تصویر در این مرورگر یافت نمی گردداقدس راوي داستان است که خاطراتش را به شكل ...

رمان «خانم کوچیک»

نوشته سهیلا علوی زاده

اقدس راوي داستان است که خاطراتش را به شكل كتاب مي نويسد. مادرش را ، در سن شش هفت سالگي در اثر بيماري حصبه از دست مي دهد. پدرش به دنبال پيدا كردن كار، خانه را ترك مي كند و در شهرري به كارگري مشغول مي شود و سرپرستي اقدس را مادربزرگش بي بي به عهده مي گيرد. اقدس، زخم سر مي گيرد. بی بی با توصيه ميراب، اقدس را به داروخانه ايي كه امريكايي ها آن را تأسيس كرده اند، مي برد. يكي از كاركنان داروخانه، دختر جواني است كه در مدرسه امريكايي ها درس مي خواند و بعضي از روزها هم در داروخانه كار مي كند. اين دختر كه همان پروين اعتصامي است، به بي بي، داروهايي مي دهد كه به زخم سر اقدس بزند تا او كچلي نگيرد. بي بي به پروين كه او را خانم كوچيك صدا می زند، مي سپارد تا كاري در منزل اشخاص مطمئن برايش پيدا كند. خانم کوچیک آدرس بی بی را می گیرد . یک روز به سراغ بی بی می رود و او را برای کار در منزل خودشان می برد . خانم كوچيك مي گويد، امن تر از خانه خودمان جايي پيدا نكردم. بي بي و اقدس در منزل خانم كوچيك ساكن مي شوند. بي بي در خانه اعتصام الملك، و اختر الملك پدر و مادر خانم كوچيك، وردست آشپز منزل يعني گلين خانم مي شود. اقدس و بي بي كم كم متوجه مي شوند، خانم كوچيك شعر مي گويد و آن را در مجلس مهماني هاي پدرش مي خواند و پدرش نيز به دليل تطبيق شعر با اوضاع واحوال زمانه، شعرهاي خانم كوچيك را در نشريه شان يعني ماهنامه بهار چاپ مي كند. خانم كوچيك، دائماً مطالعه مي كند و با بقيه دختران اعيان هم سن و سال خودش فرق دارد. قرآن و زبان عربي را نزد پدرش خوانده است و آن را خوب مي فهمد ودر شعرهايش از معاني آيات استفاده مي كند. بي بي با مواجبي كه آقا مي دهد، قرضهايش را پرداخت مي كند. ماهي يك بار دوبار هم اجازه مي گيرد و به منزلشان سر مي زند. يك روز پدر اقدس برمي گردد. بي بي و اقدس متوجه مي شوند، او با زني پولدار به نام نيمتاج ازدواج كرده است. پدرش نيمتاج را راضي كرده است كه اقدس را هم ، نزد خود ببرد. اقدس و بي بي راضي نيستند. اما پدر، به زور اقدس را مي برد. پدرش مي گويد يا اقدس را مي برم ، يا باید حق و حقوقش را بدهيد ببرم. اقدس در منزل نيمتاج دچار اذيت و آزار است. ازترس نيمتاج جرأت نوشتن نامه به بي بي را ندارد. روزي نيمتاج متوجه نامه نوشتن اقدس مي شود، به گمان اين كه او نامه هاي پسري را كه عاشق زن بيوه اي در محله شان شده است را رد و بدل مي كند، موهاي اقدس را قيچي مي كند، اما بعد متوجه مي شود اقدس به بي بي نامه مي نوشته است. روزي خانم كوچيك به بهانه زيارت شاه عبدالعظيم به خانه نيمتاج مي آيد وقتي متوجه وضعيت و ناراحتي اقدس در خانه نيمتاج مي شود، با پدر اقدس صحبت مي كند و با پرداخت مبلغ مود نظر پدر اقدس، اقدس را با خود نزد بي بي مي برد. ميرزا ابوالقاسم خان برادر ديگر خانم كوچيك كه در وزارت خارجه بود، اخبار جديدي در مورد رضا خان مي گويد و با او مخالفت مي كند. محمدتقي بهار كه دوست خانوادگي جناب اعتصام الملك است ، شعري در هجو رضا خان
