موقعيت زماني رمان بعد از حضور متفقين است در شيراز...

 

خلاصه رمان «سو و شون»

اثر سیمین دانشور

موقعيت زماني رمان بعد از حضور متفقين است در شيراز، رضا خان به دليل همكاري با آلماني ها از حضور متفقين فرار مي كند و بعد ازشهريور 20 در واقع قواي بيگانست حاكميت در شيراز تحت سلطنه انگليسي هاست ژاندارمري و كلانتري در اختيار اونهاست سربازان هندي است در تحت سلطنه انگليس ها مكانم خود شهر شيراز و وقايع از شهر سميرم و بويراحمد از اقوام ايل قشقايي ماجرا به نوعي نقش افرين هستند. داستان از زماني اغاز مي شد كه بعد از كودتاي رضاخان و ماجراي كشف حجاب است يوسف خان كاكا وفاطمه دو خاهر يك برادر هستند كه پدرشون مجتهد جامع الشرايط از نجف آمده و خيلي از بزرگان شهرو امام جمعه رفتن و پشت سرا و نماز خوانده اند بعد از ماجراي خلع لباس روحانيت كه رضاخان اين پدر يوسف منزوي مي شه ولي در مجلس رقصي، رقاصه اي رو مي بيند و عاشق اون مي ششه به خانه مي اره. بي بي زني مجتهد از فرط ناراحتي به كربلا مي ره اونجا مجاور مي شه....... كلفتي فخروشريعه را كمي كرده يوسف سهم خودش رو از مال پدر و در انگليس در ميخونه و بازري دفتر ميرزا علي اكبر كه در مدرسه انگليسي ها در شيراز درس مي خونده با اون ازدواج مي كنه زري در مدرسه انگليسي ها درس مي خونه، پدرش هم از علمين زبان شهر بوده يه برادر هم زري داره مادري هم كه مرحوم شده از زري يك پسر به نام خسرو و دو دختر به نام مينا و مرجان هست كه يكي است كه باردار است عبدالحسين ييا خان كاكا پسرس به طاهر دارد شانزده ساله كه فوت كرده حكيم زن انگيلسي كه ماما هست سينگر يك نظامي هست كه 13 سال قبل وارد شيراز شده لباس نظامي را دراورده كار فروش چرخ سينگر روا انجام مي ده مك بافر خبرنگاريست كه خبرنگار جنگي است كه رسوخ در دانشگاه انگليس داشته اصالتاً ارلندي است آزادي خاهي داره عزت الدوله پدر كلانتر و پسرش حميد پاش مي لنگه و چشماش لوچ و اسم دوستش كه زهرا براي پسرش بگيره موفق نمي شه و خانوادتاً خدمتگزار حاكم بودن كه در شيراز مي امد. فردوس و ننه فردوس در خانه آنها است سرنوشت عزت الدوله هم جلبه بسيلر ادم تيزي بوده و كلفتي رو كه آورده بودند با اون به هم مي ريزه و حامله مي ه و نهايتاً عزت الدوله براي اين كه حفظ ابرو بكنه وجود دختر رو مي پذيره ولي وقتي متوجه حامله شدنش مي شه بچه رو كاري مي كنه كه سقط كنه و دل پر خوني از شوهرش داره فاطمه خواهر بزرگ يوسف و ابولقاسم خان هستش معتاد دائم ترياك مي كشه شوهرش برادر سودابه هندي بوده كه مي گن خورشيد پرسته يك پسر بزرگش كشته مي شه ودر حال حاضر تنهاست و از ظلم خان كاكا قصد داره مجاور بشه در كربلا ولي مجاور نمي شه ماجرايي كه براي يوسف پيش مي ايد اين كار را نيم كند يوسف مخالف حضور انگليسي بود و از حاكم هم دلخوره و نميتونه رنج و سختي مردم رو ببينه انگليسي ها سعي دارن با واسطه محصولات زمين يوسف رو بخورن پوست رازي نيست اين ها رو بده خان كاكا هم دنبال اينه كه بدجوري نمايندة بشه و افسران انگليسي را بلكه سهر است ؟؟؟ رو به يك سوي به دختر حاكم ميده. و اسب روميبره بيرون نهايتاً خسرو اين رو نجات ميده ولي يوسف كخ محور اصلي داستانه اين براي مخالفت يا حاكم افسران را مي گذاره بين قشقايي هاي حاكي و قشقايي ايلاتي سير مي كند و وحدت ايجاد كند و سهراب و رستم دونفري هستن كه اين ها بنا دارن كه محصولات يوسف را بخرن و انگليسي ها بفروشند و به جاش اسلحه بگيرن با قشقايي هاي خاگي بجنگند يوسف با آنها ارتباط برقرار مي كند و اونها رو منصرف مي كند و تمام محصولاتش رو مي فروشه به مردم ببه خاطر اين كاري كه يوسف انجام ميده انگليسي ها با يك طرفندي يوسف رو مي كشند و گردن عمو كلو بندازند عمو كلو بچه اي است كه بيماري تب محرقه يك نوع از ؟؟؟ و اينها مبتلاست و يوسف پذيرايي مي شه ودرس مي خونه ولي كسي باور نمي كنه مراسم تشييع جنازه يوسف مطرحه مردي كه بهره مند شده بروند و مردم علاقه مند به دو شرط بودند. ميان دو مراسم نيروهاثي ژاندارم قصد دارن مردم رو متفرق كنند مردم متفرق نمي شن درگيري ايجاد مي شه و در قربت و مظلوميت نيمه شب يوسف رو در امام زاده اي دفن مي كنند و مظلوميتش شبيه سياوشون هستند پايان رمان جمله مسكماهان ايرلندي الاصل است كه ديگر سحر نزديك است سياوشان در سوگ سياوش فصل اول رمان مجلس عقد و سفره حاكم توصيف مي كنه به گلتاژ و حضور افسران انگليسي هستند و كيمم زن انگليسي و سينگر و تعدادي از همين اشراف خود شهر حضور دارند ولخرجي هاي كه شده در سفره عقد و چه در باغوسط باغ رو فرش گذاشتند و آنجايي گذاشتن كولونل با چند نفر همراهش و سرگردان هندي كه در واقع نيروي نظامي انگليسي هستند با چند نفر هندي يك كشتي جنگي رو به شكل باگل ارايش كردند ميارن در كنار حوض بزارن كه مياد زن دست انگليسي را مي بويه و اينهارو مياره به داخل مجلس يك مراسم محلي دارن و يك مراسم دستمال قشقايي كه رقص مشترك زن و مرد و بعد از گروهي درخواست كرد از تهران اوردن كه از انگليس خود سفار خونه اينهارو ميارن افسرهاي انگليسي يك يك و كنار زنهاي اشراف و با اونها ميمي رقصند عروس و داماد مي رقصند و كونوله با عروس مي رقصه و سينگر هم همين طور البته عروس هم لگد مي كنه. سينگر دنبال اين كه زري هم برقصه زري جواب منفي بهش مي ده و دو به دو مرن و مشروبات صرف مي شه اون عزتالدوله هم گردان بوده وزير شاه حاكم در همه دوره ها بوده..........