shomakeqaribe

راويِ خاطرات ، «هوشنگ مرادي كرماني است»...

 رمان شما که غریبه نیستید

اثر هوشنگ مرادی کرمانی

راويِ خاطرات ، «هوشنگ مرادي كرماني است» ، كه او را در کودکی ، هوشو صدا مي زنند. آغاز خاطرات او از دوران كودكي ، زماني است كه هنوز به مدرسه نمي رود . او در روستاي سيرچ از توابع كرمان ، با پدربزرگش ، آغ بابا ومادر بزرگش ، ننه بابا زندگي مي كند . مادرش پس از به دنيا آوردن او میمیرد و پدرش در سيستان و بلوچستان به عنوان ژاندارم خدمت مي كند . آنها باغ كوچكي با درخت هاي انگور ، انجير ، هلو شليل ، سيب و گردو دارند . يکی از عموهای هوشو ، به نام قاسم ، معلم است . عمو مجرداست و در اتاقش كه معمولاً هوشو را به آن راه نمي دهد ، كتاب ، شيشه هاي عطر و تفنگ دارد . قاسم جزو تعداد افراد قليلي است كه در آن منطقه ، كت و شلوار مي پوشد و كمربند چرمي مي بندد و چون خوش پوش است و حقوق بگير دولت ، همه دخترهای روستا آرزو دارند زن او بشوند . صبح عيد ، عمو خود را آراسته و معطر كرده است و بالاي اتاق مي نشيند تا شاگردانش به دست بوسي بیايند . هريك از آنها برای آموزگار خود هدایائی مانند: انجير نرم، تخم مرغ، مرغ و خروس و چيزهاي ديگر می آورند . هوشو مسئول دريافت مرغ و خروس هاست . عموي ديگر هوشو ، -اسدا...- نظامي است ودر كرمان خدمت مي كند. هوشو منتظر آمدن عمه اش، -رخساره- با دختركوچولويش مهينو وشوهرش ممصادق است. ممصادق اغلب عمه رخساره را كتك مي زند و رابطه خوبي با خانواده همسرش ندارد. او دكان بقالي دارد. هوشو با ننه بابا به زيارتگاه روستا كه در دامنه كوه است و سلطان نام دارد ، مي روند. ننه بابا دولا دولا راه مي رود. بعد با هم سر قبرها مي روند و مادر بزرگ براي عروسش –فاطمه- مادر شوهو فاتحه مي خواند و بعد داستان عروسي آنها را براي هوشو تعريف مي كند؛ اينكه فاطمه خواستگاران زيادي داشت چون كه پدرش ثروتمند بود. آنها اهل شهداد بودند. اما نهایتا آغ بابا ، که آن روزها خان ده بود ، او را برای پسرش کاظم ، می گیرد . بعد از تولد هوشو ، او بیمار می شود و می میرد . کاظم برای خدمت ، به شهری دور می رود و هوشو ، نزد پدربزرگ و مادربزرگ می ماند . آن روز ، ننه بابا از قاسم پول می خواهد که خرج خانه کند . اما عمو که هنوز حقوق نگرفته ، غر می زند كه چرا بايد خرج بچه کاظم را ، او بدهد. شب وقتي عمو مي آيد ، دو تا اسكناس به ننه بابا مي دهد. هوشو مي فهمد كه عمو حقوق و عيدي اش را گرفته است. عمو 5 قران هم به هوشو عيدي مي دهد. عمو قاسم صبح هاي زود ، ورزش مي كند و دور تادور آبادي پياده روي مي كند. گاهي با تقنگش گنجشك و كبك و تيهو مي زند. هوشو دلش مي خواهد همراه او برود ، اما هربار خواب مي ماند. عاقبت روزي همراه او به شكار مي رود . هوشو به همراه ننه بابا به عيد ديدني مي روند. در هرخانه سيني بزرگي پر از خوراکی جلویشان مي گذارند. توي سيني انار ، مويز ، كلمبه ، سمبوسه ، تفتون ، كماج ، خزبادام و شيريني هاي ريز ونقل هاي درشت است. آنها به خانه ممصادق هم ميروند. او به هوشو 2 قران عيدي مي دهد . هوشو هر وقت همراه عمو مي رود ، مي بيند كه بعضي دخترها ، از لب ديوار سرك مي كشند تا او را بيبنند و