رمان، باروياي صادق هيوا ـ نوجوان یازده ساله ـ آغازميشود....

خلاصه رمان «عریان در برابر باد»

اثراحمد شاکری

رمان، با روياي صادق هيوا ـ نوجوان یازده ساله ـ آغاز مي شود. اين رويا با وجود وحشتي كه هيوا از ديدن آن پيدا كرده است، حس غريبي را در او زنده مي كند. هيوا در تاريكي بعد از غروب آفتاب كوهستان، گله را از كوه سرازير مي كند و خود در ترغيب رفتن به بالاي تپه اي مي شود كه هميشه پدرش ابوخضر (ابابكر) او را از رفتن به آن منع كرده است. اما در نيمه راه، هيوا به خاطر ترس از هيبت وهم آلود كوهستان در تاريكي شبانه و زوزه گرگها، تصميم به بازگشت مي گيرد. هيوا در بين راه با گوزن بارداري مواجه مي شود كه با گلوله زخمي شده است. بوي خون، گرگهاي گرسنه كوهستان را به آن سو مي كشاند. اما گوزن زخمي كه در حال به دنيا آوردن بره اي كوچك است، نياز به كمك دارد. گوزن، بره اش را به دنيا مي آورد و خود مي ميرد. هيوا كه چشمهاي ملتمسانه و نگران گوزن براي سرنوشت بره اش، فطرت پاك كودكانه اش را متأثر كرده است، براي كمك به بره گوزن، سعي مي كند با آتش زدن لباسهاي خود، با گرگهاي گرسنه مقابله كند. اما گرگها به سوي او حمله مي كنند.

ابوخضر با بازگشت سفيد – سگ نگهبان گله – به خانه و ديدن پوزه خونين او، شبانگاه براي يافتن هيوا به كوه مي زند و بالاخره در كمال تعجب، هيوا را بالاي تپه برهاني در حالي مي يابد كه با بدني نيمه برهنه و بي هوش، با پاي زخمي از جاي دندان گرگها ، در كنار بره گوزن كوچكي افتاده است.

هيوا از وحشت ماجراي آن شب، بيمار مي شود و در طول يك شب، تمام موهاي سرش مي ريزد و دائم در حالت تب و بيماري از نور سبز و كسي حرف مي زند كه او و بره گوزن كوچكش را از دست گرگهاي گرسنه نجات داده است.

كسي حرف هيوا را باور نمي كند. پدر هيوا – كه خود از خادمان تكيه صوفي هاست- او را براي معالجه به نزد خليفه از بزرگان تكيه مي برد تا با ذكر و سماع معالجه اش كند.

هيوا، شاگرد مدرسه يوسف است. يوسف، معلم روستاي كاني چاو است كه تمام زندگي اش را وقف انقلاب اسلامي و كمك به مردم روستا كرده است. يوسف در حلبچه با گازهاي خردل، شيميايي شده و يك پايش نيز به خاطر شكنجه خباتها ـ نيروهاي گروهك ملا جلال حسيني- در طي چهار ماه اسارتش آسيب ديده است. او كه در زمان جنگ، راهنماي پاسدارهاي سپاه بوده، به خاطر ضربه هايي كه به نيروهاي ضد انقلاب وارد كرده، مورد نفرت وكينه گروهكهاي ضد انقلاب مانند كومله قرار گرفته است.

يوسف راز نگفته اي از تپه برهاني دارد. آنجا محل شكنجه، شهادت و دفن ده نفر از همرزمان يوسف توسط خباتها در زمان جنگ بوده است.

ابراهيم ، تنها پسر ملا ادريس (پيشنماز شافعي روستا) و دوست صميمي يوسف- ده سال قبل در شب عروسي اش با دلارام، طي حمله ديگري از سوي خباتها زخمي و ناپديد مي شود. اما از آن زمان تاكنون از چگونگي شهادت و محل دفن او خبري به دست نيامده است. بعضي افراد همچون باهو، سعي مي كنند با جنگ روانی، يوسف را به عنوان قاتل ابراهيم معرفي كنند، تا با اين كار بتوانند ترديدي در دل مردم كاني چاو نسبت به صداقت يوسف ايجاد نمايد و يوسف به رغم اين آزارها، همچنان مورد محبت ملاادريس و مردم كاني چاو قرار دارد.

ملا ادريس بعد از شهادت پسرش ابراهيم، همسر او دلارام را براي يوسف خواستگاري نموده و او را به عقد يوسف در مي آورد. دلارام كه بهيار روستاست، به خاطر خدمات صادقانه اش ، مورد علاقه مردم روستاي كاني چاو است.

يوسف كه در مدت فعاليتش در كردستان، بارها ضربات سختي به نيروهاي پيشمرگ كومله وارد كرده است، در دستور ترور پنج نفر از پيشمرگان كومله – به فرماندهي منيژه – قرار مي گيرد. مينژه تاروخ را جهت انجام اين ترور انتخاب مي كند.

تاروخ كه قبلاً از پيشمرگان كومله بوده، اينك به علت دلباختن به رودابه – بيوه زيباي جامين برادر ابوخضر – ظاهراً تواب شده و با رودابه ازدواج مي كند. اما با پيشنهاد سودآور منيژه – كه باعث تحول زندگي او مي شود- حاضر به ربودن يوسف و تحول او به كومله ها مي گردد.

تاروخ، وقتي متوجه عهد شكني منيژه در مورد وعده هايش مي شود، در همكاري با كومله ها ترديد مي كند. ترديد تاروخ توسط عثمان – قهوه چي روستا –به منيژه اطلاع داده مي شود. منيژه در صدد برمي آيد كه تاروخ را تنبيه وكشتن يوسف را خود به دست بگيرد.

از سوي ديگر باپير – كه از سود آوري همكاري با كومله ها و خباتها نااميد شده- به همكاري با ملامحمد عمر و كار قاچاق و كمك به جذب نيروهاي جوان از كردستان و انتقال آنها به افغانستان به منظور ياري رساني به نيروهاي طالبان روي آورده است.

باپير، ميزبان ميهمانان جديدي مي شود محمد عمر و پسرش شريف و نهورای ميهمانان او هستند . نهوراي شخصيت عجيب و پيچيده اي دارد، در حالي كه زنجيري از ستاره داود بر گردن دارد، با پوشش مشابه كردهاي سليمانيه عراق به كاني چاو وارد شده است. آنها تصميم دارند به كمك باپير، با سوء استفاده از فقر اقتصادي و فرهنگي مردم روستا به وسيله پول، مردم را تطيمع كرده و نيروهايي را از ميان آنان جذب اهداف خود نمايد. اما يوسف و ملاادريس را مانع اين حركت مي بينند و به همين دليل براي رسيدن به مقصود خود از تاروخ و باهو- دلباخته ديگر دلارام و همبازي دوران كودكي ابراهيم – استفاده مي كنند.

باهو- كه به خاطر محبت ملاادريس به يوسف و ازدواج او با دلارام – كينه يوسف را به دل دارد، اين پيشنهاد را فرصت خوبي براي انتقام جويي از يوسف مي بيند.

درگذر اين حوادث، بره گوزن هيوا، توسط باهو دزديده و براي تحويل به تاروخ به انبار پايين برده مي شود.

هيوا به همراه برادر دوقلويش خوزان و همبازي اش شيركو به تصور اينكه حسام – پسر باپير- بره گوزن را دزديده به باغ باپير مي روند. خوزان و شيركو با سروصداي حسام و شيرولي – خدمتكار خانه باپير – فرار مي كنند، اما هيوا مجبور مي شود در انبار خانه باپير، درون صندوق بزرگي پنهان شود.

باپير به همراه تاروخ و باهو به انبار مي آيند و هيوا از درون صندوق حرفهاي آنها را مي شنود . او متوجه مي شود كه ابراهيم توسط باهو و به دستور باپير، به طرز فجيعي به شهادت رسيده و در بالاي تپه برهاني ، بي نام و نشان دفن شده است.

هيوا، توسط دلارام از انبار نجات مي يابد و تلاش مي كند كه اين خبر را به يوسف بگويد. اما يوسف طي حادثه اي در باغ باپير، همين ماجرا را از زبان باهو- كه در حال مستي به آن اعتراف كرده – شنيده است. يوسف درصدد است كه حقيقت ماجرا درباره شهادت ابراهيم توسط باهو را، به ملاادريس بگويد، اما ملاادريس اين حقيقت و همچنين شهود عيني كه هيوا بالاي تپه برهاني به آن دست يافته را از زبان هيوا مي شنود.

ملا ادريس عازم تپه برهاني مي شود و يوسف، به خاطر علاقه اش به ملاادريس او را تنها
نمي گذارد و در پي او مي رود. اما تاروخ نيز- كه طي يك درگيري باعث قتل شريف پسر ملامحمد عمر شده است- همراه باهو جهت كشتن ملا ادريس و يوسف، عازم تپه برهاني مي شود. بر بالاي تپه برهاني يوسف با تاروخ درگير شده، او را مي كشد. اما يوسف با تيري كه تاروخ شليك كرده مجروح مي شود. يوسف در مدرسه بستري مي شود، اما مداواي او در روستا امكان پذير نيست و بايد به شهر برده شود.جاده مواصلاتي ميان روستا و شهر به خاطر ريزش، بسته شده است.مردم براي باز كردن جاده راهي مي شوند . اما اين امر امكان پذير نيست. هيوا كه نگران حال يوسف است. گمان مي كند با كشيدن نخي ميان يوسف و تپه برهاني – محل دفن ده شهيد- و استمداد از آن شهدا براي شفاي يوسف، مي تواند او را نجات دهد. او به تنهايي در حالي كه يك سرنخهايي كه جمع كرده را به انگشت دست يوسف بسته، راهي تپه برهاني مي شود. در ميانه راه ، نخها تمام مي شود.او پيراهن بافتني اش را مي شكافد و از نخ آن استفاده مي كند.

در نهايت هنگامي كه هيوا بالاي تپه مي رسد، نيمه عريان است. هوا بسيار سرد است. هيوا همان مردان نوراني – شهداي تپه برهاني – كه پيش از اين بر تپه برهاني ديده است و توسط آنها از دست گرگها نجات يافته است را، دوباره مي بيند. او به شمرده ديگري دست مي يابد.

هيوا، يوسف را مي بيند كه با نوشیدن جامی ، مي گويند: من شفايم را گرفتم هيوا. جام ديگري، از سوي يكي از مردان نوراني به هيوا داده مي شود. هيوا، جام را مي گيرد و شربت آن را مي نوشد. سپس پلك هايش سنگين مي شود. الفبا از درونش مي جوشد و بر زبانش جاري مي شود. كسي ديگري از زبان او مي گويد: اين تعبير روياي من است كه پروردگارم آن را راست داشت «سوره يوسف آيه 100»