همكلاسي يوسف كه خبرنگار ايرلندي كه مي خواهد به نوعي يوسف رو قانع بكنه كه از سرسختي در مقبل كلونه و حاكم برداره و يوسف يادآوري بهش مي كنه كه بوديم كه شمارو مقنعه رو برداشتن و امريكا و استقلالتون رو برداشتند مك ها مان فطرتش بيدار مي شه و مي گه ايلام و ايرلند هر دو تا اريايي هستند و شما جد ماييد و ما نوه هاي شما هستيم هر دو بهدنبال استقلال هستيم از دست اينها بشيم ماجرا يك قصه رو مي گه كه براي كودكان گفته مي شه بحث ازادي هم شهر شما و شهر ما نياز به مردان دارند كه بايستند در مقابل زور و مك هامان مي گه واي به حال ما كه سينگر بفهمه و سينگر هم به نوعي كلونل نشون مي ده يوسف رو البته تو اين ربطه خان كاكا كه اسم باباش ابوالقاسم بود و خان هست برادر بزرگ يوسف مياد نزديك ميشه به يوسف و زري مي گه تو دو سال است كه محصولاتت رو نفروختيما رفع و رجوع كرديم ولي امسال ديگه نمي توانيم اين كارو بكنيم يوسف تهديدش مي كنه خان كاكا رو مي گه كه بايد معلوم بشه مردي وجود داره مي گه قدرت دارن اونها نياز دادن نفت و بنزين و اينها نياز دارن ولي به زور مي گيرن و در انبارها به زور واز مي كردند مشقت براي خود ايجاد مي كني يكي بايد اين كار رو بكنه و اين ماجرا رو تمام و كمال نقل مي كنه به زري و مي ره با اوسه مينا و مرجانم اونها را مي بوسه يوسف هم مي ره خسرو پسرش رو مي گه هر كاري كه من نتونستم تو مي توني و جلوي اينها بايستي فصل دوم با شب جمعه اغاز مي شه كه زري نذر ديوانه مي كنه براي اونها نون ببره سكينه رو مي فرسته زري بعد از خسرو تصميم گرفته براي تولد خسرو براي زنداني ها هماين كار رو انجام بده فاطمه خانم خواهر بزرگ خان كاكا و يوسف هست بچه ها قند برميدارن كه برن به سحر ووقتي بعد از مدرسه با اون بازي مي كنند خداحافظي مي كنه يوسف داره در اتاق كتاب مي خونه و زري با فاطمه با هم صحبت مي كنند خان كاكا يا ابوالقاسم خان وارد مي شه بحث ميهماني كه انگليسي ها مي خوان برن فاطمه رو پيدا مي مكنه نه پدر ما نه جد ما با تازه به دوران رسيده ها و دوستي ها سرسازش نداشته كه خان كاكا مسيگه اگر پدر ما عقل داشت ما كلي ثروت زير پامون بود دين با سودابه هندي رقاصه در غربت ما در تن به كشتن داد و تو ار هم به پسر ميرزا داد كه از اين كارهاي كه يوسف مسكنه كه پول ورداره خرج رعيت كنه اون چيزهايي بين اونها توزيع مي كند و خرجشان را يم دهد اين كارها نتيجه اي ندارد رعت بايد از ارباب بترسد ارباي بايد اونها را فلك بكند تا اين جماعت بفهمند اين رفتارها رفتارهاي خوبي با مردم بست بحث اينها به نتيجه اي نمي رسد و خان كاكا خارج مي شه تكليف مراسم كنسوا روشن نمي شه در فصل 3 صحنه طبق به سرهايي هستند كه اومدند نذري زري خانوم ار ببرند براي ديوانه خانه و زندان كه نشون ميده ازفقر طبق كش ها نمي گيرند و نان بخه جاش به ما بده خان كاكا با پسرش هرمز و درد مي شن و مي خوان براي مراسم كنسول برن و مسافت دوراس هرمز و خسرو جلوتر از اون ها زن و زري و فاطمه و جلوتر هم كرونر و خان كاكا در حال حركت هستند و سربازها از منطقه نظامي عبور مي كنند سربازها حضور دارند و كنار مزارع يوسف براي خود سينگر تيكه مي بياد خان كاكا مي خواد يه جوري رفع و رجوع كنه ميرن وارد چادر مي شوند در انجا علامت هاي زيادي داشتن و اون سينگر سلامتي جاام مشروب رو مس گيره ايران (يوسف تيكه اي براي سينگر و كرونل مياد) و كرونل مياد مي گه مواظب اين برادرتون باشيد و به نوعي مي يگن كه مجصول رو به مابده ورود پيدا مي كنند خان هم با دخترش گلتاژ وارد مي شن به مراسم كه تئاتري كه مترسكي است به شكل هيتلر بود با داس و چكش و افرادي هم باشيد و كمان هم اين مترسك هيتلر را به زمين مي اندازد و مراسم تما مي شه در بين اين ماسم دختر حاكم وارد ميشه با هرمز و خسرو مواجه مي شه و زري مي گه شما پسرا بزرگ داريد و ما خبر نداريم زري هم از صرف گتاژ از گوشواره اي كه داديد ممنون هستم و تا اخر عمر نگه مي دارم. فصل 4 ذدر اين فصل گفتگوهاي يوسف را بارستم سهراب و مجيد و فتوح مي بينيم و ار افراد ايل قشقايي مي بينيم كه دو سه نفري با چارد زنانه وارد خانه يوسف مي سن و ميرن داخل ثالار و بعد گفتگوهاي بازري دارن تصاويري كه روي ديوار هستش از اون ياد گذشته را ياد اور مي كند تا به زمان باستان مي رسند يوسف در شكار از اونجا برمي گرده با پسرش خسرو و سينند با هم صحبت مي كنند معلوم مي شه كه اينها به دنبالحريم محصولات وسف هستند تا اون رو بفروشند به قيمت گزاف به انگليسي و اسلحه تهيه بكنند با ؟؟؟ خودشون كه قشقايي هاتي خاك و بار هستند با قشقايي خاك بجنگند يوسف به انجا تشر مي زنه اونها را از اين كارشون نهي مي كنه و مي گه به جاي اين كار اين هايي كه دشني دارن و اومدن توي خاك ما و حاضر نمي شه كه محصولاتش را بفروشه اينها بر مي گردند به سمت نيروهاي خودشون. فصل5 بحث سحر را كه دختر خان كاكا است اين را خان كاكا مطرح مي كنه به فاطمه خانم هم ميگه علت اين رو كه بايد بدونم مخالفت هايي كه تو با خان را يك جوري جبران بكنم حاضر نيست محصولاتش رو بده مشكلاتي رو ايجاد كرد همش دنبال فقر فقيراست ملك صغري و ملك رستم و دنبال فردا اگر اومدن از طرف حاكم شما سحر را بديد من خسرو مي برم براي شكار و اونجا مشغولش مي كنم خيلي بعذ از اينكه خسرو برگشت اين سحر مردد يك جوري برخورد كرد فاطمه خانم دائماً بساط ترياكش براه بوده و با خان كاكا مخالف و دائماً تكرار مي كنه مي خواهد بره براي كربلا مجاور بشه در اون اسم سكينه خديجه غلام حاج محمد رضا مي شنويم كه در خانه زري خانم كار مي كند خبرهايي هم در اين فصل مي رسه از فقر و نادارايي مردم و اين كه چه با بيماري و مرض دست و پنجه نرم مي كنند ديدگاه خان كاكا يك ديدگاه ارباب و زورگويانه نسبت به مردم كه فاطمه با اين ديدگاه مخالف است فصل 6 با ذسته فاطمه كه دارد مطالب رو براي زري مي گه با اون ناگفته هاي است كه داره بيان مي كنه در اين فصل صحبتهاي زيادي مي كنه نسبت به پدر كه مجتهد جامع اشرايط بود و از نجف كه به شيراز اومد همه علما در اونجا پشت سرش نماز خوندن در مسجد مواجه شد با سودابه و محمد حسين هندي برادر خواهري اند كه اينها از هند اومده بود محمد حسين جغرافيا درس ميداد و سودابه هم در يك مجلس رقصي پدر فاطمه او را مي بيند و دل به او مي بندددر خانه مي گه هيچ گاه زن باباي من نشد و صحنه هاي بدي از رقاصي را نقل مي كنه به نوعي كه خون به دل مادرمون كردو فقير الزمان اسم مادرش كه براي زيارت حضرت معصومه مشهد ولي ميره نجف و كربلا و اونجا مجاور مي شه فخر الشريعه در خونه او به عنوان كلفت كار مي كرده اولش كه وارد كربلا مي شه شيخ عباس قمي مي ترسوند زوار رو وومادر 1000 تومان داد يك شناسنامه مرده اي رو گرفت و در همون جا دفن شد حتي 3-4 بار حاج اقا پول خواست بروسنه دستش نرسيد حتي يوسف هم از انگليس براش پول ببره دير رسيد ديگر مادر ما از دنيا رفت بود نكته كه من پيش محمد حسين درس مي خوندم به ازدواج منجر شد و از اون يك بچه اي متولد و از دنيا رفت. محمد حسين درس جغرافياي ميداد و مي نشست بالاي بام و خورشيد رو نگاه مي كرد كه چشمش ضايع شده بود كارهاي مختلفي انجام ميداد كه بيشتر به سحرو جادو انجام ميداد و سودابه مي گفت صاحب نفس حسين سابقه خود حاج اقا شون رو نقل مي كنه كه ئ در دوره هاي خيلي با كلانتر و حسن دندان خلا با هم اختلاف داشتتن كلانتر دامادي داشت كه قاپوچي كه شوهر عزت الدوله است و هر چي بلند مي شه از كوره اينها ست اينها حامي انگليس بودن و هرگز انگليسي ها كاري به كارش نداشتند و هر كس كه نمي زد اينها رو مي زدند و ضرب و شتم مي كردند به نوعي به محله يهودي ها حمله كردند فرزندي رو با مادرش زدند حاج اقا رفت تادون را در بيمارستان مرسلات معالجه كنند ولي چون تحت نظارت كلانتر خان بود داشتند بلاخره با يك طرفند هايي اون رو معالجه كردد تاووس خانم كه براي يوسف مشروب بياره اين همون زني است كه بچه شو تو بغلش زدن و حاج اقا كمكش كرد اصلاعاتي رو راجع به حكيم پدر چار پسر كه همشون كار طبابت مي كردند چارميشون عبدالرخان پيرمردي است كه در فصل هاي اينده هم استفاده شده و اصالت داشتند وزير علم انگليس نرفتند و ايشون توي اين ماجرا كمك كردبعد از امدن يعني وقتي ازداج رابطه اي كه پدرها و سودابه داشت توشهر پيچيد كه پدر ما بابي است ولي اونجايي عمامه رو كنار گذاشت پاسخ سؤالات مردم رو ميداد وكاري از دستم بر نمي ايد و مي تونم با اين عمامه به مسجد بروم و نه تدريس و كار ديگري نم توانم بكنم اينكه در رابطه عشق و عاشقي و اينها به نوعي مشغول شده بود فاطمه خانم مي گه كه اين حرفاي كهخان كاكا مي زنه كه يوسف پول گرفت واينها دروغه چون پدر ما هر دوتا هزينه شون را داد خان كاكا گفت من نمي برم و به جاش ملك به من بده ملك هم گرفت فاطمه خانم هم سهم رو گرفتم خودم مي رفتم سوار اسب مي شدم و ميتافتم و رعيت رو به فلك مي بستم و از مزارع كشت ترياك ديدن مي كردم كه اين طور من بودم به اين ترتيب اطلاعات وسيعي رو راجع به خود و خانواده اش ارائه مي كند و مي گه مي خواهم برن طلاهايي را كه دارم بفروشم به طف كربلا بم م مجاور بشم و خان كاكا مي گه ميرزا پسر ميرزا پدر سودابه و محمد حسين تا حد بقود مي رفت و نوع پارچه هيي را مي آورد در فصل 7 ماجراي گرفتن است كه از طرف حاكم نامه اي رو ميدن كه ژاندارم مياره از همشهري هاي غلام هم بود اين اسب رو خان كاكا قولداده و ايران تاج كه دخترشون هست و تازه از مرض تيفوس هم نجات يافته اين ولي ؟؟؟ را هم بفرستند بره زري خانم هم مي گه صورتي از قبر درست كنيد كه اگر افسر اومد بگيم اسبمرده به غلام گفت اگه بروز بدي من به يوسف مي گم كه تو رو از كار بر كنار كنه ادامه اين تماسي است كه زري مي گيره با عزت الدوله خواهر خوانده فاطمه كه دختر كلانتر قاپوچي هم شوهرش بوده و اينها ميرن با هم گفتگو مي كنند فصل 8 فتگوهاي خواهر خوانده هاست البته عزتالوله بيشتر صحبت مي كند در اين عزت الدوله مي گه كه پسرش محمد خواهان زري شر و در پدر زري است معلم زبان هم بوده با لفظ ميرزا علي اكبر كافر عزت الدوله از اون اسم مي بره خانواده فقيري بودند مي گه تمام خونشون به اندازه گوشه اي نو خونه ما نمي شه مارش دندون هاي جلوش افتاده بوده لباس چرك پوشدهبوده مثلاً توصيف مي كند مي گه با اين كه چند بار رفتيم نپذيرفت و كل عباس قاپوچي كه شوهر اين قصه رو قبول نمي كنهو نهايتاً كه متوجه مي شه كه شماها رفتين و اونجا يك عده اي رو گذاشتين براي به عروس بودن خود تون در بياريد گفت ميخواستم بيام بگم ولي نشد كه اين كا رو بكنم و حميد را نتوانستن منصرف كنم ولي مي گه قضيه اسب سحركار من نبوده ولي من حاضرم برم به اون خونواده بگم كه تشويق كنم كه دخترا به اسب با استبلش ناآشناست اون رو برداره و بياره اين سمت البته همون جا مي گه كه اون گوشوارو به دلش بذارم يعني من دليل اين گرديدم اب زير پوستش افتاده در خانه شوهر اين زري مي خواستم اونجا داغ گوشواره رو به دلش بذارم و باهاش اين كار و انجام دادم عزتالدوله ماجراي ازدواج خودش كه سه روز بعد از ازدواج با كلعباس قاپوچي با اون اختلافش مي شه و اون بر مي گرده براي من نوه كلانتر بازي در نيار همه اجداد تو خائن بودن ميگه با وجود اين كه ما خيلي جهيزيه سنگيني هم داشتيم ولي همش دست اين نامرد نابود شد دنبال زنهاي مردم بود نيمتاج دختر مسعود خان دندان طلا ميگه عموي من بود ظاهرا كلانتر و مسعود خان كه اون هم يك مالك بود اينها با هم برادر بودند و اين قاپوچي چهره با اون ها جزو دارو دسته اونها مي شه و تا اين به متامع خودش برسه ولي در ادامه اون مسعود خان قاپوچي دخترش نيمتاج رو مي فرسته براي خارج از كشور از حساب هاي قپوچي مي گه كه زنها رو به خونه مي اورد خانم..... اينها رو ذكر مي كنه البته عزتالدوله از دوران بچگي به خودش هم با فاطمه صحبت مي كنه چه طوري عقد خواهري بستند وقتي بزرگتر بودند. دكتر مرحمت كه از خارج هم تازه امده بود به شهر شيراز از اونجا يازده تا از دخترها رفتند براي اينكه ننه فردوس رو بيارن بيرون قاپوچي هم مشكل پيدا نكنه از زري مي خوان كه چون با رئيس زندان و زندان بان رابطه دارد و هر شب جمعه براشون نذري مي بره اين كار رو انجام بده زري سنگ صبوري مي كنه مي گه واقعاً دين كار رو براي اينها انجام مي دم مقصر كيه كا را كسي ضرر مي كند و اين كار من باعث مي شه يك بي گناهي مجرم شناخته بشه وگناهكاري از بند خلاص بشه و شجاعانه مي گه كه من اين كاررا نمي كنم و براي اينكه گوشواره ها رو از دست دختر حاكم بگيره هم راضي نمي شه لذا شروع مي كنه با فاطمه گفت و گو كردن و ما بين ترياك كشي و اينها ادامه پيدا مي كنه و خاطرات كودكي رو تعريف مي كنه از فاطمه خانم شير خورده وكارهايي رو كه انجام داده در اسنا مي فهمه كه مادرش داررو مي خورد مي گه چرا دارو مي خوري و ماجراي تمرد زري كه نمي خواهد در و..... خلاص كند اين بيان مي شه كه حميد هم درهمين بين ملك سهراب با چادر نماز به سر وارد مي شه و معلوم مي شه مخفيانه آمده و خبر از جنگ و درگيري و اينها ميده كه قشقايي خاكي با بادي درگير شدند و ميكه برادر كشي جزو قشقايي هاي مادي هستند ايلاتي هستند كه دنبال درگير شدن با قشقايي هاي خاكي هستند يوسف هم از اونهاست براي اين كارشون حتي حاضرند آذوقه رو از يوسف بخرند و به انگليس ها بر هند اسلحه بگيرند و بجنگند سهراب به حميد مي گه كه برو با سينگر صحبت بكن و از قول من بگو اگر فردوس و قاپوچي دست بر نداره باهاشون برحخورد مي كنيم و به نرگس بگين سهراب برمي گرده مي گه كه مانصيحت يوسف رو گوش نكرديم زري وقتي برمي گرده خونه مي خواهد راديو رو بگيره و راديو برلين رو گوش بده نمي تونه روزنامه زيرو رو مي كنه. روزنامه بحث غارت پاسگاه سيمرم اباده ررو ميگه واين كه ازتهران قشوم داره حركت مي كنه بره به اونجا برسه فضل 16 در اين فصل يوسف به روستا برگشته و يك مردي را با خودش آورده كه اينهم وضعيت آشفته اي داشته كلو از بيمارستان آمده و وضعيت حادي داره و علاقه مند كه برگرده به روستاش چهار شخصيت رو كنار يوسف مي بينم مجيد، ملك رستم، ملك سهراب وفتوحي كه راجع به مسايل مختلف كشوري مسايل قومي قبيله اي وانگليس واينها با هم ديگر حرف مي زنند البته مشروب خواري هم در بين كارهاشون بوده ويان مشروب خواري براي يوسف از اول ادامه داره ومطالعه قرآني داره فرهنگها ديني استفاده مي كند ولي مشروب خواري ترك نمي كند در انتهاي اين فصل بخشي از روايت خانوادگي مطرح فصل 17 در اين فصل بيشتر نمونه هاي درگيري هاي وضعيت فقر وفلاكتي كه براي مردم پيش مي آيد ونوعي قوميت بين قشقايي هاي وبوير احمديها اختلافاتي كه وجود داره ومجموعه ها اماشيني كه غارت شده امكاناتش توزيع شده.