برايش دستمال بيندازند. خيلي از دخترهاي آبادي دلشان مي خواهد زن عمو قاسم بشوند. اما عمو توجهي به هيچ يك نمي كند. دخترها با هوشو رابطه خوبي دارند. چون او نزديكترين كس به عمو است. ننه بابا دخترهايي را كه نشان كرده ، به عمو قاسم پيشنهاد مي كند . اما عمو مي گويد كه قصد ازدواج ندارد. تمام فكر عمو رفتن به دانشگاه است. نام هوشنگ را او ، از شاهنامه پيدا كرده است. هوشو از رنگ كردن تخم مرغ عيد با علف وپوست پياز و روناس مي گويد و اينكه روز سيزده نوروز، بچه ها مردها و پسرهاي جوان، تخم مرغ بازي مي كردند. هوشو با آنكه تخم مرغ رنگ شده دارد اما بازي نمي كند زيرا مي ترسد ببازد و تخم مرغش را از دست بدهد . یک روز او ، یکی از شیشه عطرهای عمو را به مدرسه مي برد. يكي از بچه ها عطر را مي گيرد و روي سرش خالي مي كند. بوي عطر مدرسه را برمي دارد. هوشو به عنوان تنبيه در صندوقخانه زنداني مي شود. در صندوقخانه، صندوقي است كه به گفته ننه بابا دو تا مار سفيد هميشه آنجا خوابيده اند. هوشو از ترس جيغ مي زند . ننه بابا در صندوقخانه را باز مي كند. راوي مي گويد که ، سالهاي سال است كه كابوس مار مي بيند. تابستان مي شود. عمو اسدا... با زنش که هنوز پدر و مادرش او را ندیده اند ، از كرمان به سيرچ مي آيند. وقتي مي آيند براي هوشو پيراهن و اسباب بازي مي آورند. هوشو و ننه بابا خيلي خوشحالند. عمو قاسم با شروع تعطيلات به سفر رفته است. آغ بابا پدربزرگ هوشو نيز خانه نيست. او مباشر مظفري -ارباب ده- شده است. يك روز صبح عمو اسدا... به همراه هوشو سوار الاغي مي شوند تا به پير غيب ، جايي كه آغ بابا است ، بروند و او را بيبنند. پير غيب بر عكس روستاي سيرچ، وسط كوير است. سيرچ روستايي خوش آب وهوا است اما پيرغيب خشك وكوچك است. آغ بابا از ديدن آنها خوشحال مي شود. هوشو براي اولين بار درخت گز مي بيند. مي خواهد زيردرخت برود كه آغ بابا مي گويد زير آن پر از مار و موش وعقرب است. گرماي هوا بيداد مي كند. آغ بابا بالاي سر دروگرها مي ايستد. هوشو بچه های کوچکی را می بیند که به دنبال دروگرها ، خوشه هاي گندمي را كه جا می ماند برمي دارند . به آنها خوشه چين مي گويند . شب به همراه آغ بابا روي پشت بام مي خوابند. آسمان غرق ستاره وبسيار زيباست. آغ بابا برایش قصه هايي از پيرمرد مهرباني به نام پيرغيب و درخت گز تعريف مي كند. در سيرچ نيز هوشو و پدربزرگ شبها روی پشت بام مي خوابند. هوشو از پيرترين درخت آبادي و چيزهاي ديگر ، از آغ بابا مي پرسد . او هم جوابهایش را آميخته به افسانه به هوشو مي گويد. آغ بابا قصه اي از زنی می گوید كه زن بدي بود و عاقبت مریض شد ، اما نمی مرد و مدام ناله می کرد . اين قصه اثر زيادي روي هوشو مي گذارد. بعد برایش از پيرمراد می گوید که پير مرد خوب و با خدائی بوده و يك روز غيب مي شود و محل غیب شدنش زيارتگاه مي شود و مردم، اطراف آنجا مرده هايشان را به خاك مي سپارند. هوشو به پيرهاي آبادي فكر مي كند و اينكه كدامشان خوب وكدامشان بد هستند . بعد فكر مي كند که ننه بابا و آغ بابا ، از اول پير به دنيا آمده اند اما يك روز غيب مي شوند و او تنها مي ماند . از اين فكر گريه اش مي گيرد و زير لحاف هق هق مي كند.

