پت وایزابل ، دوقلوهای اوسالیوان سرگروههای ششمی سنت کلر...


خلاصه رمان «ششمی ها در سنت کلر»

نویسنده: انید بلایتون

ترجمه :ایلونا جودمردی

پت وایزابل ، دوقلوهای اوسالیوان سرگروههای ششمی سنت کلر، ترم جدید را با ورود دو تازه وارد به سنت کلر آغاز می کنند .فیز از طبقه اشراف است ودوست ندارد کسی متوجه این قضیه شود بنابراین سعی میکند با تغییر دادن لهجه اش،خودش را از خانواده ای ساده معرفی می کند . موراگ دختر تازه وارد دیگر همه تلاشش را می کند تا بتواند قوانین سنت کلر را زیر پا بگذارد وبا رفتار های آزار دهنده و درس نخواندن کارشکنی کند تا شاید از این طریق دوباره به خانه برگردد. دوقلو های لیسی تازه وارد سنت کلر شده اند وسعی می کنند برای شوخی وهیجان  هر دو نقش یک نفر را بازی کنند و تا مدتی به این شیوه ادامه می دهند تا اینکه سرگروههای ششمی متوجه این موضوع می شوند وآنها را نزد خانم تئوبالد مدیر محبوب سنت کلر می برند. خانم تئوبالد نیز به آنها جریمه سختی می دهد. یکی از ششمی ها به نام پریسیلا دختری بدذات وموذی است وسعی دارد تا از هر فرصتی استفاده کند تا از کارهای دیگران سر دربیاورد ودر این راه از جوآن تری دختر منزوی کلاس اولی سوء استفاده می کند. دوقلوهای اوسالیوان متوجه می شوند و سعی می کنند جلوی کارهای پریسیلا را بگیرند . سرانجام  پت وایزابل همراه سایر ششمی ها موفق می شوند وپریسیلا را شکست می دهند وسرو کار این دختر به خانم تئوبالد می افتد.در این بین آلیسون دختر عموی دوقلو ها کهپت و ایزابل اوسالیوان، سرگروههای شایسته سنت کلر،با وقار تمام در طول ایستگاه به راه افتادند.ایزابل گفت: فکرش را بکن پت ، من و تو سرگروههای سنت کلر هستیم زنگ زده که این خبر را به آنها بدهد.آن روز از ماه ژانویه هوا به شدت سرد بود.معلم کلاس اول ، خانم رابرتز، وقتی آنها را دید: انگار پنج دقیقه هم از وقتی که شما دوتااولی شیطان زیر نظر من بودید، نگذشته و حالا سرگروه شدید. آفرین به هر دوی شما. خانم تئو بالد انتخاب خیلی خوبی کرده. بالاخره همه اولی ها سر جایشان نشستند و دوقلوها به طرف واگن خودشان رفتند.آنجا با دیدنشان غوغایی در گرفت.همه جابه جا شدند تا برای دوقلوها جا باز کنند.دوریس در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می کرد گفت:هی، بچه ها، یک تازه وارد!هیلاری گفت: خوب، از قرار معلوم از چیزی عصبانی است.آلیسون گفت: چه بداخلاق! ظاهرا" همسن و سال ماست. بیایید دعا کنیم کلاس ششمی نباشد.بوبی گفت: ولی من مطمئن نیستم . شاید حضورش خالی از هیجان نباشد. ما در کلاسمان منتظر تازه واردیم؟ پت جواب داد: خانم تئوبالد آخر ترم گذشته گفت که دو نفر می آیند. پریسیلا پارسنز هم از ششمی های ترم قبل مانده. هیلاری گفت: شوخی می کنی! تا جایی که من میدانم، هیچ کدام از ششمی های سابق چشم دیدنش را نداشتند.جانت گفت: تعجبی ندارد، بدجنس و پرافاده و فضول است.تازه اینها نکات مثبتش است! بوبی با پوزخند شیطنت آمیزش گفت: خوب، اگر حقه ای به ما بزند، کافی است کارلوتا را خبر کنیم.پت ناگهان متوجه شد انگار کارلوتا اصلا"آن دختر بی خیال همیشگی نیست.با نگرانی پرسید: چیزی شده کارلوتا؟ کارلوتا گفت: بله راستش مادر بزرگم در سر پدرم فرو کرده که وقتی درسم در سنت کلر تمام شد، باید به یک آموزشگاه فانتزی آداب دانی بروم. پت دلداریش داد: ما یک جوری از این وضع نجاتت می دهیم. جانت گفت:لازم باشد، تو را می دزدیم و با خودمان قاچاقی به دانشگاه می بریم. دوریس کاملا" جدی گفت: از آن هم بهتر، مادر بزرگت را می دزدیم. کارلوتا خنده ای کرد که در خود سراغ نداشت: دیوانه ها میدانید شما راستی راستی من را سر حال آوردید. پت گفت:خوشحالم که این را میشنوم.سعی کن زیاد نگران این موضوع نباشی، هرچه باشد ما یک سال تمام وقت داریم نقشه ای بریزیم. جانت گفت : آن دختر ظاهرا بد اخلاق تازه وارد به واگن ما نیامد.شاید کلاس پنجم است. هیلاری گفت:حدس بزنید موضوع چیست؟ من همین الان آن دختر موقرمز را بیرون در راهرو دیدم که داشت زارزار گریه میکرد. جانت مسخره کرد: برای دلتنگ خانه شدن کمی بزرگ است. هیلاریدرحالی که سر جایش می نشست متفکرانه گفت:از آن گریه ها نبود بیشتر از روی تلخی وعصبانیت بود. انگار کینه همه دنیا را به دل داشته باشد. من جلو رفتم و پرسیدم آیا کمکی از ذستم بر می آید یا نه،ولی او به من پرید وسرم داد کشید. بوبی گفت : یعنی مشکلش چیست؟ کسی نظری نداشت. هیلاری پرسید:آنجلا ومیرابل هم با ما به کلاس ششم می آیند؟ میدانید که هردویشان با فضاحت در امتحانات ترم قبل رد شدند.گلادیس گفت:میرابل که حتما. قرار است که دوباره هم امتحان بدهد. آلیسون گفت: بله آنجلا هم همینطور.
