره به محسن كمك مي كنند و در حاليكه در دشتي فراخ و در ديد عراقي ها گم شده اند به ياري خدا راه را پيدا مي كنند و به سمت لشكر دشمن پيش مي روند و با غافلگير كردن آنها، توپخانه شان را تصاحب مي كنند. پيروزي در اين عمليات، باعث خوشحالي امام و مردم مي شود.

محسن پس از اين عمليات ، تيپ 10 سيد الشهدا را تشكيل مي دهد. در علميات بيت المقدس كه گردان عباس شعف، دوست صميمي محسن، در تيررس دشمن قرار مي گيرند، محسن به ياري آنها مي رود و با بر عهده گرفتن هدايت گردان، پيش مي روند. اما محسن كه در جلوي گردان حركت مي كند، با موج گلوله تانك به شهادت مي رسد.

در تشيع جنازه محسن، مادر چون كوهي استوار مي ايستد و بنا به وصيت محسن، حسرت كشيدن را به دل دشمنان انقلاب مي گذارد. محسن پس از شهادت هم، به خواب خانواده اش مي آيد و آنها را تسكين مي دهد.