هوشو دوستي دارد به نام احمدو كه برادر شيري اوست . پدرش عمو ابرام و مادرش ننه سكينه است. هوشو اغلب با احمدو و فاطو خواهرش ، در خانه آنها بازي مي كند. آنها دوتا برادر كوچك هم دارند به نام محمد كه به او مملو و محمود ، كه به او قشنگو مي گویند . ننه بابا تعريف مي كند كه ، وقتي مادرت از دنيا رفت، هم سكينه به تو شير داد و هم زنهاي ديگر. پدرت بغلت مي كرد و توي آبادي مي چرخيد و هر زني را مي ديد كه بچه شير خوره دارد ، به او مي گفت : به این بچه شير بده. براي همين هوشو در هر كوچه ، يك مادر دارد . گرچه شير ننه سكينه را بيشتر خورده است . عمو ابرام باغ ميوه دارد. هوشو با احمد ، به سراغ ميوه ها مي روند. عمو ابرام سر مي رسد و مي فهمد و دنبالشان می کند . باغ و ميوه ها به جان عمو ابرام بسته است ، چرا که همه درآمدش از همين ميوه هاست. عمو ابرام شب به خانه آنها مي آيد تا احوال عمو اسدالله و زن عمو را بپرسد. او چپق مي كشد و قصه هايي از جن و پري و تعريف مي كند و هوشو را می ترساند . ننه بابا روي دندان پوسيده هوشو كه درد مي كند ، كمي ترياك مي گذارد. او داروهايش را در مرفشو كه كيسه بزرگي پر از داروهاي گياهي است ، مي ريزد . مردم گاهي بيمارهايشان را پيش او مي آورند. روز بعد بچه بيماري را نزد او مي برند که هي قي مي كند و رنگش هم زرد شده است . کمی بعد از عمو اسدا... که در کرمان است ، نامه ای می آيد ، با كيسه هاي قند و چاي . خبر داده كه حال كاظم –پدر هوشو- خوب نيست و مي خواهد به سيرچ برگردد. از شهداد -ولايت مادر هوشو- برايشان خرما می فرستند . از نخلهائی که برای مادر هوشو است . روی خرماهای نرم و زرد برگهای پرتقال و نارنج پوشانده اند . برگها آغشته به شيره خرما هستند . هوشو برگها را ليس مي زند . زنبوری که روی یکی از برگها نشسته ، زبان هوشو را مي گزد . زبان هوشو باد مي كند و او به خرخر می افتد . به زور به او شير مي خورانند و او كمي خنك مي شود. دو روز عذاب مي كشد تا كم كم باد زبانش مي خوابد. روستا پراز زنبور است. لاي تركهاي ديوارهاي قديمي ، پر از لانه زنبور است. يكي از كارهاي ناباب بچه ها فرو كردن چوب به سوراخ زنبورهاست. زنبورها با عصبانيت بيرون مي ريزند و هر رهگذري كه نزديكشان باشد را نيش مي زنند .