 
2- تازه واردها
کلودین  بی صبرانه منتظر بودبقیه کلاس از راه برسند.صدایی از پشت سر گفت:سلام کلودین. ودختر تند چرخیدوبا خوشحالی فریاد زد:آن ماری!خوشحالم که دوباره می بینمت.آن ماری گفت من هم خوشحالم کلودین .پس این کلاس جدید ماست بد نیست مگر نه؟کلودین گفت:چه اوقات خوشی در اینجا خواهیم داشت آن ماری.چه کلکهایی که بوبی وجانت سوار نمی کنند،چه شوخی هایی که دوریس نمیکند.ان ماری اعتراض کرد:بله ولی کلودین ما حالا دیگر نمیتوانیم مثل قبل مسخره بازی دربیاوریم  ناسلامتی کلاس ششمی هستیم . وقتی کلودین داشت مفهوم این حرف رادرک میکردمدیر خوابگاه دم در ظاهر شد. بارضایت خاطر گفت:داشتم ازپیدا کردنتان نا امید می شدم من اینجا یک تازه وارد برایتان دارم .تنهایتان میگذارم تا باهم اشنا شوید.تازه وارد گفت سلام من فیز بنتلی هستم.کلودین تکرار کرد فیز قطعااین اسم واقعی ات نیست؟دختر باشکلکی توضیح داد:نه اسم واقعی ام فیلیس است.پت وایزابل دلشان می خواست نگاهی به کلاس جدیدشان بیندازند ولی وقتی برای این کار نبود وبه عنوان سر گروه می بایست قبل از عصرانه می رفتند و خانم  تئوبالد راببینند. وقتی دخترها در اتاق مدیر را زدندصدای آرام و واضح خانم تئوبالد آمد:بفرمایید. قصد ندارم فعلازیاد شمارامعطل کنم ، چون میخواهم بعد از عصرانه در اتاق نشیمن شما برای همه ششمی ها صحبت کنم . بعدا موضوع را برای شما وبقیه توضیح می دهم.حالا بروید وبه عصرانه برسید و لطفا ترتیبی بدهید که همه ساعت شش دراتاق نشیمندور هم جمع شوند.
3- جلسه ای با مدیر
موراگ استوارت زمانی که ششمی ها به طرف اتاق نشیمن تازه شان می رفتند وبا هیجان صحبت می کردند، راهش را به سمت پله ها کج کرد. پت صدا زد : هی موراگ فکر میکنی کجا داری میروی؟دختر اخمو با لهجه محلی اسکاتلندی جواب داد:خوابگاه دلم می خواهد تنها باشم .  پت گفت :احمق نشو  نشنیدی منو ایزابل گفتیم مدیر میخواهد با همه صحبت کند؟موراگ بی ادبانه شانه بالا انداخت:من گوش نمی دهم!ایزابل که خلق وخوی آرامتری داشت ، جلو آمد صاف در چشمهای عصبانی دختر نگاه کرد و با تحکم ملایمی گفت:موراگ خانم تئوبالد دستور داده همه در اتاق نشیمن جمع شویم ما به عنوان سرگروه وظیفه داریم  که ترتیبی بدهیم تا دستوراتش اجراشود و اگر امتناع کنی چاره ای نداریم جز اینکه گزارشت را به مدیر بدهیم.موراگ با خشونت اخم کرد، از پله ها دور شد وبه بقیه پیوست.آن ماری که دم در بودآهسته گفت :مدیر دارد می آید . خانم تئوبالد داخل شد وگفت :عصر بخیر دختر ها لطفا بنشینید.خوشحالم همه را باهم می بینم.آنهایی که ازکلاس اول دراین مدرسه بالا آمده اند به علاوه دو چهره جدید.وحالا موضوع مهم امروز عصر . این ترم دو کلاس پایین پر جمعیت تر از همیشه است  و متاسفانه معلمها آنقدر که مایلند وقت ندارند به مشکلات وناراحتی های دخترها برسند. اینجاست که شما وارد صحنه می شوید ،میخواهم اینجا جلسات هفتگی برگزار کنید تا هر دختری از کلاسهای پایین تر بتواند نگرانیها ومشکلاتش رادر این جلسات مطرح کند و درباره مشکلاتش با شما صحبت کند حالاتنهایتان میگذارم تا درباره چیزی که گفتم فکر کنید کارلوتا همین حالا می خواهم در اتاقم باتو صحبت کنم . ایزابل به اوگفت: فکر کنم تو دوباره با کلودین هم اتاق میشوی نه؟کارلوتا نگاه سریعی به اطراف انداخت و صدایش راپایین آورد:دلم میخواست ولی مدیر خواسته  باموراگ هم اتاق شوم .راستی یک خبر خوب هم دارم :ظاهرا پدرم نامه ای به مدیر نوشته واز او خواسته برای  آموزشگاه آداب دانی یک معرفی نامه به من بدهد ولی خانم تئوبالد فکر نمی کند رفتن من به آنجا فکر خوبی باشد وقول داده از طرف من با او صحبت کند.
4- اولین روز
دو قلو ها شب اول سر گروهی شان خوب خوابیدندوصبح روز بعد زود وقبراق بیدار شدند .کارلوتا مثل گربه کش وقوسی رفت وباخمیازه گفت  : سلام پت این زود بیدار شدنها بعدازآن در تخت ماندنهای طولانی در تعطیلات احتیاج به زمان دارد تا عادت کنیم. صدای خواب آلودی از تخت کناری وقتی هیلاری سرش را بلند کرد حرفش راتصدیق کرد: این صبحهای تاریک هم آن را سخت تر میکند.ایزابل در صحبتشان شرکت کرد:خوب یکی هست که بیدار شدن در چنین صبحی هم برایش سخت نیست وباسر به طرف تخت خالی ونامرتب نزدیک دراشاره کرد. موقعی که دختر ها شروع به پایین آمدن از تخت کردند درباز شد وموراگ که شلوار پلیور و ژاکت گرم پوشیده بود وارد شد.ایزابل با تندی پرسید کجا بودی؟ موراگ باسرکشی به ایزابل اخم کرد :در محوطه قدم می زدم قدغن که نیست ؟هست؟ پت صدازد:زود باشید تکان بخورید دخترها ،بعدنگاهی به موراگ که حالا لباس فرمش را پوشده بود کرد:تونمیخواهی موهایت را مرتب کنی موراگ؟ من هیچ وقت موهایم را از پشت نمی بندم  ششمی هاداشتندبه صف واردکلاس جدیدشان می شدند که بوبی هیکل کوچولوی تنهایی را دید که درراهرو می پلکید،بالبخندی گفت سلام دورا اینجا اینجا چه کار میکنی؟میدانی که اینجا کلاس ششمی هاست نگو که دوباره گم شده ای  دورالیسی سرش را به علامت تصدیق تکان داد.بوبی بامهربانی پیشنهاد کرد:میخواهی با تو بیایم؟نه ممنون خودم میتوانم.بوبی به کلاس رفت بعد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت :باورنکردنی است تاحالا چنین چیزی ندیده بودم  بقیه باتعجب پرسیدند چی؟همان کلاس اولی دورا. من چند ثانیه پیش بیرون از این کلاس از اوجدا شدم وحالا او آنجا دارد از حیاط میگذرد.ششمی ها ازخانم هری که جوان زیبا وشوخ طبع بود خوششان می آمد. معلم شروع کرد:خوب من بعضی ازشمارامی شناسم ولی دلم می خواهد همه  به نوبت بلند شوید و خودتان را معرفی کنید.خانم هری صدازد موراگ استوارت دختر باهمان اخم آشنادرصورتش  سرپاایستاد :من موراگ استوارت هستم ونمیخواهم..یک لحظه موراگ انگار تو امروز صبح فراوش کرده ای  موهایت را از پشت ببندی موراگ باخشونت جواب داد: فراموش نکرده ام من همیشه در خانه موهایم را اینجوری درست می کنم خانم هری با تحکم ملایمی گفت:ولی تو حالا در خانه نیستی  لطفا به خوابگاهت برو  و موهایت را مرتب کن. موراگ سرخ شد.چند دقیقه بعد موقعیکه ششمی ها سرشان را روی دفتر هایشان خم کرده بودند سروکله موراگ با یک روبان آبی که دور موهای قرمزش بسته بود دوباره پیدا شد.
