kimia khatoon

شمس به تیرک بادبانی کشتی توفان زده...

 

خلاصه رمان «کیمیا خاتون»

اثر سعیده قدس

بخش اول

ناکجایی:

پیرمرد(شمس)به تیرک بادبانی کشتی توفان زده،در دل دریا،تکیه زده و به مقصدی که نا معلوم در حال حرکت است. حال نزاری دارد،لباسهایی به تن دارد که بخاطر گذشت سالیان،فرسوده،رنگ و رو رفته و نخ نما می نماید. کشتی دچار توفانی سهمگین شده است،توفانی که همه را به کام مرگ میکشاند،تمامی افراد کشتی،ناخددیگران،در تکاپوی جستن راهی برای نجات از این بلای طبیعی هستند.اما او در آرامش بی انتهای خود، به تیرک تکیه داده و می داند که تحت هر شرایط دیگری بدتر از این زنده خواهد ماند و به مقصد خواهد رسید.

کراخاتون:

همه چیز برای مجلس خواستگاری مهیاست.باغ با خوشه های سنگین و جوان ویاس،جاده شنی ای که مستقیم به ساختمان مرمری کوشک راه دارد طراوتی زنده دارد،همه ر انتظار ورود خواستگاران هستند.همه جا پر از لبخندو عطر هوای تازه است."کراخاتون"
(زیباروی اکدشانی)همسر محمدشاه ایرانی،پس از مرگ همسر ،اکنون نخستین بار است که جامه سیاه ازتن به در کرده است وبعد از جواب رد به تمامی خواستگارانی که پیش از این در این باغ رویایی را به صدا در آورده بودند،اجازه ورود به این خواستگار جدید داده است.مادر کیمیاخاتون ،کراخاتون،خود را با چنان ظرافتی آراسته است که بتواند با حجابی آسمانی بهترین خواستگاری را برای خواستگار سی و پنج ساله خود،یعنی شیخ و مفتی بزرگ شهر قونیه،مولانا،برقرار سازد.سالها از مرگ پدر کیمیاخاتون گذشته است.در تمام این سالها روزی نبوده است که"ننه جی"دلاک پیر حمام ،به خانه آنها نیامده باشد و پیغامی از خواستگاری تازه را با خود نیاورده باشد.هر بار هم در پاسخ رد کراخاتون با لب آویزان و اوقات تلخ از خانه به در رفته است.

اما این بار طلسمی که به گفته ننه جی قفل شده بود،در میان ناباوری همگان در جواب خواستگاری فقیه علی جاه شکسته می شود و به رغم تبختر و تکبر و تعلق به خوانواده های تراز اول قونیه،بخاطر زیبایی بی حد و حساب کراخاتون ،روحانی سخت متعصب،سختگیرو بسیار ساده زیست،توانسته بود رضایت کراخاتون را جلب کند.گرچه به کیمیاخاتون ،راوی داستان،"اما اورا در میان خواستگاران متعدد مادرم دارای امتیاز ویژه ای نمی دیدم"

کراخاتون دو فرزند دارد.کیمیاخاتون وشمس الدین پسر کوچکتر که ضعیف و نحیف استوکراخاتون پس از مرگ همسرش ،علاقه و انرژِی خودرا به روی این دو فرزند نهاده است.

میهمانان از راه می رسند.کیمیاخاتون رضایت را در چهره مادرش می بیند.می بیند که مادر همچون یک اشراف زاده رسم مهمانداری را به جا می آورد،طوری که همه انگشت به دهان می مانند.

زمانی که مجلس خواستگاری برپا می شود،کیمیا خاتون با دیدن چهره مولانا،چنان آرامش و معنویتی می بیندکه تا قبل از آن فقط در چهره مادرش یافته بود.زلالیت چشمها و کلام دلربای مولانادر او نیز اثر می گذارد ونسبت به گذشته احساس بهتری پیدا می کند.

مهمانی(خواستگاری)در نهایت کمال انجام می شود. سر انجام قرار می شود تا چند روز دیگر کراخاتون برای خوانده شدن خطبه عقد و برپایی مراسمی ساده به حرم مولانا در قونیه برود،چراکه باغ وکوشک کراخاتون درون دشتی در حاشیه شهر قرار دارد.پس از یکهفته نیز کیمیاخاتون و شمس الدین را به آنجا ببرند.از شروط غیر قابل برگشت کراخاتون،بردن لالای پیر معلم بچه هاست.که به بچه ها قرآن و شرعیات درس می دهد.