فصل رسیدن گردو ، درختهاي گردو را مي تكانند . مالش شو كه آدم لاغر و فرزي است ، اين كار را انجام مي دهد . بعد از تمام شدن كار بزرگترها، كار بچه ها شروع مي شود. هوشو و احمدو به پاچيني مي روند. يعني گردوهايي را كه لاي علف ها و بغل جوي ، نديده مانده ، جمع مي كنند و به خادمي كه دكان بقالي دارد ، عوض پول ، ارده می دهند و شيره مي گيرند . كلاغ ها هم به سهم خود گردوهاي جا مانده روی درخت را مي چينند . آغ بابا گردوها را بين بچه هايش، رخساره ، اسدا... ، قاسم و كاظم تقسيم مي كند و سهم کاظم را به هوشو می دهد . عمو قاسم به خانه عمويش كل علي ، كه بالاي آبادي و چسبيده به كوه خانه دارد ، رفته و كتابهايش را هم برده است . مدرسه اش را هم عوض كرده و به روستاي ديگري مي رود. در روستاي سيرچ قرار است مدرسه اي ساخته شود . تا آن زمان هوشو هفت ساله مي شود. زمستان سرد و پر برفي فرا مي رسد . يكي از همين روزها ، كاظم ، پدر هوشو مي آيد . او جوان است . پالتوي زرد سربازي پوشيده با ريش نتراشيده و كثيف و پوتينهاي پاره و پر از گل و لبهاي داغمه بسته. توي بقچه پدرعلاوه بر قند و چاي و قوطي حلوا ارده، يك شماره مجله اطلاعات هفتگي هم هست. هوشو عكس هاي مجله را تماشا مي كند. عمو اسدا... در نامه اي نوشته که كاظم ، از بس توي اداره امنيه آبروريزي كرده، اخراجش كرده اند. كاظم سواد دارد و قرآن و حافظ مي خواند. روستاي سيرچ بازاری دارد كه از چند دكان بقالي، آهنگري ، قصابي ، يك حمام و مسجد تشكيل شده است. پيرمردها بيشتر وقتشان را آنجا مي گذرانند و گاهي شعرهايي را كه سروده اند ، براي هم مي خوانند. آغ بابا صبح ها مي رود دم دكان دژند -پسر خواهرش- مي نشيند و با پيرمردهاي ديگر حرف مي زند. آغ بابا دهان گرمي دارد ، اما سواد ندارد. روز بعد از آمدن كاظم، آغ بابا كه دل ودماغ ندارد ، به دژند مي گويد که نامه اي خطاب به عليا حضرت ملكه ايران بنويسد. در نامه وضعيت پسرش كاظم را شرح مي دهد و اينكه دست تنگ است و نمي تواند كاظم و پسرش را نگه دارد. او بارها به ملكه و شاه و نخست وزير اعظم نامه مي فرستد. كاظم بيشتر موقع ها در مسجد است ودائم وضو مي گيرد ونماز مي خواند. گاهي وقتها هم مي رود و گم مي شود به حرف هيچكس به جز هوشو ، گوش نمي دهد. اهالي روستا به كارهايش عادت مي كنند. گاهي بشكن مي زند و مي رقصد و ننه بابا خجالت مي كشد و غصه مي خورد. آغ بابا دست تنگ است. گاهي كيسه اي گندم از يكي از ارباب هاي ده مي گيرد و هوشو به همراه كاظم آن را به آسيا مي برند تا آرد كنند. فضاي آسيا براي هوشو ، پر رمز و راز و مثل دنياي قصه هاست. هوشو به همراه پدربزرگ و مادر بزرگش به مراسم عروسي مي روند. سر شام هوشو با زبان ، كف سيني بزرگ مسي را مي ليسد و آغ بابا مي گويد که پسر كاظم هم بايد ديوانگي اش را نشان بدهد . هوشو خجالت مي كشد و اندوهگين مي شود . هوشو به همراه آغ بابا به شهداد مي رود. شهداد پر از نخل خرماست. اقوام مادري هوشو از او به خوبي استقبال مي كنند. هوشو با ابراز محبت آنها جاي خالي مادر را بيشتر احساس مي كند . او درخت نخلي را كه متعلق به مادرش است و سالها از خرماي آن خورده ، در آغوش مي گيرد. مدرسه ها باز مي شوند و هوشو به مدرسه مي رود. او دل خوشي از مدرسه ندارد. زيرا به خاطر پدرش مسخره اش مي كنند. بعضي از بچه ها كيف دارند. هوشو هم در آرزوي چنان كيفي است. بالاخره آغ بابا با پيت حلبي ، برايش كيفي كه بتواند كتابهايش در آن بگذارد، درست مي كند. عمه هوشو دوباره صاحب بچه مي شود و اين بار پسر مي زايد. سينه هاي او پر از شير است ونوزاد توان مكيدن ندارد. عمه از درد فرياد مي كشد. سرانجام هوشو با گرفتن دو قران ، راضي مي شود پستان عمه را بمكد و شير مانده را بيرون بياورد. براي اولين بار هوشو، اتومبيل مي بيند. از كرمان با يك خودرو آمده اند تا فيلمي به اهالي روستا نشان بدهند. دهاتي ها هنوز فيلم نديده اند و نمي دانند سينما چيست. فيلم درباره اهميت بهداشت است. آغ بابا قراراست به كرمان برود. هوشو از او مي خواهد برايش يك كيف درست و حسابي بياورد. بيماري مالاريا در منطقه شيوع پيدا مي كند. آغ بابا بعد از چند روز ، بيمار و رنجور باز مي گردد. او يك كيف چمداني زرشكي براي هوشو خريده است. هوشو ‌آنقدر خوشحال مي شود كه كيف را يك لحظه هم از خود جدا نمي كند . اما حال آغ بابا روز به روز بدتر مي شود. بالاخره آغ بابا مي ميرد . ملخ به آبادي حمله مي كند ودرخت ها را عريان مي كند . گوسفندها هم دچار بيماري مي شوند. چند گوسفندي كه خانواده هوشو دارند ، از بين مي رود. نمرات هوشو پايين است. از وقتي آغ بابا مرده، كاظم دائم در مدرسه است و هوشو ، هر چه التماس مي كند كه خانه برود، او نمي رود . هوشو دچار لكنت زبان مي شود و به همين دليل ، تنبيه می شود. بعد از ملخ زدگي ، قحطي در منطقه حكمفرما مي شود . وضع مالی و تغذيه اي خانواده هوشو از قبل بدتر مي شود . هوشو همچنان نسبت به درس كم حواس است. نمراتش كم و انضباطش بد است. ازطرف ديگر اهالي ، مرگ زن ديوانه اي به نام ليلا را ، به گردن هوشو مي اندازند. همه عقيده دارند كه او بد پيشاني است. هوشنگ ازجشن نيمه شعبان در روستا و پايكوبي مراسم اهالي مي گويد. شيطنت هوشو و احمد ، موجب آتش گرفتن كپری كه از شاخ و برگ درختان درست شده است ، مي شود. مردم نسبت به هوشو بيشتر بدبين مي شوند. چند نفر در روستا راديو دارند و هوشو عاشق گوش كردن به راديو است اما چون راديو ندارند ، یك خشت را به شكل راديو درمی آورد و به جاي صدايش، خودش برنامه اجرا مي كند. تابستان فرا مي رسد. هوشو برای كارگري ، نزد گچ كاری مي رود. اما بعد از چندي ، به بيماري اريون دچار مي شود. ننه بابا با وجود پيري به مسجد مي رود. هوشو هم به نماز جماعت مي رود و صف اول مي ايستد. روحاني از او خوشش مي آيد و ايمان او را ستايش مي كند. قاسم ازدواج مي كند و چند هديه براي مادرش و هوشو مي فرستد. نمرات هوشو بهتر شده و چند دوست هم در مدرسه پيدا كرده است. زمستان سختي شروع مي شود و اهالی مدام برف بامها را پارو مي كنند . هوشو براي به دست آوردن كتاب و مجله ، براي دراني كار مي كند. كاظم هم براي سرهنگ كار مي كند. زن سرهنگ يك شلوار فرنگي به هوشو مي دهد. كاظم ازسرهنگ كتك مي خورد و او را رها مي كند. ننه بابا پير و شكسته و بيمار است. حال او هر روز بدتر مي شود. چند بار بدحال مي شود و هوشو به دنبال عمه اش و زن هاي ديگر مي رود . اما ننه بابا راضي نمي شود آمپول زن مرد به او آمپول تزريق كند. دوباره حال ننه بابا به هم مي خورد. هوشو به دنبال زنها مي رود. ننه بابا نفس آخر را مي كشد و مي ميرد. بعد از دفن مادربزرگ ، هوشو راهي كرمان مي شود. او دوازده ، سيزده ساله است. وسايلشان را بار سه الاغ مي كنند و همراه پدرش و عمو اسدالله راه مي افتند ، نزديكي كرمان ، الاغ ها و بارشان را