5- ششمی ها و اولی ها
جلسات هفتگی پنجشنبه شب ها ساعت  هفت برگزار می شد و یک آگهی هم در اتاقهای نشیمن زده می شد که همه بدانند دوریس گفت ازحالابرای اولین جلسه لحظه شماری می کنم . پت باشوق و ذوق گفت:بله باید موفق شویم این مسئولیتی است که خانم تئوبالد به عهده ما گذاشته و ما باید ثابت کنیم توانایی اش را داریم.ایزابل مصمم گفت خوب ثابت هم میکنیم اگر بعد از شش سال در سنت کلر یاد نگرفته باشیم که چطور احساس مسئولیت کنیم و تصمیم بگیریم امیدی به ما نیست. دوریس گفت : ولی بعضی ها هستند که هیچ وقت چیزی یاد نمی گیرند.بقیه بلا فاصله گفتند : پریسیلا! هیلاری گفت بله باید مراقبش باشیم.پت گفت:هیلاری تو ودوریس به اتاق نشیمن دومی ها بروید من و ایزابل هم سراغ اولی ها می رویم.موقعی که داشتند اتاق نشیمن را ترک می کردند به دورا لیسی برخوردند وپت صدازد: دورا!دختر خوب به اتاق ما برو کتری را بار بگذار وباقاشق یک مقدار قهوه در دو لیوان بریز ،خوب؟کلاس اولی خندید:باشد پت وبا عجله رفت وایزابل را در حالی که با تردید به دو قلویش نگاه می کرد به جا گذاشت.وقتی دو قلو ها به اتاق نشیمن کلاس اول رسیدند دورا آنجا روی کاناپه  ولو شده بود وداشت مجله میخواند.آلیسون و گلادیس هم دنبال یک اولی جوآن تری فرستاده بودند تا کارهایشان راانجام بدهد. آلیسون با روی گشاده از او استقبال کرد:سلام جوآن کتری را روی آتش بگذار بعد کمکم کن جایی برای این خرت وپرت هاپیدا کنم .باسلق ، اه  بچه که بودم عاشق باسلق بودم  ولی حالا دیگر دوست ندارم مشکل این است که مادربزرگم فکر می کند من بچه ام  وهر ترم یک جعبه  خوراکی برایم می  فرستد . تو باسلق دوست داری؟  عاشقشم . بیا مال تو! فکر کرد آلیسون واقعا مهربان است.جوآن در حالی که جعبه شیرینی را انگار که حاوی  جواهرات سلطنتی باشد  در بغل می فشرد  جست وخیز کنان ازاتاق بیرون رفت ودر طول راهرو به راه افتاد چند قدم بیشتر نرفته بود که به پریسیلا پارسنز خورد  تته پته کنان گفت : مغذرت می خواهم پریسیلا حواسم نبود.پریسیلا که چشمش به جعبه ای بود که جوآن داشت با خودش می برد پرخاش کرد: معلوم است . این را از کجا آوردی؟آلیسون به من داد.همان لحظه آلیسون سرش را از اناق بیرون آوردو گفت: جوآن ممکن است...اه پریسیلا. پریسیلا لبخند مطمئنی زد : آلیسون جوآن همین الن داشت به من می گفت : تو این جعبه باسلق را به اوداده ای.آلیسون گفت درست است.و لی این ربطی به تو ندارد چیزی می خوستی؟اخمهای آلیسون درهم رفت اودختر چندان تیزی نبود ولی نسبت به احساسات دیگران حساس بود وفهمید که یک مشکلی این بین وجود دارد. باملایمت پرسید :توپریسیلا رامی شناسی؟ جوآن جواب داد خیلی خوب ما در یک دهکده زندگی میکنیم  چه بدشانسی ای تحملش در طول ترم  به اندازه کافی سخت هست چه برسد در تعطیلات.
6- یک اتفاق خیلی عجیب
شنبه ها دختر ها آزاد بودند تا هرکاری که دوست دارند بکنند .ازقضا مادر دو قلو ها مقداری پول برایشان فرستاده بود و انها فکر کردند اشکالی ندارد آن روز بعد از ظهر سری به تریا بزنند.موقعی که داشتند ژاکتهایشان را برمیداشتند به آن ماری برخوردند که انگار مظهر بدبختی بود. ایزابل دلش برای آن ماری سوخت و دعوتش کرد:ماداریم به تریا می رویم دوست داری با ما بیایی؟ پت گفت : بله بیا آنجابهترین ساندویچهای تنوری را که من تاحالا خورده ام درست می کنند . کمی بعد سه دخترروی چهارپایه های بلندتریل نشسته بودند وداشتند از خوردن چیز برگر هیی تنوری با شیربستنی لذت می بردند. وقتی دوقلوها رفتند تا پول غذا را حساب کنند آن ماری چیز عجیبی دید از پنجره به بیرون نگاه کرد وهیکل کوچولوی آشنایی تشخیص داد که داشت وارد کتابفروشی روبرو می شد فکر کرد دورا کوچولوست واخم کرد ،کلاس ششمی پلک زد وچشمهایش را مالید چطور ممکن بود ؟ان ماری حتی یک ثانیه هم چشم از در مغازه چشم بر نداشته و دورا هم  بیرون نیامده بود پس چطور می توانسته دومرتبه وارد مغازه شود؟ وقتی دوقلو هاسرمیز برگشتند پت گفت :هی آن ماری قیافه ات طوری است که انگارروح دیده ای !دختر گفت :واقعا هم یک چیز غیر عادی دیده ام. وباعجله حکایت عجیبش را برایشان تعریف کرد. درست موقعی که دوقلو هاخواستند وارد مغازه شوند در باز شد و دودختر همسان بیرون آمدند وچشمشان که به صورتهای جدی سرگروهها افتاد ناگهان ایستادند . پت به سردی سوال کرد:خب چه حرفی برای گفتن دارید؟دورا یا شاید دو قلویش تته پته کرد: این.این فقط یک شوخی بود پت.ایزابل بالحن خشکی گفت:یک شوخی کهممکن بود شما رابه دردسر جدی بیاندازد.تو کدامی؟دختر سرش راپایین انداخت وگفت دورا!دوقلویش گفت:اسم من هم دافنه است.دافنه موقعی که ایزابل بازویش را گرفت بالبهای لرزان پرسید: به مدیر می گویید؟ پت درحالی که همان کار رابا دورا می کرد گفت:متاسفانه بله به دردسر می افتید .