در این بین بی بی جان و الیاس پیر(باغبان)در بلاتکلیفی هستند.الیاس سالها در خدمت خانواده شان بوده است.اما فعلاً قرار می شود همانجا بماند و به باغ رسیدگی کند.کیمیاخاتون بی نهایت الیاس را دوست دارد. بی بی جان نیز پیر زنی است که سالها در خدمت خانواده آنها بوده.بی بی جان دایه پدر کیمیا خاتون بوده است.پس از جوان مرگ شدن پدر هم،زندگیش را وقف کراخاتون و فرزندانش کرده است.پس از تصمیماتی که برای اهالی باغ گرفته می شود،مشخص می شود که بی بی جان نیز باید در باغ بماند تا تکلیفش را مشخص کنند،زیراکه برای او نیز در حرم جایی نیست. بی بی جان که از این موضوع سخت ناراحت شده با کیمیا خاتون درددل می کند و می گوید،برای جدایی از آنها گریه نمی کند،بلکه به حال خودش می گرید،زیرا مثل قاب دستمال کهنه ای به دورش انداخته اند.می گوید الیاس باغبان یک مرد است،با آنکه سنش زیاد است،هنوز کاری را که دوست دارد از او نگرفته اند،می تواند هرجای دیگری که بخاهد کار بگیرد.می تواند زن بگیرد و بچه داشته باشد.اما من که عمرم را پای پدرت گذاشته ام،بعد از جوانمرگ شدنش هم دل به تو ومادرت بستم.واز این ناراحت است که با جدایی شان از یکدیگر،به نوعی دارند مرخصش می کنند.کیمیا خاتون سعی می کند آرامش کند.میگوید که چنین نیست."تو فعلا درباغ می مانی تا ما بتوانیم برای تو در حرم مولانا جایی دست وپا کنیم و..."

کیمیا خاتون نسبت به تمام این احوالات احساس خوبی ندارد و مرتب پیش خودش می گوید چرا باید باغمان را تر کنیم و به آن حرم کوچک که جای هیچ کسی به درستی در آن نیست نقل مکان کند.

حرم:

بعد از رفتن مادر (کراخاتون)،روزهای انتظار برای کیمیا خاتون دراز و پایان ناپذیر مینماید.

کیمیا خاتون میگوید:برای اولین بار دریافتم که ساعت ،معیار زمان نیست.لا لا هم با من هم عقیده بود.میگفت خداوند می فر ماید:یک روز گاهی می تواند هزار روز شود.سن ناپدری ام که می گفتند سی شش سال است،پنجاه ساله والیاس که می گفتند شصت ساله است هزار ساله میدانستم،وهر روز انتظارم برای پیوستن به مادرم از یکسال هم بلندتر می نمود.

چند هفته انتظاربه سرمی آید.آنها را به قونیه می برند.این رفتن وترک باغ والیس وبی بی جان بسیار ناراحت کننده است.همچنین ترک باغ مصفایشان و رفتن به کوچه های تاریک و تنگ قونیه وبدتر از آن حرم مولانا که در آنجا به نام"خداوندگار صدایش می کنند بسی دردناک تر می نماید.در این فقط آیا واوج را با خود به همراه دارد.آیا دایه اش کنیزی که پدرش هنگامی که زنده بود برای هم بازی بودنش از یک تاجر خریداری کرده است.

ورود آنها به حرم حادثهای درونی برای کیمیا خاتون است.کیمیا خاتون با دیدن آن فضا سخت جا میخورد.حرم پر است از زنهای پیر و میانسال و...با حالات و کرداری عجیب وغریب که برای او ناشناخته است.خانهای با دیوارهایی بلند،همچون زندان،جایی که برای او خیلی محقر است واصلا قابل قیاس با باغ وکوشک خودشان نیست.مولانا جای افراد را تک تک مشخص کرده است. از جمله شمس الدین کوچک که باید در مدرسه،همراه با دیگر طلاب زندکی کند.چرا که حرم را تنها جای زنها می دانند.اما شمس الدین آنقدر بی تابی می کند که نهایتا تصمیم می گیرند فعلا در اتاقی جداگانه زندگی کند و هر روز مادرش را ببیند.

