در گرگ و میش سحر ملیحه ،به سختی قلاب گرفت...

 

خلاصه رمان «بلبل حلبی»

اثر محمد کشاورز

. کتاب اول شاعر

در گرگ و میش سحر ملیحه ،به سختی قلاب گرفت تا شوهرش را از روی دیوار فراری دهد تا فعلا دست طلبکار و مامور به او نرسد.شوهرش بی عرضه تر و ترسو تر از چیزی بود که او فکر میکرد. چها چنگولی دیوار را چسبیده بود و از ترس صدای پارس سگ پشت دیوار میخواست برگردد که ملیحه جارو به دست مانعش شد.شاعر بیرون پرید و ملیحه منگ به اتاق برگشت تا روی جعبه کتابها پارچه بکشد. سر شب طاهانی آمده بود و این بار با داد و بیداد میگفت که چک شوهرش را برگشت زده و کله سحر میبردش.

حالا دیگر آه و ناله کاری را پیش نمیبرد.خودش هم مقصر بود.به آه و ناله های شوهرش و به خواندن شعر هایش گوش داده بود و خوشش آمده بود و به شاعر بودنش افتخار میکرد.حتی وقتی در خیابان به زمزمه میافتاد؛ هول هولکی قلم و کاغذ در میآورد تا شعرهای او به باد نرود.شاعر هم اسم و رسمی داشت و گاهی شعری هم چاپ کرده بود و در شب شعری دعوت شده بود و معتقد بود کتابش غوغایی به پا میکند.آنقدر گفته بود که ملیحه برای اولین بار گولش را خورده بود.بی گدار هم به آب نزده بود سراغ پدربزرگ پیرش رفته بود که سرد و گرم روزگار را چشیده بود.اما او تنها نصیحت اش کرده بود که شوهرش را به دربار وصل کند و باور نداشت که درباری وجود ندارد.

ملیحه نا امید نشد میخواست کاری بکند.خرت و پرتی که بشود فروخت نداشت و درآخر رفت سراغ طاهانی تا بلکه با زبان چرب و نرم قانعش کند.طاهانی در بازار جلو بنگاه معاملات ملکی اش نشسته بود.دوست قدیمی پدرش بود و همین خانه کوچک را هم به کمک او دست و پا کرده بودند.خوشبختانه طاهانی عکس شاعر را در روزنامه دیده بود.ملیحه شروع کرد به حرف زدن راجع به سرمایه گذاری در شعر که با پول کم میشود راهش انداخت و ظرف شش ماه بیش از سه برابر بر میگردد و همین حرفها طاهانی را که اول حسابی خندیده بود، راضی به این کار کرد.قرار شد شوهرش چک ببرد و اصل و فرع پول را بنویسند.اما خیال طاهانی وقتی راحت شد که ملیحه خبر چاپ کتاب را به او و در و همسایه نشان داده بود.

حالا ملیحه چمباتمه زده بود و وقتی به کتابها و عکس های شاعر ها که شوهرش به در و دیوار زده بود، نگاه میکرد صدای در بلند شد.صدای طاهانی بود که به تمسخر شاعر را ملک الشعرا صدا میکرد و او خونسرد در را باز کرد. خیلی راحت گفت شوهرش رفته و او نمیداند کجا رفته است.طاهانی زد تو سر خودش.مامور دنبال چیزی بود که جای طلب ببرند و فقط کتابهایی که شاعربا اسم «مرا به رود بسپارید» چاپ کرده بود و روی دستش مانده بود را میتوانستند ببرند. مامور هم معتقد بود دوندگی بی فایده است وآخر سر هم فقط همین دستشان را میگیرد.طاهانی نمیدانست چه کند و مامور به عکس فروغ بر دیوار نگاه میکرد که بالاخره طاهانی کوتاه آمد. اما تیر میزدی خونش در نمی امد و با تپا زد زیر یکی از جعبه ها که بعد ها هم به هیچ ترفندی از دستشان خلاص نشد.

این را شاعر که یکی دو روز بعد با سر و پای شکسته اش به خانه برگشت پیگیری کرد. با سر گچ گرفته و پای شکسته و بعد عینک دودی که زد، دیگه طاهانی نمیشناختش و شاعر میتونست سرنوشت کتابهایش را پیگیری بکند.طاهانی که از کتابفروشی های شهر نا امید شده بود توی پیاده رو و پای بنگاه معاملات ملکی اش بساط کرده بود و برای شاعر که نشناخته بودش چه بازار گرمی هایی کرده بود و از کتاب حسابی تعریف کرده بود.ملیحه که شنید حسابی خندید و شاعر هم خوشحال بود که کتابش بین مردم رفته است.طاهانی چندی بعد چند تا بچه را اجیر کرد که کتاب را سر چهار راه ها روی دست بچرخانند اما باز هم بی نتیجه بود و طاهانی با جان سختی و مشتی پول خرد پا دو ها را هم دست به سر کرد.

حالا حسابی عصبی بود و آخر سر آمد سمت شاعر و این بار از او که این چند روزه دور و برشان میپلکید راهنمایی خواست.شاعر هم گفت که باید تبلیغات بکند .مثلا کتاب را با بیوگرافی شاعر توی روزنامه مشهوری معرفی بکند.اما طاهانی به قول خودش خر نبود و برای همین نقشه اساسی تری کشیده بود.و شاعر حسابی ترسیده بود و همان دور و بر مانده بود تا ببیند او چه میکند.طاهانی با یک وانت سر رسید و معلوم بود حسابی از فضولی های شاعر هم خسته شده است و به او جواب سر بالا داد.همه کتاب ها را بار وانت کردند و قبل از اینکه راه بیفتند بدون اینکه بفهمند؛شاعر هم به سرعت میله های باربند وانت را چسبید و سوار شد.وانت پر شتاب از خیابان های اصلی گذشت و از یک فرعی به جاده خاکی رفت تا رسید به صدای آب.شاعر از وانت پیاده شد وهر چند طاهانی با دیدنش حسابی ترسید رفت گوشه ای ایستاد و دید که راننده و طاهانی با چه سرعتی کارتن های کتاب را از روی کومه ها به داخل رودخانه انداختند و کتابها مثل پرندگان تشنه رو به آب بال گشودند.