7- رازهای بیشتر
شرح  کامل فریبکاری  دوقلو های لیسی بیان شد.صورت مدیر همچنان که گوش می داد رفته رفته عبوس تر شد:تاحالا با چنین رفتار بی فکرانه وغیر مسئولانه ای برخورد نکرده بودم . شما معلمها ، دخترهای دیگر و پدر و مادرتان را فریب دادید فکر می کنید اگر آنها از طرز رفتار شما با خبر شوند چه احساسی پیدا می کنند؟ اوه خانم تئوبالد حتما باید به آنها بگویید؟ما منظور بدی نداشتیم راست می گویم این فقط یک شوخی بود.خانم تئوبالد ادامه دادگفتن ونگفتن من به پدر و مادرتان بستگی به رفتارتان در بقیه ترم دارد.هر دو دوهفته در مدرسه حبس می شوید به علاوه چون هر کدام فقط سر نصف کلاسها حاضر شده اید دو هفته هر شب نیم ساعت جریمه می نویسید.همین کافی بود تا هرکسی را وادار کند قبل از اینکه دردسر راه بیندازدخوب درباره اش فکر کند فقط یک اشتباه رخ داد که به تلاششان برای خوش رفتاری لطمه زد وآن هم از طرف پریسیلا پارسنز بود که یک روز بعد از ظهر با دیدنشان در راهروی نزدیک اتاقش وظیفه خود دانست برایشان سخنرانی کند. من هردوی شما را می پایم واگر حین کاری مچتان رابگیرم که نباید....دافنه با ریشخند گفت:گزارشمان را می دهی . دختر از خشم سرخ شد همان موقع جوآن تری از گوشه راهرو پیچید و چشمهای پریسیلا از بدجنسی برق زدند با تحکم صدا زد جوآن بیا اینجا من همین الان داشتم به دوقلو ها می گفتم وقتش رسیده آرام بگیرند و دست از سوار کردن کلکهای مسخره  بردارند تو موافق نیستی؟دختر عاجز از نگاه کردن به دورا ودافنه بالحن بی روحی گفت: چرا پریسیلا.پریسیلا دستور داد:خوب حالا می توانی بری .و جوان باخوشحالی به طرف اتق آلیسون دوید اولی ها در اتاق نشیمن مشغول بگو وبخند بودند دوقلو های لیسی با سرو صدا مشغول بگو مگو سر تصا حب یک مجله بودند که در باز شد و با ورود جوآن تری هر دو ساکت شدند و خودشان را جمع جور کردند . دورانگاه تحقیر آمیزی به دختر انداخت  و فریاد زد خائن !دافنه گفت: تو اینجا چه کار میکنی جوآن؟کتی با مشاهده صورت تحقیر آمیز دو قلو ها و صورت رنگ پریده و هراسان جوآن پرسید:هی موضوع چیست؟ دافنه با اوقات تلخی توضیح داد:وقتی ÷ریسیلا با ما دعوا کرد جوآن طرف اورا گرفت.جوآن اعتراض کرد : این طور نیست!من که نمی توانستم بایک ششمی جرو بحث کنم می توانستم .کتی با ناراحتی از دوقلو ها به جوآن نگاه کرد و گفت : دیگر کافی است دو قلو ها شما باید بفهمید برای بعضی از ما همیشه آسان نیست که جلو پریسیلا دربیاییم و اما تو جوآن اگر بتوانی خودت را راضی کنی کمی جلویش بایستی ما همگی هوایت را داریم و به تو افتخار می کنیم ویک چیز دیگر جوآن نظرت در مورد دوست شدن با کسی از کلاس خودمان چیست ؟ دختر با بی علاقگی گفت :باشد کتی.
  8- موراگ به دردسر می افتد
ورزش وبازی چیزی بود که موراگ در آن می درخشید و تنها درسی بود که به نظر می امد از ان لذت می برد یک  بازیکن مادرزاد بود برای تصاحب توپ بی امان می جنگید  و مثل چسب به پت دختری که داشت سایه به سایه  حرکت می کرد چسبید چند دقیقه بعد هیلاری  توپ را انداخت  و پت ازدست موراگ در رفت .دختر اسکاتلندی درست پشت سرش آمد و کاملا تصادفی روی یک تکه یخ سر خورد  پت را به زمین انداخت و محکم  روی پت افتاد او درحالی که به سرعت از جا بلند می شد دست پت را لگد کرد و دختر از درد فریاد کشید خانم ویلتون با خشونت در سوتش دمید . ایزابل با نگرانی پرسید حالت خوب است پت؟وبعد به طرف موراگ چرخید : تو عمدا این کار راکردی ! دختر با اوقات تلخی فریاد زد : این طور نیست من روی یخ لیز خوردم و... معلم ورزش قاطعانه دستور داد: برو لباست را عوض کن موراگ : بعدا با تو صخبت می کنم . خانم ویلتون نگاهی به دست پت کرد و گفت :فکر می کنم بهتر است پیش مدیر خوبگاه بروی . بنا بر این پت به درمانگاه  رفت و با دست سالمش درزد. مدیر صدا کرد : بفرمایید ! اه پت من همین الان می خواستم بیایم  دنبالت . خدای من دستت چی شده ؟ پت موضوع را گفت ومدیر با مهارت واحتیط معاینه اش کرد راستش به عقیده من این فقط یک اتفاق بود خانم مدیر خوب اگر یادت باشد وقتی آمدی به تو گفتم همین الان می خواستم بیایم سراغت دلیلش این بود که تازه به خوابگاههای ششمی ها سرکشی کرده بودم ومتاسفانه متوجه شدم خوابگاه تو خیلی پایین تر از حد استاندارد قرار دارد پت.موراگ امروز صبح تختش را در وضعیت افتضاحی رها کرده نامرتب رویش لباس وخدا می داند دیگر چه چیزهایی این چه معنایی دارد مگر نه پت؟ حق باشماست خانم مدیر من با موراگ حرف می زنم .پت به اتاق رختکن رفت . وقتی سرگروه وارد شد دختر سرخ شد وگفت : پت به خاطر دستت متاسفم . پت معذرتش را نادیده گرفت و حرفش را قطع کرد: مهم نیست موراگ . چرا امروز صبح تختت رامرتب نکردی؟در یک چشم به هم زدن حالت عذر خواهانه دختر تبدیل به خشمی سرکش شد و پرخاش کرد : به خاطر این موضوع است که اینجایی ؟که با من مثل یک کلاس اولی دعواکنی؟با این حرف بلند شد وبا عصبانیت به سمت در رفت ولی پت از او سریعتر بود جلوی موراگ پرید ودر راچنان محکم به هم زد که  صدایش پیچید یکی از ان طرف به در فشار آورد و کارلوتا وارد اتاق شد . شروع کرد: وضع انگشت هایت چطور است پت؟ بعد با مشا هده ان جو متشنج  ودیدن حالت عصبانی صورت ان دو ساکت شد .آن وقت موراگ تنه ای به او زد ودور شد .چه خبر است ؟هی دخترانگار چیزی نمانده منفجر شوی . پت گفت قبلا شده ام وجریا ن نمره انضباط موراگ را به او گفت . کارلوتا جدی گفت : احساس می کنم تا حدی تقصیر من است جانت گفت : این که تقصیر تو نیست کمی شانس بیاوریم ممکن است موراگ را به کلاس پنجم بفرستند.کارلوتا ناگهان به جانت نگاه کرد ومتفکرانه گفت :ممنونم جانت تو الان ایده خوبی به من دادی .آن شب موراگ و کارلوتا در اتق مطالعه شان دوطرف میز نشسته بودند .کارلوتا گفت حتما یکی فراموش کرده به مادموازل بگوید قرار است این ترم به ماسخت نگیرند با این حال تودیگر مجبور نیستی ناراحت این موضوع باشی ذرسهای کلاس پنجم خیلی سبتراست. منظورت چیست؟کارلوتا معصومانه گفت :خوب خانم هری به مدیر گفت که درس و رفتار تو درحد استاندارد کلاس ششم نیست خانم تئوبالد هم قبول کرد که اگر درچند هفته آینده پیشرفتی حاصل نشود تو به کلاس پنجم بروی.