از طرفی برخورد های آیا خانم ،دایه کیمیاخاتون نیز به طور کلی عوض شده.اولاً که عاقبت چنین ازدواجی را خوب نمی داند و دیگر اینکه به امر کراخاتون باید کم کم و با جدیت بیشتری قوانین زندگی در خانه جدید را به کیمیاخاتون آوزش بدهد. به همین خاطر است که رفتارهایش کاملاً جدی و تا حدود زیادی رسمی و خشک تر از قبل شده است،در حالی که خود تحت عذاب بخاطر زندگی در چنین محیطی است و تحمل چنین آداب و مناسکی نیز برایش سخت عذاب آورو درد ناک است.از جمله این رفتار ها اینکه،پس از این کیمیاخاتون فقط با اجازه او می تواند مادرش را ببیند.

زمان زیادی نمی گذرد که کیمیا خاتون متوجه می شود مادرش حامله است.قبول همچون مسئلهای برایش دشوار است،اما هر بار که می خواهد ناراحتی اش را ابراز کند،یا مادرش زیاد توجهی نشان نمی دهد و یا اینکه رفتار های مولانا تأثیرات عمیقی بر او گذاشته و اثر ناراحتی را کم می کند.اهل حرم شبها شام را با هم می خورند.در این جمع شبانه مولانا و دو پسر دیگرش یعنی بهاءالدین و علاءالدین حضور دارند.در چنین شبهایی است که مولانا با سحر کلام و نگاه نافذش،قدرت آن انزجارو تنفر در دل کیمیاخاتون کم رنگ کرده و نوعی علاقه و احساس در دلش می کارد.از طرفی در همین جمع های شبانه است که کم کم علاقه علاءالدین فرزند کوچکتر مولانا از همسر در گذشته اش وکیمیاخاتون نسبت به هم افزایش می یابد.این علاقه کم کم بیشتر می شود.آن دو(علاءالدین و کیمیاخاتون) هر روز وبا احتیاط هرچه بیشتر به پشت بام رفته و یکدیگر را می بینند و از آنجا به شهر می نگرند.هر روز با علامات علاءالدین که بالای پشت بام مدرسه می ایستد،کیمیاخاتون از پله های حرم بالای پشت بام رفته و یکدیگر را ملاقات می کنند.

از زمانی که به حرم رفته اند، حتی یکبار نیز نتوانسته اوجی،کنیز و هم بازی اش را ببیند.مامی پیر و دیگر اعزای حرم اوجی را در مطبخ محبوس کرده اند.از آنجایی که اوجی یک کنیز است و مسلمان نیست بنا بر نظر آنها حرام و نجس بوده وباید قبل از آمدن به میان جمع آنهامسلمان شده وتنها شرط لازم(در آن زمان)ختنه کردن است.در نهایت اوجی را به بیرحمانه ترین شکل ممکن ختنه می کنند.کاری که قبل از این در دوران جوانی آیا خانم هم با او انجام داده اند.به قول آیا خانم،این کار را با آنها می کنند تا حوس شیطانی به سرشان نزند.

خشم و غضب و اضطراب کیمیاخاتون بعد از دیدن حال و وضع اوجی،غیر قابل تصور است.مادرش را در جریان می گذارد.کراخاتون شکه شده،به خشم می آید،فریاد زنان اعتراض می کند و می گوید:ای خدا،این نامسلمان ها با این بچه بیچاره چه کار کرده اند؟ویا اینکه:موهایش؟لباسش؟گرسنگی کشیدنش چه؟اینها هم جزء مسلمانی است؟کدام نا مسلمانی اینها را مسلمانی می داند؟می خواهم بدانم...واویلا!خدایا خودت همه این سیاه کاری ها را اصلاح کن.

کراخاتون ترتیبی می دهد تا به وضعیت اوجی رسیدگی شود.این قضیه را نیز با مولانا درمیان می گذارد،مولانا به عاملان این قضیه تشر می زند اما برخورد جدی انجام نمی دهد.

این حادثه باعث می شود که کیمیاخاتون در اولین دیدار جدیدش با علاءالدین روی پشت بام،وجود خدا را منکر شود و بگوید خدایی وجود ندارد،چون اگر داشت حاضر نبود با بندگانش چنین کنند.علاءالدین که از طلاب خوب و نخبگان مدرسه مولانا است به شدت و خشم با او برخورد کرده و حتی تهدید می کند اگر این حرفها را تکرار کند،اورا از پشت بام پایین می اندازد.کیمیا از رفتار خشن و ترسناک علاءالدین وحشت کرده و تا مدتی رابطه پنهانی شان به هم می خورد. تااینکه پس از چندی با هدیه ای ارزشمند از طرف علاءالدین،دیدارهایشان دوباره از سر گرفته می شود.