مي گويد . ماموران رضا خان قصد ترورش را مي كنند. اما او جان سالم به در مي برد. زندان ها، از مخالفين پر مي شود و قتل هاي پنهاني، رواج مي يابد. ماهنامه بهار هم ، تعطيل مي شود. مراسم جشن فارغ التحصيلي خانم كوچیك در مدرسه آمريكايي ها برگزار مي شود. خانم كوچيك دوباره شعري در وصف اهميت دانش و دانش اندوزي در مراسم قرائت مي كند. بي بي اجازه مي گيرد تا سري به منزل خودش بزند. زينت خانم برادر زاده بي بي همراه پسرش حسن از كرمانشاه به منزل آنها مي آيند. زينت خانم مي گويد كه شوهرش آقا قاسم را به دليل مخالفت با تصرف مجاني زمينش به زندان انداخته اند. بي بي از طريق ميرزا ابوالقاسم، برادر خانم كوچيك موفق مي شود، كار آزادي آقا قاسم را مهيا كند. زينت، اقدس را براي پسرش حسن خواستگاري مي كند. بي بي همه چيز را موكول به نظر اقدس مي كند. اقدس بالاخره قبول مي كند. براي خانم كوچيك خواستگار مي آيد. داماد، پسر رضا قلي خان شريف التجار است اما خانم كوچيك افكار داماد و طرفداري شديد او از رضا خان و اقداماتي كه او مي كرد، با خواندن شعري درتشريح اوضاع بد زمانه وتقبيح حكام آن زمان، جواب دندان شكني به پسر رضا قلي خان شريف التجار مي دهد وخواستگاري آنها را رد مي كند. اقدس ازدواج با حسن را قبول مي كند و به كرمانشاه مي رود. پروين در مدرسه امريكايي ها معلم مي شود. حسن، به جرم واهي هم دستي در فرار زنداني ها از زندان، به زندان مي افتد. رئيس شهباني عوض مي شود. رئيس شهرباني جديد، پسر عموي جناب اعتصام الملك است که به تازگي از خارج آمده است. با توصيه جناب اعتصام الملك و خانم كوچيك، رئيس شهرباني جديد، اجازه هفته اي يكبار ملاقات با حسن را مي دهد. خانم كوچيك هراه پدرش به كرمانشاه مي آيد. رئيس شهرباني جديد از خانم كوچيك خوشش مي آيد و از اوخواستگاري مي كند. خانم كوچيك قبول مي كند و بعد از عروسي به كرمانشاه مي آيد. حسن هم از زندان آزاد مي شود. خانم كوچيك با خصوصيات اخلاقي غربزده شوهرش بهادر خان آشنا مي شود و كم كم اختلافات آنها شروع مي شود. بهادر خان ، شرابخوار است و اصرار دارد نه تنها همسرش در مجالس مختلط بدون حجاب ظاهر شود بلكه شعرهايي در وصف طرفداري از حكومت رضا خان و اقدامات تجدد خواهانه او بسرايد. خانم كوچيك از رفتارهاي بهادر خان به شدت ناراحت مي شود و به پدرش نامه مي نويسد. نصيحت هاي اعتصام الملك بر تغيير رفتارهاي بهادر خان تأثير نمي گذارد و اعتصام الملک مجبور مي شود طلاق خانم كوچيك را از بهادر خان بگيرد. خانم كوچيك به تهران مي رود. اما روز به روز منزوي مي شود. در كتابخانه اي مشغول كار مي شود. ديوان شعر او که با اهتمام میرزا ابوالقاسم خان چاپ می شود ، نشان درجه سه علمي مي گيرد. اما خانم كوچيك اهميت نمي دهد. بی بی حصبه می گیرد . خانم كوچيك او را از بيمارستان به خانه مي برد. بي بي از حصبه مي میرد. جناب اعتصام الملك از غصه خانم كوچيك مريض مي شود و فوت مي كند. خانم كوچيك بعد از مدتها، وقتي در كتابخانه پدرش تنها مي شود، قادر مي شود بعد از مدتها ، در سوگ پدر ، اشك بريزد. خانم كوچيك حصبه مي گيرد و از دنيا مي رود. اقدس نام سومين فرزندش را كه دختر است به ياد خانم كوچيك پروين مي گذارد و سالها بعد، به ياد پروين خاطرات زندگي پروين را در قالب زندگي خودش مي نويسد.