همراه چهار پادار مي فرستند و خودشان سوار اتوبوسي مي شوند كه پر از مسافر است. آنها به زحمت به كرمان مي رسند و به خانه عمواسدا... مي روند. زن عمو به همراه دو دختر سه ساله و چهار ساله و مادرش با هم زندگي مي كنند . مش ربابه -مادر زن عمو- به همراه كاظم و هوشو می رود تا اسم هوشو را در مدرسه اي بنويسند. اما هيچ مديري به علت ضعيف بودن درسهايش و نمره كم انضباطش ، او را نمي پذيرد. عاقبت ناچار مي شوند اسم هوشو را در يك مدرسه شبانه روزي كه متعلق به بچه هاي يتيم و بچه هايي است كه والدينشان قادر به نگهداری از آنها نيستند ، بنويسند . هوشو به سختي با بچه ها كنار مي آيد . آنها او را مسخره مي كنند و به او ، هوچنگ مي گويند. هوشو با پسري به اسم ستار زاده دوست مي شود. ستارزاده گنجي از انبوه مجله كيهان بچه ها دارد كه هوشو عاشقانه شروع به‌ خواندن آنها مي كند. هوشو گاهي خاطراتش را مي نويسد و به این ترتیب مطالعه و نوشتن را شروع می کند . کمی بعد عمو اسدا... به مشهد منتقل مي شود و قلب هوشو از اين خبر فرو مي ريزد. چرا كه پس از آن ، در كرمان تنها مي ماند . هوشو با تعدادي از بچه ها به سينما مي رود . هوشو اولين بار است كه سينما را مي بيند. بخشهايي از خاطرات هوشو در زمستان اين سال و سرماي كرمان نقل مي شود . از ننه زينب می گوید که زن بد اخلاق و پر سرو صدائی است که كارگر مدرسه است . بچه ها رفتار خشني دارند و همديگر را مسخره مي كنند. هوشو بيشتر اوقات به مطالعه و نوشتن خاطراتش پناه مي برد. نزديك عيد ، چند سرباز كه خياطي بلدند ، با چند توپ پارچه خاكستري مي آيند تا براي بچه ها لباس هاي يك شكل بدوزند. عموابرام و ننه سكينه به ديدن هوشو مي آيند. همه اميد هوشو به اين است كه طبق قولي كه به او داده اند ، امتحان نهايي را بدهد و به يك مدرسه ديگربرود. يك روز عمو قاسم مي آيد و به هوشو خبر مي دهد كه بايد همانجا بماند . عمو قاسم، پدر هوشو را با خود به جيرفت مي برد. هوشو هم چند وقتي مرخصي مي گيرد و به جيرفت مي رود. پس از بازگشت به مدرسه اش در كرمان ، بيشتر احساس تنهايي مي كند. او ديگر هيچكس را در كرمان ندارد. هوشو روز عيد ، به خانه پدر زن و مادر زن عمو قاسم مي رود. اما بين آنها بيشتر احساس غريبگي و تنهايي مي كند. همه به لباس هاي خاكستري و سر ماشين شده اش خيره مي شوند . هوشو که به قصد ماندن به آنجا رفته است ، بلند مي شود و آنجا را ترك مي كند . گشتي در شهر و بازار مي زند و به سينما مي رود و بعد به خوابگاه باز مي گردد. روز بعد باز به خانه پدر زن عمو قاسم مي رود و با حميد ، برادر زن عمويش همبازي مي شود. شب دوباره به خوابگاه برمي گردد. ستارزاده هم در مدرسه مانده است. پدر و مادر ستارزاده در تصادفي در جاده بم كشته شده اند و خواهرش رفعت ، فلج شده است. رفعت را خاله اش نگه مي دارد که گاهي ، به ديدن برادرش مي آيد . هوشو امتحان نهايي كلاس ششم را مي دهد و قبول مي شود. تعدادي از بچه هاي سيرچ مثل احمدو و قشنگو به كرمان آمده اند و كار مي كنند. هوشو به زحمت در نانوايي سنگكي كنار محمود –قشنگو- كار مي گيرد و شب ها در دكان مي خوابند. هوشو بيشتر اوقات مشغول خواندن كتاب است. هوشو در خاطرات سيرچ سير مي كند. تابستان عمو مي آيد و هوشو را به سيرچ مي برد تا تكليف خانه و باغ را روشن كنند . خانواده عمو اسدا... هم هستند . اما عمو ابرام از راه مي رسد و خبر مي دهد كه عمه هوشو