طعم تازه نجس بودن:

مدتی است که کیمیا خاتون جاهایی از بدنش درد می کند.درد احساس می کند اما نمی داند ناشی از چیست.بدنش تیر می کشد،نفسش بند می آید،اما جرات ابراز ندارد.زمان زیادی نمی گذرد که خون ریزی می بیند.اول احساس می کند مورد خشم خداوند قرار گرفته است.دلیل خون ریزی را نمی فهمد.بعد از اولین خون ریزی اش آیا و مادرش متوجه حالات او می شوند.

اینجابرای اولین بار است که کیمیا خاتون قاعدگی را میفهمد،اگرچه آیا بسیار سعی می کندتابتواند این مفهوم را برایش معنا کند.

این ماجرا به خودی خود مزید بر علت شده تا بیزاری اش نسبت به حرم روز به روز افزایش یابد.

روزهای خوش:

کیمیا خاتون به همراه برادرش شمس الدین زیر نظر معلمشان لالایی پیر،به خواندن کتاب کلیله ودمنه ادامه می دهند.مولانا به او قول داده است چنانچه این کتاب را تمام کند کتاب جدیدی به او خواهد داد تا بخواند.کتاب را می خواند و در جمع شبانه شان به مولانا می گوید.مولانا نیز کتاب فردوسی را به او می دهد تا بخواند.کتاب را به طور دیوانه واری می خواند.هر شب تا صبح.همچنین به اوجی خواندن و نوشتن یاد می دهد و کتاب را با صدای بلند برای آیا نیز می خواند.

هر روز بر خواستگارانش اضاف می شود.اما قبل از آنکه بخواهد کاری بکند،مولانا و مادرش جواب رد می دهند.در این بین بچه مادرش متولد می شود.بسیار زیباست.مولانا نام او را امید عالم می گذارد.البته نیت مادر و مولانا نیت خیر است.انها تصمیم دارند او را به بهترین فرد بدهند.چیزی که در رویاهای خود دارند:یک شاهزاده با اسب برازنده اش برای بردن او می آید.تاثیرات شاهنامه دراو بسیار است و مرتب خودش را جای اشخاص شاهنامه می گذارد،خصوصاً شخصیتهای دلیر زن شاهنامه و همیشه و همیشه با تصویر آنها به حال خود غبطه می خورد.مولاا با دیدن حالت رخوت و کسالت و غر زدن های بی پایان زنهای حرم،به آنها اجازه می دهد تا به زیارت مرقد "شیخ جاوید" بروند.

هنگام رفتن به سمت مقبره شیخ جاوید به همراه مادر و زنان حرم از وسط زنان حرم می گذرد.کیمیاخاتون صحنه های زیادی از جمله فروش بردگان را در بازار قونیه می بیند و تازه متوجه بخش مهمی از واقعیت زندگی در پشت دیوارهای حرم می شود.به مردان (عیاران)شهر نگاه می کند و تصویر قهرمانان شاهنامه دوباره در ذهنش متجلی می شود.پس ازرسیدن به مرقد،تخت تاثیر فضای آنجا قرار می گیرد و حالتی غم انگیز و دلگیر به او دست می دهد.

کراخاتون مرتب از مولانا حامله می شود.کیمیاخاتون در شرح مادرش می گوید:"او نمی توانست همان زنی باشد که روزی مادر دردانه من بود.این زن رنگ پریده بد حال با شکمی به اندازه یک خربزه عظیم و جنبان زیر دامنی ارزان قیمت،همان الهه یونانی نبود که از که از عاج و طلا ساخته شده بود،با چشمانی از زمرد و لبانی از یاقوت که ... او دیگر کراخاتون نبود و نمی توانست گل سرسبد خوانین قونیه باشد،ضعیفه ای بود ساکن حرم شیخی پرغرور که خیلی زود به دست فراموشی سپرده شده بود.همه تشخیص می دادند که شور و شعف اولیه از خداوندگار رخت بربسته است و او می کوشد بیشتر وقت خود را خارج از خانه بگذراند.مسائل حرم،اختلاف وحشتناک و چاره ناپذیر پسرانش باهم و بد حالی دائم مادر او را از خانه رانده بود.بیچاره کراخاتون!