9- اولین جلسه
موقعی که گلادیس وارد اتاق نشیمن شد همه ئور میز بزرگ نشسته بودند . دوریس گفت خوب همه اینجاییم  حالا باید چکار کنیم ؟ایزابل گفت باید صبر کنیم یکی در بزند وامیدوار باشیم انتظارمان به درازا  نکشد.اول یک دختر مو سیا ه به اسم هیلد اآمد که گله داشت دوست صمیمی اش همیشه از روی دستش  کپی می کند . بوبی پرسد معلمها متوجه نشدند؟ اگر هردویتان مدا م تکالیف یکسان به آنها بدهید  طبیعتا مشکوک می شوند.پت با مهربانی گفت : بسیا خوب هیلدا تو برو بیرون ومنتظر شو ما موضوع را حل وفصل می کنیم  وهمین که راه حلی پیدا کردیم صدایت می زنیم . هیلدا به اتاق برگردانده شد دختر با اشتیاق به حرفهای ایزابل گوش داد وبالاخره گفت بله حق باشماست. فیز گفت : اگراو واقعا دوست تو باشد این موضوع نباید تاثیری روی دوستی تان بگذارد  ولی اگر بگذارد خب بهتر است با او قطع رابطه کنی . پت تصدیق کرد کاملا درست است خب هیلدا درباره حرفهایی که زدیم فکر کن وچند هفته دیگر برگرد وبه ما بگو اوضاعت چطور است .تقه آهسته ای به در خورد.دربه آرامی باز شد وسری نمایان شد .پت با خوشرویی گفت :لوسی این طور نیست ؟خب بنشین وبه ما بگو چه کاری می توانیم  برایت بکنیم؟لوسی با احساس حقارت نشست و باکمرویی شکسته بسته داستانش را تعریف کرد.:هفته گذشته تولد دوستم سوزان بودولی این ماه خانواده ام پول تو جیبی ام را دیر فرستادند ومن بی پول ماندم.یک اسکناس ده پوندی پیدا کردم  و آن را برداشتم .پریسیلا با تندی گفت : می بایست بلافاصله آن را به مدیر خوبگاه می دادی  لوسی با بیچارگی گفت :می دانم همین قصد راهم داشتم ولی ناگهان فکر کردم اگر بتوانم کیفی را که چشم سوزان دنبالش بود برای تولدش بخرم  چقدر خوشحال می شود و بعد اتفاق وحشتناکی افتاد  خوب سوزان به من گفت اسکناس ده پوندی ای را که برادر بزرگترش به عنوان کادو برایش فرستاده گم کرده در بد مخمصه ای افتاده ام ونمی دانم چه کار کنم .کارلوتا گفت: به نظر من لوسی باید حقیقت را بگوید ولی نه تا وقتی که پول کافی برای پس دادن به سوزان را جمع نکرده.
10- یک سواری ، یک کشف
کارلوتا که مشتری دائمی اصطبل های کنار جاده بود فکر کرد آن روز یک روز عالی برای سوازی است به سرعت یک شلوار سوارکاری ویک پلیور به تن کرد وبیرون زد با کمال تعجب موراگ راانجا دید که داشت ویل پسر مالک اصطبل ها را درحال مارپیچ بردن یک مادیان خاکستری براق تماشا می کرد.ویل سرش را بلند کرد ولبخند دوستانه ای زد وگفت : سلام کارلوتا الان می آیم .کارلوتا با لبخند متقابلی جواب داد: عجله نکن ویل وبعد روبه دختر اسکاتلندی کرد : نمی دانستم تو هم سواری می کنی موراگ ناراحت نمی شوی دنبالت بیایم ؟ دختر با شانه بالا انداختن جواب داد:خودت میدانی، ولی من قصد دارم یک بند چهارنعل بروم من یک سوارکار باتجربه ام واگر تو نتوانی  پا به پایم بیاییجا می مانی .موقع برگشتن به مدرسه موراگ گفت :خیلی وقت بود این قدر به من خوش نگذشته بود .کارلوتا تصدیق کرد عالی بود باید همیشگی اش کنیم . پت لبخند زنان به طرف آن دودختر رفت و با رفتار دوستانه  همیشگی اش گفت:از سواری لذت بردید،اگر زیاد خسته نیسته چطور است برای نت بال به ما ملحق شوی کارلوتا ما یک بازیکن کم داریم ،موراگ اگر کاری نداری ما یک داور هم نیاز داریم  ولی در عین ناراحتی کارلوتا  صورت موراگ دوباره حالت عصبانی همیشگی اش را به خود گرفت و بدون هیچ حرفی دور شد. ناگهان حالت مصممی صورت کارلوتارا فرا گرفت وگفت :  من را بی خیال شو پت می خواهم برای آخرین بار سعی کنم با موراگ به یک راه حلی برسم موراگ داشت چکمه های سوارکاری اش را تمیز میکرد که کارلوتا وارد اتاق شد و گفت : چرا اینقدر بی ادبانه با پت رفتار کردی ؟ از او واین طرز فکر که سرگروه بودن این حق را به او میدهد با من مثل بچه های پنج ساله حرف بزند خوشم نمی آید.نمی خواهم با دیگران ارتباط برقرار کنم  من مثل تو پت یا بقیه نیستم نمی توانی این را بفهمی این برای شما آسان است شما سالها اینجا بودید وبه این نوع زندگی عادت کردید. وبا این حرف از اتاق بیرون زد .کارلوتا که خودش هم داشت از عصبانیت می لرزید در برابر این وسوسه که دبنبالش برود و به او بگوید درباره اش چی فکر می کند مقاومت کرد .در این فاصله فایده ای نداشت که اینجا بنشیند وعزا بگیرد می توانست در نت بال به بقیه ملحق شود و مقداریاز عصبانیتش را خالی کند.کارلوتا بعد از بازی پرشور و دوستانه نت بال احساس گرسنگی وخستگی دلپذیری کرد یک رومیزی سفید نو روی میز بود و برای دو نفر ردیفی از ساندویچ ، چیپس و یک کیک شکلاتی  ترو تازه قرار داشت . موراگ با لبخند مرددی رویش را از پنجره برگرداند.بنشین از خودت پذیرایی کن.کارلوتا این حرف را شاخه زیتون به حساب آورد ومتقابلا لبخند زدو گفت : دارم از گرسنگی می میرم  ببین کارلوتا من از حرفی که قبلا زدم خیلی متاسفم .