فصل 18

اين فصل رفتن زري به بيرون از خونه نشون مي ده وبا فتوحي وعريان شدنش در استخر وگفت وگوي زري با فتوحي كه حاضر نيست در اين فضا با يوسف همراه بشه ماجراي خانم مسيحا بودن وحرفهايي رو كه مي زنه با دكتر عبدو... خان كه صحبتي هم بين زري وخسرو درمي گيره كه خسرو از اين مكهامان بدش مي آيد و اون رو مي گه مثل جاسوس مي ماند وايرلندي هستش مكهامان از هم كلاسي هاي يوسف هستش وشاعر هم هست وخبرنگار هم هست اصالتاً ايرلندي است واز انگليسي ها هم خوشش نمي آيد.

فصل 19

به قصه مكهامان مي گذرد اون گردون هستي ستاره ها وتقدير وبخت واقبال وآدمهايي كه از وقتشون استفاده مي كنند وآدمهايي كه استفاده نمي كنند در پايان يوسف به زري مي گه چيزي فهميدي مي گه ... من جاشو پر كردم مكهامان مي گه جرقة اين بچه هاي شما به ذهن من زد وزري بلند مي شه براي اينها شراب مي ريزه وشراب مي خورند واين ماجراي شراب خوردن در هر فصلي تكرار ميشه.

فصل 20

در اين فصل كه وردو مي بينم كه علائم مسيحيت رو مي اندازه به گردن خودش وشيطنت هاي خاص خودش رو داره با هر مسيحي اين ورو اون ور مي ره به زبان تمسفر مي گه من براي اينكه به نوعي اون خودشون رو نشان بدهند ودكتراي حمت با انها ازدواج كنه وموفق نشدند وماجراي خودش وفاطمه را هم ذكر مي كنه البته در مورد قاپوچي ديگه پي پرواز نهارو مي آورده خونه وابتدا نمازش رو مي خونه بعد مشروب مي خورد وبعد مي گفت لا تقرب الصلوة وانتم سكارا در مورد ننه فردوس ميگه كه اين قبل از اين كه بره مسجد ايشون دختر بچه رو مي بينه كه مادرش اون را بيرون كرده و داره گريه ميكنه وبقچه زير بغلشه اول معاينش مي كنه باردار نباشه ميگه قاپوچي يا حميد كدومشون با من نزديكي كردن آبروريزي توي اين جا پيش آمد وهر كاري كرديم تا بتونيم بچه رو سقط كنيم اين كار را نمي كرد واميد داشت به اينكه در اين زمين بتونه صاحب مالي بشه ميگه آنقدر من ضرب وشتمش كردم كه نهايتاً بچه سقط شد وفرستادم پيش ننش بعد ننه فردوس آمد اينجا والان كارهاي ما را انجام مي ده اين ماجرا همون هست.

فصل 9

اتفاق چنداني نمي افته خسرو كه ... معلوم ميشه كه با سينگر وزن انگليسي حكيم اون هم باهاشون بوده بعد خسرو برگشته خونه چند تا... به سحر مي ديد متوجه مي شه كه بهش گفته ميشه كه اين مرده يك مجلس ختمي هم دانش آموزان وبچه ها با هم مي گيرند يوسف هم توي اين قضايا بر مي گرده كه رفته بوده كه ميسر از اونجا برگشته وترتيب مهماني رومي ون بد مستي كه خان كاكا مي كنه حال به هم خوردنش وهنريان گويي هاش هسش كه.

فصل 10

آغاز ميشه در اين فصل زري خانم رو ميبينيم كه رفته به ديوانه خانه واونجا شخصي رو ميبينه كه به نظر مي رسه شرايط اجتماعي وفقر موجب اين شده كه به نوعي تيفوس يا طب حاد باعث مي شه كه به مجموع ديونه ها هم اذيتشون آشفته تر بشه تعداد ديونه ها بالا وبالاتر مي ره از خانم فتوحي اسمي مي بره كه برادرش جزو كسايي است كه به احزاب ماركسيم وبلژيكي پيوسته ودنبال تشكيل حزب .