نامه ای از الیاس می رسد که سرشار از گله گی است و از حال نزار بی بی جان خبر می دهد.قرار می شود یک روز همگی و دسته جمعی به باغ آنها بروند.روز موعود فرامی رسد و همگی اهل حرم به باغ می روند.کیمیاخاتون مانند پرنده ای که پس از سالها از قفس رهایش کرده باشند،احساس آزادی بی همتایی می کند.طوری که در فاصله ای کوتاه مابین رسیدن و آمدن،تمام باغ و کوشک را می گردد و یک لحظه هم از هیجانش کم نمی شود.در باغ،هنگامی که در آلاچیق است،دوباره پس از مدتها علاءالدین را می بیندو با هم حرف می زنند.برای اولین بار متوجه می شود که عاشق او شده است.

درون کوشک لباسهای مادرش را می پوشد و جلوی آینه قدی می ایستد و خودش را تماشا می کند.تازه می فهمد که چه اندام دلفریبی پیدا کرده است و چقدر شبیه مادرش است،به همان زیبایی و طراوت.به خود می بالد و احساس غروری حاکی از تشکر خداوند در وجودش می یابد و بارها خداوند را بخاطر زیبایی اش سپاس می گوید.

وقتی به حرم باز می گردند،دوباره درد به سراغ مادرش می آید.قابله را می آورند و تمام امکانات زاییدن بچه را فراهم می کنند.بچه موقع متولد شدن در رحم مادر چرخیده است و اکنون کراخاتن سخت درد می کشد و درصد غیر قابل تصوری خونریزی دارد و بچه هم به دنیا نمی آید.در نهایت زمانی که همگی قطع امید کرده اند،ننه جی همه را از اطاق بیرون می کند و با ترفندی بچه را بدنیا می آورد و کراخاتون را از مرگ نجات می دهد.مولانا به کیمیاخاتون اجازه می دهد نامی برای دختری که بدنیا آمده انتخاب کند.کیمیاخاتون نام دختر را ملکه خاتون می گذارد.

بخش دوم

مردآفاقی:

از آجا که آوازه مولانا بخاطر نطق ها و منبررفتن ها و کلاسهای درس و سؤال و جوابش همه جا پیچیده،یک روز شمس تصمیم می گیرد از حجره خالی خود در بازار بیرون بزند و سراغ مولانا برود و به او درس بدهد.مرتب پیش خودش می گوید:این طلبه جوان غوره نخورده مویز شده است.بعد از نماز مولانا را در کنار شاگردانش می بیند که به سوالات آنها جواب می دهد.شمس جلو رفته و چندین سوال از او می پرسد.مولانا که متوجه حالات و عمق سوالات او شده او را با خود به یکی از حجره های مدرسه می برد و دستور می دهد که کسی وارد نشود.اولین نشست آنها دو روز مستمر طول می کشد،طوری که حتی برای امامت نمازهای یومیه نیز در مسجد حاضر نمی شودوهمین باعث ولوله ای در میان طرفداران و مردم می شود و باب شایعات کم کم در مورد شمس باز می شود. و آن اینکه پیرمردی با آن چهره و لباسهای عجیب و غریب و آن نگاه رند،بخشی از شیطان است و مولانا،دردانه قونیه را فریب داده است.

بهاءالدین فرزن بزرگ مولانا و کسی که مولانا از علاءالدین بیشتر دوستش می دارد و یکی از مریدانش به نام صالح الدین زرکوب در جریان کار آنها هستند. مولانا که آن حجره را مناسب بحث خود با شمس نمی داند و هر لحظه تصور می کند فضولی های دیگران مزاحم کار آنها میشود،از صلاح الدین می خواهد شبانه آنها را به محل زندگی خود یعنی روستایی که صلاح الدین در آنجا با خانواده خود زندگی می کند و باغی نیز دارد ببرد.آنها شبامه می روند.

دومین غیبت آنها هشت هفته به طول می انجامد.در شهر می پیچد که مولانا مجنون شده است و هزار شایعه دیگر.

از طرفی کراخاتون در فراق همسر خود می سوزد و از اینکه می بیند مولانا حتی حاضر نشده جویای احوال آنها بشود سخت در عذاب است.تنها کسی که برای آنها(اهل حرم)خبر می آورد علاءالدین است.کسی که کارهای پدرش را درست نمی داند.