11- پریسیلا فتنه می کند
دختری به اسم ریتا گفت : تولد من دو هفته دیگر است.خانواده ام معمولا برایم پول می فرستند می توانم مقداری از آن را برای جشن کنار بگذارم .دافنه فریاد زد خوب شد پس اگر بقیه هم خوراکی بخریم می توانیم تولد ریتا رابه طرز باشکوهی جشن بگیریم .جوآن تری که در اتاق آلیسون سرگرم بود در این جلسه حضور نداشت اما بعد از اینکه کارهایش تمام شد  به طرف اتاق نشیمن برگشت تازه از گوشه راهرو پیچیده بود که نفسش بند آمد آنجا پشت در پریسیلا در حالی که عملا دماغش را در سوراخ کلید کرده بود ایستاده بود.پریسیلا تند چرخید و چشمهای بدجنسش تنگ شدند .پریسیلا به جوآن اشاره کرد نزدیک برود ودختر وقتی کنار پریسیلا رسید صدای سوزان راشنید که داشت با وضوح تمام می گفت که پس جشن شبانه تصویب شد . پریسیلا با لحن ملاطفت آمیزی که ذخترها بلافاصله به آن ظنین شدند شروع کرد : دختر ها من دنبال یک داوطلب می گردم که کمی کار برایم انجام بدهد .پریسیلا گفت شنیده ام تو هفته گذشته ده پوند گم کردی سوزان خیلی بی احتیاطی سوزان سرخ شد وبالحن خشکی جواب داد:متوجه نشدم جیبم سوراخ است ولی تو از کجا شنیدی؟پریسیلا معصومانه گفت : لوسی درباره اش به من گفت بعد از اینکه پیدایش کرد.چشمهای سوزان ازعصبانیت برق زدند وگفت: ولی لوسی پیدایش نکرد . پریسیلا با لبخند خود بینانه ای پیشنهاد کرد ؟ اگر این قدر مطمئنی چرااز خودش نمی پرسی؟ تعجب می کنی اگر بفهمی من تا چه حد از اتفاقات کلاس شما خبر دارم برای مثال با حقه های پست وکثیف تو آشنا هستم روت. روت یکه خورد وپرسید : من گر چه کار کرده ام ؟ پریسیلا گفت تو تقلب میکنی و از دختری که مثلا دوستت است سوء استفاده می کنی . وقتی به اتاق نشیمن برگشتند کتی با لبخندی  حاکی از همدردی گفت: سلام بچه ها باپریسیلا دوست داشتنی خوش گذشت؟ سوزان با دیدن لوسی که گوشه ای نشسته بود به سردی جواب داد: نه ولی خیلی چیزها برایمان روشن شد هی لوسی میخواهم با تو حرف بزنم کتی مات ومبهوت پرسید : هیچ معلوم است چه شده ؟ لوسی باصورت برافروخته تته پته کنان حکایتش راتعریف کرد.بعد هیلدا صحبت کرد وروت لبش را گاز گرفت با خجالت متوجه شد حرفهای  هیلدا حقیقت دارد.کتی با این فکرکه شاید امروز برای اولی ها نحس بوده فریاد زد: خوب خوشحالم که همه چیز حل شد. دافنه گفت : یک چیز دیگر هم مانده که باید حل شود منظورم ششمی ها وجلساتشان است .کتی متفکرانه گفت : فهمیدم چه کار کنیم جلسه بعدی راتحریم می کنیم.آن وقت روز بعد وقتی ششمی ها تنها شدند وبه این فکرافتادند که چراکسی نیامده پیش سر گروهها می رویم و همه چیز رادرباره پریسیلا به آنها می گوییم.
  12- هفته شوکها و غافلگیری ها
روز بعد وقتی موراگ قبل ازصبحانه در خوابگاه به پت نزدیک شد وارام گفت : می شود یک لحظه وقتت رابگیرم پت؟ پت  غافلگیر شد :البته!موراگ آهسته گفت: فقط می خواستم معذرت بخواهم دیروز خیلی بد با تو رفتار کردم درواقع با همه بد و خصمانه رفتار کرده ام مثل یک بچه لوس واحمق بقیه ششمی ها وقتی دیدند پت وموراگ در حالی که مثل دوستهای قدیمی گپ می زدند با هم برای صبحانه آمدند تعجب کردند.ایزابل پلکهایش رابه هم زد ووقتی دوقلویش کنارش نشست گفت صورتش شبیه موراگ است همین طور صدایش ولی فکر کنم یک موجود فضایی در جلدش فرو رفته . پت در حالی که یک تست برای خودش بر می داشت خندید: دیوانه!هی آلیسون کجاست؟ نکند هنوز خواب است؟ الیسون نه خواب بود نه درگیر آینه.گیر جوآن تری افتاده بود که دیده بود بیرون خوابگاه انتظارش را می کشد متعجب وناراحت فریاد زد : جوان تو اینجا چکار میکنی؟ جوان با نگاه التماس آمیزی گفت :اوه الیسون از دستم عصبانی نشو  آمده ام ببینم در خوابگاهت کاری هست که بتوانم انجام بدهم شاید بتوانم تختت را مرتب کنم یا گنجه ات را یا ...آلیسوم با قطعیت غیر معمولی گفت : می دانی که ما وظیفه داریم خودمان این کارها را انجام بدهیم مدیر خوابگاه اگر فکر کند من تو را اورده ام که این کارها را برایم انجام بدهی حسابی عصبانی می شود .جوآن اعتراض کرد ولی تو که نیاورده ای من پیشنهاد کردم .می دانم جوآن وخیلی هم برایم ارزش دارد.ولی دیگر کافی است حالازود باش وگرنه هردوی ما برای صبحانه دیر می رسیم . خوشبختانه آلیسون موفق شد بدون جلب توجه معلمها بی سرو صدا وارد غذا خوری شود . پت آهسته پرسید کجا بودی ؟ آلیسون که هنوز احساس خشم می کرد تشر زد: نمی خواهم درباره اش حرف بزنم  مارمالاد رابه من بده لطفا . آلیسون زنگ تفریح که به خوابگاه رفت تا گنجه اش رامرتب کند .دوریس گفت من هم می آیم کمدم حسابی به هم ریخته شده .دو دختر وقتی به خوابگاه رفتند شوکه شدند چون قاب عکس پدر و مادر آلیسون که روی گنجه می گذاشت روی زمین افتاده وشیشه اش خرد شده .بعد ازظهر آن روز جوآن آلیسون را پیدا کرد وبا صدای لرزان اعتراف کرد :خیلی متاسفم آلیسون یک اتفاق بود .سر ساعت هفت ششمی ها دور میز بزرگشان گرد امدند ومنتظر شدند ساعت هفت و سی دقیقه فیز به ساعتش نگاه کردو گفت :انگار کسی نمی آید دختر ها. به این ترتیب جلسه باشادی تمام شد ولی دخترها بعدا در اتاق هایشان دوباره به فکر افتادند که چرا هیچ کدام از کوچکتر ها نیامده بودند.سرگروهها چرایش را روز بعد که کتی وهیلدا در اتاقشان را زدند فهمیدند .وقتی کتی وهیلدا داستانشان را گفتند صورت دوقلو ها جدی وجدی تر شد .  