فصل 11

توي اين فصل پيگيري زري براي وضعيت بارداري ورفتن به مطب دكتر وديدن خانمهايي كه هستند توي اين بخش مطرح مي شه كه ترس از اين داره كه ميكروب مثلاً برش اثر بكنه به خانه مياد مي بينه يوسف بر خلافش زودتر برگشته كلوهم با او هست پرسش مي كنه متوجه مي شه كه در يك اتفاقي يوسف پدر كلو كه كسي بوده كه شبانشون بود. اين رو گشته رو به عنوان فرزند خوانده قبول كرده و اون رو آورده تا بزرگش كنه نكته ديگر اين كه خسرو و هرمز هستش كه با يك طراحي مي رن براي اين كه از ديوار حاكم مي خوان با اون برن سحر رو بردارن كه گرفتار مي شن فاطمه و زري به همراه يوسف مي رن براي اينكه از اونجا آزار كنند خان كاكا هم وارد معركه مي شه به نوعي اينها رواز چنگ ژاندارمهاي اونجا درمياه با نفوذي كه خود خان كاكا داشته درمياره در اين ميان بار همون مسائل مشروب خواري روبرقراره خسرو مادرش رو مزمت مي كنه كه چرا دروغ گفته و خان كاك هم يوسف رو مزمت مي كنه كه چرا دنبال امسال فتوحي و سيد اقا و ديگران هست و يوسف مي گه كه من دنبال حزب و اين چيزها نيستيم حزب از من دعوت كرد لون را نپذيرفتم در اين فصل محا جه اي بين خسرو و مادرش مي بينيم از ترس و بزدل بوودن دو جلويه داره زري هم كه بعد من اون گوشواره ها رو توي عروسي از من گرفتند ولي من به دليل امين كه يوسف عصباني بود نخواستم بهش بگم و علتش اين هست كه نمي خواستم اين حالت عصبي يوسف شديدتر بشه يوسف گلايه كرد و گفت تو نبايد اين كار رو مي كرد مي گفت من براي ارامش خانواده اين كا رو كردم بعد يوسف مي گه كه آرامش به اين قيمت نبايد باشد كه ما اينقدر نزم بشيم كه هر جوري كه خواستن ما رو در بيارن بعد به خسرو مي گه كه ما در مدرسه فقط يك سري اخلافيات.....ياد گرفته در مدارس ما و بيمارستان هاي ما خياط خانه هاي ما چرخ سينگر رو توزيع مي كنند و همه اينها مسلط شده اند گفت و گوي بين خسرو يوسف از يك طرف هم مادرش بالا مي گيره كه مي گهمن در مدرسه درس مي خونم اونجا مقابله كردم با اينها مثلاً مهري رو كه مي خواستن روزش رو باطل بكنند من حمايت كردم يا جلسه اي رو گذاشتن كه مي خواستن از من منوچهري رو بخونم يا و لباس سياهي رو كه از تن اون مهري در بيارن ولي الان وضعيتم تفاوت داره الان وضعيتم گونه ايي است كه من اين نقشه جغرافياي كه روي........ خانه انگليسي كرده وضعيتم رو ديگه اي كرد. و بچه هايي كه با سختي با آوردن بايد اينها رو شاهد باشم بچه هاي مثل گل پرپر بشن ميگه كاش بچه نبود يوسف باز متوجه ميشه كه همسرش باردار هستشش و دلجويي مي كنه ازش خسرو هم از مادرش عذرخواهي مي كنه ولي ميگه كه من اون كه سهيم هستم بايد ادامه بدم مادرش هم ميگه كه اوني كه درست هست اون رو عمل كن مهري معلم اين مدرسس و برادرزاده قطب درويشان هستش كه مدير مدرسه روزه او را با دست كردن توي دهانش باطل مي كنه و مهري مي كه كه تاجي دختري كه به تازگي ها مسيحي شده او را داده فصل12 در اين فصل حرفهايي بين زري و شوهرش يوسف و فاطمه خانم گفته مي شه و حرفهايي هم با خسرو دارن ؟؟ را مي خوان آماده كنن براي اين كه لقباس هاي خسرو را بپوشه و اعتقاد يوسف اينه كه بچه رو هماهنگش كنند وبغل دستش مدرسه و براي خودش كسي بشه از طرفي هم جمعيتي كه پاي تپه جمع شدن نشون گر اين است كه اتفاقي افتاده اتفاق اين است كهسحر دختر حاكم رو برداشته و به بالاي تپه برده چون سحر مي خواسته از باغ بزنه بيرون سينگر ودوتا سباز هندي امدند فرمانده خودشون اومدند و حاكم با چند نفر ديگه اومدند كه كاري بكنند با طناب هم نمي تونن كاري انجام دهند كه خسرو ميره و با صوتي كه ميزنه سحر به طرفش مياد و قندي هم خسرو به دهان سحر مي ذاره و اسب سوار مي شه ومياد خونه تا اين كه سحر مياد خونه فصل13 در اين فصل يوسف براي سركشي زمين مي ره كلوس بي تابي مي كنه براي رفتن به دهشون و بهونه مي گيره زري تلاش كه اون رو راضي كنه كه خسرو به اون درس بده خسرو امتناع مي كنه خسرو پيش فتوحي ميره فتوحي يك ماركيست و لفظهايي كه خسرو به كار مي بره لفظ به كار مي بره با طاهر پسرعموش با هم مي روند انجا و به مادرش مي گه كه مادر بزرگ اينقدر نان خشك خورده تمام دندون جلوش ريخته و گفتم پدربزرگم خيلي فقير است و ما لباسهامون رو خاكمالي مي كنيم مي ريم پيش رفقا كلو بيمار شده و تب معرقه گرفته و خونه هم نمي تونند معالجش كنند به بيمارستان نمازي و عبدا... خان و خانم مسيح ادمو اينها مراجعه مي كنند اسدي نتيجه نمي گيرند خان كاكا با خانم حكيم زن انگليسي كه دتي داره در بيمارستان مرسلين بااون تماس مي گيره كلدو مي برن و اونجا بستري مي كنند عزت الدوله زنگ مي زنه براي اينكه زري و........ براونجا حمام اماده رده براي اين كار خان كاكا از مراجعات مرردم ه هنوز وكيل نشده ميگه مردم كه مراجعه مي كنند من ميزنم به شكار فصل 14 در اين فصل متوجه مي شويم كه فاطمه خانم كه قدس السلطنه كه عزت الدوله بهش مي گه معلوم ميشه كه قديمهابهش ميگفتن قدس السلطنه ولي مي فهمن كه رابطه فاطمه با زريكم گفته من نمي خواهم برن ولي بعداً ميره بيشترين بحث توصيف حمام و دلاك و گفتگوهاي در اين زمينه است البته قبل ان قاپوچي هم بيرون نشسته بوده و همين ... سياه هست م ننه فردوس و از جانب زريي خانم خديجه خانم هستش و دو قلوها هم در ماجرا هستند. فصل 15: در اين فصل كه فصل گرفتاريست براي عزت الدوله پيش تامده و قاپوچي قاچاق اسلحه كرده و با حناس ها به حمامي دست به يكي كردن و اينها رو منتقل بكنند و از طريق قاچاق به نانو نوايي برسند عزت الدوله با توجه به ارتباطي كه زري با زندانيان داره و براي اونها نذري مي برده از اون طريق با ننه فردوس واسطه بوده و زنداني شده تماس بگيرند و نامه هايي كه تنظيم كردند برند كه اون امضا كند و برگردونه زري زير بار نمي ره شونه سبك سنگين مي كنه چه سودي داره كه ضرر مي كنه و ميگه پسرش هم خدمت نرفته اتمام طرف دوم عزت الدوله دعوت كرده اند از خواهر خانده اش فاطمه يا همون قدس السسلطنه بياد اونجا دو نامه اي رو كه با هم تنظيم كردند بروسونه به ننه فردوس در زندان كه اون امضا بزنه و انگشت بزنه و برگردوننه و پرونده سازي كنندبده خدا هستم و اينكه اگر مسيح بره اش رو گم كرده من هستم و من رو ببره در اين فصل ماجراي آورده شدن پيكر يوسف روداريم كه توي ماشين نشوندش مثل يك آدمي زنده ميارن اون رو وارد باغ مي كنن و جماعت مياند و دم در روستا ...... اعدامش مي كنند زري خيلي آشفته است خواب هاي آشفته مي بيند ماري رو كه روي سينته اش نشسته است سرش رو بلند مي كنه كه دورانيش بزنه وضعيت بارداري اش هم وضعيت حادي است عزت الدوله مياد و با نيش زبان ميي گه تو 30 سالت بيشتر نيست و فاطمه خانم خيلي اشفته است و بي تابي مي كنه به يوسف رو روي تحت اوردند نشاندن بادش مي زنه و غلام كفش هاش رو درمياره خان كاكا مي گه من در حيرت هستم و از اين كه چه شد و بيشتر دنبال اين كه زودتر كارو تمام بكنم اون زن انگليسي مي گه كه همين امشب مخفييانه او را دفن كنيد در گيري لفظي بين بين زري با خان كاكا كه او دنبال وكيل شدنشه ومي خواد كه اين سروصدا تمام بشه ولي .....يوسف ماجرايي رو كه در انبار اتفاق افتاد او را نقل كنه و مي گه استينگر اومد و از طريق دلال از وسف خواست كه بفروشه اون چيزهايي رو كه بايد مي فروخت يوسف حاضر نشد تهديد كرد استينگر باز زير بار نرفت گفت ژاندارمها رو باتو روبه رو مي كنه با زهم يوسف زير بار نرفت و دلال دائم زير گوش يوسف چيزهايي رو زمزمه مي كرد براي اينكه مقاومتش را تمام بكنه حتي يوسف گفت من به سهراب مي دم و به شما نميدم البته گفتش اون روزي كه اين صحبت هايي كه انجامشد مجب شد كه با بيرون رفتن استينگر تيريببخورد و يوسف رد به خاك وخون بكشه و وضعيتش رو به اون شكل كه يوسف خواست كه كلو به خانواده اش برسونه.... ميگه شايعه كردن كه كرور اين كار را كرده يا عمو كرور اين ها همه نشانه اشتباه دادنه خود اونهاست كه فاطمه مي گه خان كاكا مي گه كه برو براي اين قضيه وكيل بگير اون ميگه خون رو خون نمي شورند و با جز رضا چاره اي نداريم و بايد با همين ها در بيافتيم تازه اگر هم وكيل بگيريم يك كسي مثل همون كرور رو مقصر اعلام مي كنند و قضيه رو تمامش مي كنند مي ره كه فاطمه مي گه كاش من مرد بودم نشان مي دادم صحبتي هم خسرو مي كنه كه قبلش قسم مي خوره كه شما برو وكيل بگير به خان كاكا مي گه اگر اونها زير بار نرفتند ما روستاهاي اطراف رو عليهشون ميشورونيم بعد مي گه تو رو هم دستگير مي كنند خسرو مي گه من هرمز ميريم روستائيان رو مي شورونيم بر عليه شون من كار مي كنم مادرم خياطي مي كنه فرح زندگي مون رو مي ده ولي در مجموع خان كاكا در همون روحيه خودش .... است و پيكر يوسف رو هم آوردند به درون باغ. فصل 21اين فصل مملوء از كابوس هاي زري است چه اونهايي كه در خواب مي بينيه چه در بيداري مي بينه اين روان پريشيي در خواب و بيداري ادامه ميابد صحنه هايي كه قصابي بدن ها را آويزان كردند و گشت و كشتارها و سرهايي كه درون درون تشت بريده مي شه بعد شروع مي كنه به يك شخصيتهاي رمان را از وال همه اينها را باهاشون مواجه شده در ياد خودش مرور مي كنه از عزت الدوله گرفته خود خان كاكا آشنايي اش با يوسف بوده مهري خانم، حكيم رستم و خسرو تا اين كه اين رويا وقتها به واقعيت تبديل مي شه مثلاً دوروبرش مثل ملك رستم و خان كاكا نشسته يا فاطمه خانم اينها حضور دارند بعد ماجرا بر مي گرده به همون ذهنيتش مي ره اسب مشه با مردم صحبت مي كنه و گفت و گوهايي كه با مردم داره و به گرمسير مي ره به مزرعه اي كه يوسف نشسته اونجا و رعيتي كه دارن گندم درو مي كنند حالات و رفتاري كه اونجا دارن و البته يوسف به استقبالش مياد و پذيرايي مي كند و صحنة پاياني اش ماجراي سياوشان سوگ سياوش را از زبان يك زن مسني كه اجازه رعيت مي شنود و اين كه مراسم سياوشان البته زري مي پرسه كه چراشي سياه پوشيدند مي گن ما بعد از كار داريم مي ريم مراسم سياوشان كه در يك روستايي برگزار مي شه ماجرا را به طور تمام و كمال توضيح مي دهد كه در يك ميداني آتشي رو فراهم كردند و از بيرون كسي كه به عنوان قرباني يا كسي كه طرفدار مظلومين و محرومين است اين ورود پيدا مي كند بعد لغينان و دشمنان اين رو دوره اش مي كنند مي گيرند از اسب پيادش مي كنند و به طناب است مي بندند مي كشوننش زمين مي خوره بلند مي شه و بعد نهايتاً او را در كنار تشت سر مي برند و مردمي كه هستند خشت هايي كه قبلاً آماده كردند با كاه و اينها بالاي سرشون به هم مي ريزند مي پاشند و گريه و زاري مي كنند زري خيلي از اين حالت در يك غمي فرو مي رود و علاقه مند مي شوند اين مراسم رو ببينه و درخت گيسو هم درختي است كه زنها در