هفته های دیگر نیز می گذرد و جز افزایش شمار افسانه های افواهی و شایعات شرم آور،تغییری پدید نمی آید.خبر حضور رعب آور سپاه مغول پشت دروازه های شهر نیز بر حساسیت ماجرا اضافه می کند.از طرفی فساد در دستگاه حکومت سلجوقی به اوج خود رسیده است.مردم سایه قومی وحشی (مغولها)،بی دین،بی فرهنگ و بی رحم را بر فراز سر خود احساس می کنند.عاقبت مولانا اجازه می دهد افراد حرم در همان باغ روستایی به دیدنش بروند.افراد حرم با انزجاری شدید به سوی محل اقامت مولانا می روند.مولانا به استقبالشان می رود.آنها هیچ جنون و رفتار غیرعادی که در تمام این مدت شایعاتش پراکنده بود در وی نمی بینند.کراخاون باز خشم خود را بخاطر علاقه فراوانش به مولانا فرو میخورد و چیزی نمی گوید. در برخورد اول آنها همگی متوجه می شوند که شمس به کیمیاخاتون نظر دارد.

هنگام بازگشت مولانا می گوید خانه را مرتب کنند چون هفته دیگر مراسم عقد بهاءالدین است،هرکس بگوید عروس کیست مژدگانی می گیرد.این حرکت مولانا باعث رنجش بی نهایت زنهای حرم ،علی الخصوص کراماناخاتون دایه علاءالدین و بهاءالدین می شود.کسی که بعد از فوت مادر این دو بچه آنها را با سختی و رنجش فراوان بزرگ کرده است و به خود حق می دهد که حداقل نظر اورا نیز می پرسیدند.

مولانا به حرم باز می گردد.قبل از او همان خانواده روستایی صلاح الدین به آنجا آمده اند.اهل حرم متوجه می شوند که عروس بهاءالدین،دختر ده ساله ی صلاح الدین است.ابتدا غوغایی میان زنان حرم به پا می شود و از جمله اینکه کراماناخاتون با شنیدن این حرف بی هوش می شود اما همگی می دانند که حرفشان به جایی نمیرسد و مولانا کار خدش را می کند.نام عروس جدید فاطمه خاتون است.

زین پس ،مولانا و شمس در شبستان مدرسه،هر شب تا صبح مراسم سماع برگزار می کنند،همراه با موسیقی،تار و دف و چگور...طرفداران مولانا روز به روز افزایش می یابد ولی از طرفی دیگر مخالفان او عالمان روحانی شهر و تعدادی دیگر سخت با او مخالفت می کنند.اما مولانا گوشش به هیچکدام از این حرفها بدهکار نیست و هر شب کار خودش را می کند.در ضمن کار شمس به جایی می رسد که بر در حجره مولانا می نشیند و بنابر تشخیص خود از زائران و مریدان او(مولانا)نیاز می گیرد."انقلاب عظیمی پیش آمده بود وبه دلیلی که برای همه نامعلوم بود،جنون و عشق سودایی پدرش بیماری همه گیری شده بود."

زائران غالباً از فقیرترین طبقات هستند و از راههای دور می آیند تا این احوال مرموز را مشاهده کنند و خود نیز فیض ببرند.لیکن وقتی پیر حریص را بر در شیخ مراد نشسته می دیدند که به تشخیص خود برای تعیین درجه ی اخلاص هر مرید وجه ورودی و نیاز تعیین می کند می شوریدند و خشم،به دشنام و عربده گویی شان وا می داشت.

شایعات علیه مولانا و شمس افزایش می یابد.از جمله اینکه صدرالدین قونوی از مخالفان او بر علیه شان هر جا و هر منبر که میرود نطق می کند.متعصبان از یک سو و عشاق سینه چاک مولانا از سوی دیگر.قونیه دیگر حال و هوای قبل از توفان را در خود دارد و همه هر آن منتظر خوروش رعدوبرق اند.

توفان:

شمس یک روز بی خبر قونیه را ترک گفته و می رود.این رفتن برای مولانا حادثه ای بزرگ به حساب می آید.برمی آشوبد،حالت طبیعی خود را از دست می دهد و همه جا را سراسر شهر را،به دنبالش می گردد و خونین و مالین،شب هنگام دوستدارانش او را به منزل بر می گردانند.هیچ جا هیچ اثری از شمس پرنده نیست.

آب زنید راه را:

بعد از رفتن شمس حال مولانا دگرگون می شود و به دیوانگی و جنون می کشد. طوری که رابطه اش را با همه قطع کرده و مانند مجنونی در یک اتاق می چرخد و از فراغ شعر می گوید.