13- شوکی برای پریسیلا
جوآن تری وقتی پریسیلا با دانستن این که پدر و مادر دختر کوچکتر به آنجا نمی آیند از او دعوت کرد روز رابا او وخانواده اش بگذراند. ریتا با تمسخر گفت:می رود اسرار ما را لو بدهد خاءن پست! دورا بالبخند فرشته واری گفت: بی خیال ریتا جاآن ممکن است برایمان خیلی مفید از کار در بیاید واقعا خیلی مفید! پریسیلا هم قصد داشت از جوآن استفاده کند.همین که به مدرسه برگشتند وبا آقا و خانم پارسنز خداحافظی کردندپزیسیلا دختر رابه کناری کشید وبا ملایمت گفت:خب حالا جوآن لطف کوچکی هست که تو می توانی در ازای گردش امروز  به من بکنی .از تو می خواهم بفهمی اولی ها کی وکجا جشن می گیرند وبه من بگویی .یک روز بعد ازظهر سوزان در اتاق نشینمن گفت :خب پس چهارشنبه شب،شب جشن است.کجا باشد ؟ کتی گفت :اینجا دقیقا نصف شب ،اولی ها بدون اینکه جوآن را بیدا ر کنند مخفیانه از خوابگاهشان بیرون رفتند  وجشن با موفقیت برگزار شد.برای پریسیلا که ذات بدجنسش از آنچه که قرار بود پیش بیاید به وجد آمده بود بیدار ماندن در آن شب آسان بود ،یک ربع مانده به نیمه شب بی سرو صدا از تخت پایین آمد دمپایی ها و ربدو شامبرش را پوشید ودزدکی به طرف خوابگاه کلاس اولی ها رفت. پریسیلا به طرف در رفت ودستش را بالا برد که در بزند ولی قبل از اینکه دستش روی در پایین بیاید یک چیزی از کنار شانه اش رد شد وبا صدای بلندی به در اتاق مادموازل خوردبعد از ان انگار همه چیز با هم اتفاق افتاد صدای پاهایی که در طول راهرو می دویدند  ناگهان در اتاق مادموازل باز شد ومعلم فرانسه با دیدن پریسیلا که با آلت جرم در دست آنجا ایستاده بود .فریاد زد: معنی این کار چیست؟ وقتی معلم کلاس خود پریسیلا  پشت سر مادموازل ظاهر شد فک دختر از ترس پایین افتاد خانم هری با لحن بسیا ر سردی پرسید : امیدوارم برای این رفتار عجیب توضیحی داشته باشی وقتی داستانش را نقل کرد حالت صورت دو معلم تحقیر آمیزتر شد  مادموازل با تمسخر گفت که این طور آمده بودی جاسوسی کنی! خانم هری در حالی که به انزجار به دختر که صورتش سرخ شده بود نگاه می کرد تصدیق کرد:اصلا خوب ، به نظرم بهتر است بررسی کنیم مادموازل وتو پریسیلا به خاطر خودت هم که شده امیدوارم راست گفته باشی . پریسیلایی که به دنبال دو معلم به اتاق نشینن اولی ها رفت یک پریسیلای خیط شده بود که وقتی خانم هری در اتاق را چهارتاق باز کرد و درق روی کلید چراغ زد در تاریکی قوز کرده بود.دختر باترس به اتاق خالی زل زد وبریده بریده گفت: حتما تصمیم گرفته اند به جای اینجا در خوابگاه جشن بگیرند.ولی وقتی به خوابگاه رسیدند همه جا تاریک بود و فقط صدای نفسهای عمیق ویک خرو پف آرام گاه به گاه شنیده می شد.
14- روزهای بد ششمی ها
پریسیلا در هچل افتاده بود یک هچل حسابی . جوان تو آنجایی بیا اینجا !دختربرگشت وپریسیلا را دید که گوشه ای ایستاده وبه طرفش رفت . پریسیلا با عصبانیت گفت :خوب تو وهم کلاسهایت خوب من رادست انداختید مگر نه ؟ جوان هراسان اعتراض کرد ولی من در جریان نبودم . پزیسیلا به صورت هراسان دختر نگاه کرد وحرفهایش را باور کرد ، شانه های جوآن راگرفت وپرسید: خیلی خب پس به من بگو این فکر چه کسی بود احتمالا دوقلو های لیسی یا شاید هم کتی ؟ جوان در حالی که تقلا می کرد از چنگ انگشت های دراز و استخوانی پریسیلا فرار کند جیغ زد: اوه داری اذیتم می کنی خیلی خب می گویم من امروز صبح اتفاقی شنیدم کتی گفت که این فکر ششمی ها بوده . کمی بعد اتفاقات عجیب و غریبی در کلاس ششم رخ داد . اولین اتفاق برای پت وایزابل افتاد که به تازگی یک شیشه عطر مورد علاقه  مادرشان را به منا سبت روز تولدش برایش خریده بودند  ولی وقتی زمانش رسید که آن را بپیچند و پستش کنند شیشه عطر غیبش زده بود .روز بعد ساعت هیلاری به اضافه خودنویس جانت نا پدید شدولی کار چه کسی می تواند باشد؟جانت به خشکی گفت : فقط یک مظنون مشخص وجود دارد . بقیه هم صدا گفتند : پریسیلا ! بوبی که در فکر فرو رفته بود : یک دقیقه صبر کنید نمی تواند کار پریسیلا باشد .دیشب موقعی که آن ماری در جلسه گفتگو با پنجمی ها بود یک اسکناس پنج پوندی از اتاقش برداشتند پریسیلا هم در آن جلسه بود .بوبی ناگهان با قیافه هیجان زده دستهایش را به هم کوبید: یک لحظه صبر کنید یکی از بچه های کلاسمان است که هنوز چیزی از او بر نداشته اند آلیسون! جانت به سرعت رفت که آلیسون را خبر کند. آلیسون تا بعد از عصرانه در هول و ولا بود و خیلی کمتراز آنی که می توانست خورد بعد کسی رادنبال جوآن فرستاد.سلام آلیسون من را صدا زدی؟ آلیسون جدی گفت بنشین جوآن می خواهم با تو حرف بزنم.جوآن ما می دانیم که تو از ششمی ها دزدی می کنی می خواهم بدانم چرا متاسفم آلیسون خیلی متاسفم من قبلا از این کار ها نکرده بودم.کسی مجبور کرد آن چیز ها رابردارم.آلیسون با خشونت گفت: احتیاجی نیست بگویی فقط یکی هست که با ما دشمنی دارد . پریسیلا پارسنز.