مراسم سياوشان گيس هاشون رو مي برند و به عنوان برآورده شدن حاجت بر اون آويزان مي كنند در همين حال زري واقعيت برمي گرده وهمون رستم خان و خان كاكا و فاطمه اينها هستند اسم مي بره از مراسم سياوشان و گريه مي كند خان كاكا فكر مي كنه ديوانه شده است من برادرم گفتم نذار اين هي به ديوانه خانه بره بعد ملك رستم مي گه نه اين طور نيست مراسمي هست و مي خواد كه براي يوسف سياوشان برگزار كنند. و فاطمه مي گه اگه من گيس بلند داشتم من اون رو مي بريدم و به همون درخت گيسو آويزان مي كردم خان كاكا خيلي حرفها را خرافي و غير واقعي مي داند فصل22 در اين فصل عزت الدوله مياد به خانه زري با فردوس ميان مشروب رو خورده مي خواهد در مورد و رفتار زري بهش تذكر بده زري توي وضعيت بارداري اسست و كابوسهايي رو كه بود اونها موجب مي شد كه فكر كنه داره ديوانه مي شه خسرو فرستاده بود تا عبدا... خان بياد عبدا... خان وورد پيدا ميكنه ميرن در خلوت قبلش فردوس از نقشه هايي كه عزت تالدوله كشيده خبر ميده دروغهاي اون رو افشا مي كنه ميگه حيمد در پي اينه كه شما رو تصاحب كنه گوشواره هم با دادن قطعه طلا اون رو گرفتن بارداري شما مانع از اين مي شود ه اونها بتونن شمارو تصاحب بكنند عبدا.. خان هم حضورپيدا ميكنه معاينه مي كنه و تجليل مي كنه از زري خانم و ميگه با رفتن يوسف من خودم احساس خجالت يكنم و ميگه يه بيمار مزمن داره كه ترس رو بايد غلبه پيدا كنه و انسان ميتونه بر همه اينها غلبه پيداكنه و بعد يك سري مطالب راجع به ظرفيت انسان و توامندي هاي اانساني ميگه و مژده هم ميده كه مسيح آدم از اون ديوانه خانه رها شد. الان وضعيت جسمي شا خوب براي وضع حمل شما ميتونه كار قابله گي و اينها رو انجام بده دكتر عبدالله خان كه بيرون مي ياد خان كاكا مي رود و مي خواهد چيزي بگه خود عبدا.... خان ابياتي از حافظ مي خونه عبدا...خان جزء حافظيون است كهالبته اين هم سر قبر حافظ در اونجن مشروبخواري و تنبور و اينها مي زنند و از اين كارها انجام ميدهدند اعتمااد به نفس به زري برمي گرده فصل23 اين فصل كه فصل پاياني است در اين فصل صبحي است كهزري بلند شده وتقريباً مجلس يعني باغ داره آوماده ميشه براي اينكه مهمانها بيان عده اي از مردم نصف شب رفتند براي چيدن گلهاي نرگس و نسترن اوردن براي اينكه روي جنازه بريزند همين طور دسته دسته افراد ورود پيدا مي كنند سياه پوض ها آدمهاي پيش داد آقاي مرتضايي هستش روي حسن و حسين ماشا... بزن و بهادر هست .و محمد رضا رنگرز هم هست مجيد دوست يوسف كه دوست دوران مدرسه او هم حضوردارد اطلاعاتي رو فردوس به زري ميده در مورد اينكه اينها نقشه هايي براي زري ريخته اند وآينده خان كاكا با رستم فتوحي كنار همديگر نشسته اند فردوس از كنار محضردار كه رومي شريك چيزي مي كنه ومي خندند فاطمه از اين كشته شدن يوسف كه ناكام هستش عاشورا را درست مي كنه و خان كاكا از اين قضيه ناراحته مي گه يه جوري قضيه رو جمعش بكنيم جماعت زنجير زن هي اضافه مي شه م چهل چراغ ميارن حجله قاسم رو ميارن خسرو و هرمز ميرن اسب ميارن اون رو سياه پوش مي كنند هرمز پارچه اي رو كه به خون رنگين شده به عنوان كفن مي اندازه كه نمايشي از عزاداريهاي سنتي عاشورا است خان كاكا تلاش مي كند كه جماعت رو منصرف بكنه از اين قضيه زري شجاعتش موجب مي شه كه جلوي خان كاكا بايستد و به آقاي مرتضايي و حسن و حسين و سيد محمد مي گه هركاري دارين بكنيد ديگه عزاداري كردن اجازه نمي خواد وبايد صدايي بلند بشه خان كاكا مرمت مي كنه زري رو زري هم يك سري از گذشته رو به رخش مي كشه و ميگه تو نگران وكيل شدنت هستي مگه من شانزده ساله زنم مرده من تنها خوابيدم زريدر ذهنش ميگه اين همه كه سيخ كردي الان هم توي اين مجلس فردوس اينجوري نشون مي ده كه خان كاكا آدم كثيفي بوده و در اين دوران سر و گوشش مي جنيبيده خان كاكا موفق نمي شه جنازه رو مي گيرن مي برن بيرون جمعيت اضافه مي شن يا حسين مي گن گلها رو كه سربازهاي هندي از طرف سينگر آورده بودند گلها رو مي اندازند جلوي اسبها، اسبها هم اونارو نمي خورن و گلي كه خسرو آورده بود جنازه رو ميارن پايين و روي پيكر پدرش گل ميريزه مي برن سر پاسبان جلوشون مي گيره كه نبايد اين كا رو بكني ماشاا... ميگه كه من اين كارو مي كنم وما مي خواهيم در شاه چراغ طواف بكنيم و سربازهاي هندي ميان به پشتيباني سرپاسبان حر ف به جايبي مي سره درگيري ميشه و عده اي زخمي مي شن جنازه هارو مي برن يك گوشه اي يكدفعه زري و خان كاكا به خودشون ميان مي بينن تنها هستن و كس ديگري يست ميگن كه صف شب پيكر ور دفن كنيد مظلوميتي كه قضايا مشاهده ميشه اين سربازهاي هندي ميان ورود پيدا مي كنن جنازه رو مي برن توي يك مسجد و اونجا بعد ميرن افراد كه سرو صورتشون زخمي شده بشورن معلوم ميشه كه خسرو تير به پاش خورده چيزي نميگه و هرمز هم دستش با سر پاسبان درگير شده بودند او هم مجروح شده و صورتشون رو مي ششورند مي برن كنار امامزاده تقريباً كسي اونجا نبوده و جنازه رو ميزارن غلام خاك ميريزه خسرو گريه مي كنه به خانه كه برمي گردند مي بينن نامه هايي رسيده مكماهان، زري نامه مكماهان رو باز مي كنه واونجا ميگه در خواب شما درختي روييد در خم شب درختي روييد واين درختها اغاز شد به همديگر ميرسه و همه به همديگر خبر مي دهند كه سحر در راه است و رمان به پايان مي رسد.