تا اینکه با تلاشهای فراوان فرزند ارشد مولانا، شمس را در سرزمینی دورتر از قونیه پیدا کرده و به هر ترتیب راضی اش می کنند که باز گردد.

روزی که باز می گرد تمتمی شهر در شور و هیجان است. همه جلوی دروازه شهر جمع شده و انتظار شمس را می کشند.در فاصله گذر شمس از شهر ورسیدن به مولانا در خانه او، مولانا عاشقانه ترین شعرها را می گوید.

پس از آمدن شمس دوباره دغدغه های علاالدین شروع شده و نگران نگاههای شمس به عشق خود کیمیا خاتون است.

از طرفی خود شمس نیز دغدغه هایی دارد.یکی از دلایل اصلی اش برای ترک قونیه عشق فراوانش به کیمیا خاتون بوده واز ترس اینکه دچار معصیتی شود از آنجا دوری گزیده است.اما حالا تصمیم گرفته است این مطلب را با مولانا در میان گذاره و به او بگوید که دل در گرو دختر خوانده اش دارد.

از طرفی علاالدین که رنج درونی بسیاری را با خود دارد،تصمیم می گیرد که با کراخاتون حرف زده و عقده دل را بگشاید.

کیمیا و سعادت:

کیمیا خاتون بهبا خود به گفتگوی ذهنی می نشیند.از آنجا که زمستان سختی در راه است، تصور می کند که بسیاری از پیرها خواهند مرد. از جمله مامی پیر و شمس.

وی همچنین به علا الدین و عشق پاکش نسبت به او فکر می کند.از طرفی مایه همه مصیبتهای خانه و زندگی و از جمله جنون مولانا را حاصل وجود شمس می داند. از زمانی که او آمده است همه مردم گستاخ تر شده اند. خانه ای که هر کس جرات آن را نداشت یا به این اجازه نمی داد که بدون احترام وارد شود، هم اکنون همه با هر گونه بی احترامی از آن سرا بگذرند. از طرفی این کارهای شمس بود که روز به روز آزار دهنده تر می شد. ازجمله گرفتن پول ورودی از هر کسی که قصد حضور در آئین مولانا را داشته است.

یک روز که کیمیا خاتون با عده ای از زنان حرم به حمام رفته است در خیالش در حال کاویدن لحظات آینده زندگی خود و علاالدین است از این بی اطلاع است که در خانه چه مصیبتی برپا شده است.

زمانی که به خانه باز می گردد.می بیند که هر کدام از زنان حرم با دیدن او گریه کرده و حتی غش می کنند. ابتدا تصور می کند که برای مادرش اتفاقی افتاده است. به سرعت خود را به اتاق مادر می رساند. کراخاتون بیهوش است.کیمیا خاتون جیغ می کشد، چرا که تصورش این است مادرش مرده.اما مادر به هوش می آید وتازه بعد از این است که می فهمد تمام آن نگرانی ها صرفا به خاطر خودش بوده. شمس از خواستگاری کرده و مولانا جواب مصبت داده است و راه بازگشتی نیست. گرچه مولانا این را یک افتخار برای خود می داند. باور این مسئله برای کیمیا خاتون سخت است و در بهت و ناباوری میسیر می کند.

آنان که خاک را:

قرار وصلت را به روزی برای اوایل ربیع الاول می اندازند.کیمیا خاتون با آنکه می داند قربانی شده است و مجبور شده تن به پیرمردی دهد که در سر فقط سیر در تن او را دارد.واینگونه در افکار خود غوطه ور است.

از طرف دیگر شمس است که در حال راز و نیاز با خدای خود است و مرتب شکر وتشکر می کند.از طرفی نیز این نکته را می داند که در تمام سالهای زنگی اش که هم اکنون از شصت گذشته همیشه چنان نیرویی را در خود مهار کرده است و اکنون به گونه ای معجزه ای عاشق و مجنون کیمیا خاتون شده است و این را تنها مولانا درک می کند.

شب وصل:

در شب زفاف کیمیا خاتون مثل بره ی ترسیده ای به گوشه ای می خزد و خود را جمع و جور می کند.شمس که از ترس او آگاه است کوچکترین اقدامی نمی کندو کاری به کارش ندارد تا کم کم ترس از او زایا شود. بنابراین شب را در گوشه ای از اتاق می خوابد. کیمیا نیز که دیگر خطر را احساس نمی کند، به آرامی به خواب می رود و اینگونه شب زفاف به پایان می رسد.