مرده است . یک روز عمو قاسم ، هوشو را در حالي كه لاغر و بيمار شده و در حال حمل کردن نان است ، می بیند و او را نزد دكتر مي برد و برايش دارو مي گيرد. هوشو به ياد خاطراتش در شبانه روزی مي افتد . ياد روزي که به ضرب تركه مبصر ، مجبور مي شد دستش را در چاه توالت فرو كند و قلوه سنگي را كه راه سوراخ مستراح را بسته ، بيرون بياورد . شب از خوابگاه فرار مي كند و فردا با اجبار عمويش دوباره باز مي گردد و فلك مي شود. عمو قاسم هوشو را به كرمان بازمي گرداند و اسم او را در يك مدرسه شبانه روزي ديگر مي نويسد. وضع هوشو بهتر مي شود. اوليا مدرسه از آشناهاي عمو قاسم هستند و هواي او را دارند. عمو قاسم براي هوشو پول توجیبی مي فرستد. هوشو شيك مي شود و مرتب كتاب داستان مي خرد و به سينما مي رود. اما براي درآوردن هزينه هايش ، ناچار مي شود كار كند. او كارگر ممد آسيابان مي شود و در آسياب كار مي كند. آخر سال هوشو مردود مي شود. معلم ، فقر و بيچارگي و بي كسي هوشو رابه رخ او مي كشد. هوشو گريان از مدرسه بيرون مي رود و تصميم مي گيرد ترك تحصيل كند و به دنبال كار ، به يك دكه روزنامه فروشي مي رود. با محمود اتاقي مي گيرند و با هم زندگي مي كنند. عمو قاسم سه ماه تابستان با زن و بچه اش از جيرفت به كرمان مي آيد و به خاطر ترک تحصیل هوشو با او قهر مي كند. يك ماه و نيم از آغاز مدارس مي گذرد. مدير مدرسه آقاي محزوني ، او را در خيابان مي بيند و از او مي خواهد كه به مدرسه باز گردد . هوشو قبول می کند . معلم هاي او با سوادند و او را به مطالعه آثار با ارزش تر تشويق مي کنند . او فيلم هاي هنري مي بيند و آنها را تحليل مي كند . بعد شروع به نوشتن داستان مي كند . داستانهايش اكثراً محزون هستند. به تشويق معلم انشاء ، شروع به نوشتن داستان طنز مي كند. روزنامه ديواري او در سطح داستان ، اول مي شود. هوشو براي سينماها خطاطي مي كند و پول درمي آورد . عمواسدا... به كرمان برمي گردد و هوشو در يكي از اتاق هاي خانه اش ، زندگي مي كند . عكس هائی با ژست هاي مختلف از خودش مي گيرد ، همچنين شعر و داستان مي نويسد . بالاخره اولين اثرش در مجله ستاره سينما چاپ مي شود . کم کم مغرور مي شود و در مقاله ها و داستان ها و انشاهايش ، به پروپاي اين و آن مي پيچد . بعد به دبيرستان حرفه اي بازرگاني می رود و رشته برق را انتخاب مي كند. به سختي و با شدت به مطالعه مي چسبد. نمايشنامه مي نويسد و در دبيرستان اجرا مي كند. به دوره بلوغ که مي رسد ، مدل مو و لباس پوشيدنش تغيير مي کند و دوست دارد طبق مد روز بگردد. براي دوستانش نامه هاي عاشقانه مي نويسد تا به دوست دخترهايشان بدهند. نمايشنامه اي مي نويسد كه به مناسبت روز خبرنگاري اجرا مي شود و جايزه مي گيرد. كارهاي مختلفي را امتحان مي كند. در محضر كار مي كند ولي پس از چندي ، محضردار اخراجش مي كند. در قهوه خانه مشغول مي شود. خطاطي مي كند. كفالت پدرش را به عهده مي گيرد و از سربازي معاف مي شود. ديپلم مي گيرد.خانه مادري اش را مي فروشد و با پولش به تهران مي آيد. بعداً پدرش را نيز به تهران مي آورد. در تهران حسابي كار مي كند. سياهي لشكر تئاتر مي شود. كارشناس وزارت بهداشت مي شود. شانزده بار خانه عوض مي كند. اولين نوشته اش در مجله خوشه چاپ مي شود. بعد فعاليت هايش را در راديو تلويزيون و سينما ادامه مي دهد. اما هميشه خاطرات روستايش سيرچ و کودکی هایش را در ذهن دارد .