  15- مشکلات حل می شود
آلیسون مثل برق به اتاقهای ششمی ها رفت وهمه راجمع کرد البته همه را غیر از پریسیلا .در اتاق نشیمن داستان جوان را برایشان تعریف کرد وهمان طور که انتظار داشت دختر ها به خشم آمدند.پت صدایش را بلند کرد :خیلی خوب آرام باشید با همه هستم می فهمم چه احساسی دارید چون خودم هم درست همان احساس را دارم ولی ما باید طبق مقررات عمل کنیم  به نظر من من و ایزابل اول باید خانم تئوبالد را ببینیم آلیسون تو هم بهتر است با ما بیایی . خوشبختانه مدیر در مدرسه بود وموقعی که سه دختر اتفاقات عجیب کلاس ششم ونقشی را که پریسیلا وجوآن بازی کرده بودند توضیح دادند خیلی جدی گوش داد .  خانم تئوبالد متفکرانه گفت : از نحوه برخوردتان با این موضوع خیلی راضی ام حالا لطفا پریسیلا را بفرستید پیش من . پریسیلا وقتی فهمید مدیر می خواهد اورا ببیند تعجب کرد اما نگران نشد،ولی یک نگاه به صورت عبوس مدیر کافی بود تا دختر بفهمد که در یک دردسر جدی افتاده :تو مایه ننگ سنت کلر هستی پریسیلا چیزی که در این ماجرا من را بیشتر ناراحت می کند این است که تو با استفاده از گرفتن حق السکوت از یک دختر کوچکتر نقشه های پست و کثیفت را اجرا کردی امیدوارم از این تجربه درس بگیری و از آن استفاده کنی که در آینده آدم بهتری شوی ولی من نمی توانم تو را در سنت کلر نگه دارم پریسیلا . مدیر دنبال جوآن هم فرستاد ولی با او با لحن مهربان ودلگرم کننده ای صحبت کرد. کلاس ششم بدون وجود پریسیلا  محیط به مراتب شاد تری بود . خانم هری هفته بعد نتا یج را در کلاس اعلام کرد حالت جدی صورتش  وقتی پاکتهای قهوه ای مشابه را به دست دو دختر داد باعث شد دلشان فرو بریزد .میرابل فریاد کشید :من قبول شده ام ! خنده گوش تا گوشی صورت زیبای آنجلا را پر کرده بود :بله بله باورم نمی شود تو هم قبول شده ای آفرین میرابل!
16- پایان خوشی برای ترم
بوبی گفت: داشتم فکر می کردم باید باید به مناسبت رفتن هیلاری هم کاری بکنیم می دانید که او ترم آینده برنمی گردد. بادرک این مطلب سکوت بر آن جمع حاکم شد . هیلاری دختر فوق العاده محبوبی بود وسنت کلر بدون وجود او صفای سابق را نداشت . پت فریاد زد: بیایید جشن بگیریم یک مراسم تجیلیل ویک جشن خداحافظی برای هیلاری عزیزمان . ایزابل فورا گفت: فکر خیلی خوبی است ! حیف که برای گرفتن جشن شبانه زیادی بزرگ ووظیفه شناسیم وگرنه این جشن مثل توپ صدا می کرد وترم را تمام می کرد . جانت آه کشید : احتمالا همین طور است .شرط می بندم اگر از خانم تئوبالد خواهش کنیم اجازه می دهد غروب یکی از روزها در اتاق نشیمن جشن بگیریم .خانم تئوبالد با کمال میل اجازه داد این جشن برگزار شود  و غروب قبل از پایان ترم ششمی ها را دید که مشغول چیدن ظرفهای خوراکی در اتاق نشیمن بودند . همه دختر ها در انتظار جشن رای داده بودند عصرانه چیزی نخورند فقط هیلاری بی خبر بود که البته اینجا هم کارلوتا و موراگ  وارد صحنه شده بودند آن دو هیلاری را آن روز بعد از ظهر تا دیر وقت به سواری برده ودر راه برگشت به اصطبل ها تظاهر کرده بودند به طرز مایوس کننده ای گم شده اند بنابر این برای عصرانه خیلی ذیر به مدرسه برگشتند . هیلاری با ناراحتی فکر کرده بود : چه بد شانسی بزرگی بعد از سواری دارم از گرسنگی می میرم که ناگهان کلودین توی اتاقش پرید و گفت : وای هیلاری باید فورا به اتاق نشیمن بیایی 1 نفس هیلاری بند آمد نمی توانست چیزی را که می دید باور کند فریاد زد: فوق العاده است همه شما فرشته اید حتما مثل برده ها کار کرده اید ! معرکه است .قبل از پایان جشن غافلگیری دیگری هم در پیش بود . فیز گفت: این قطعا گوی سبقت را از  مدارس روزانه می برد. چنین چیزی هرگز آنجا رخ نمی دهد .سکوتی ناگهان درگرفت و همه دختر ها به او خیره شدند لحنی که با او صحبت کرده بود به کلی متفاوت از لهجه کاکنی اش بود که به آن خو گرفته بودند. میرابل پرسید خدای من فیز  کلاس سخنوری ای چیزی رفته ای؟ فیز خندید کمی سرخ شد وسر تکان داد ،نه متاسفانه من با شما کاملا روراست نبوده ام.پدر ومادر من دوک ودوشس دلچستر هستند و من هم لیدی فیلیس بنتلی .دختر ها علیرغم دیر خوابیدنشان صبح روز بعد به اشتیاق تعطیلات زود وسرحال بیدار شدند. 
 دختری احساساتی است و به خاطر ضعف در درسهایش همیشه یک کله پوک به حساب می آمده کمکهای
  زیادی میکند و در آخر تحسین سایر دختر ها را بر می انگیزد.او دختری است که برخلاف همه دختر ها به جوآن توجه می کند وبه او اعتماد دارد جوآن نیز متقابلا به آلیسون علاقمند می شود وسعی می کند کارهای دختر ششمی را انجام دهد و به او کمک کند تا اینکه کارهای جوآن به شکلی آزار دهنده درمی آید وباعث رنجش آلیسو ن می شود او که دوست ندارد دختر کوچکتر را ناراحت کند در عین حال خودش نیز درمانده می شود که با دختر کوچکتر جه رفتاری را در پیش گیرد.