که عشق آسان نمود اول...:

صبح بعد از شب زفاف وقتی کیمیا خاتون از خواب برمی خیزد، می بیند که شمس به سجده ای طولانی رفته. اول تصور می کند مرده است. اما به یک باره سر از سجده برمی دارد و هردو می خنندد و اینگونه فاصله ما بینشان کم می شود. کم کم عشق بازیهایشان شروع می شود. کیمیا خاتون به مرور به شمس علا قه مند می شود. چرا که تنها نوازشش می کند و می پرستش و هیچ چیز دیگری و توقعی از او ندارد.از طرفی این را مجازاتی برای علاالدین می داند که هیچ کاری نکرد و بعد از ازدواجشان تنها بر سر بازار مسگرها لاف زده و در عمل هیچ کاری نکرده.

روزها می گذرد و عشق این دو نسبت به یکدیگر بیشتر می شود وحسادت دیگران افزایش می یابد.

اما این عشق دیری نمی پاید، چرا که شعله های بدبینی وحسادت در شمس افزایش می یابد. پس از مدتی، علاالدین از جلو محل زندگی آنها رد شده و به خانه پدری اش می رود.از طرفی کم کم شمس به همه ظنین است و شک می کند. بنابراین وقتی می بیند با دیگران نمی تواندبرخوردی کند، تصمیم می گیرد سخت گیریهایش را بر کیمیا بیشتر کند. کیمیا خاتون نیز سر از کارهای او در نمی آورد. چرا که حتی رفت و آمدش را به حرم را نیز محدود می کند وتنها زمانی می تواند به آنجا برود که شمس نیست و بی خبر برود و برگردد.

درگیریهای آنها به خاطر حساسیتهای بیش از حد شمس افزایش می یابد و مرتب دعواها و سرو صداهای شمس زیاد می شود.

یک روز مولانا با شمس حرف می زند و در برخوردها ی اخیرش می پرسد.شمس نیز می گوید تا قبل از این تنها در قید خود بودم و اکنون در قید عشق هستم. در نهایت مولانا سعی می کند تا آرامش کند و می گوید که خلق و خوی زنان همین گونه است و بهتر است خودش را با چنین مسائلی در گیر نکندو...

از سوی دیگر کیمیا خاتون به خاطر ازدواجی که ناخواسته به آن تن داده است، ناراحت و خود را سرزنش می کند.

آخرین پرواز:

یک روز اهالی حرم تصمیم می گیرند برای گردش و عوض کردن هوا به باغ و عمارت کراخاتون، بروند. کیمیا خاتون که می داند اگر موضوع را با شمس مطرح کند با مخالفت روبرو می شود بنا براین حرفی نمی زند.چون می داندبعد از رفتنش بفهمد بهتر است، چرا که همه اهالی حرم با هم رفته اند.

پس از رفتن شمس به سرای مولانا،کیمیا خاتون به همراه مادرش و اهالی حرم به سمت عمارت خانوادگی خود راه می افتند.

در تمام مدتی که آنها به آنجا رفته اند،تنها یک صبح تا عصر، شمس رشته های حسد را درون خود می بافد و برای آمدن همسرش در دل بی تابی می کند.هنگام غروب وقتی که اهالی حرم به ابتدای قونیه می رسند پیغام می رسد که کیمیا خاتون سریعتر خودش را برساند، چرا که شمس به شدت بی تابی می کند.

پس از اینکه کیمیا خاتون به خانه خود می رود از طرف شمس مورد ضرب وشتم شدیدی قرار می گیرد. کیمیا خاتون برای در امان ماندن از کتکهای شمس به سمت پنجره می گریزد. خانه در طبقه دوم قرار دارد، کیمیا خاتون از ترس ضربه شمس از بالا به پایین می افتد و بعد از زجر فراوانی که از درد تحمل می کند. جان می بازد.

عشق چیست؟

معشوق کیست؟

عاشق کدام است؟:

(نوزایی"این عشق")

"گناهش این بود که خدا را در او دید.گناهش این بود که خدا را معشوق، ودر معشوق دید:من خدا را در کیمیا دیدم.

او همه حرفش از عشق بود،و گناهش این بود که با همه علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خود عاشق نباشد، قدر این عشق بجا نتواند آورد."....

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید