داستان در روستاي كويري زمينچ با مردمي فقير اتفاق مي افتد....

 

خلاصه رمان «جای خالی سلوچ»

اثر محمود دولت آبادی

داستان در روستاي كويري زمينچ با مردمي فقير اتفاق مي افتد :

سلوچ ، مقني و تنور مالي همتي است . اما روزي خانواده اش ( مرگان همسرش و عباس و ابراو و هاجر ؛ فرزندانش ) را رها مي كند و مي رود – مركان كه زني اهل كار است ناچار است بار زندگي را خود به دوش بگيرد ، و البته با عباس و ابرا. غير از فقر ، درگيري دو برادر باهم و نيز علاقه عباس به قمار و خود خواهي او هم زندگي شان را سخت مي كند . از طرفي خرده مالك هاي زمينچ –روستاي كويري شان – تصميم مي گيرند به بهانه پسته كاري ، تك زميني كه سلوچ و ساير آفتاب نشين ها از آن روزي مي گيرند و نامش « خدازمين » است را از دست مركان و بقيه در آورند و همه را راضي مي كنند جزاو : و براي اينكه مشكل را حل كنند ، عباس و ابراو را – يكي را با پول نقد و ديگري را با كار روي تراكتوري كه بتازگي خريده اند – راضي به فروش زمين مي كنند . از سوي ديگر علي گناو ، حمامي زمينچ كه همسرش را زير كتك عليل و نازا كرده از فرصت بي پناهي مركان استفاده مي كند و علي رغم سن زيادش ، دختر 12 ساله مرگان را خواستگاري مي كند و مرگان ناچار مي پذيرد و هاجر را هر چند ناراضي است و هنوز كودك است به عقد او در مي آورد . عباس هم روزي در كوير و در حين سارباني ، با شتري مست درگير مي شود و از ترس كينه شتر ناچار خود را به چاهي خشك مي اندازد و از ترس 2 مار كويري چاه ، وقتي او را بيرون مي كشند ؛ تمام موهايش سفيد شده و بهت زده است و دچار ضعف روحي و جسمي شده و خانه نشين مي شود و بعد ها هم به سلامت خود بر نمي گردد . تنها ابراو مي ماند كه به كار چسبيده و كم كم شوفر مي شود وحتي براي اينكه كارش را از دست ندهد – يك روز مقابل مادرش مي ايستد و جلوي همه برخورد وحشيانه اي با او مي كند – ولي علي رغم اين ضعف ها تمام تلاش خود را براي رهايي خانواده اش از فقر كرده است – از سويي بي پناهي مرگان باعث شد . مرداني از ده به چشم طمع در او بنگرند و او را از مولا امان برادرش خواستگاري كنند ونه مرگان و نه ابراو نمي دانند اين مشكل را چگونه حل كنند . بالاخره معلوم مي شود ، ميرزا حسن – كه ثبت كردن خدا زمين و خريد مكينه و تراكتور كار اوست مابقي شركايش را رها كرده و پولِ كلان وام دولتي را به جيب زده و گريخته و ابراو و سايرين مي فهمند كه تمام مدت ،بازيچه او بوده اند . ابراو بيكار مي شود و ناچار با مراد – كه روزي خواهان هاجر بوده است؛ تصميم به ترك زمينچ مي گيرند و مرگان هم بعد از شنيدن اين خبر كه سلوچ را در معدني درشاهرود ديده اند همراه آنان مي شود و هاجر را كه باردار است وماههاي آخر بارداري اش را مي گذراند و عباس كه به خاطر ضعف و پيري زود رسش نمي تواند همراهشان باشد، رها مي كند و همراه برادر و پسرش ومراد ، راهي شاهرود مي شود اما صبح زود قبل از حركت، سلوچ باز مي گردد .